#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۶🎬: پرویز خان نگاه با محبتی به گلجان کرد و گفت: نترس دختر، هیچ اتف
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۷🎬:
ورودی قصر چند نگهبان بود که ماشین مهمانان را به سمتی هدایت می کردند، یکی از نگهبانان تا چشمش به پرویزخان افتاد دستش را بالا برد و با خنده به سمتی اشاره کرد که ماشین را پارک کنند.
پرویزخان که مدام در حال آمد و رفت به قصر بود خوب با تمام قوانین آشنا بود، او تمام راه درروهای قصر را می شناخت.
گلجان که از داخل ماشین چشمش به محیط قصر افتاد، با اینکه جایی سرسبز که پر هر قدم یک پایه ی لامپ پرنور کار گذاشته بود، احساس بسیار بدی به او دست داد، بطوریکه یک لحظه این استرس باعث شد هجوم تلخابی را به دهانش حس کند و فوری از ماشین پیاده شد و همانطور که جلوی دهانش را گرفته بود با نگاهی مظلومانه به پرویزخان چشم دوخته بود.
پرویزخان که گلجان را واقعا دوست داشت و از طرفی حالا او باردار بود و چه بسا پسری برایش به دنیا می آورد و او را به آرزوی دیرینه اش می رساند، عزیزترش کرده بود.
پرویز خان با اشاره به سارا گفت: تو برو سالن جشن، البته باید سالن میهمان های رده دوم بروی، شوهرت هم همانجاست، منم با گلجان یه قدمی توی فضای آزاد میزنیم تا حالش بهتر بشه و بعد به شما ملحق بشیم
سارا چشمی گفت و پرویزخان به سمت گلجان رفت و دست سرد گلجان را در دستان گوشتی و چروکیده اش گرفت و با اشاره به سمتی حرکت کردند و گفت: اینجا بالا نیاری دختر که آبرومون به باد میره، اینجا کاخ شاه هست، حلبی آباد نیست که، الان یه ذره قدم بزنیم بهتر میشی...
انگار پرویزخان دلش می خواست حال بد گلجان را بهانه کند و با همسر زیبایش کمی تنها باشد..
سر و صدا از آن طرف قصر به گوش می رسید، ساز و آواز و صداهای مبهم...
پرویزخان به همان سمت اشاره کرد و گفت: محل برگزاری جشن های شاهانه آن سالن است، البته ما حق ورود نداریم، افراد خاص، سفیرهای کشورهای دیگه و مهمانان خارجی و خانواده سلطنتی با حضور شاهنشاه در آنجا هستند و برای ما که مهمان درجه دو و سه محسوب میشویم سالنی جداتر هست که اصلا شاه به آنجا سر نمیزند.
گلجان که سعی می کرد تلخاب دهنش را فرو دهد سری تکان داد و گفت: کاش از آوردن من صرفنظر می کردید، خالم اصلا خوب نیست و با دیدن اینجا یاد خاطره چند وقت قبل...
پرویز خان به میان حرف گلجان دوید و گفت: اتفاقا یکی از دلایلی که به اینجا آوردمت همین است که خاطره ی تلخ آن روزها را فراموش کنی حالا بیا این قسمت قصر را نشانت بدهم، من جا به جای اینجا را بلدم و سپس به سمتی رفت که انگار تاریکی مطلق بود و گویا درختان سرو سر به فلک کشیده تنها ساکنان اینجا بودند.
اما کنی جلوتر دو ساختمان کوچک پدیدار شد، پرویزخان جلو رفت و همانطور که به دو ساختمان اشاره می کرد گفت: اینجا در اختیار یکی از نگهبانان قدیمی ست، زن خوش مشربی دارد که البته الان پیر شده، اسمش حلیمه است، شنیدم قرار است از اینجا بروند، حلیمه زن مهربانی ست که به خاطر موضوعی خودش را مدیون من میداند و در همین حین در ساختمان باز شد و زنی که کمرش خمیده بود با سطلی که انگار چیزی داخلش بود بیرون آمد و همانطور که خیره به تاریکی روبه رو بود صدا زد: اکبرآقا تویی؟!
