#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۱🎬: پرویز خان قبل از رسیدن به محضر چند جایی توقف کرد، گلجان اینقدر
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۲🎬:
چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت.
درست بود که گلجان جای دختر پرویز خان را داشت، اما پرویزخان مرد مهربانی بود یعنی برای گلجان مهربان بود و مشخص بود او را دوست دارد
خانه و زندگی ای برای گلجان درست کرده بود که حتی توی خواب هم نمیدید، این زندگی راحت شهری در بالاشهر کجا و آن زندگی پر از رنج و سختی روستا کجا، اصلا با هم قابل مقایسه نبود و البته پرویز خان و نراد علی رفیق های خوبی برای هم شده بودند و مراد علی این پیرمرد ساده روستایی از خاطرات گذشته و روستا می گفت و پرویزخان گوش می کرد و گاهی پرویز خان داستان های هیجان انگیزی از قصر میگفت و مراد علی محو داستان میشد.
مراد علی از بیمارستان مرخص شده بود و حال عمومی اش خوب بود و الان به زندگی با یک پا و عصا عادت کرده بود و به نظر از این زندگی راضی بود.
گلجان دختر زرنگی بود و می خواست از بودن در شهر نهایت استفاده را ببرد، او تصمیم گرفته بود ادامه تحصیل دهد و پرویزخان هم شرایط درس خواندن را برایش مهیا کرده بود و در کنار درسخواندن که شبانه بود، کلاس خیاطی هم می رفت، او منبع استعداد بود و خیلی زود توجه خیاط را به خود جلب کرده بود .
از طرفی سارا و سهیلا دخترهای پرویز خان یکی دو بار به خانه ی آنها آمده بودند و طوری رفتار می کردند که انگار با او مشکلی ندارند اما گلجان نمی دانست با چه افعی هایی طرف است و آنها را مثل خواهر نداشته اش میدانست.
پرویز خان علاقه ی خاصی به گلجان داشت، اکثر اوقات وقتی تهران بود خانه ی گلجان بود و نهایت هفته ای یک بار به خانه ی زن اولش سر میزد و گلجان قشنگ حس می کرد زمانی که از آنجا می آید، اعصابش بهم ریخته است و مدام توی خودش هست، حتی با مراد علی هم حرفی نمیزد.
گلجان آخرین دوز را روی پیراهن سفید جلویش زد و دستانش را از هم باز کرد و همانطور که از پنجره اتاق روی حیاط را نگاه می کرد گفت: خدای من! چقدر خسته شدم و از جا بلند شد و ناگهان سرگیجه ای شدید به او دست داد و همزمان هر چه خورده بود بالا آورد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۲🎬: چندین ماه از ازدواج پرویزخان و گلجان می گذشت. درست بود که گلج
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۳🎬:
گلجان هراسان به سمت حیاط رفت و خودش را لب باغچه رساند
خم شد و اینقدر عق زد که هر چه خورده بود بالا آورد.
مراد علی که روی ایوان تکیه به دیوار نشسته بود و آفتاب می گرفت تا حال و روز دخترش را دید با شتاب دستش را به دیوار زد و از جا بلند شد و همانطور که چوگان ها را زیر بغلش جا میداد لنگ لنگان جلو آمد و گفت: بابا چطورته؟! چی خوردی اینطوری شدی؟!
گلجان که اشک از چشمهاش و عرق از سر و روش میچکید آرام از جا بلند شد و لبخند کمرنگی زد و گفت: هیچی نیست بابا، چند روزه این طور هستم طاقت آوردم اما الان دیگه از دستم در رفت، شاید مسموم شده باشم و با زدن این حرف به سمت بالکن رفت و درست همانجایی که قبلا پدرش نشسته بود، نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست...
خیلی بی حال بود و دوست داشت یک لیوان دوغ ترش که توی روستا درست می کردند ، الان بود و می خورد و به حال می آمد.
مراد علی بی قرار بود، دوست داشت برای تک دخترش کاری کند اما نمی دانست چکار کند و در همین حین صدای زنگ در خانه بلند شد.
گلجان اینقدر بی حال بود که اصلا توجهی نکرد و مراد علی لنگ لنگان به سمت در رفت و در را باز کرد و با حالتی دستپاچه گفت: خوش آمدین سهیلا خانم و سارا خانم، به دادمون برسین، گلجان حالش بد شده، نمی دونم چش شده...
سهیلا که خوب فیلم بازی می کرد به طرف گلجان رفت و گفت: وای دخترجان چی شدی؟!
گلجان آنقدر بی حال بود که با سلام ضعیف و لبخندی کوتاه به آنها جواب داد و در دل به بخت بدش لعنت می فرستاد که چرا این لحظه دو تا دختر پرویزخان باید بیان...
