eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_شش🎬: در این زمان که یونس نبی با قوم آشور این داستان را داشت
🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زمان و مکانی اتفاق میافتد ولی بنی اسرائیل هر بار با شدت بیشتری به سمت بت پرستی می رفتند، انگار این قوم حرف ابلیس برجانشان شیرین تر از هر سخن دیگری می نشست البته دلیل این اتفاق در قرآن آمده است و قرآن در مورد شدت علاقه بنی اسرائیل به گوساله که نماد پرستش شیطانی است میگوید: آن قدر علاقه به بت پرستی در جان و اعماق وجودشان جای گرفته بود که به راحتی قابل کنار گذاشتن نبود. یعنی به راستی که وجودشان لبریز و مالامال از عشق به گوساله سامری و در اصل بت پرستی و بهتر بگوییم شیطان پرستی بود. ابلیس به گونه ای بذر حب به گوساله را در میان آن ها کاشته بود که انبیاء هرچه تلاش کردند، نتوانستند ریشه بت پرستی را از میان آن ها بردارند. پس از یکدستی قوم در زمان حضرت سلیمان، حالا بنی اسرائیل برای چندمین بار دچار تفرقه و گناه و بت پرستی شده بودند. هیچ گناه و عصیانی نبود که آن ها در آن دوره انجام نداده باشند و غرق در گناه بودند و انواع گناهانی که حتی فکر آن هم گناه هست را به راحتی آب خوردن انجام می دادند جامعه بنی اسرائیل در این زمان دچار چند قطبی شده بود و نیاز به کسی داشتند که برایشان عهد و میثاق را یادآوری کند و دوباره گوشزد کند که وظیفه ی آنها چه بوده و آنها را به سمت وحدت پیش ببرد. شعیا یا اشعیای نبی کسی بود که در این زمان به پیامبری مبعوث شد و تلاش و کوشش فراوانی برای هدایت مجدد بنی اسرائیل کرد. اشعیا نبی آمده بود تا عهد و میثاق قدیم را برای آنها متذکر شود و وحدت از میان رفته قوم را به آنها بازگرداند. صبح بود و یکی از اعیاد بنی اسراییل بود و اشعیا می بایست علم خدا پرستی را بالا ببرد و با قومش مواجه شود. و از طرف خداوند اشعیا مامور شده بود تا به میان مردم برود و با آنان سخن بگوید، اما چون وضعیت جامعه را از نزدیک میدید دل نگران بود که مردم سخنش را نشنوند و هدایت نشوند پس خداوند به او الهام نمود: ای اشعیا! قیام کن! بدان و آگاه باش که من بر زبان تو آنچه که شایسته است جاری میکنم و آنچه که من اراده کنم تو خواهی گفت و ترس به خود راه مده اشعیا در این هنگام با توکل کامل به سمت قوم حرکت کرد و خیلی زود به جمعی که برای جشن گرد هم آمده بودند رسید و سپس تخته سنگی را که تقریبا بالا بود انتخاب کرد و روی آن ایستاد، دستش را بالا برد و با صدای بلند به طوریکه همه بشنوند گفت: ای آسمان! شاهد باش، ای زمین!بشنو زیرا خداوند می خواهد داستان بنی اسرائیل که به لطف خود تربیت کرد را تعریف کند. خدا آن ها را به کرامت خود برگزید و نسبت به بندگان دیگرش برتری داد و از آنها عهدی گرفت و آنها را مامور به اجرای امری بسیار مهم نمود، اما امروز انگار نسیان و فراموشی بر آنها احاطه پیدا کرده و آنها شبیه گوسفندان گم شده ای هستند که شبان ندارند، شبانی ندارند که گمراهانشان را پناه دهد، کشندگانشان را جمع کند، استخوان های شکسته آنها را مداوا کند،بیمارانشان را شفا دهد، لاغرهایشان را پروار کند و چاقهایشان را حفظ کند. امروز قوچها و سردسته هایش منحرف شده اند، تا جایی که همدیگر را کشتند و از