پرویز خان قدمی پیش گذاشت و گفت: منم حلیمه خانم....
زن جلو آمد و همانطور که خیره به روبه رو بود لبخندی صورتش را پوشاند و گفت: پرویزخان خوش آمدی خودتی برادر؟!
پرویز خان جلوتر رفت و حالا در روشنایی لامپ جلوی خانه با گلجان روبه روی پیرزن ایستاده بودند
حلیمه نگاهی به پرویزخان و بعد خیره در چشمان گلجان شد و گفت: به به! پس نوعروس خانه ی شما اینه؟! تعریفش را شنیده بودم، چقدر زیباست ان شاالله به پای هم پیر بشید بیا داخل بیا داخل تا بیشتر با عروس خانم آشنا بشم، گلجان با صدای کمجانش سلام کرد و پرویز خان تشکری کرد و گفت: نه آمده بودیم برای مجلس شاهانه، گفتم کمی این قصر درندشت را به گلجان نشان دهم و با زدن این حرف دستش را به نشانه ی خدا حافظی بالا آورد و با گلجان از آنجا دور شدند.
قصر خیلی بزرگ بود، بزرگتر از آنچه که فکرش را می کرد و گلجان با خود می گفت بی شک مساحت این قصر اندازه ی کل روستای آنهاست، با این تفاوت که روستای آنها هیچ امکاناتی ندارد اما اینجا مانند بهشت است...
ادامه دارد.
.
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۷🎬: ورودی قصر چند نگهبان بود که ماشین مهمانان را به سمتی هدایت می
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۸🎬:
وارد سالن بزرگی شدند که از شدت نور و چلچراغ هایی که در آینه کاری دیوار به آنها چشمک می زدند، می درخشید.
گلجان نگاهش از دیوار و سقف و تزئینات آن به میز و صندلی های سلطنتی کشیده شد که نمونه اش را هیچ کجا ندیده بود.
روی میز انواع اقسام میوه و شیرینی و خوردنی هایی بود که گلجان نه دیده و نه خورده بود و نه حتی می دانست که این میوه های عجیب و غریب را چطور باید خورد.
پرویز خان نگاهی به صورت رنگ پریده ی گلجان که با کرم و ماتیک و..رنگ و لعاب گرفته بود کرد و همانطور که میوه ای زد و عجیب از روی میز برمی داشت گفت: اینو بو کن، دلت حال میاد،به این میگن موز، توی ایران فقط توی قصر پیدا میشه و خیلیا نمی دونن این چیه و گلجان موز را بو کرد، واقعا بوی خوبی میداد و کمی حال او را بهتر کرد و پرویزخان موز دیگری برداشت و همانطور که به گلجان چشمک میزد طریقه ی پوست کردن موز را به او عملا یاد داد و بعد با دو گاز بزرگ موز دستش را بلعید.
اینجا همه جایش عجیب و تازه بود، گلجان اینقدر غرق دیدنی های اطرافش شده بود که متوجه نگاه خیره ی اطرافیان به خود نشد، همه از زیبایی محسور کننده ی گلجان متعجب بودند و در همین حین سارا خودش را به گلجان رسانید و گفت: گلجان...بیا...بیا اینجا تو را به دوستام معرفی کنم..
گلجان با چشمانش اطراف را در جستجوی پرویزخان نگاه کرد اما نبود،یعنی کجا رفته بود؟!
گلجان رو به سارا گفت: پ..پرویزخان کجاست؟!
سارا با خنده ای ساختگی دست گلجان را گرفت و همانطور که به سمتی می کشید گفت: پدرم یک سر دارد و هزار سودا، فکر نکن الان اینجا فقط مهمان هست، آچار فرانسه هست و هر جا کار گیر میکنه، باید باباجان خودش را برسونه، حالا تو بیا با من بهت خوش میگذره...
گلجان به ناچار با سارا همراه شد، آهنگی بلند و تند در سالن پخش می شد سارا کنار تعدادی زن و مرد که ادعای روشنفکری می کردند ایستاد و همانطور که با دو دست به گلجان اشاره می کرد گفت: اینهم زن بابای من، گلجان عزیز...البته به سن و سال هم سن دختر منه و با زدن این حرف خنده بلندی کرد.
یکی از خانم ها دستش را جلو آورد و گفت: خوشبختم...چقدر تو خوشگلی...گلجان با استرس دستش را دراز کرد و به او دست داد و در همین حین مردی جلو آمد و او هم می خواست به گلجان دست بدهد، گلجان که تا به حال دستش به دست نامحرم نخورده بود خودش را کنار کشید و در پناه سارا ایستاد...
مرد که انگار به او برخورده بود نزدیک سارا شد و گفت: خیلی زیباست اما اُمُل و دهاتی هست، رفتارش به تیپ و قیافه اش نمیاد، پدرت اینو از کجا شکار کرده...
سارا دندان هایش را بهم فشار داد و گفت: کوروش...اینجور نگو میشنوه، تو باید خودت را بهش نزدیک کنی نه اینکه...
گلجان از این مکالمه چیزی نفهمید اما حس بدی نسبت به آن مرد جوان داشت برای همین خود را به کناری کشید، اصلا دوست نداشت در این جمع باشد و دوباره با نگاهش اطراف را به دنبال پرویزخان زیر و رو کرد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
سیدمجتبی حسینی میآید روستایتان!
🔰 روایتی ناب و کمتر شنیده شده از حضرت امام سیدمجتبی خامنهای
▪️راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنهای را از دیوار میکند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم!
▪️رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من میگذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوانهای همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید!
▫️منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمیگفت. گفت معذرت میخوام. میخواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم.
▫️انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسبها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد.
▪️گفت: «من اهل روستای جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی میآید روستایتان.
▪️همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود.
▫️دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنهای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.»
▫️مرد هنوز چشمهاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز میگذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بینشان کنار مان زندگی میکرد روشن شده.
▪️حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظهای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتیها نشان بدهد و بگوید حالا میشناسیدش؟ نشناخته بودیم.
👤 راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭
این صحنه دل خراش ارتش و جوانان سوریه است که اسلحه شان را زمین گذاشتند وخود را تسلیم گروه ترویستی جولانی کردند
پس ازاسارت آنها را مجبور کردند
و بقیه ماجرا ببینید
به چه ذلتی مبتلا شدند !!!
این است، عاقبت کسانی که
کشورشان را به دست دشمن سپردند
تا به رفاه و آزادی بیشتری برسند!!!
ای مردم ایران
" مواظب باشید "
کشورتان به دست بیگانگان نیفتد
داعشی های مزدور آمریکا و موساد در ایران بدنبال چنین صحنه هایی هستند....
#آنتی_فتنه
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
عضویت در خط مقدم افشاگری:
@efshagari57
❌
🔴چرا ترامپ هنوز نا امید نشده؟؟؟
🔴تیر اخر ترامپ چیه؟؟؟
🟢 در پی اخرین صحبتهای رضا پهلوی
ترامپ تیر آخرش رو طرح نقشه جنگ احد زمان پیامبر (ص) را بر ضد ایران برنامه ریزی کرده.
👇👇👇
در جنگ احد همه خوشحال شدن جنگ رو به اتمام هست.
بوی پیروزی میاد
دشمن شکست خورده.
میدان رو خالی کردن و دشمن به سپاه پبامبر حمله کرد.
👈👈 حرفهایی که الان کم کم کارشناسان و تلویزیون و رسانه های خارجی هم دارن به مردم ایران تلقین میکنن. ایران پیروزه. تنگه رو بستیم و ناو آمریکا عقب نشسته.
فقط
فقط
🔺ترامپ منتظره مردم ایران احساس پیروزی بکنن و خیابان رو ترک کنن.