مراد علی هر چه دیده بود تعریف کرد و سارا برای درست مردن آب قند داخل خانه شد و سهیلا هم همراهش و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفتند سهیلا گفت: شواهد حاکی از اینه که طرف یه توله ای به راه داره، تا خودش و بابا متوجه نشدن باید از سر راه برشون داریم...
سارا با تعجب گفت: برشون داریم؟! انگار از علاقه ی بابا به این دختره ی دهاتی خبر نداری، نمیذاره یه خط بیافته رو تنش، حالا اگر حامله هم باشه دیگه بدتررر، خانم خانما خرشانس تشریف دارن و در همین حین انگار چیزی یادش آمده باشه گفت: فهمیدم سهیلا... فهمیدم چکار کنیم...اه اه چرا زودتر به فکرم نرسید...
سهیلا ابروهاش را در هم کشید و گفت: چکار کنیم؟!
سارا گفت: یه فکر بکر به ذهنم خطور کرد...بابا روی این دختره حساسه درسته؟! از طرفی خوب میدونی که روی ناموسش تعصب داره خصوصا از زمانی که دست اندر کار دربار شده و داستان های زیادی دیده و شنیده، این تعصبش بیشتر شده ما باید از همین راه وارد شیم...
سهیلا با دهان باز به حرفهای سارا گوش می کرد که با صدای گلجان به خود اومدن: دستتون درد نکنه، خدا مرگم بده، بعد از سالی اومدین خونه باباتون الانم به زحمت افتادین، من چیزیم نیست...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدرش علی پسرش حسن 🤍:)
#آقاسیدمجتبیخامنهای| #شهیدسیدعلیخامنهای
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭این خونه و این دیوار های نمدار و این زندگی ساده و این بزرگتر از کوهی که به شکل انسان قدم میزند.
خیر نبینن حسودا
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
حساب رسمی اخبار و مطالب رهبر انقلاب اسلامی آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای مدظلهالعالی🥲👇👇👇
@rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هشت🎬: خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_نه🎬:
در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می دانست در دل مردم چه میگذرد و چه خواهند کرد اما برای اتمام حجت به بنی اسرائیل فرمود: ای اشعیا! از طرف من به مردم بگو، بدانید و آگاه باشید که من با قدرتم دینم را بر همه ادیان برتری خواهم بخشید چه شما بخواهید و چه نخواهید و هرچند تمام مشرکین در مقابل من بایستند.
می رسد روزی که من برای این کار پیامبری امی را بر می انگیزم که نه از کوران کور باشد و نه از گمراهان منحرف، نه خشن باشد و نه به فحش و ناسزا آراسته باشد و نه به او تهمت زده شود. او مهربان است و ستوده، آرامش را لباس او، عدالت را شعار او، تقوا را وجدان او، خردمندی را برای استدلالش، بخشش و عرف را منش او و هدایت را طریق او قرار میدهم و اسلام دین او و احمد نام اوست.
همانا من پس از ظلالت، توسط او هدایت میکنم، جهل را به واسطه او میزدایم و به واسطه او مردم را زیاد خواهم کرد بدانید که من به واسطه او نفاق و افرقه را از میان بر خواهم داشت...
در اینجا خداوند حجت را بر بنی اسرایئل تمام کرد که من این کار را انجام خواهم داد و برای شما بهتر است که در این مسیر همراه من باشید.
البته این بدان منظور نیست که خداوند نتواند بدون کمک آنها به هدفش برسد؛ بلکه این لطف خداست که می خواست شامل حال آنها شود و این راه نجاتی برای بنی اسرائیل بود.
تا اشعیا نبی این سخنان را از قول خداوند نقل نمود ایمان ته مانده در قلوب بعضی افراد جان دوباره ای گرفت و نور ایمان روشن شد و عده ای هم کفر و حسادت ته مانده در قلوبشان دوباره برانگیخته شد و این سنت خداست که هر فردی با اختیار به سمت ایمان یا کفر برود و اساس کار خداوند طبق اختیاریست که به بندگانش عطا نموده و این بندگان هستند که انتخاب می کنند به کدام راه بروند، به سمت خدا و خوبی ها و کمال حرکت کنند یا سر به بندگی ابلیس نهند و اندک لذت دنیا را به بدبختی آخرت و دوزخ ببخشند.
وقتی خداوند لز پیامبر آخرالزمان همو که از بنی اسماعیل بود و قوم بنی اسرائیل بارها و بارها عهد بسته بودند که در رکاب ایشان سربازی کنند و زمینه را برای ظهور محمد و آل محمد فراهم کنند، اینچنین تعریف و تمجید نمود و با این تعاریف از پیامبر خاتم، حسادت در میان بزرگان آن ها شکل گرفت و آتش خشم و حسادت خود
را بر اشعیا که گوینده و حامل این سخنان بود فرو ریختند.
