#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۴🎬: گلجان بیصدا و چسپیده به در ایستاد و گوش هایش را تیز کرد، اون ز
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۵🎬:
گلجان فقط می دوید، نفسش به شماره افتاده بود، قلبم تیر میکشید و درد عجیب در کل بدنش پیچیده بود، این دویدن حتی از بالارفتن کوه های سنگی روستا هم سخت تر بود، درسته زمین صاف و یکدست بود اما جایی ترسناک بود که هم جان و هم نجابت و عفتش در معرض خطر بود.
گلجان بدون توجه به حالش و بی هدف در تاریکی شب می دوید، او از دور نگهبانان قصر را میدید که بی خبر از او در حال صحبت کردن با هم بودند، پس باید بی صدا می رفت که کسی متوجه اش نشود و آنقدر رفت که از چراغانی های قصر دور شد و الان جایی بود که تقریبا تاریک و شاید جزء محل های متروک قصر بود.
گلجان همانطور که می دوید به اطراف نگاهی کرد نمی دانست از کدام طرف باید برود و در همین حین حس کرد صدای پایی می شنود، سرا پا گوش شد، درست است،خش خش قدم های سنگینی در گوشش پیچید، او نمی بایست گیر بیافتد، پس بر سرعت قدم هایش افزود، توان و نیرویی نداشت اما موقعیت خطرناکی بود او حاضر بود بمیرد اما از این قصر پر از گناه و کثیف نجات پیدا کند...پس تمام توان باقی مانده بدنش را در پاهایش جمع کرد و آهسته گفت: خدایا کمکم کن...به ذاتت قسم جز تو هیچ کس را ندارم و زیر لب یاالله یاالله و یا علی یاعلی می گفت انگار این ذکر نیرویی مضاعف به او می داد و مثل دختربچه ای به تندی باد میدوید که ناگهان پایش در چاله ای فرو رفت و همزمان که آااخ بلندی می گفت با صورت بر زمین سرنگون شد، جایی افتاد که پر از سنگ و سنگریزه بود.
روی زمین افتاده بود، پلک هایش دیگر توان باز ماندن نداشت و همانطور که همه جا را سیاه و سیاه میدید و گرمی خون را روی صورتش حس می کرد چشمانش را بست.
در همین حین که گلجان غرق خودن روی زمین بیهوش افتاده بود، خانم خدمتکار وارد سوئیت شد و متوجه غیبت گلجان شد، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد و با خود می گفت یعنی این دختر کجا رفته است؟!
باید دست به کار می شد و زودتر او را پیدا می کرد، هنوز نزدیک سه ساعت تا بردن گلجان به خوابگاه شاه فرصت داشت، پس باید این دختر را پیدا می کرد که اگر نمی توانست این کار را کند، اخراج که میشد هیچ و شاید به خاطر اینکه دهانش را ببندند تا این رازها را افشا نکند او را بی سر و صدا میکشتند و آب از آب هم تکان نمی خورد.
خانم خدمتکار که ماریا نام داشت، بعد از اینکه همه جای سوییت را گشت، هراسان از آنجا خارج شد، او تصمیم داشت خودش گلجان را پیدا کند چون حدس میزد یک دختر روستایی بی سواد جای دوری نمی تواند برود و دیر یا زود توسط نگهبانان دستگیر می شود.
ماریا دور تا دور ساختمان را گشت، واقعا سرگردان بود، پس دلش را به دریا زد و به سمت ساختمانی که نگهبان های شب در آنجا بودند رفت، او با حسن بیکی سر دسته ی نگهبانان رفاقت داشت باید از حسن بیکی کمک میگرفت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
👆 بسیار مهم 🎙سخنان استاد مسعود عالی 🎙 امیر حسین ثابتی ، نماینده ی مجلس ✍ مواظب مسئولینی که مستقیم
در روزهای گذشته یک فایل صوتی ۷ دقیقهای به اسم بنده در شبکههای اجتماعی منتشر شده، در حالیکه خود من نیز نمیدانم فردی که در این فایل صحبت کرده چه کسی است.
البته بسیار واضح است که نه تن صدای بنده به این فایل صوتی شباهتی دارد و نه ادبیاتم، اما از باب پاسخ به ابهامی که برای بعضی عزیزان ایجاد شده بود، این تکذیبیه را منتشر میکنم.
@Sabety_ir ✅
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 خواست مردم؛ ادامه دفاع موثر و پشیمانکننده
✍🏼 بخشی از اولین پیام رهبر انقلاب اسلامی | ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
📲 @rahbar_enghelab_ir
دخترا قلک ها و مادر ها طلاهای خود را فدای ایران میکنند! اینجا کشمیر است...
شیعیان کشمیر ، هند و پاکستان پس اندازها ، طلاها ، چند ویدئو هم دیدم طرف دوچرخه ش رو آورده برای کمک به جبهه های مقاومت و ایران واقعا چه قدرتی میتونه شکست بده این پشتیبانی صالحین مظلوم رو!!!
🚨مهم ترین جبهه!
نیـروی زمینی داره مرزها رو نگه میداره
نیـروی دریایی داره تنـگه رو نگه میداره
هوا و فضا داره اسراییل رو شخم میزنه
نیروهایاطلاعاتیشبانه روز کفمیدونن
کدوم یک از این ها از همه مهم تره...؟
🔺️مهمترینجبهه تا پایان جنگ
فقط و فقط خیابان است...!
