eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
👤 نام‌های جدید موشک های ایرانی 😅
🔴🔴 لطفا اطلاع رسانی کنید. ما در حال گشت بودیم.روی چندتا از ساختمان های حساس این برچسب رو که حاوی ی تراشه هستش چسبونده بودن. این برچسب یک نوع سیبل هستش که به جنگنده ها و پهبادها سیگنال میفرسته.و به راحتی مورد هدف قرار میگیرن در صورت مشاهده با ۱۱۳ تماس بگیرید.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۸🎬: سوار ماشین شدند، این بار ماشین پرویز خان یه چی دیگه بود، خیلی
🎬: پرویز خان که دید گلجان چیزی نمیگه گفت: ببین دخترجان! تو مجبوری پدرت را تهران نزدیک دکتر و بیمارستان نگه داری، اگر یه بار بری ببینیتش میفهمی که من راست می گم و از طرفی این اقدام دختر من، ممکنه دوباره تکرار بشه اما اگر بفهمن که تو زن باباشون شدی دیگه از ترس من هم شده، خودشون را عقب می کشن، اونا به خاطر حرفهای مادرشون این کار را کردن اما تمام اموراتشان به خاطر نفوذ من توی دربار می گذره، وقتی اولتیماتوم بهشون بدم چه سارا و چه سهیلا دیگه دست از پا خطا نمی کنن... گلجان انگار از تمام این حرفها فقط همان قسمتی را که درباره پدرش بود شنید و گفت: میشه...میشه من پدرم را ببینم؟! آخه چند روزی بی خبری از پدرش اونم درحالیکه می دانست عمل سختی انجام داده برای او کشنده بود. پرویز خان سری تکان داد و گفت: باشه! اگر قول بدی بعد از اینکه از بیمارستان آمدی جواب خواستگاری من را صریح بدی، من همین الان میبرمت پیش پدرت... گلجان که دلتنگ و دل نگران پدرش بود، مثل بچه کوچک و حرف گوش کنی که وعده ای بزرگ بهش دادن تند تند سرش را تکان داد و گفت: باشه...باشه...باشه...بریم بیمارستان... پرویز خان که از چهره ی جدید و زیبای گلجان که الان گل انداخته بود، چشم بر نمی داشت لبخندی زد و همانطور که ماشین را روشن می کرد گفت: چشم بانو... خیلی زود به بیمارستان رسیدند و پرویز خان توی راه چند کیلو سیب سرخ هم گرفت که گلجان دست خالی پیش پدرش نره و گلجان با نگاهی سپاسگذارانه از او قدردانی کرد. داخل بیمارستان هر کس پرویز خان را می دید با احترام به او سلام می کرد، انگار همه او را می شناختند، آنها وارد اتاقی شدند که گویی خصوصی بود و به غیر از مراد علی کسی در آنجا نبود اصلا تخت دیگه ای نبود. پرویزخان تقه ای به در زد و گلجان وارد اتاق شد. روی مراد علی به سمت پنجره بود و تا صدای در بلند شد صورتش را به سمت در برگردانید. گلجان که بعد از چندین روز دوری حالا پدرش را با چهره ای تکیده تر از قبل میدید همانطور که اشک از چهار گوشه ی چشمانش جاری بود به سمت مراد علی رفت و گفت: سلام بابا! مردا علی با تعجب به گلجان خیره شده بود، انگار او را نمی شناخت و گلجان فراموش کرده بود که هم صورت و هم لباس هایش تغییر کرده جلو رفت و سر پدر را در آغوش گرفت و شروع کرد گریه کردن... بعد از لحظاتی مراد علی با دست های چروک صورت گلجان را قاب گرفت و گفت: گ..گلجان خودتی؟ چقدر قشنگ شدی ... گلجان که تازه متوجه قضیه شده بود با حالتی شرمنده گفت: م...م..من... در این هنگام پرویز خان جلو آمد و گفت: ببین پدرت سالم و سرحاله... گلجان لبخندی زد و آرام ملحفه سفید رنگ روی پای پدرش را کناری زد و می خواست ببیند پای مریض پدر که امان او را بریده بود در چه حال است پرویز خان می خواست مانع این کار شود که صدای بغض آلود گلجان بلند شد: بابا! کو پات؟! ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عزیزان عاجزانه خواهش میکنیم این کلیپ کم حجم و کوتاه را تا میتوانید پخش کنید ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ -•~❉᯽❉~•-
655.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کاربر خارجی این فیلم رو بعد از حملات سنگین دیشب منتشر کرده و گفته: ایران نیم ساعت بعد از عذرخواهی از کشورهای همسایه🔥🤧 اسامی جدید موشک‌های ایرانی: فتاح: شرمنده ذوالفقار: عذر تقصیر شهاب: معذرت میخوام خرمشهر: روم به دیفال خیبر: حلالیت بمونه دم پل صراط امروز: پزشکیان: جا داره یه بار دیگه کنم...😎✋🏻 کل سران منطقه: یا ابالفضل! پناه بگیرید.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هرکی ازتون پرسید ایران چه شکلیه ؛ بگو: کشوری به زیبایی یوسف؛ دارای خیانتکارانی به مانند برادران یوسف! مرگ بر خائن وطن فروش
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ مردم گویند چه خواهد شد؟ ما می‌گوییم تو می‌آیی 🇮🇷