آنها هیچ استخوان سالمی باقی نماندهاست، شتر حتی اگر گم شده باشد به وطن خود باز میگردد، الاغ ها جایی که سیر شدند را به یاد می اورند و به سمت آن باز میگردند. گاو از چمن زاری که از آن پروار شده یاد میکند، اما شما ای بنی اسرائیل! مردمی هستید که نمی دانید کجا هستید و چرا به این بلایا گرفتار شده اید،در حالی که آنها حیوان بودند و شما انسان هستید و اهل عقل و اندیشه و دانشید. خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت و فرمود: .... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
دست خدا بر سر ماست خامنه ای رهبر ماست
مشغول خواندن مخلصانه ی دعای جوشن کبیر بودم که خبر علمداری و ولایت مولایم سید مجتبی خامنه ای را شنیدم، از خوشحالی اشکم جاری شد و با خودم گفتم اگر با همین فرمون دعای جوشن کبیر را ادامه بدهم چه بسا ندای ظهور حجت خدا را در انتهای دعا بشنویم❤️ آرزو بر جوانان عیب نیست اما خدایا این رمضان آن یار سفر کرده را برسان
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅️ روزنامه اسراییلی : سید مجتبی خامنه ای ده برابر از خامنه ای خطرناک تر است او رزمنده ی قهار و قدیمی است که سالها دنبال حذف اسراییل است جنگ جنگ تا پیروزی پیش بسوی قدس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 اون کیه؟! سید مجتبی خامنه‌ای❤️ 🔸 کاری از گروه رسانه‌ای «مرام»🍃 جارچی کرمان @jaarchi_kerman
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۹🎬: پرویز خان که دید گلجان چیزی نمیگه گفت: ببین دخترجان! تو مجبوری
🎬: گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که پدرش دیگر یک پا دارد. پرویز خان که گریه ی سوزناک گلجان را دید گفت: ببین دخترجان! دکترها بهترین کار ممکن را کردن، ممکن بود پدرت کلا از دست برود، اگر میمرد بهتر بود؟! الان با چوگان راه میرود اما زنده هست... اما گلجان آرام نمی شد، حتی خود مراد علی هم شروع به دلداری دادن کرد و گلجان در بین هق هق گریه هایش از پرویزخان خواست تا با پدرش تنها باشد. پرویز خان سری به نشانه تایید تکان داد و اتاق را ترک کرد و در اتاق را بست. داخل راهرو روی نیمکت نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست که بعد از چند دقیقه با صدای دکتر بنگلادشی که فارسی را شکسته حرف میزد به خود آمد: سلام آقای سروری، مریضتون حالش بهتره اما همانطور که گفتم باید چند روز دیگه بیمارستان بمونه، البته خرج و مخارجش هم زیاد میشه،آیا خانواده ایشون از پس هزینه ها برمیاد یا اینکه... پرویزخان نفسش را آرام بیرون داد و گفت: هزینه هاش با من هست، جای نگرانی نیست. دکتر که انگار می خواست سر حرف را باز کند ادامه داد: می تونم بپرس از اقوام شما هستن؟! آن دختر زیبا... پرویز خان با تحکم به میان حرفش دوید و گفت: کار خودتون را بکنید آقای دکتر تجسس هم نفرمایید.. دکتر که انگار بهش برخورده بود، سری تکان داد و از کنار او رد شد. دقایق برای پرویز خان انگار به کندی می گذشت، او در این سن احساسات خاص جوانی به او دست داده بود، احساساتی عجیب، مثل جوانی عاشق بی قرار بود و همانطور که بلند شده بود و طول راهرو را بی هدف می پیمود نگاهش از در اتاق برداشته نمیشد. بالاخره در اتاق باز شد، گلجان با چشمانی که