1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅️ روزنامه اسراییلی :
سید مجتبی خامنه ای ده برابر از خامنه ای خطرناک تر است
او رزمنده ی قهار و قدیمی است که سالها دنبال حذف اسراییل است
جنگ جنگ تا پیروزی
پیش بسوی قدس
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 اون کیه؟! سید مجتبی خامنهای❤️
🔸 کاری از گروه رسانهای «مرام»🍃
جارچی کرمان
@jaarchi_kerman
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۹🎬: پرویز خان که دید گلجان چیزی نمیگه گفت: ببین دخترجان! تو مجبوری
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۰🎬:
گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که پدرش دیگر یک پا دارد.
پرویز خان که گریه ی سوزناک گلجان را دید گفت: ببین دخترجان! دکترها بهترین کار ممکن را کردن، ممکن بود پدرت کلا از دست برود، اگر میمرد بهتر بود؟! الان با چوگان راه میرود اما زنده هست...
اما گلجان آرام نمی شد، حتی خود مراد علی هم شروع به دلداری دادن کرد و گلجان در بین هق هق گریه هایش از پرویزخان خواست تا با پدرش تنها باشد.
پرویز خان سری به نشانه تایید تکان داد و اتاق را ترک کرد و در اتاق را بست.
داخل راهرو روی نیمکت نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست که بعد از چند دقیقه با صدای دکتر بنگلادشی که فارسی را شکسته حرف میزد به خود آمد: سلام آقای سروری، مریضتون حالش بهتره اما همانطور که گفتم باید چند روز دیگه بیمارستان بمونه، البته خرج و مخارجش هم زیاد میشه،آیا خانواده ایشون از پس هزینه ها برمیاد یا اینکه...
پرویزخان نفسش را آرام بیرون داد و گفت: هزینه هاش با من هست، جای نگرانی نیست.
دکتر که انگار می خواست سر حرف را باز کند ادامه داد: می تونم بپرس از اقوام شما هستن؟! آن دختر زیبا...
پرویز خان با تحکم به میان حرفش دوید و گفت: کار خودتون را بکنید آقای دکتر تجسس هم نفرمایید..
دکتر که انگار بهش برخورده بود، سری تکان داد و از کنار او رد شد.
دقایق برای پرویز خان انگار به کندی می گذشت، او در این سن احساسات خاص جوانی به او دست داده بود، احساساتی عجیب، مثل جوانی عاشق بی قرار بود و همانطور که بلند شده بود و طول راهرو را بی هدف می پیمود نگاهش از در اتاق برداشته نمیشد.
بالاخره در اتاق باز شد، گلجان با چشمانی که از گریه سرخ و درخشان شده بود از اتاق بیرون آمد و همانطور که سرش پایین بود گفت: بفرمایید بریم...
پرویز خان دستانش را بهم مالید و با حالتی دستپاچه گفت: چشم بانو و با دست اشاره به بیرون کرد.
طول ساختمان را بدون کوچکترین حرفی پیمودند و زمانی سوار ماشین شدند، گلجان همانطور که نگاهش خیره به نقطه ای دور بود با کلماتی شمرده گفت: من با پدرم صحبت کردم و حرفی ندارم، فقط اینکه درمان پدرم باید...
پرویز خان که قلبش به شدت می تپید به میان حرف گلجان دوید و گفت: من روی تمام حرفها و قول و قرارهایی که گذاشتم هستم، مثل تخم چشمم از تو و پدرت مراقبت می کنم و زندگی ای برایت میسازم که آب توی دلت تکان نخورد و ماشین را روشن کرد و ادامه داد: با حاج آقا هماهنگ کردم، میریم محضر، شما امر دیگه ای ندارین بانو؟!
گلجان بی آنکه به پرویزخان نگاه کند، سرش را پایین انداخت و با صدایی ضعیف گفت: نه...
ماشین به حرکت درآمد، پرویز خان که از خوشحالی انگار داشت پرواز می کرد، پایش را روی گاز محکم فشار میداد و گلجان با خود فکر می کرد دست تقدیر او را از کجا به کجا کشاند، او داشت نوجوانی خودش را با زندگی و سلامتی پدرش معاوضه میکرد، اما برایش مهم نبود، تنها چیزی برایش مهم بود وجود پدرش بود چون در این دنیا دیگر هیچ کس را نداشت، مادرش که مرده بود و برادرش کرامت هم که مدتها بود مفقود شده و خبری از او نداشت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۰🎬: گلجان از چهار گوشه ی چشمش اشک می ریخت، نمی توانست باور کند که
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۱🎬:
پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر در فکر بود که متوجه نشد او کجا رفت و چه کرد فقط با صدای پرویز خان که در را باز کرد و گفت: بفرمایید پیاده شوید به خود آمد.
در چوبی سفید رنگی که دو لنگه اش باز بود و بالایش تابلوی سیاه رنگی که نشان میداد محضر است، روبه رویش قرار داشت و هر دو وارد محضر که خانه ای قدیمی بود شدند.
از حیاط موزاییک شده با باقچه ای که درخت انگور و انار داشت،گذشتند و پرویز خان یاالله یاالله گویان وارد اتاقی با در آبی رنگ شدند.
گلجان داخل اتاق نسبتا بزرگی شد که دور تا دور آن مبل های کوچک قهوه ای رنگ با طرح بادام قرار داشت.
روی یکی از مبل ها نشست که پرویز خان با نیش باز به مبل دو نفره ای که با بقیه ی مبل ها متفاوت بود اشاره کرد تا آنجا بنشیند و خودش هم در کنار او قرار گرفت و در همین حین، مردی که کت و شلوار راه راه کرم رنگ به تن داشت با چند مرد جوان دیگر وارد شدند و پرویز خان با احترام از جا برخواست و همانطور که میگفت: سلام حاج آقا به او و همراهانش دست داد.
حاج آقا روی صندلی پشت میزی که بر صدر اتاق قرار گرفته بود نشست و اشاره کرد همه بنشینند و در همین حین صدای یاالله یااللهی از بیرون آمد و پشت سرش مش بهرام با جعبه ی شیرینی و گل داخل شد.
چند نفر دیگه که هر کدام چیزی در دست داشتند وارد اتاق شدند و وقتی همه نشستند و اتاق ساکت شد، حاج آقا شروع به خواندن خطبه ی عقد کرد.
گلجان انگار در این دنیا نبود، نه خواهری نه مادری نه برادری نه پدری...عقدی غریبانه با مردی که هم سن پدرش بود، او نمی دانست پا در زندگی لی می گذارد که چندین مار و افعی در انتظار نیش زدن به او هستند.
گلجان نفهمید کی و چطوری بله را گفت و وقتی به خود آمد که جعبه ی کوچکی که حلقه ای طلایی داخلش به او چشمک میزد را جلوی خود دید.
پرویز خان انگار فکر همه جا را کرده بود و خیلی زود گلجان همسر رسمی و قانونی او شد.
پرویز خان از خوشحالی حاتم طایی شده بود و دسته دسته اسکناس هایی را که داخل کیف چرمی داشت می بخشید.
بالاخره از محضر بیرون آمدند و سوار ماشین شدند و اینبار گلجان به اسم همسر آقای سروری سوار ماشین شد.
گلجان خالی از هر احساسی بود و به حرفهای عاشقانه ی پرویز خان فقط لبخندی بی روح میزد.
پرویز خان یکی از خانه های بالا شهرش را برای اسکان گلجان در نظر گرفته بود و با وسایل نو و جدید پر کرده بود، گلجان حس می کرد که چند روز غیبت پرویزخان شاید بی ربط به این خانه و زندگی نباشد...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفت🎬: بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زم
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_هشت🎬:
خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن
گفت: آنها برای من مسجد میسازند و درون آن را پاک و تمیز میکنند در حالی که قلبها و جانهایشان را با گناه و آلودگی تباه کرده اند.
خانه و مسجد را می آرایند درحالی که فکر و خیالشان جای دیگری است به آنها بگو من چه حاجتی به تزئین مساجد و بیوتی دارم که برای من ساخته اید؟ درحالی که من هرگز داخل این مساجد نمیشوم. من دستور به ساخت مساجد داده بودم تا ذکر و تسبیح من در آنها گفته شود لکن اینک جای تفاخر و اشراف است.
تا سخن اشیعا نبی از زبان خداوند به اینجا رسید زمزمه هایی از جمع بلند شد و کم کم مردم شروع به پاسخ دادن کردند و مردی از بین جمع فریاد براورد، ی اشعیا! اگر تو راست می گویی و خدا میخواست، می توانست
ما را دوباره به همان الفت و صمیمیت قدیم باز گرداند. اگر میخواست می توانست دلهای ما را بینا و روشن کند.
در این هنگام بقیه ی مردم حرف آن مرد را تکرار کردند، پس فرشته وحی به پیامبر خدا نازل شد و خدا به اشعیا وحی کرد که دو تکه چوب خشک بیاور چوبهای خشک را جلوی قوم گرفت و نزدیک هم گذاشت، خدا به او گفت به چوبها بگو یکی شوید و در این زمان مردم همه چشم به تکه های چوب داشتند که ناگهان به طور معجزه گونه ای یکی شدند.
خدا مجددا فرمود: همانا من که میتوانم دو چوب خشک را به هم الفت دهم و میان آن ها وحدت ایجادکنم ،
چگونه نمیتوانم میان بنی اسرائیل الفت ایجاد کنم اگر بخواهم؟! ولی نمی خواهم زیرا مشکل اساسی خود شمایید.
دوباره مردی دیگر از میان مردم بلند شد و گفت: ای اشعیا به خدا بگو ما که روزه گرفتیم اما قبول نکردی. سی روز گرسنگی کشیدیم. نماز خواندیم و نمازمان نورانی نشد، صدقه دادیم ولی پاک نشدیم، ما مانند کبوتران نماز خواندیم و ناله کردیم و با روزه گریه کردیم ولی در همه آنها خداوند ما را اجابت نکرد، ناله ما را نشنید و ما هم دیگر او را رها کردیم چون کسی به ما توجه ندارد چرا برایش اینهمه اعمال انجام دهیم!!
خداوند فرمود: ای اشعیا! از آنها بپرس چه چیزی مرا از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟ آیا من مهربانترین شنوندگان نیستم؟ آیا دستان من به خیر مبسوط نیست؟ آیا کلید خزائن خیر دست من نیست؟ آیا رحمت من همه جا را فرانگرفته است؟ شما فکر میکنید من بخیلم؟ آیا من سخاوتمندترین سخاوتمندان و گشایش دهندگان نعمت نیستم؟
بنی اسرائیل تمام این ها را اقرار کردند چون تمام این الطاف الهی را دیده و شنیده بودند و جایی برای انکار نبود. خداوند فرمود: کاش این مردم با همان حکمتی که دل هایشان را در ابتدا نورانی کردم به درون خود نگاه میکردند و می فهمیدند که دشمن ترین دشمنان آن ها نفسشان است. اما به حکمتهای نورانی پشت کردند و دنیا را به جای آن پسندیدند.
چگونه روز ه آنها را بلا ببرم در حالی که آنها با گفتارهای دروغ و باطل خودشان را میپوشانند و با غذای حرام خود را تقویت میکنند، چگونه نمازشان را روشن کنم در حالی که دلهایشان متوجه کسانی است که با من میجنگند و دشمنی می کنند و به حرمت من تجاوز میکنند؟ چگونه با صدقه آنها را پاک کنم در حالی که با مال دیگران صدقه می دهند؟ چگونه دعایشان را مستجاب کنم در حالی که این دعا سخنی است که فقط بر زبان جاری است.
خداوند در این جا خودش را این گونه معرفی میکند: همانا من خدایی هستم که اگر پاکان دعاکنند اجابت می کنم و یکی از نشانه های رضایت من، رضایت فقراست، اگر به فقرا رحم می کردند، به ضعیفان نزدیک می شدند، با مظلومان عادلانه رفتار میکردند، درباره غایبان به عدالت رفتار میکردند و به بیوه زن و یتیم و مسکین حقشان را می دادند، هر آینه دعا می کردند من پاسخشان را میدادم.
خداوند این سخنان را به مردم گفت و سپس به اشعیا گفت هنگامی که سخنان مرا به مردم بگویی خواهی دید که به تو این گونه پاسخ میدهند که: این صدای خدای تو نیست و سخنان خود توست و تمام این سخنان سحر است و دلیل تحول مردم همین سحر است و معنوی نیست، آنها فکر میکنند که اگر بخواهند می توانند مانند من سخنی بگویند که دلها را متحول کند اما آن ها از غیب عالم هیچ خبری ندارند مگر آنچه که اجنه و شیاطین به آنها خبر میدهند.