🚩اگر خیابان خلوت شود(فقط خلوت...)
برتمامجبههها اثر جدی خواهدگذاشت
زمان:
حجم:
1.2M
🎙توضیحات مهندس ابراهیم...با تخصص نیروگاه سازی و برق در مورد تهدید ترامپ ملعون در قضیه برق و انرژی
📍بسیار خوب و شنیدنی
🔺پ.ن:
البته اسراف حتی در صورت وفور نعمتی چون آب و برق و گاز هم حرام و خلاف انصاف است، چه برسد در دوران جنگ وجودی ایران با دشمنان صهیونیستی و آمریکایی!
یکی از بهترین جلوه های جهاد در این جنگ آخرالزمانی که ان شاء الله در تعجیل مقدمات ظهور دخیل است، به حداقل رساندن مصرف انرژی میباشد تا تاب آوری کشور در برابر دشمنان عنود بیشتر شود.
👈یقینا سفره جهاد در این کشور در تمامی شئون بیش از گذشته پهن شده است و این اراده ماست که بتوانیم بهترین توشه اخروی و شرف دنیایی را برای خود به ارمغان بیاوریم. بفضل الله و عونه
#نشرحداکثری
نتانیاهو : شبا خواب میبینم مهدی رسولی داره با میکروفون دنبالم میاد ، هی میخونه بزن که خوب میزنی
بعد دارم فرار میکنم که یهو میبینم روبروم حسین طاهری داره میگه حریفت منم 😂😂😂
🔰 نقل معتبر
گفتگوی شهید لاریجانی با امام شهید؛ ساعاتی پیش از شهادت امام
چند ساعت پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، شهید علی لاریجانی برای دیدار با رهبر معظم به دفتر رفت.
لاریجانی برای توضیح از طرح حمله و ترور نزد «قائد شهید» آمده بود؛ او جزئیات این طرح را از منابع مختلف به دست آورده بود و پروندهای نیز همراه داشت تا بتواند به سؤالات احتمالی پاسخ دهد.
او گفته بود «این بار نه یک فشار معمولی است و نه یک پیام عادی، بلکه خبر یک تصمیم است! دشمن تصمیم گرفته شما را به هر قیمت به شهادت برساند، حتی اگر لازم باشد تمام آسمان را با آتش موشکها بسوزاند.»
رهبر معظم با جدیت به سخنان او گوش میدادند. لاریجانی ادامه داد که ما برای شما مکانی امن فراهم کردهایم، جایی که از دید دشمن پنهان خواهید بود، جایی که نه بمبها به آسانی میرسند و نه هواپیماهای جنگی میتوانند آن را هدف قرار دهند.
لاریجانی با لحنی ملتمسانه گفت: «این یک مخفیگاه نیست، بلکه محل اقامت موقتی است تا طوفان بگذرد و شما از دیدها دور بمانید.» سپس سکوت کرد.
حضرت آقا با لبخندی مهربانانه به او نگریست و برخاست. لاریجانی میگوید: احساس کردم که تاریخ نیز همراه او برخاسته است.
رهبر شهید با آرامش پرسید: «وقتی نزد من میآمدید، انتظار چه پاسخی داشتید؟»
لاریجانی با تردید گفت: «میترسیدم که شما رد کنید، اما بدانید! امروز ملّت به شما نیاز دارد؛ ما نمیتوانیم این جنگ را بدون فرمانده خود بجنگیم.»
ایشان فرمودند: «از نظر امور حکومتی و امنیتی، سخن شما درست است، اما بیایید از زاویهای دیگر نگاه کنیم.»
سپس پرسیدند: «اگر من خودم پنهان شوم، چگونه از سربازانم بخواهم در برابر مرگ بایستند؟ چگونه به مردم بگویم نترسند؟ اگر من میدان را ترک کنم، چگونه دیگران را به پایداری دعوت کنم؟»
لاریجانی گفت: باتوجه به وضعیت، احساس کردم دری از کربلا در سینه رهبر گشوده شده!
حضرت آقا یادآور شدند: که سپاه حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به ظاهر بسیار کوچک بود و میدانستند که در برابر آن دشمن پیروزی جنگی میسر نیست، اما به جای پنهان شدن، به میدان آمدند.
لاریجانی دوباره گفت: « تاریخ تنها همان یک واقعه کربلا نیست! در تاریخ ما امام دیگری (امام مهدی) نیز هست که غیبت او نشان میدهد گاه پنهان شدن حکمت است، نه ترس»
رهبر معظم آهی کشید و فرمود: «تفاوت اینجا است که وقتی امام مهدی علیهالسلام غایب شدند، پشت سرشان قومی آماده جنگ نبود. من چگونه غایب شوم در حالی که ملت من آماده جهاد است!؟ چگونه پنهان شوم وقتی ارتشم در برابر آتش دشمن مقتدرانه ایستاده است؟ اگر رهبری پشتوانه نداشته باشد، غیبتش حکمت است؛ اما اگر ملت پشت سر او باشد و او برای نجات جانش پنهان شود، این پرسشی سنگین بر وجدان تاریخ خواهد بود.»
لاریجانی گوید: خاموش شدم و پاسخی نداشتم.
ساعتی نگذشت که شد آنچه شد!!! سبحانالله!