از گریه سرخ و درخشان شده بود از اتاق بیرون آمد و همانطور که سرش پایین بود گفت: بفرمایید بریم... پرویز خان دستانش را بهم مالید و با حالتی دستپاچه گفت: چشم بانو و با دست اشاره به بیرون کرد. طول ساختمان را بدون کوچکترین حرفی پیمودند و زمانی سوار ماشین شدند، گلجان همانطور که نگاهش خیره به نقطه ای دور بود با کلماتی شمرده گفت: من با پدرم صحبت کردم و حرفی ندارم، فقط اینکه درمان پدرم باید... پرویز خان که قلبش به شدت می تپید به میان حرف گلجان دوید و گفت: من روی تمام حرفها و قول و قرارهایی که گذاشتم هستم، مثل تخم چشمم از تو و پدرت مراقبت می کنم و زندگی ای برایت میسازم که آب توی دلت تکان نخورد و ماشین را روشن کرد و ادامه داد: با حاج آقا هماهنگ کردم، میریم محضر، شما امر دیگه ای ندارین بانو؟! گلجان بی آنکه به پرویزخان نگاه کند، سرش را پایین انداخت و با صدایی ضعیف گفت: نه... ماشین به حرکت درآمد، پرویز خان که از خوشحالی انگار داشت پرواز می کرد، پایش را روی گاز محکم فشار میداد و گلجان با خود فکر می کرد دست تقدیر او را از کجا به کجا کشاند، او داشت نوجوانی خودش را با زندگی و سلامتی پدرش معاوضه میکرد، اما برایش مهم نبود، تنها چیزی برایش مهم بود وجود پدرش بود چون در این دنیا دیگر هیچ کس را نداشت، مادرش که مرده بود و برادرش کرامت هم که مدتها بود مفقود شده و خبری از او نداشت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۰🎬: گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که
🎬: پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر در فکر بود که متوجه نشد او کجا رفت و چه کرد فقط با صدای پرویز خان که در را باز کرد و گفت: بفرمایید پیاده شوید به خود آمد. در چوبی سفید رنگی که دو لنگه اش باز بود و بالایش تابلوی سیاه رنگی که نشان میداد محضر است، روبه رویش قرار داشت و هر دو وارد محضر که خانه ای قدیمی بود شدند. از حیاط موزاییک شده با باقچه ای که درخت انگور و انار داشت،گذشتند و پرویز خان یاالله یاالله گویان وارد اتاقی با در آبی رنگ شدند. گلجان داخل اتاق نسبتا بزرگی شد که دور تا دور آن مبل های کوچک قهوه ای رنگ با طرح بادام قرار داشت. روی یکی از مبل ها نشست که پرویز خان با نیش باز به مبل دو نفره ای که با بقیه ی مبل ها متفاوت بود اشاره کرد تا آنجا بنشیند و خودش هم در کنار او قرار گرفت و در همین حین، مردی که کت و شلوار راه راه کرم رنگ به تن داشت با چند مرد جوان دیگر وارد شدند و پرویز خان با احترام از جا برخواست و همانطور که میگفت: سلام حاج آقا به او و همراهانش دست داد. حاج آقا روی صندلی پشت میزی که بر صدر اتاق قرار گرفته بود نشست و اشاره کرد همه بنشینند و در همین حین صدای یاالله یااللهی از بیرون آمد و پشت سرش مش بهرام با جعبه ی شیرینی و گل داخل شد. چند نفر دیگه که هر کدام چیزی در دست داشتند وارد اتاق شدند و وقتی همه نشستند و اتاق ساکت شد، حاج آقا شروع به خواندن خطبه ی عقد کرد. گلجان انگار در این دنیا نبود، نه خواهری نه مادری نه برادری نه پدری...