eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـاز باران با تـرانـه 🚀👏🏻 بـا گـوهـرهـای فـراوان 😁👏🏻 صداگذاری برا موشـک بارانِ☄ امروز ایران بر فرق اسراییل🤯 امشب چهارشنبه سوری،گوهرها فراوان تر میشه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♨️ علی آقا اون روزی که این توییت رو زد عاقبت به خیر شد. شهادتت مبارک مرد بزرگ نثار روح شهید بزرگوار و همراهان شهیدش صلوات اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
هدایت شده از کیسان ابوعمره
زمان: حجم: 1.8M
صحبت های مهم امروز امیرحسین ثابتی 🚨کانال رسمی ☑️ 🇮🇷🇮🇷 @mahdaviatsiasi2 🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یازده🎬: سواری که روی خود را بسته بود از اورشلیم خارج شد و ش
🎬: جاسوسان تیگلات به سامره رسیدند و در دربار یهودیه غوغایی به پا بود، باید کاری می کردند که زودتر به نتیجه برسند انگار حس حسادتشان به اوج رسیده بود پس بزرگ سرزمین یهودیه به نام آخاذ خود شخصا راهی نینوا شد و خود را به قصر تیگلات رساند البته دست خالی نیامده بود،او برای اینکه زودتر به نتیجه برسد طلا و نقره های زیادی که از ملک سلیمان به تاراج برده بودند پیش کش تیگلات کرد. نقره و طلاهایی که در قصر و معابد و مساجد آنجا بود را جمع کرده بود و به تیگلات هدیه کرد تا جلوی چشمش را بگیرد و خواسته اش را برآورده کند. تیگلات هدایا را گرفت اما می خواست تا رسیدن جاسوس هایش جوابی به آخاذ ندهد که این بار آخاذ شروع به کولی بازی کرد و با حالتی مستاصل به او گفت تو پدر و من پسر تو هستم اصلا تو آقا و من بنده و برده تو هستم من از ترس بنی اسرائیل افرائیم و آرام بر خود می لرزم بیایید من و تمام یهودیه را از دستشان نجات دهید... آخاذ نه تنها تمام این کارها را کرد بلکه برای اینکه اعتماد تیگلات را به خود جلب کند دست از پرستش خدا هم برداشت و همراه تیگلات که بت پرست بود به بت پرستی مشغول شد و اینقدر این اعمال را انجام داد که بالاخره تیگلات رضایت داد. ارتش بزرگش را فرا خواند و به یکباره به سرزمین آرام و پایتخت آن که دمشق بود حمله نمود، حمله ای وحشیانه و شدید که موجب وحشت سراسر حکومت آرام شد. آشوریان از لحاظ نظامی هم دست برتر را داشتند و خیلی زود بر شهرهای آرام مسلط شد و قتل عامی عجیب به راه انداخت و تمام مملکت آرام را غارت کرد و دیگر هیچ نشانی از آن برجا نماند. مردم یهودیه از این موضوع خوشحال بودند اما هنوز به هدفشان نرسیده بودند تا اینکه تیگلات پی از. اندکی استراحت و بازیابی نیروی جنگی سپاهش ، نقشه ی حمله به ارض مقدس را ریخت، از نظر تیگلات نه به افرائیم و نه یهودیه به هیچ کدام نمی توانست اعتماد کند، پس باید هر دو را از بین می برد، اما سرزمین یهودیه خود را دوست او نشان داده بود، پس تصمیم گرفت در اول راه به سرزمین بنی اسرائیل که همان ده قبیله به پایتخت سامره بودند حمله کند. افرائیم که خبر در هم شکستن حکومت آرام را شنیده بود، توان نظامی خود را بالا برده بود، اما آشوریان باز هم دست برتر را داشتند چرا که آشوریان حکومتی بسیار بزرگ با امکاناتی وسیع بود که بنی اسراییل جیره خوار آن بود. افرائیم مقاومت کرد و اما تیگلات کوتاه نیامد و شهر سامره را محاصره کرد و این محاصره سه سال طول کشید و بالاخره تازیانه ی خدا که اشعیا نبی به آن اشاره کرده بود بر سر آنها فرود آمد و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۰🎬: شاهین و گلجان وارد حیاط شدند،هجوم هوای خنک به صورت گلجان او را