حسادت و تکبر خصلتیست شیطانی که انگار در وجود بنی اسراییل نهادینه شده بود و اینک دوباره سرباز کرده بود.
آنها به اشعیا نبی شوریدند و باعث شدند که خداوند عذابش را بر آنها فرود آورد اما عذاب خداوند اینبار نه سیل بود و نه زلزله و بلکه عذابی نو به اقتضای زمان، عذابی که قرار بود بنی اسرائیل را دربرگیرد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۳🎬: گلجان هراسان به سمت حیاط رفت و خودش را لب باغچه رساند خم شد و
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۴🎬:
دخترها خیلی زود رفتند انگار مأموریت داشتند کشف کنند که گلجان بار شیشه دارد تا فکر چاره کنند چون آنها هم مانند مادرشان نمی خواستند رقیبی داشته باشند و ثروت پدرشان پرویز خان سروری را با بچه ای دیگر تقسیم کنند.
روز بعد دم دم های ظهر پرویز خان به خانه آمد، گلجان که هنوز حالش روبه راه نشده بود اما جلوی شوهرش نمی خواست به روی خودش بیاورد، از آمدن دخترها گفت اما از حال و احوال این روزهایش چیزی نگفت چون نمی خواست پرویز خان نگران بشود.
سفره ی نهار را انداختند، گلجان در این چند ماه زندکی در شهر و حشر و نشر با همسایه و دوستان جدیدی که پیدا کرده بود، آشپز قابلی شده بود و درست کردن خیلی از غذاهای را که در تهران مرسوم بود یاد گرفته بود.
او در روستایی بزرگ شده بود که تنوع غذایی نداشت، غذایشان محدود میشد به شیر و ماست و پنیر و کره و فقط عید تا عید اگر دستشان میرسید یک کیلو برنج تهیه و دمپخت ساده درست می کردند و با پیاله ای ماست می خوردند.
گلجان خیلی چیزها را در عمرش ندیده بود مثلا گوجه را برای اولین بار در تهران دیده بود و بار اولی که آن را دید اصلا نمی دانست طریقه ی مصرفش چطور هست، اما الان اینجا می توانست غذاهای اعیون نشین را درست کند و امروز هم چون میدانست پرویزخان به او سر میزند، خورش قورمه سبزی بار گذاشته بود.
بوی برنج و قورمه سبزی در فضا پیچیده بود، پرویزخان همانطور که کت تنش را در می آورد و نگاهش به سفره خیره بود گفت: به به! گلجان چه کردی...تو واقعا بی نظیری...جوان و خوشگل، باهوش و هنرمند، تو لیاقتت این زندگی بود نه اینکه توی روستای دور افتاده بمونی و بپوسی و سر سفره نشست و نگاهی به اطراف کرد و گفت: مراد علی بابا، کجایی پیرمرد بیا سر سفره...
گلجان ظرف دوغ را کنار دیز خورش گذاشت و کنار پرویزخان نشست و مراد علی هم لنگ لنگان خودش را رساند و کنار دیوار بر زمین نشست.
گلجان اول بشقاب پرویزخان را پر از پلو کرد و جلویش گذاشت و بعد برای پدرش غذا کشید و آخر سر هم چند قاشق پلو برای خودش ریخت.
مراد علی که دخترش را زیر نظر داشت سری تکان داد و گفت: چرا درست غذا نمی خوری؟! و بعد رو به پرویزخان گفت: به نظرم گلجان روبه راه نیست ، دیروز هم ...
گلجان با حالت دستپاچه به میان حرف پدرش دوید و گفت: نه..من خوبم این چه حرفیه بابا؟! و برای اینکه ثابت کند حالش خوب است قاشقش را پر کرد و به طرف دهانش برد و قاشق به دهانش رسید دوباره دل و روده اش بهم ریخت و دستش را جلوی دهانش گرفت و سریع از سر سفره بلند شد.
پرویز خان با تعجب رفتن گلجان را نگاه کرد و گفت: چطورشه مراد علی؟!
مراد علی سرش را انداخت پایین و گفت: به منم چیزی نمیگه، چند روزه که حال خوشی نداره، خورد و خوراکش هم که هیچ...رنگش را ببین چقدر زرد شده...
پرویز خان سری تکان داد و گفت: زودتر می گفتی، بعد از غذا میبرمش بیمارستان پیش همین دکتر که رفیقمه......
دم دم های غروب بود که صدای ماشین پرویزخان به گوش رسید و مراد علی که سخت نگران بود، خودش را به در خانه رساند و قبل از اینکه در بزنند در را باز کرد.
گلجان با قرص صورت چون ماهش که انگار گل انداخته بود وارد خانه شد و سلام کرد، مراد علی با نگرانی پرسید: بهتری؟! دکتر چی گفت؟!
صدای پرویزخان از پشت سر گلجان بلند شد و گفت: خبر دارم برات خبر سلامتی پیرمرد...