🔻تا مثل جنگ احد شبانه با طرح فرمان پهلوی شبانه به خیابان بریزند و کشتار خونین بی اندازن.
⭕️ نشــــــــــر این آگاهی واجــــــــب⭕️
🚨فورری❌بسیار مهم❌فورری🔻
⛔مدیریت سطح توقع⛔
❌انتقام و خونبهای امام خامنهای شهید، فقط و فقط، ادامه جنگ تا تحقّق ظهور امام زمان است. مراقب باشید به کمتر از آن (حتی به فتح قدس و امثال آن) راضیتان نکنند! حرفهای پایینتر از این سطح که دیگر ، دور از جان، خَر فرض کردن امّت است❗
⛔(مدیریت سطح توقع، اینه که بعضی مسئولان نادان یا خائن، توی مصاحبههاشون، ذهن مردم رو به مرگ میگیرن و دائم کلمه آتشبس و میگن، تا شما به مسائل کوچکی مثل عقبنشینی آمریکا قانع بشید و اون و پیروزی تلقّی کنید!)
درحالیکه شما مردم انقلابی باید مدیریت سطح توقع مسئولان را انجام بدید. آن چند نفر مسئول کودتاگر را به مرگ بگیرد و دائم فریاد بزنید خونبهای امام، فقط ظهوره؛ تا ذهن اینا لااقل به اقداماتی مثل نابودی کامل اسرائیل درگیر بشه. لااقل جرئت نکنن عقبنشینی امریکا رو به خورد ما بدن و فاکتور کنند به عنوان پیروزی برای ملّت)
🔻این امّت، امام دارد❗
🚫آهای برخی آقایان مسئول که دیگر رویتان نمیشود صریح اسم مذاکره بیاورید و از غیرت این امّت داغدار میترسید که با صراحت حرف از آتشبس بزنید❗ و بجایش شروع کردهاید هر روز مثلا شرط و شروط الکی برای دشمن میگذارید تا به خیال خودتان، تیغ نظامیان غیور ما را کُند کنید❗
بگویید ببینیم: شما امامید یا ماموم؟! اگر ماموم هستید که غلط میکنید روی حرف امام حرف بزنید! شما امام ما نیستید❗ وظیفه شما اطاعت از ولیفقیه است نه افاضه و اظهار فضل!! اگر جدیداً همهتان امام شدهاید و ما خبر نداریم! بگویید تا این امّت پدرتان را دربیاورد❗
《فریاد ما و خونبهای امام
فتح قدس و ظهور است، والسّلام》
🔺️👆✅نشر رگباری طوفانی✅👆🔺️
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔞
✍ اینجا سوریه است اعضای بدن کودکان توسط تروریستها زنده زنده در آورده میشود
👈 کشوری که مردمش فریب خوردند و الان جز مرگ ، کشتار، قحطی، تجزیه و نابودی کشور چیزی نمیبینند!
🔴 منظور آزادی و نجات توسط نتانیاهو و ترامپ این است
♨️ نشر دهید تا عاشقان عمو ترامپ ببینند
آیا میخواهید این چنین با بچه هایتان رفتار کنند ؟
بارها و بارها اسرائیلی و آمریکایی ها نشان دادند که بچه های معصوم رو به کشتن میدن که به قدرت خودشون اضافه بشود
آیا کمی تفکر نمیکنید ؟
🚨🚨🚨هشدار فیلم برای کودکان توصیه نمیشود🚨🚨🚨
#آنتی_فتنه
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
عضویت در خط مقدم افشاگری:
@efshagari57
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
🔞 ✍ اینجا سوریه است اعضای بدن کودکان توسط تروریستها زنده زنده در آورده میشود 👈 کشوری که مردمش فری
این کلیپ را بزنین تو پوزه ی آتش بس چی ها که هر دفعه با یه عنوانی میان حرف مفت میزنن
ما حاضریم بمیریم اما کشورمون دست ایادی یهود نیافته
بزن آسید مجید...