🎬: شاهین یک ربعی در آنجا ماند و گلجان بی خبر از دامی که برایش چیده اند غرق تماشای شاه و ملکه اش شده بود، او هنوز هم باور نمی کرد، دخترکی از روستای دور افتاده اینک در حضور شاه باشد. گلجان غرق دید زدن خاندان سلطنتی بود که اطراف شاه را گرفته بودند که شاهین به شانه اش زد و گفت: بانوی زیبا، فکر می کنم وقت رفتن هست، تا لو نرفتیم باید فلنگ را ببندیم... گلجان با حالتی هیجان زده سرش را تکان داد و گفت: ب...بله...بله...ببخشید من هنوزم باورم نمیشه اینجام، اینقدر خوشحال و شگفت زده بودم که فراموش کردم باید زود بریم و با زدن این حرف هر دو به سمت درب خروجی سالن حرکت کردند. روی حیاط هوا آزاد و خنک بود، گلجان نفس محکمی کشید و ریه هایش را از هوای تازه پر کرد و گفت: همه چیز خوب بود فقط نمی دانم این بوی ترشیدگی چی بود، آخه جایی شاه باشه همچی بوهایی نباید باشه، گلجان به خاطر بارداری اش حس بویایی قوی و حساسی پیدا کرده بود و ناخوداگاه این حرف را زد. شاهین خنده ریزی کرد و گفت: چقدر طبیعت تو ساده و دست نخورده است، یعنی باور کنم که پرویز خان توی خانه مشروب نمی خورد؟! گلجان با تعجب گفت: مشروب؟! من ندیدم اصلا... شاهین سری تکان داد و گفت: این روی ترشیدگی برای مشروبات اصلی هست که شاه از کشورهای خارجی سفارش میده و جز توی دربار جای دیگه ای از این نوشیدنی های خالص نمی تونی پیدا کنی... با شنیدن این حرف تمام دل و روده گلجان بهم پیچید و می خواست بالا بیاورد اما جلوی خودش را گرفت تا بی احترامی به شاهین نشود. خیلی زود به محل سالن دوم جشن رسیدند وارد سالن شدند و ناگهان پرویزخان مثل اجل معلق سر رسید، چشمانش از عصبانیت سرخ شده بود و تا گلجان را دید دندانی به هم سایید و گفت: کجا رفته بودی؟! مگه نگفتم از کنار سارا و من تکون نخور... گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: شما کجا بودین؟! هر جا را نگاه کردم ندیدمتان شاهین به میان بحثشان دوید و‌گفت: چرا داغ کردی پرویزخان! جایی نرفتیم، یعنی رفتیم پیش خود خود شاه توی اون سالن... پرویزخان چشمانش را ریز کرد و گفت: مگه هرکی هرکی هست که اونجا برین؟! گلجان آب دهنش را قورت داد و گفت: آره رفتیم اونجا و من از نزدیک شاه و ملکه را دیدم... پرویزخان که انگار با این حرف آتش غضبش خاموش شده بود گفت: زیارت قبول اما دیگه حق نداری از کنار من جمدبخوری فهمیدی؟! گلجان چشمی گفت و شاهین همانطور که از کنار پرویزخان رد میشد با حالتی متلک گونه گفت: نترس پرویزخان هیچ کس نمی خواد زن تو را بدزده... پرویز خان سعی کرد این حرف را نشنیده بگیرد، به سمت میزی رفت و امر کرد گلجان در کنارش باشد. آن مهمانی با تمام هیجانش شد و وقتی گلجان به خانه رسید کلی حرف ناباورانه برای مراد علی داشت و مراد علی فکر می کرد دخترش خیلی بلندپروازانه حرف می زند و رؤیاهایش را در قالب واقعیت تعریف می کند دو هفته از آن میهمانی کذایی می گذشت، پرویزخان دو روز بود که باز غیبش زده بود، احتمالا باز هم دنبال خورده فرمایشات بالا دستی هایش رفته بود، حالا دیگر گلجان و مراد علی به این غیبت های گاه و بیگاه او عادت کرده بودند. گلجان سعی می کرد سر خودش را با خیاطی و گلدوزی گرم کند و گاهی هم کتاب های ادبی می خواند و علاقه ی عجیبی به شعر و ادبیات پیدا کرده بود بطوریکه هر شب می بایست چند بیت شعر از حافظ بخواند و بخوابد. دم دم های عصر بود که زنگ خانه را زدند، گلجان چادر سفید گل گلی اش را روی سر انداخت و در خانه را باز کرد و با کمال تعجب شاهین را پشت در دید و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🕎 پرونده‌ای برای شناخت یهودیان مخفی 1⃣ Crypto-Judaism پدیده‌ای واقعی است. در دانشنامه‌های مرجع یهودی مانند «دائرة‌المعارف یهود» و «جوداییکا»، این عنوان کاربرد گسترده دارد و در مدخل‌های مستقلی مانند ، ، ، ، و... بدان پرداخته شده است. 2⃣ با آن یهودی که واقعاً باور به دین خود را از دست داده تفاوت دارد. جوداییکا این گروه را می‌نامد، و در مدخلی جدا به ایشان می‌پردازد. 