در آخر خداوند برای اتمام حجت حرفی زد که رمز عالم هستی بود و ....
ادامه دارد
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🚨🚨👌 مهم _ یادآوری
👈بزارید یک ماجرای واقعی تاریخی رو براتون درمورد این نسل حرومزاده تعریف کنم
⁉️ آیا میدانستید موجودیت اسرائیل با یک آتش بس ۲۴ ساعته رخ داد؟!
😔 هفتاد سال قبل
بعد از حمله وحشیانه یهودیان به مسلمان در فلسطین و قتل عام هزاران زن و بچه و پیر و جوان مسلمان در فلسطین،کشور های عرب متحد شدند و به یهودیان قاتل حمله کردند و تقریبا تمام شهرهای اشغالی آزاد شد و فقط یک شهر توی چنگ یهودیان وحشی مونده بود که درخواست ۲۴ ساعته آتش بس کردند!
😔مسلمانان به گمان اینکه این ۲۴ ساعت آتش بس مسئله مهمی نیست و مهربانی و شفقتشون و نشون میده قبول کردند درحالیکه خبر نداشته علت درخواست آتش بس توسط یهودیان خوناشام این بوده که بهشون خبر رسیده نیروهای ارتش تروریست انکلیس در راه هستنند و فقط نیاز به ۲۴ ساعت وقت دارن تا بهشون کمک برسونند و همین پذیرش آتش بس باعث شد تا کمک از طرف انگلیسیا به یهودیان قاتل برسه و اعراب در ادامه شکست خوردند،از اون آتش بس هفتاد سال میگذره و از اون زمان تا به امروز ما تقاص یک آتش بس ساده با این جانواران وحشی رو داریم پس میدیم..!!
هرگونه دلسوزی و آتش بس در مقابل صهیونیستا مطلقا حرام و از گوشت سگ نجستره!😡
❌ گول قرآن سر نیزه کردن و کولی بازی و مظلوم نمایی و عقب نشینی و اشک تمساح ریختن این باند تبهکار و وحشی رو نخوره کسی!
💪 #جنگ_جنگ_تا_پیروزی
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیای بعد از ظهور
@labkhandehalaal
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۱🎬: پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۲🎬:
چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت.
درست بود که گلجان جای دختر پرویز خان را داشت، اما پرویزخان مرد مهربانی بود یعنی برای گلجان مهربان بود و مشخص بود او را دوست دارد
خانه و زندگی ای برای گلجان درست کرده بود که حتی توی خواب هم نمیدید، این زندگی راحت شهری در بالاشهر کجا و آن زندگی پر از رنج و سختی روستا کجا، اصلا با هم قابل مقایسه نبود و البته پرویز خان و نراد علی رفیق های خوبی برای هم شده بودند و مراد علی این پیرمرد ساده روستایی از خاطرات گذشته و روستا می گفت و پرویزخان گوش می کرد و گاهی پرویز خان داستان های هیجان انگیزی از قصر میگفت و مراد علی محو داستان میشد.
مراد علی از بیمارستان مرخص شده بود و حال عمومی اش خوب بود و الان به زندگی با یک پا و عصا عادت کرده بود و به نظر از این زندگی راضی بود.
گلجان دختر زرنگی بود و می خواست از بودن در شهر نهایت استفاده را ببرد، او تصمیم گرفته بود ادامه تحصیل دهد و پرویزخان هم شرایط درس خواندن را برایش مهیا کرده بود و در کنار درسخواندن که شبانه بود، کلاس خیاطی هم می رفت، او منبع استعداد بود و خیلی زود توجه خیاط را به خود جلب کرده بود .
از طرفی سارا و سهیلا دخترهای پرویز خان یکی دو بار به خانه ی آنها آمده بودند و طوری رفتار می کردند که انگار با او مشکلی ندارند اما گلجان نمی دانست با چه افعی هایی طرف است و آنها را مثل خواهر نداشته اش میدانست.