گلجان که انگار شرم زده بود خودش را داخل خانه انداخت و می خواست دو تا مرد با هم صحبت کنند.
پرویز خان که انگار از شوق بال در آورده بود، هی قد و بالای گلجان را نگاه می کرد و در دل قربان صدقه اش می رفت و با خود می گفت آیا میشه که یه پسر برام بیاره؟!
در همین افکار بود که تلفن خانه به صدا درآمد و پرویزخان گوشی را برداشت...
پرویزخان رسمی صحبت می کرد و این نشان میداد که طرفش از درباریان هست...
گلجان سینی چای را کنار دست پرویزخان روی میز کوچک چوبی گذاشت که صدای پرویزخان بلند شد: باشه چشم، من تمام امور این مهمانی را انجام میدم خودم هم شرکت می کنم اما شرمنده ام خانمم ...
صدای پشت خط چیزی گفت که صورت پرویزخان از عصبانیت سرخ شد اما انگار نمی توانست مخالفتی کند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ احمق نمیدونه که ما،
مختار رو هزار بار دیدیم...😏👌
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۴🎬: دخترها خیلی زود رفتند انگار مأموریت داشتند کشف کنند که گلجان با
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۵🎬:
پرویز خان گوشی تلفن را گذاشت و زیر لب فحشی داد و گفت: بی پدر به من میگه بیاد جشن شاهانه، خوب من که همیشه خودم جز کادر اجرایی این جشن ها هستم، حالا شنیدن من زن گرفتم و میگن امر شاهنشاه هست تا با زن جوانتون بیاین...
گلجان که خودش را سرگرم دوخت و دوز نشان میداد، با این حرف حواسش پرت شد، اضطرابی عجیب بر وجودش سایه افکند، آخه اون از قصر و جشن و این حرفا خاطره خوشی نداشت، سوزن فرو رفت داخل دستش و همانطور که انگشتش را به دهان میبرد گفت: آاااخ...
پرویزخان زیر چشمی به گلجان نگاه کرد و زمزمه کرد: من که یک عمر توی این بلبشون قصر بودم میدونم اونجا چه کثافتکاری هایی میشه، اصلا دوست ندارم ....
گلجان سرش را بالا گرفت و گفت: آقا! من حالم خوش نیست، حال و حوصله هیچجشن و مهمانی هم ندارم اگر میشه منو معاف کنید.
پرویز خان از جا بلند شد و کنار گلجان آمد و همانطور که به لباس دست گلجان نگاه می کرد گفت: منم نمی خوام تو را اونجا ببرم، اما حکم کردن،نمیشه زیر حکم دربار زد، حالا من الان میرم حضوری صحبت می کنم و قضیه را حل و فصل می کنم و با زدن این حرف به سمت کتش رفت و انگار این مساله برایش خیلی مهم بود و می بایست همین الان حلش کند تا خیالش راحت شود.
دو روز از این واقعه گذشت و خیلی سخت بود، باز هم خبری از پرویزخان نشد، گلجان با این نیامدن ها و غیبت های چند روزه پیرشوهرش عادت کرده بود و هیچ وقت از او سؤال نمی کرد کجا می رود و چه می کند فقط همینکه کنار پدرش بود و زندگی آرام و بی سرو صدایی داشت برایش کافی بود، اما اینبار فرق میکرد، گلجان نگران بود و علی مراد این نگرانی را در رفتار دخترکش میدید اما دخترک چنان بار آمده بود که حرفها و درد دلهایش را به کسی نمی گفت.
بعد از گذشت دو روز سر شب پرویزخان با بسته ای که به نظر می رسید لباس باشد و در دست داشت وارد خانه شد.
بعد از خوش و بشی با مراد علی، داخل اتاق خوابشان شد و گلجان را صدا زد...قلب گلجان به تلاطم بود و انگار می خواست او را از واقعه ای خبر کند.
گلجان به سرعت خودش را داخل اتاق رساند و پرویز خان همانطور که لبخند میزد گفت : می دانی هر وقت نگاهم به چهره زیبایت می افتد خدا را شکر می کنم که تو را سر راه من قرار داد...
گلجان مانند که هنوز با پرویزخان آنقدر خودمانی نشده بود از این حرف صورتش گل انداخت و سرش را پایین انداخت و لبخند پرویزخان پررنگ تر شد و گفت: عاشق همین پاکی و معصومیتت هستم و بعد با اشاره به بسته لباس گفت: این لباس را سارا برات انتخاب کرده، میگفت به تو میاد البته تو هرچی بپوشی مثل فرشته ها می شی، قراره فردا شب بریم یه مجلس شاهانه و این لباس برای اون شب هست...
گلجان با تعجب و ترس به پرویزخان نگاه کرد و گفت: اما...اما قرار شد من نیام آقا...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