3⃣ دائرة‌المعارف یهود «یهودیان مخفی» را چنین معرفی می‌کند: 👈 «یهودیانی که خود را پیرو دین دیگر معرفی می‌کنند، ولی در خانه‌های خود در خفا مناسک یهودی را به جا می‌آورند.» 4⃣ آشنایی با پدیدهٔ «یهودیت مخفی» در تبیین تحولات اهمیت فراوانی دارد. «یهودیان مخفی» در بسیاری از نقاط فعالیت داشته و ریشه دوانیده‌اند. 5⃣ به‌دلیل اهمیت این پدیده و جایگاه مرموز آن در تحولات امروز ایران و جهان، در یادداشت‌های متعددی تلاش کرده‌ایم دربارهٔ خاستگاه‌ها و مجاری متنوع این روشنگری کنیم. 6⃣ برای دسترسی آسان شما، تمامی این یادداشت‌ها را در یک پرونده گرد آورده‌ایم. 📚 این پرونده را اینجا ببینید: 👉 https://jscenter.ir/other-topics/crypto-judaism/19017 🏴 @amadehbash 🏴
🕎 نفوذ یهودیان جدیدالاسلام 1⃣ در دوران پهلوی برای شاه کاملاً روشن بود که چه کسانی سرویس‌های اطلاعاتی امریکا، انگلیس و اسرائیل هستند. مثلاً وقتی با عَلَم مشورت می‌کرد می‌دانست که عَلَم نظرات انگلیسی‌ها را منعکس می‌کند یا وقتی با هویدا مشورت می‌کرد می‌دانست که او نظرات آمریکایی‌ها را منعکس می‌کند. 2⃣ شاه در خاطرات عَلَم می‌گوید که فلانی آدمِ فلان دستگاه اطلاعاتی است، خوب است که در جریان کار قرار بگیرد و آن‌ها بدانند که ما چه می‌کنیم! این کار نوعی اطمینانِ‌خاطر دادن به است. 3⃣ در همین دوران خطی را دنبال می‌کردند که در ایران از دوران قاجار شروع شده بود و آن ها هستند. آن‌ها عناصر بودند که خودشان را به شکل مسلمانان درمی‌آوردند و به جامعهٔ ما داده می‌شدند. 4⃣ البته این اختصاص به جامعهٔ ما هم ندارد. مثلاً در ترکیه به آن‌ها می‌گویند، یعنی کسانی که چرخش کردند. در جاهای مختلف، در کشورهای اسلامی مثل مصر نیز این‌ها هستند، آن‌ها حتی با زنان مسلمان ازدواج می‌کنند تا بتوانند تأثیرات اجتماعی داشته باشند. 5⃣ صهیونیست‌ها این‌گونه وانمود می‌کردند که به دلیل در خطر بودنِ جانشان تغییر مذهب می‌دهند تا از این طریق بتوانند از گزند برخی از مخاطرات در امان بمانند. اما در دوران شاه به‌خصوص در دوران آن‌ها بهترین و مطلوب‌ترین شرایط را در ایران داشتند. 6⃣ این بسیار سخت است که فردی سال‌ها با هویّت جعلی زندگی کند. اگر این کار برای مصون‌ماندن از برخی خطرات بوده باشد، به محض این‌که حکومت که دست‌نشاندهٔ انگلیسی‌ها بوده روی کار می‌آید باید از این کار دست می‌کشیدند و رسماً اعلام می‌کردند که طرفدار صهیونیست‌ها و هستند، ولی این‌ها حتی در دوران پهلوی هم ماهیّت اولیهٔ خودشان را آشکار نکردند!! 7⃣ سفیر وقت در خاطراتش می‌گوید در دوران پهلوی دوم یکی از این جدیدالاسلام‌ها توانسته بود نمایندهٔ مسلمان‌ها در شورای شهر بشود! بنابراین تا این سطوح بالا می‌آمدند. این روند هرگز در دوران پهلوی متوقف نمی‌شود که در واقع بدترین نوع هم هست. 8⃣ این نفوذ ابعاد اجتماعی هم دارد و فقط محدود به مسائل سیاسی نمی‌شود؛ تأثیرات اجتماعی در جامعه می‌گذارد و ممکن است رهبری بخشی از توده‌های مردم را نیز در مواقعی به‌دست بگیرد که این خیانتِ منحصر به‌فردِ صهیونیست‌ها است که در جوامع اسلامی دنبال می‌کنند. ✍ عباس سلیمی‌نمین 🏴 @amadehbash 🏴
