eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔞 ✍ اینجا سوریه است اعضای بدن کودکان توسط تروریست‌ها زنده زنده در آورده می‌شود 👈 کشوری که مردمش فریب خوردند و الان جز مرگ ، کشتار، قحطی، تجزیه و نابودی کشور چیزی نمی‌بینند! 🔴 منظور آزادی و نجات توسط نتانیاهو و ترامپ این است ♨️ نشر دهید تا عاشقان عمو ترامپ ببینند آیا میخواهید این چنین با بچه هایتان رفتار کنند ؟ بارها و بارها اسرائیلی و آمریکایی ها نشان دادند که بچه های معصوم رو به کشتن میدن که به قدرت خودشون اضافه بشود آیا کمی تفکر نمیکنید ؟ 🚨🚨🚨هشدار  فیلم برای کودکان توصیه نمیشود🚨🚨🚨  . ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━ عضویت در خط مقدم افشاگری:  @efshagari57
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
🔞 ✍ اینجا سوریه است اعضای بدن کودکان توسط تروریست‌ها زنده زنده در آورده می‌شود 👈 کشوری که مردمش فری
این کلیپ را بزنین تو پوزه ی آتش بس چی ها که هر دفعه با یه عنوانی میان حرف مفت میزنن ما حاضریم بمیریم اما کشورمون دست ایادی یهود نیافته بزن آسید مجید... بزن که رهبر عزیزم گفته بزنید بزن که ما تو خیابون هستیم و توی دهن آتش بس چی ها می زنیم ، تا شما تو میدون توی دهان ابلیس بزنید بزن...بزن....اینقدر بزن تا نابود بشن
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۸🎬: وارد سالن بزرگی شدند که از شدت نور و چلچراغ هایی که در آینه کا
🎬: دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در این جمع غرب زده احساس غربت می کرد، درسته که به ناچار به رنگ و ریخت اونا در آمده بود اما در دل اصلا احساس خوبی از بودن در این جمع نداشت. گلجان انتهای سالن، خلوت ترین جا را برای نشستن انتخاب کرد، میزی که سه صندلی در اطرافش بود که هر سه صندلی خالی بود. گلجان همان میز را نشان کرد به طرفش رفت. روی میز مثل بقیه ی میزها انواع میوه و شیرینی و چند تا بطری نوشیدنی هم بود که گلجان از ترس اینکه نکند نوشیدنی حرام باشد به آنها حتی نگاه هم نمی کرد. گلجان به پشتی صندلی تکیه داد،از اینجا می توانست همه چیز را زیر نظر داشته باشد. عده ای مرد و زن نیمه برهنه که مثل کرم های مشمئز کننده در هم می لولیدند، این بود وضع مملکت داران ایرانی... گلجان اصلا حوصله نداشت و حال جسمی اش هم خوب نبود، دوست داشت توی خانه خودش، کنار پدرش علی مراد باشد و راحت بخوابد. گلجان سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و سعی می کرد اندکی خودش را آرام کند. چند دقیقه ای گذشت با صدای مردی به خود آمد: به به! چه بانوی زیبایی، اجازه میدین کنارتون بنشینم؟! گلجان هراسان چشمانش را باز کرد و خودش را در هم کشید، مرد جوان با لبخندی عمیق به او خیره شده بود تا حرکت گلجان را دید گفت: نترسید بانو...ببخشید واقعا فکر نمی کردم با این سر و صدا خواب باشید. گلجان کمی در جایش تکان خورد و‌گفت: خواب نبودم، حالم خیلی خوش نیست... مرد جوان گفت: چرا تنهایید؟! پیشنهادی میدهم که امیدوارم رد نکنید، فقط برای خوب شدن حالتان... گلجان گفت: با همسرم اومدم اما نمی دونم کجا رفته، نیست اینجا مرد روی صندلی نشست و گفت: مردهای این جمع به دنبال زن های زیبا رو هستند اما بعید میدونم همسر شما با وجود چنین زن جذابی به دنبال کس دیگه ای برود و بعد نگاه خیره اش را به چهره گلجان دوخت و ادامه داد: تو را باید به عنوان ملکه ایران میگذاشتند، راستی تا حالا شاه را از نزدیک دیدی؟ گلجان در کمال سادگی سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: نه...ندیدمش مرد گفت: دوست داری ببینیش؟! گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: هر کسی دوست داره شاه مملکت را از نزدیک ببینه... مرد تا این را شنید همانطور که از جا بلند میشد گفت: اسم من شاهین هست چند لحظه با من بیا تا شاه ایران را به شما نشان بدم... گلجان مانند دخترکی که در صددکشف دنیای جدیدی هست، حال بدش را فراموش کرد و از جا بلند شد، چون برای او واقعا جذابیت داشت تا شاه را از نزدیک ببیند، زمانی که در روستا بود اصلا باورش نمیشد روزی برسد که گلجان این دخترک روستایی از کوره ده پایش به قصر و دیدار شاه برسد. شاهین لبخند کجی زد و گفت: نمی خوای خودت را معرفی کنی؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: م..من گلجان همسر پرویزخان هستم شاهین سوتی زد و گفت: اوووه پرپیزخان، چی شکار کرده، پس واجب شد شاه را از نزدیک ببینی و با زدن این حرف به درب خروجی سالن اشاره کرد... سارا مانند کارگردانی ماهر از دور این صحنه را میدید و نیشخند میزد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۳۹🎬: دقایق انگار به کندی می گذشت، خبری از پرویزخان نبود، گلجان در ا