پرویز خان علاقه ی خاصی به گلجان داشت، اکثر اوقات وقتی تهران بود خانه ی گلجان بود و نهایت هفته ای یک بار به خانه ی زن اولش سر میزد و گلجان قشنگ حس می کرد زمانی که از آنجا می آید، اعصابش بهم ریخته است و مدام توی خودش هست، حتی با مراد علی هم حرفی نمیزد.
گلجان آخرین دوز را روی پیراهن سفید جلویش زد و دستانش را از هم باز کرد و همانطور که از پنجره اتاق روی حیاط را نگاه می کرد گفت: خدای من! چقدر خسته شدم و از جا بلند شد و ناگهان سرگیجه ای شدید به او دست داد و همزمان هر چه خورده بود بالا آورد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۲🎬: چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت. درست بود که گلج
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۳🎬:
گلجان هراسان به سمت حیاط رفت و خودش را لب باغچه رساند
خم شد و اینقدر عق زد که هر چه خورده بود بالا آورد.
مراد علی که روی ایوان تکیه به دیوار نشسته بود و آفتاب می گرفت تا حال و روز دخترش را دید با شتاب دستش را به دیوار زد و از جا بلند شد و همانطور که چوگان ها را زیر بغلش جا میداد لنگ لنگان جلو آمد و گفت: بابا چطورته؟! چی خوردی اینطوری شدی؟!
گلجان که اشک از چشمهاش و عرق از سر و روش میچکید آرام از جا بلند شد و لبخند کمرنگی زد و گفت: هیچی نیست بابا، چند روزه این طور هستم طاقت آوردم اما الان دیگه از دستم در رفت، شاید مسموم شده باشم و با زدن این حرف به سمت بالکن رفت و درست همانجایی که قبلا پدرش نشسته بود، نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست...
خیلی بی حال بود و دوست داشت یک لیوان دوغ ترش که توی روستا درست می کردند ، الان بود و می خورد و به حال می آمد.
مراد علی بی قرار بود، دوست داشت برای تک دخترش کاری کند اما نمی دانست چکار کند و در همین حین صدای زنگ در خانه بلند شد.
گلجان اینقدر بی حال بود که اصلا توجهی نکرد و مراد علی لنگ لنگان به سمت در رفت و در را باز کرد و با حالتی دستپاچه گفت: خوش آمدین سهیلا خانم و سارا خانم، به دادمون برسین، گلجان حالش بد شده، نمی دونم چش شده...
سهیلا که خوب فیلم بازی می کرد به طرف گلجان رفت و گفت: وای دخترجان چی شدی؟!
گلجان آنقدر بی حال بود که با سلام ضعیف و لبخندی کوتاه به آنها جواب داد و در دل به بخت بدش لعنت می فرستاد که چرا این لحظه دو تا دختر پرویزخان باید بیان...
مراد علی هر چه دیده بود تعریف کرد و سارا برای درست مردن آب قند داخل خانه شد و سهیلا هم همراهش و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفتند سهیلا گفت: شواهد حاکی از اینه که طرف یه توله ای به راه داره، تا خودش و بابا متوجه نشدن باید از سر راه برشون داریم...
سارا با تعجب گفت: برشون داریم؟! انگار از علاقه ی بابا به این دختره ی دهاتی خبر نداری، نمیذاره یه خط بیافته رو تنش، حالا اگر حامله هم باشه دیگه بدتررر، خانم خانما خرشانس تشریف دارن و در همین حین انگار چیزی یادش آمده باشه گفت: فهمیدم سهیلا... فهمیدم چکار کنیم...اه اه چرا زودتر به فکرم نرسید...
سهیلا ابروهاش را در هم کشید و گفت: چکار کنیم؟!
سارا گفت: یه فکر بکر به ذهنم خطور کرد...بابا روی این دختره حساسه درسته؟! از طرفی خوب میدونی که روی ناموسش تعصب داره خصوصا از زمانی که دست اندر کار دربار شده و داستان های زیادی دیده و شنیده، این تعصبش بیشتر شده ما باید از همین راه وارد شیم...
سهیلا با دهان باز به حرفهای سارا گوش می کرد که با صدای گلجان به خود اومدن: دستتون درد نکنه، خدا مرگم بده، بعد از سالی اومدین خونه باباتون الانم به زحمت افتادین، من چیزیم نیست...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