عقدی غریبانه با مردی که هم سن پدرش بود، او نمی دانست پا در زندگی لی می گذارد که چندین مار و افعی در انتظار نیش زدن به او هستند. گلجان نفهمید کی و چطوری بله را گفت و وقتی به خود آمد که جعبه ی کوچکی که حلقه ای طلایی داخلش به او چشمک میزد را جلوی خود دید. پرویز خان انگار فکر همه جا را کرده بود و خیلی زود گلجان همسر رسمی و قانونی او شد. پرویز خان از خوشحالی حاتم طایی شده بود و دسته دسته اسکناس هایی را که داخل کیف چرمی داشت می بخشید. بالاخره از محضر بیرون آمدند و سوار ماشین شدند و اینبار گلجان به اسم همسر آقای سروری سوار ماشین شد. گلجان خالی از هر احساسی بود و به حرفهای عاشقانه ی پرویز خان فقط لبخندی بی روح میزد. پرویز خان یکی از خانه های بالا شهرش را برای اسکان گلجان در نظر گرفته بود و با وسایل نو و جدید پر کرده بود، گلجان حس می کرد که چند روز غیبت پرویزخان شاید بی ربط به این خانه و زندگی نباشد... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفت🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زم
🎬: خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من مسجد میسازند و درون آن را پاک و تمیز میکنند در حالی که قلبها و جانهایشان را با گناه و آلودگی تباه کرده اند. خانه و مسجد را می آرایند درحالی که فکر و خیالشان جای دیگری است به آنها بگو من چه حاجتی به تزئین مساجد و بیوتی دارم که برای من ساخته اید؟ درحالی که من هرگز داخل این مساجد نمیشوم. من دستور به ساخت مساجد داده بودم تا ذکر و تسبیح من در آنها گفته شود لکن اینک جای تفاخر و اشراف است. تا سخن اشیعا نبی از زبان خداوند به اینجا رسید زمزمه هایی از جمع بلند شد و کم کم مردم شروع به پاسخ دادن کردند و مردی از بین جمع فریاد براورد، ی اشعیا! اگر تو راست می گویی و خدا میخواست، می توانست ما را دوباره به همان الفت و صمیمیت قدیم باز گرداند. اگر میخواست می توانست دلهای ما را بینا و روشن کند. در این هنگام بقیه ی مردم حرف آن مرد را تکرار کردند، پس فرشته وحی به پیامبر خدا نازل شد و خدا به اشعیا وحی کرد که دو تکه چوب خشک بیاور چوبهای خشک را جلوی قوم گرفت و نزدیک هم گذاشت، خدا به او گفت به چوبها بگو یکی شوید و در این زمان مردم همه چشم به تکه های چوب داشتند که ناگهان به طور معجزه گونه ای یکی شدند. خدا مجددا فرمود: همانا من که میتوانم دو چوب خشک را به هم الفت دهم و میان آن ها وحدت ایجادکنم ، چگونه نمیتوانم میان بنی اسرائیل الفت ایجاد کنم اگر بخواهم؟! ولی نمی خواهم زیرا مشکل اساسی خود شمایید. دوباره مردی دیگر از میان مردم بلند شد و گفت: ای اشعیا به خدا بگو ما که روزه گرفتیم اما قبول نکردی. سی روز گرسنگی کشیدیم. نماز خواندیم و نمازمان نورانی نشد، صدقه دادیم ولی پاک نشدیم، ما مانند کبوتران نماز خواندیم و ناله کردیم و با روزه گریه کردیم ولی در همه آنها خداوند ما را اجابت نکرد، ناله ما را نشنید و ما هم دیگر او را رها کردیم چون کسی به ما توجه ندارد چرا برایش اینهمه اعمال انجام دهیم!! خداوند فرمود: ای اشعیا! از آنها بپرس چه چیزی مرا از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟ آیا من مهربانترین شنوندگان نیستم؟ آیا دستان من به خیر مبسوط نیست؟ آیا کلید خزائن خیر دست من نیست؟ آیا رحمت من همه جا را فرانگرفته است؟ شما فکر میکنید من بخیلم؟ آیا من سخاوتمندترین سخاوتمندان و گشایش دهندگان نعمت نیستم؟ بنی اسرائیل تمام این ها را اقرار کردند چون تمام این الطاف الهی را دیده و شنیده بودند و جایی برای انکار نبود. خداوند فرمود: کاش این مردم با همان حکمتی که دل هایشان را در ابتدا نورانی کردم به درون خود نگاه میکردند و می فهمیدند که دشمن ترین دشمنان آن ها نفسشان است. اما به حکمتهای نورانی پشت کردند و دنیا را به جای آن پسندیدند. چگونه روز ه آنها را بلا ببرم در حالی که آنها با گفتارهای دروغ و باطل خودشان را میپوشانند و با غذای حرام خود را تقویت میکنند، چگونه نمازشان را روشن کنم در حالی که دلهایشان متوجه کسانی است که با من میجنگند و دشمنی می کنند و به حرمت من تجاوز میکنند؟ چگونه با صدقه آنها را پاک کنم در حالی که با مال دیگران صدقه می دهند؟ چگونه دعایشان را مستجاب کنم در حالی که این دعا سخنی است که فقط بر زبان جاری است. خداوند در این جا خودش را این گونه معرفی میکند: همانا من خدایی هستم که اگر پاکان دعاکنند اجابت می کنم و یکی از نشانه های رضایت من، رضایت فقراست، اگر به فقرا رحم می کردند، به ضعیفان نزدیک می شدند، با مظلومان عادلانه رفتار میکردند، درباره غایبان به عدالت رفتار میکردند و به بیوه زن و یتیم و مسکین حقشان را می دادند، هر آینه دعا می کردند من پاسخشان را میدادم. خداوند این سخنان را به مردم گفت و سپس به اشعیا گفت هنگامی که سخنان مرا به مردم بگویی خواهی دید که به تو این گونه پاسخ میدهند که: این صدای خدای تو نیست و سخنان خود توست و تمام این سخنان سحر است و دلیل تحول مردم همین سحر است و معنوی نیست، آنها فکر میکنند که اگر بخواهند می توانند مانند من سخنی بگویند که دلها را متحول کند اما آن ها از غیب عالم هیچ خبری ندارند مگر آنچه که اجنه و شیاطین به آنها خبر میدهند. در آخر خداوند برای اتمام حجت حرفی زد که رمز عالم هستی بود و .... ادامه دارد @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🚨🚨👌 مهم _ یادآوری 👈بزارید یک ماجرای واقعی تاریخی رو براتون درمورد این نسل حرومزاده تعریف کنم ⁉️ آیا میدانستید موجودیت اسرائیل با یک آتش بس ۲۴ ساعته رخ داد؟! 😔 هفتاد سال قبل بعد از حمله وحشیانه یهودیان به مسلمان در فلسطین و قتل عام هزاران زن و بچه و پیر و جوان مسلمان در فلسطین،کشور های عرب متحد شدند و به یهودیان قاتل حمله کردند و تقریبا تمام شهرهای اشغالی آزاد شد و فقط یک شهر توی چنگ یهودیان وحشی مونده بود که درخواست ۲۴ ساعته آتش بس کردند! 😔مسلمانان به گمان اینکه این ۲۴ ساعت آتش بس مسئله مهمی نیست و مهربانی و شفقتشون و نشون میده قبول کردند درحالیکه خبر نداشته علت درخواست آتش بس توسط یهودیان خوناشام این بوده که بهشون خبر رسیده نیروهای ارتش تروریست انکلیس در راه هستنند و فقط نیاز به ۲۴ ساعت وقت دارن تا بهشون کمک برسونند و همین پذیرش آتش بس باعث شد تا کمک از طرف انگلیسیا به یهودیان قاتل برسه و اعراب در ادامه شکست خوردند،از اون آتش بس هفتاد سال میگذره و از اون زمان تا به امروز ما تقاص یک آتش بس ساده با این جانواران وحشی رو داریم پس میدیم..!! هرگونه دلسوزی و آتش بس در مقابل صهیونیستا مطلقا حرام و از گوشت سگ نجس‌تره!😡 ❌ گول قرآن سر نیزه کردن و کولی بازی و مظلوم نمایی و عقب نشینی و اشک تمساح ریختن این باند تبهکار و وحشی رو نخوره کسی! 💪