🎬: شاهین و گلجان وارد حیاط شدند،هجوم هوای خنک به صورت گلجان او را سرحال آورده بود، ورودی سالن جاده سنگفرشی بود که دو طرفش زمین چمن و درختانی ردیف و پایه های لامپ های شکیل با فاصله های منظم قرار داشت گلجان که در بدو ورود به قصر به این مناظر توجهی نکرده بود، الان با دقت اطراف را نگاه می کرد، اینجا خیلی زیبا بود و با سلیقه بنا شده بود و انگار بهشت بود. شاهین خودش را به گلجان نزدیکتر کرد و گفت: واقعا به پرویزخان حسودی ام میشه، چه زن زیبا و با کمالاتی دارد، شنیدم خیلی هم هنرمندی و البته چون در خانه ای رویتایی و متعصب بزرگ شدی، خیلی ارتباط با مردان را وارد نیستی... گلجان با تعجب به شاهین چشم دوخته بود، انگار از کل زندگی او خبر داشت، ناگهان ترسی عجیب بر دلش افتاد و همانطور که می ایستاد گفت: بهتر است بریم داخل سالن، چون اونجا احساس امنیت می کرد. شاهین خنده صدا داری کرد و گفت: چیه دیگه نمی خوای شاه را ببینی و بعد همانطور که گوشه ی پیراهن گلجان را گرفته بود به سمت خود کشید و به کمی دورتر اشاره کرد و گفت: آنجا جشن اصلی و سران مملکت حضور دارند و شاه هم همانجاست، من می توانم به اندازه چند دقیقه داخل شوم و تو هم همرام باشی تا شاه را ببینی...برویم... گلجان از یک طرف به شاهین اعتماد نداشت و از طرفی حس کنجکاوی اش تحریک شده بود و می خواست شاه را از نزدیک ببیند و بعد برای پدرش مراد علی تعریف کند. گلجان نگاهی به اطرافش کرد، هر چند متر نگهبانی ایستاده بود و هرازگاهی کسی می آمد و میرفت، پس دل زد به دریا و گفت: برویم فقط زود برگردیم. شاهین چشمکی زد و همانطور که دستش را به سمتی حرکت میداد گفت: چشم بانو! بفرمایید جلوی در ورودی سالن دو تا نگهبان ایستاده بود که شاهین چیزی در گوش یکیشان گفت و راه را باز کردند وارد سالن شدند، سالنی بسیار بزرگ که همه جایش آینه کاری بود و چلچراغ های بزرگ و شکیل و طلاکاری شده از سقف آویزان بود، این سالن اینقدر زیبا و بزرگ بود که سالن قبلی در مقایسه با این هیچ محسوب نمیشد. گلجان غرق دیدنی های عجیب و چشم نواز اطراف بود که شاهین سرش را جلو آورد و گفت شاه آمده..بیا برویم نزدیک تر بیا.... و با زدن این حرف باز گوشه دامن گلجان را گرفت او را جلو برد...آنقدر جلو رفتند که بین آنها و شاه و شاه بانو فاصله ای نبود. وجود گلجان سرشار از هیجان بود، باورش نمیشد شاه مملکت را از نزدیک می بیند او نگاهی به شاه و سپس غرق دیدن ملکه شد و اصلا متوجه نگاه خیره ی شاه به خودش نشد. شاهین از راه دور تعظیمی به شاه کرد و شاه نگاه معناداری به شاهین و گلجان کرد و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 بهم بگید باز دوباره، آقامون سخنرانی داره .. آقاجونم! دلم تنگه برات خودت بگو چه کنم؟😭😭
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭چقدر این شعر در وصف شهادت آقا قشنگ بود +با بیت بیت این شعر دل آدم میلرزه💔
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـاز باران با تـرانـه 🚀👏🏻 بـا گـوهـرهـای فـراوان 😁👏🏻 صداگذاری برا موشـک بارانِ☄ امروز ایران بر فرق اسراییل🤯 امشب چهارشنبه سوری،گوهرها فراوان تر میشه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♨️ علی آقا اون روزی که این توییت رو زد عاقبت به خیر شد. شهادتت مبارک مرد بزرگ نثار روح شهید بزرگوار و همراهان شهیدش صلوات اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
هدایت شده از کیسان ابوعمره
زمان: حجم: 1.8M
صحبت های مهم امروز امیرحسین ثابتی 🚨کانال رسمی ☑️ 🇮🇷🇮🇷 @mahdaviatsiasi2 🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا