eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
562 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفت🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زم
🎬: خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من مسجد میسازند و درون آن را پاک و تمیز میکنند در حالی که قلبها و جانهایشان را با گناه و آلودگی تباه کرده اند. خانه و مسجد را می آرایند درحالی که فکر و خیالشان جای دیگری است به آنها بگو من چه حاجتی به تزئین مساجد و بیوتی دارم که برای من ساخته اید؟ درحالی که من هرگز داخل این مساجد نمیشوم. من دستور به ساخت مساجد داده بودم تا ذکر و تسبیح من در آنها گفته شود لکن اینک جای تفاخر و اشراف است. تا سخن اشیعا نبی از زبان خداوند به اینجا رسید زمزمه هایی از جمع بلند شد و کم کم مردم شروع به پاسخ دادن کردند و مردی از بین جمع فریاد براورد، ی اشعیا! اگر تو راست می گویی و خدا میخواست، می توانست ما را دوباره به همان الفت و صمیمیت قدیم باز گرداند. اگر میخواست می توانست دلهای ما را بینا و روشن کند. در این هنگام بقیه ی مردم حرف آن مرد را تکرار کردند، پس فرشته وحی به پیامبر خدا نازل شد و خدا به اشعیا وحی کرد که دو تکه چوب خشک بیاور چوبهای خشک را جلوی قوم گرفت و نزدیک هم گذاشت، خدا به او گفت به چوبها بگو یکی شوید و در این زمان مردم همه چشم به تکه های چوب داشتند که ناگهان به طور معجزه گونه ای یکی شدند. خدا مجددا فرمود: همانا من که میتوانم دو چوب خشک را به هم الفت دهم و میان آن ها وحدت ایجادکنم ، چگونه نمیتوانم میان بنی اسرائیل الفت ایجاد کنم اگر بخواهم؟! ولی نمی خواهم زیرا مشکل اساسی خود شمایید. دوباره مردی دیگر از میان مردم بلند شد و گفت: ای اشعیا به خدا بگو ما که روزه گرفتیم اما قبول نکردی. سی روز گرسنگی کشیدیم. نماز خواندیم و نمازمان نورانی نشد، صدقه دادیم ولی پاک نشدیم، ما مانند کبوتران نماز خواندیم و ناله کردیم و با روزه گریه کردیم ولی در همه آنها خداوند ما را اجابت نکرد، ناله ما را نشنید و ما هم دیگر او را رها کردیم چون کسی به ما توجه ندارد چرا برایش اینهمه اعمال انجام دهیم!! خداوند فرمود: ای اشعیا! از آنها بپرس چه چیزی مرا از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟ آیا من مهربانترین شنوندگان نیستم؟ آیا دستان من به خیر مبسوط نیست؟ آیا کلید خزائن خیر دست من نیست؟ آیا رحمت من همه جا را فرانگرفته است؟ شما فکر میکنید من بخیلم؟ آیا من سخاوتمندترین سخاوتمندان و گشایش دهندگان نعمت نیستم؟ بنی اسرائیل تمام این ها را اقرار کردند چون تمام این الطاف الهی را دیده و شنیده بودند و جایی برای انکار نبود. خداوند فرمود: کاش این مردم با همان حکمتی که دل هایشان را در ابتدا نورانی کردم به درون خود نگاه میکردند و می فهمیدند که دشمن ترین دشمنان آن ها نفسشان است. اما به حکمتهای نورانی پشت کردند و دنیا را به جای آن پسندیدند. چگونه روز ه آنها را بلا ببرم در حالی که آنها با گفتارهای دروغ و باطل خودشان را میپوشانند و با غذای حرام خود را تقویت میکنند، چگونه نمازشان را روشن کنم در حالی که دلهایشان متوجه کسانی است که با من میجنگند و دشمنی می کنند و به حرمت من تجاوز میکنند؟ چگونه با صدقه آنها را پاک کنم در حالی که با مال دیگران صدقه می دهند؟ چگونه دعایشان را مستجاب کنم در حالی که این دعا سخنی است که فقط بر زبان جاری است. خداوند در این جا خودش را این گونه معرفی میکند: همانا من خدایی هستم که اگر پاکان دعاکنند اجابت می کنم و یکی از نشانه های رضایت من، رضایت فقراست، اگر به فقرا رحم می کردند، به ضعیفان نزدیک می شدند، با مظلومان عادلانه رفتار میکردند، درباره غایبان به عدالت رفتار میکردند و به بیوه زن و یتیم و مسکین حقشان را می دادند، هر آینه دعا می کردند من پاسخشان را میدادم. خداوند این سخنان را به مردم گفت و سپس به اشعیا گفت هنگامی که سخنان مرا به مردم بگویی خواهی دید که به تو این گونه پاسخ میدهند که: این صدای خدای تو نیست و سخنان خود توست و تمام این سخنان سحر است و دلیل تحول مردم همین سحر است و معنوی نیست، آنها فکر میکنند که اگر بخواهند می توانند مانند من سخنی بگویند که دلها را متحول کند اما آن ها از غیب عالم هیچ خبری ندارند مگر آنچه که اجنه و شیاطین به آنها خبر میدهند. در آخر خداوند برای اتمام حجت حرفی زد که رمز عالم هستی بود و .... ادامه دارد @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🚨🚨👌 مهم _ یادآوری 👈بزارید یک ماجرای واقعی تاریخی رو براتون درمورد این نسل حرومزاده تعریف کنم ⁉️ آیا میدانستید موجودیت اسرائیل با یک آتش بس ۲۴ ساعته رخ داد؟! 😔 هفتاد سال قبل بعد از حمله وحشیانه یهودیان به مسلمان در فلسطین و قتل عام هزاران زن و بچه و پیر و جوان مسلمان در فلسطین،کشور های عرب متحد شدند و به یهودیان قاتل حمله کردند و تقریبا تمام شهرهای اشغالی آزاد شد و فقط یک شهر توی چنگ یهودیان وحشی مونده بود که درخواست ۲۴ ساعته آتش بس کردند! 😔مسلمانان به گمان اینکه این ۲۴ ساعت آتش بس مسئله مهمی نیست و مهربانی و شفقتشون و نشون میده قبول کردند درحالیکه خبر نداشته علت درخواست آتش بس توسط یهودیان خوناشام این بوده که بهشون خبر رسیده نیروهای ارتش تروریست انکلیس در راه هستنند و فقط نیاز به ۲۴ ساعت وقت دارن تا بهشون کمک برسونند و همین پذیرش آتش بس باعث شد تا کمک از طرف انگلیسیا به یهودیان قاتل برسه و اعراب در ادامه شکست خوردند،از اون آتش بس هفتاد سال میگذره و از اون زمان تا به امروز ما تقاص یک آتش بس ساده با این جانواران وحشی رو داریم پس میدیم..!! هرگونه دلسوزی و آتش بس در مقابل صهیونیستا مطلقا حرام و از گوشت سگ نجس‌تره!😡 ❌ گول قرآن سر نیزه کردن و کولی بازی و مظلوم نمایی و عقب نشینی و اشک تمساح ریختن این باند تبهکار و وحشی رو نخوره کسی! 💪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۱🎬: پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر
🎬: چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت. درست بود که گلجان جای دختر پرویز خان را داشت، اما پرویزخان مرد مهربانی بود یعنی برای گلجان مهربان بود و مشخص بود او را دوست دارد خانه و زندگی ای برای گلجان درست کرده بود که حتی توی خواب هم نمیدید، این زندگی راحت شهری در بالاشهر کجا و آن زندگی پر از رنج و سختی روستا کجا، اصلا با هم قابل مقایسه نبود و البته پرویز خان و نراد علی رفیق های خوبی برای هم شده بودند و مراد علی این پیرمرد ساده روستایی از خاطرات گذشته و روستا می گفت و پرویزخان گوش می کرد و گاهی پرویز خان داستان های هیجان انگیزی از قصر میگفت و مراد علی محو داستان میشد. مراد علی از بیمارستان مرخص شده بود و حال عمومی اش خوب بود و الان به زندگی با یک پا و عصا عادت کرده بود و به نظر از این زندگی راضی بود. گلجان دختر زرنگی بود و می خواست از بودن در شهر نهایت استفاده را ببرد، او تصمیم گرفته بود ادامه تحصیل دهد و پرویزخان هم شرایط درس خواندن را برایش مهیا کرده بود و در کنار درسخواندن که شبانه بود، کلاس خیاطی هم می رفت، او منبع استعداد بود و خیلی زود توجه خیاط را به خود جلب کرده بود . از طرفی سارا و سهیلا دخترهای پرویز خان یکی دو بار به خانه ی آنها آمده بودند و طوری رفتار می کردند که انگار با او مشکلی ندارند اما گلجان نمی دانست با چه افعی هایی طرف است و آنها را مثل خواهر نداشته اش میدانست. پرویز خان علاقه ی خاصی به گلجان داشت، اکثر اوقات وقتی تهران بود خانه ی گلجان بود و نهایت هفته ای یک بار به خانه ی زن اولش سر میزد و گلجان قشنگ حس می کرد زمانی که از آنجا می آید، اعصابش بهم ریخته است و مدام توی خودش هست، حتی با مراد علی هم حرفی نمیزد. گلجان آخرین دوز را روی پیراهن سفید جلویش زد و دستانش را از هم باز کرد و همانطور که از پنجره اتاق روی حیاط را نگاه می کرد گفت: خدای من! چقدر خسته شدم و از جا بلند شد و ناگهان سرگیجه ای شدید به او دست داد و همزمان هر چه خورده بود بالا آورد و... ادامه دارد...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۲🎬: چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت. درست بود که گلج
🎬: گلجان هراسان به سمت حیاط رفت و خودش را لب باغچه رساند خم شد و اینقدر عق زد که هر چه خورده بود بالا آورد. مراد علی که روی ایوان تکیه به دیوار نشسته بود و آفتاب می گرفت تا حال و روز دخترش را دید با شتاب دستش را به دیوار زد و از جا بلند شد و همانطور که چوگان ها را زیر بغلش جا میداد لنگ لنگان جلو آمد و گفت: بابا چطورته؟! چی خوردی اینطوری شدی؟! گلجان که اشک از چشمهاش و عرق از سر و روش میچکید آرام از جا بلند شد و لبخند کمرنگی زد و گفت: هیچی نیست بابا، چند روزه این طور هستم طاقت آوردم اما الان دیگه از دستم در رفت، شاید مسموم شده باشم‌ و با زدن این حرف به سمت بالکن رفت و درست همانجایی که قبلا پدرش نشسته بود، نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست... خیلی بی حال بود و دوست داشت یک لیوان دوغ ترش که توی روستا درست می کردند ، الان بود و می خورد و به حال می آمد. مراد علی بی قرار بود، دوست داشت برای تک دخترش کاری کند اما نمی دانست چکار کند و در همین حین صدای زنگ در خانه بلند شد. گلجان اینقدر بی حال بود که اصلا توجهی نکرد و مراد علی لنگ لنگان به سمت در رفت و در را باز کرد و با حالتی دستپاچه گفت: خوش آمدین سهیلا خانم و سارا خانم، به دادمون برسین، گلجان حالش بد شده، نمی دونم چش شده... سهیلا که خوب فیلم بازی می کرد به طرف گلجان رفت و گفت: وای دخترجان چی شدی؟! گلجان آنقدر بی حال بود که با سلام ضعیف و لبخندی کوتاه به آنها جواب داد و در دل به بخت بدش لعنت می فرستاد که چرا این لحظه دو تا دختر پرویزخان باید بیان... مراد علی هر چه دیده بود تعریف کرد و سارا برای درست مردن آب قند داخل خانه شد و سهیلا هم همراهش و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفتند سهیلا گفت: شواهد حاکی از اینه که طرف یه توله ای به راه داره، تا خودش و بابا متوجه نشدن باید از سر راه برشون داریم... سارا با تعجب گفت: برشون داریم؟! انگار از علاقه ی بابا به این دختره ی دهاتی خبر نداری، نمیذاره یه خط بیافته رو تنش، حالا اگر حامله هم باشه دیگه بدتررر، خانم خانما خرشانس تشریف دارن و در همین حین انگار چیزی یادش آمده باشه گفت: فهمیدم سهیلا... فهمیدم چکار کنیم...اه اه چرا زودتر به فکرم نرسید... سهیلا ابروهاش را در هم کشید و گفت: چکار کنیم؟! سارا گفت: یه فکر بکر به ذهنم خطور کرد...بابا روی این دختره حساسه درسته؟! از طرفی خوب میدونی که روی ناموسش تعصب داره خصوصا از زمانی که دست اندر کار دربار شده و داستان های زیادی دیده و شنیده، این تعصبش بیشتر شده ما باید از همین راه وارد شیم... سهیلا با دهان باز به حرفهای سارا گوش می کرد که با صدای گلجان به خود اومدن: دستتون درد نکنه، خدا مرگم بده، بعد از سالی اومدین خونه باباتون الانم به زحمت افتادین، من چیزیم نیست... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
نبرد تا شکست چرخه ی صهیونیستی
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭این خونه و این دیوار های نمدار و‌ این زندگی ساده و این بزرگتر از کوهی که به شکل انسان قدم میزند. خیر نبینن حسودا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حساب رسمی اخبار و مطالب رهبر انقلاب اسلامی آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای مدظله‌العالی🥲👇👇👇 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هشت🎬: خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من
🎬: در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می دانست در دل مردم چه میگذرد و چه خواهند کرد اما برای اتمام حجت به بنی اسرائیل فرمود: ای اشعیا! از طرف من به مردم بگو، بدانید و آگاه باشید که من با قدرتم دینم را بر همه ادیان برتری خواهم بخشید چه شما بخواهید و چه نخواهید و هرچند تمام مشرکین در مقابل من بایستند. می رسد روزی که من برای این کار پیامبری امی را بر می انگیزم که نه از کوران کور باشد و نه از گمراهان منحرف، نه خشن باشد و نه به فحش و ناسزا آراسته باشد و نه به او تهمت زده شود. او مهربان است و ستوده، آرامش را لباس او، عدالت را شعار او، تقوا را وجدان او، خردمندی را برای استدلالش، بخشش و عرف را منش او و هدایت را طریق او قرار میدهم و اسلام دین او و احمد نام اوست. همانا من پس از ظلالت، توسط او هدایت میکنم، جهل را به واسطه او میزدایم و به واسطه او مردم را زیاد خواهم کرد بدانید که من به واسطه او نفاق و افرقه را از میان بر خواهم داشت... در اینجا خداوند حجت را بر بنی اسرایئل تمام کرد که من این کار را انجام خواهم داد و برای شما بهتر است که در این مسیر همراه من باشید. البته این بدان منظور نیست که خداوند نتواند بدون کمک آنها به هدفش برسد؛ بلکه این لطف خداست که می خواست شامل حال آنها شود و این راه نجاتی برای بنی اسرائیل بود. تا اشعیا نبی این سخنان را از قول خداوند نقل نمود ایمان ته مانده در قلوب بعضی افراد جان دوباره ای گرفت و نور ایمان روشن شد و عده ای هم کفر و حسادت ته مانده در قلوبشان دوباره برانگیخته شد و این سنت خداست که هر فردی با اختیار به سمت ایمان یا کفر برود و اساس کار خداوند طبق اختیاریست که به بندگانش عطا نموده و این بندگان هستند که انتخاب می کنند به کدام راه بروند، به سمت خدا و خوبی ها و کمال حرکت کنند یا سر به بندگی ابلیس نهند و اندک لذت دنیا را به بدبختی آخرت و دوزخ ببخشند. وقتی خداوند لز پیامبر آخرالزمان همو که از بنی اسماعیل بود و قوم بنی اسرائیل بارها و بارها عهد بسته بودند که در رکاب ایشان سربازی کنند و زمینه را برای ظهور محمد و آل محمد فراهم کنند، اینچنین تعریف و تمجید نمود و با این تعاریف از پیامبر خاتم، حسادت در میان بزرگان آن ها شکل گرفت و آتش خشم و حسادت خود را بر اشعیا که گوینده و حامل این سخنان بود فرو ریختند. حسادت و تکبر خصلتیست شیطانی که انگار در وجود بنی اسراییل نهادینه شده بود و اینک دوباره سرباز کرده بود. آنها به اشعیا نبی شوریدند و باعث شدند که خداوند عذابش را بر آنها فرود آورد اما عذاب خداوند اینبار نه سیل بود و نه زلزله و بلکه عذابی نو به اقتضای زمان، عذابی که قرار بود بنی اسرائیل را دربرگیرد ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