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ وقتی مجری انگلیسی توسط کارشناس ایرانی له می‌شود! 📍ایران لقمه ای بزرگتر از دهان شماست، شما اهالی طبقه اپستین با کسانی درگیر شدید که نباید با آن‌ها وارد یک نبرد می‌شدید، ما خواهیم جنگید و گلوی آمریکا را در تنگه هرمز رها نخواهیم کرد...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۱🎬: شاهین یک ربعی در آنجا ماند و گلجان بی خبر از دامی که برایش چید
🎬: شاهین با دیدن گلجان در چادر سفید، لبخندی زد و انگار کمی جا خورده بود گفت:سلام، خدای من! شما چقدر زیبا و برازنده هستین، هر چه بپوشین به شما میاد و مثل قرص ماه می درخشید، خوش به حال پرویزخان... گلجان با تعجب به شاهین چشم دوخته بود و گفت: ش...شما اینجا چکار می کنید؟! آدرس خونه منو از کجا آوردین؟! شاهین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: آدرس را خود پرویزخان دادن و گفتن بیام دنبال شما... گلجان ناباورانه ابروهایش را بالا داد و‌گفت: دنبال من؟! پرویزخان گفتن؟! اما چرا من در جریان نیستم؟! شاهین شانه ای بالا انداخت و‌گفت: من مأمورم و معذورم، گفتن به شما بگم همراه من بیاین، انگار لطف ملوکانه ی شاه به شما افتاده و به یک میهمانی خصوصی دعوت شدین، شاهین صدایش را پایین تر آورد و گفت: این از قدم خوب شماست، یعنی بعد از عمری نوکری، الان شاهنشاه اجازه دیدار به شوهرت را که عمری توی دربار جون کنده را داده... شاهین چیزهایی می گفت که گلجان درست نمی توانست هضمشان کنه...در همین حین صدای مراد علی بلند شد: کیه دخترم؟! گلجان سرش را به عقب برگرداند و‌گفت: یه آقا که میگه قاصد پرویزخان هست که من همراهش برم مراد علی لنگ لنگان خودش را به در رساند، شاهین نگاه عجیبی به او کرد و سرش را به نشانه سلام تکان داد و به گلجان گفت: اگر میشه زودتر آماده بشین و همراه من بیاین که دیر نشه گلجان که احساس امنیت نمی کرد گفت: نه ...نه...یا باید پرویزخان خودش باشه،یا اینکه حداقل یه زنگ به من بزنه تا... شاهین که انگار نمی خواست صحبت به اینجا بکشه گفت: چرا مساله را پیچیده میکنی؟! مگر قرار چی بشه که اینقدر پرویز خان پرویزخان می کنی؟! بعدم دختر پرویزخان، سارا خانم هم هست... گلجان نمی دانست چکار کند، مراد علی که مردی ساده بود و چیزی از اوضاع درباریان نمی دانست اشاره کرد و گفت: اگر دختر پرویزخان هست و دستور شوهرت هست برو... گلجان که هنوز دو دل بود، سرش را پایین انداخت و‌گفت: چشم، اجازه بدین آماده بشم... شاهین خنده ریزی کرد و گفت: بفرمایید بانو...فقط لطفا همان لباس صورتی رنگ که توی مهمانی تنتون بود همونو بپوشید که برازنده تان بود و اگر خدمت اعلی حضرت برسید مناسب هست. گلجان که کلا گیج شده بود باشه ای گفت اون هنوز باورش نمیشد که باید بره شاه را ببیند، آخه برای چی؟! گلجان زود آماده شد و بیرون آمد، ماشین شاهین جلوی در بود و او را سوار کرد. بعد از ده دقیقه ای از حرکت، جلوی آرایشگاه زنانه ایستاد و گفت: بفرمایید اینجا منتظرتون هستن آرایشگاه دربار هست و از قبل براتون نوبت گرفتن، تا شما آماده میشین من برم دنبال سارا خانم... گلجان آه کوتاهی کشید و گفت: آخه...نیازی به این... شاهین به میان حرفش دوید و گفت: آخه و اما و اگر نداریم، انگار نمی فهمی کجا میریم، باید مرتب باشید، این چیزا را که من به شما که یک خانم متشخص هستین نباید بگم... گلجان آه کوتاهی کشید و پیاده شد، یعنی مجبور بود که حرف گوش کند. شاهین اینقدر توقف کرد تا مطمئن شد که گلجان وارد آرایشگاه شده است. . ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