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️کاخ سفید: دشمن اصلی ما امام دوازدهم است روبیو وزیرخارجه آمریکا: 🔹ما با ایران میجنگیم چون آنها معتقدند باید امام دوازدهم «مهدی» را بازگردانند، این جنگ سیاست نیست، این جنگِ آخرالزمان است ✍🏻ای مردم ایران پای امام زمانتون در مقابل تمام دنیا بایستیدجنگ این حرام زاده ها با مهدی فاطمه است. ❌بالاخره هدف اصلیشون را لو دادن... پس عاشقان امام زمان، به گوش باشید که اینبار حزب شیطان امام تان را نشانه رفته.... تو که میگفتی اگر در کربلا بودم جان را فدای امام می کردم حال این گوی و این میدان....اینجا کربلاست و امامت را یاری کن...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_شش🎬: در این زمان که یونس نبی با قوم آشور این داستان را داشت
🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زمان و مکانی اتفاق میافتد ولی بنی اسرائیل هر بار با شدت بیشتری به سمت بت پرستی می رفتند، انگار این قوم حرف ابلیس برجانشان شیرین تر از هر سخن دیگری می نشست البته دلیل این اتفاق در قرآن آمده است و قرآن در مورد شدت علاقه بنی اسرائیل به گوساله که نماد پرستش شیطانی است میگوید: آن قدر علاقه به بت پرستی در جان و اعماق وجودشان جای گرفته بود که به راحتی قابل کنار گذاشتن نبود. یعنی به راستی که وجودشان لبریز و مالامال از عشق به گوساله سامری و در اصل بت پرستی و بهتر بگوییم شیطان پرستی بود. ابلیس به گونه ای بذر حب به گوساله را در میان آن ها کاشته بود که انبیاء هرچه تلاش کردند، نتوانستند ریشه بت پرستی را از میان آن ها بردارند. پس از یکدستی قوم در زمان حضرت سلیمان، حالا بنی اسرائیل برای چندمین بار دچار تفرقه و گناه و بت پرستی شده بودند. هیچ گناه و عصیانی نبود که آن ها در آن دوره انجام نداده باشند و غرق در گناه بودند و انواع گناهانی که حتی فکر آن هم گناه هست را به راحتی آب خوردن انجام می دادند جامعه بنی اسرائیل در این زمان دچار چند قطبی شده بود و نیاز به کسی داشتند که برایشان عهد و میثاق را یادآوری کند و دوباره گوشزد کند که وظیفه ی آنها چه بوده و آنها را به سمت وحدت پیش ببرد. شعیا یا اشعیای نبی کسی بود که در این زمان به پیامبری مبعوث شد و تلاش و کوشش فراوانی برای هدایت مجدد بنی اسرائیل کرد. اشعیا نبی آمده بود تا عهد و میثاق قدیم را برای آنها متذکر شود و وحدت از میان رفته قوم را به آنها بازگرداند. صبح بود و یکی از اعیاد بنی اسراییل بود و اشعیا می بایست علم خدا پرستی را بالا ببرد و با قومش مواجه شود. و از طرف خداوند اشعیا مامور شده بود تا به میان مردم برود و با آنان سخن بگوید، اما چون وضعیت جامعه را از نزدیک میدید دل نگران بود که مردم سخنش را نشنوند و هدایت نشوند پس خداوند به او الهام نمود: ای اشعیا! قیام کن! بدان و آگاه باش که من بر زبان تو آنچه که شایسته است جاری میکنم و آنچه که من اراده کنم تو خواهی گفت و ترس به خود راه مده اشعیا در این هنگام با توکل کامل به سمت قوم حرکت کرد و خیلی زود به جمعی که برای جشن گرد هم آمده بودند رسید و سپس تخته سنگی را که تقریبا بالا بود انتخاب کرد و روی آن ایستاد، دستش را بالا برد و با صدای بلند به طوریکه همه بشنوند گفت: ای آسمان! شاهد باش، ای زمین!بشنو زیرا خداوند می خواهد داستان بنی اسرائیل که به لطف خود تربیت کرد را تعریف کند. خدا آن ها را به کرامت خود برگزید و نسبت به بندگان دیگرش برتری داد و از آنها عهدی گرفت و آنها را مامور به اجرای امری بسیار مهم نمود، اما امروز انگار نسیان و فراموشی بر آنها احاطه پیدا کرده و آنها شبیه گوسفندان گم شده ای هستند که شبان ندارند، شبانی ندارند که گمراهانشان را پناه دهد، کشندگانشان را جمع کند، استخوان های شکسته آنها را مداوا کند،بیمارانشان را شفا دهد، لاغرهایشان را پروار کند و چاقهایشان را حفظ کند. امروز قوچها و سردسته هایش منحرف شده اند، تا جایی که همدیگر را کشتند و از آنها هیچ استخوان سالمی باقی نماندهاست، شتر حتی اگر گم شده باشد به وطن خود باز میگردد، الاغ ها جایی که سیر شدند را به یاد می اورند و به سمت آن باز میگردند. گاو از چمن زاری که از آن پروار شده یاد میکند، اما شما ای بنی اسرائیل! مردمی هستید که نمی دانید کجا هستید و چرا به این بلایا گرفتار شده اید،در حالی که آنها حیوان بودند و شما انسان هستید و اهل عقل و اندیشه و دانشید. خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت و فرمود: .... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
دست خدا بر سر ماست خامنه ای رهبر ماست
مشغول خواندن مخلصانه ی دعای جوشن کبیر بودم که خبر علمداری و ولایت مولایم سید مجتبی خامنه ای را شنیدم، از خوشحالی اشکم جاری شد و با خودم گفتم اگر با همین فرمون دعای جوشن کبیر را ادامه بدهم چه بسا ندای ظهور حجت خدا را در انتهای دعا بشنویم❤️ آرزو بر جوانان عیب نیست اما خدایا این رمضان آن یار سفر کرده را برسان