بزن که رهبر عزیزم گفته بزنید
بزن که ما تو خیابون هستیم و توی دهن آتش بس چی ها می زنیم ، تا شما تو میدون توی دهان ابلیس بزنید
بزن...بزن....اینقدر بزن تا نابود بشن
کتابچه ویژه کمک های اولیه در شرایط جنگی.pdf
حجم:
7.8M
📌کتابچه ویژه کمک های اولیه در شرایط جنگی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۸🎬: وارد سالن بزرگی شدند که از شدت نور و چلچراغ هایی که در آینه کا
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۳۹🎬:
دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در این جمع غرب زده احساس غربت می کرد، درسته که به ناچار به رنگ و ریخت اونا در آمده بود اما در دل اصلا احساس خوبی از بودن در این جمع نداشت.
گلجان انتهای سالن، خلوت ترین جا را برای نشستن انتخاب کرد، میزی که سه صندلی در اطرافش بود که هر سه صندلی خالی بود.
گلجان همان میز را نشان کرد به طرفش رفت.
روی میز مثل بقیه ی میزها انواع میوه و شیرینی و چند تا بطری نوشیدنی هم بود که گلجان از ترس اینکه نکند نوشیدنی حرام باشد به آنها حتی نگاه هم نمی کرد.
گلجان به پشتی صندلی تکیه داد،از اینجا می توانست همه چیز را زیر نظر داشته باشد.
عده ای مرد و زن نیمه برهنه که مثل کرم های مشمئز کننده در هم می لولیدند، این بود وضع مملکت داران ایرانی...
گلجان اصلا حوصله نداشت و حال جسمی اش هم خوب نبود، دوست داشت توی خانه خودش، کنار پدرش علی مراد باشد و راحت بخوابد.
گلجان سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و سعی می کرد اندکی خودش را آرام کند.
چند دقیقه ای گذشت با صدای مردی به خود آمد: به به! چه بانوی زیبایی، اجازه میدین کنارتون بنشینم؟!
گلجان هراسان چشمانش را باز کرد و خودش را در هم کشید، مرد جوان با لبخندی عمیق به او خیره شده بود تا حرکت گلجان را دید گفت: نترسید بانو...ببخشید واقعا فکر نمی کردم با این سر و صدا خواب باشید.
گلجان کمی در جایش تکان خورد وگفت: خواب نبودم، حالم خیلی خوش نیست...
مرد جوان گفت: چرا تنهایید؟! پیشنهادی میدهم که امیدوارم رد نکنید، فقط برای خوب شدن حالتان...
گلجان گفت: با همسرم اومدم اما نمی دونم کجا رفته، نیست اینجا
مرد روی صندلی نشست و گفت: مردهای این جمع به دنبال زن های زیبا رو هستند اما بعید میدونم همسر شما با وجود چنین زن جذابی به دنبال کس دیگه ای برود و بعد نگاه خیره اش را به چهره گلجان دوخت و ادامه داد: تو را باید به عنوان ملکه ایران میگذاشتند، راستی تا حالا شاه را از نزدیک دیدی؟
گلجان در کمال سادگی سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: نه...ندیدمش
مرد گفت: دوست داری ببینیش؟!
گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: هر کسی دوست داره شاه مملکت را از نزدیک ببینه...
مرد تا این را شنید همانطور که از جا بلند میشد گفت: اسم من شاهین هست چند لحظه با من بیا تا شاه ایران را به شما نشان بدم...
گلجان مانند دخترکی که در صددکشف دنیای جدیدی هست، حال بدش را فراموش کرد و از جا بلند شد، چون برای او واقعا جذابیت داشت تا شاه را از نزدیک ببیند، زمانی که در روستا بود اصلا باورش نمیشد روزی برسد که گلجان این دخترک روستایی از کوره ده پایش به قصر و دیدار شاه برسد.
شاهین لبخند کجی زد و گفت: نمی خوای خودت را معرفی کنی؟!
گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: م..من گلجان همسر پرویزخان هستم
شاهین سوتی زد و گفت: اوووه پرپیزخان، چی شکار کرده، پس واجب شد شاه را از نزدیک ببینی و با زدن این حرف به درب خروجی سالن اشاره کرد...
سارا مانند کارگردانی ماهر از دور این صحنه را میدید و نیشخند میزد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۹🎬: دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در ا
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۰🎬:
شاهین و گلجان وارد حیاط شدند،هجوم هوای خنک به صورت گلجان او را سرحال آورده بود، ورودی سالن جاده سنگفرشی بود که دو طرفش زمین چمن و درختانی ردیف و پایه های لامپ های شکیل با فاصله های منظم قرار داشت
گلجان که در بدو ورود به قصر به این مناظر توجهی نکرده بود، الان با دقت اطراف را نگاه می کرد، اینجا خیلی زیبا بود و با سلیقه بنا شده بود و انگار بهشت بود.
شاهین خودش را به گلجان نزدیکتر کرد و گفت: واقعا به پرویزخان حسودی ام میشه، چه زن زیبا و با کمالاتی دارد، شنیدم خیلی هم هنرمندی و البته چون در خانه ای رویتایی و متعصب بزرگ شدی، خیلی ارتباط با مردان را وارد نیستی...
گلجان با تعجب به شاهین چشم دوخته بود، انگار از کل زندگی او خبر داشت، ناگهان ترسی عجیب بر دلش افتاد و همانطور که می ایستاد گفت: بهتر است بریم داخل سالن، چون اونجا احساس امنیت می کرد.
شاهین خنده صدا داری کرد و گفت: چیه دیگه نمی خوای شاه را ببینی و بعد همانطور که گوشه ی پیراهن گلجان را گرفته بود به سمت خود کشید و به کمی دورتر اشاره کرد و گفت: آنجا جشن اصلی و سران مملکت حضور دارند و شاه هم همانجاست، من می توانم به اندازه چند دقیقه داخل شوم و تو هم همرام باشی تا شاه را ببینی...برویم...
گلجان از یک طرف به شاهین اعتماد نداشت و از طرفی حس کنجکاوی اش تحریک شده بود و می خواست شاه را از نزدیک ببیند و بعد برای پدرش مراد علی تعریف کند.
گلجان نگاهی به اطرافش کرد، هر چند متر نگهبانی ایستاده بود و هرازگاهی کسی می آمد و میرفت، پس دل زد به دریا و گفت: برویم فقط زود برگردیم.
شاهین چشمکی زد و همانطور که دستش را به سمتی حرکت میداد گفت: چشم بانو! بفرمایید
جلوی در ورودی سالن دو تا نگهبان ایستاده بود که شاهین چیزی در گوش یکیشان گفت و راه را باز کردند
وارد سالن شدند، سالنی بسیار بزرگ که همه جایش آینه کاری بود و چلچراغ های بزرگ و شکیل و طلاکاری شده از سقف آویزان بود، این سالن اینقدر زیبا و بزرگ بود که سالن قبلی در مقایسه با این هیچ محسوب نمیشد.
گلجان غرق دیدنی های عجیب و چشم نواز اطراف بود که شاهین سرش را جلو آورد و گفت
شاه آمده..بیا برویم نزدیک تر بیا....
و با زدن این حرف باز گوشه دامن گلجان را گرفت او را جلو برد...آنقدر جلو رفتند که بین آنها و شاه و شاه بانو فاصله ای نبود.
وجود گلجان سرشار از هیجان بود، باورش نمیشد شاه مملکت را از نزدیک می بیند او نگاهی به شاه و سپس غرق دیدن ملکه شد و اصلا متوجه نگاه خیره ی شاه به خودش نشد.
شاهین از راه دور تعظیمی به شاه کرد و شاه نگاه معناداری به شاهین و گلجان کرد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 بهم بگید باز دوباره، آقامون سخنرانی داره ..
آقاجونم!
دلم تنگه برات خودت بگو چه کنم؟😭😭