eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
♨️ پیروان اشعث ابن قیس! ایراد ما این است که فکر می‌کنیم تاریخ تکرار نمی‌شود! فکر می‌کنیم اشعث‌ها و عمروعاص‌ها فقط مربوط به ۱۴۰۰ سال پیش هستند! خیر! 👈 اشعث‌ها و پیروانش هنوز هم زنده هستند! هنوز در حال وسوسه‌اند و هنوز در حال ترویج «آتش‌بس» هستند. ببینید چگونه امکان تحمیل آتش‌بس به امام جامعه مساوی با ضعف امام می‌دانند؟ این جماعت پیاده‌نظام دشمن هستند. حالا به بیانات سه ماه قبل امام شهید دقت کنید: «در مورد امیرالمؤمنین که این نکته امروز هم در جامعه‌ ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجه قرار بگیرد؛ این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ ... در دوران خلافت ۳ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفین هم پیروز شد. در صفین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم جنگ نرم. بعضی خیال میکنند این حوادث, این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولی خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ 💢 عزیزان! اینکه اشعث را بعد از ۱۴۰۰ بشناسید، هنر نیست. هنر این است که اشعث زمانه خود را با تیزبینی کشف کنید!
🏴 وقتی شهید کودتا را خفه کرد ◾برای من انتشار این متن سخت و دارای ریسک بسیاری است، اما وجدانم من را مجبور به انتشار سر بسته و خلاصه ماجرا کرد : ▪️تا حالا از خودتان پرسیدید چرا خبری از کابینه دولت روحانی یا افراد نزدیک به آنها نیست و حتی واقعه را محکوم نکردند؟ جواب اینجاست که همه آنها در حصر خانگی هستند! ◾زمانی که جهان در تب و تاب تهدیدات ترامپ و ارسال ناوهای آمریکا به منطقه برای مقابله با ایران بود، یک تیم متشکل از محمد جواد ظریف، خاتمی، سعید حجاریان، بهزاد نبوی، مرتضی الویری، مصطفی تاج زاده و ... در یک جلسه شبانه به دنبال نهایی کردن یک کودتا در بدنه حاکمیت همزمان با حمله آمریکا و اسرائیل در ایران بودند و همه چیز تقریبا نهایی شده بود! ◾قرار شد همزمان با حمله آمریکا و اسرائیل، تمام این افراد و ظرفیت هایشان شاهراههای حاکمیتی ایران رو قفل کنند و عملاً حاکمیت در حالت عدم حضور رهبری سقوط آزاد کند. ◾یکی از نفرات قدرتمند لیست که اَمین این افراد بود و قرار بود در 48 ساعت اول جنگ همزمان با ادعای ترامپ که گفت "ما پیروز شدیم" اعلام شکست ایران رو انجام دهد و عملاً پروژه ونزوئلا مجددا تکرار شود، کسی نبود جز ، دبیر شورایعالی امنیت ملی ... ◾اما گویای این مرد قرار است عاقبت بخیر شود ؛ در بین دو شکل بزرگ ماندن با خفت و شهادت با عزت باید یکی را انتخاب می‌کرد. شب آخر، (ساعاتی که صبح فردایش رهبر عزیز ما ترور شد) بعد از اینکه این موضوع با علی لاریجانی در میان گذاشته شد و گفته شد که مثل ونزوئلا حاکمیت ایران توسط ترامپ به ما سپرده می شود و نه و امثالهم(ترامپ هم اعلام کرد فکر میکنم کسانی در داخل ایران برای حاکمیت بهتر هستند نسبت به پهلوی) با اینکه شهید لاریجانی می توانست مانند مابقی افراد وارد این شود اما بعد از جلسه مسأله را با رهبری و نهادهای امنیتی در میان می گذارد و بلافاصله تمام افراد توسط تیم های سپاه پاسداران بازداشت و در حصر خانگی هستند. کودتایی که ماه ها روی آن کار شده بود تا با رهبری ترامپ، ابزار های سیا و موساد و با عملگی خائنین داخلی به نتیجه برسد، دقیقا در ساعت صفر توسط این شهید عزیز نقش بر آب شد و مسیر شهادت با عزت را انتخاب کرد. ▪️حیف نمی توانم کلی جزئیات ناب دیگر را فعلا منتشر کنم، اما خدا رحمتش کند، مزد مجاهدتش را گرفت این مرد بزرگ. علی لاریجانی در یک برهه مسیر اشتباهی رفت مانند همه آدمها که جایزالخطاست ، ایشان هم اشتباه کرد ولی می توانی اشتباه را جبران کنی و شهید لاریجانی به شکلی جبران کرد که نمونه اش در تاریخ کم است. مطلب از کانال برای ظهور ورود به کانال🔻👇🔻 @Btooneiyat110
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوباره جریان نفوذ و نجات دشمن از طریق ناتمام ماندن جنگ.mp3
زمان: حجم: 14M
شنیدن این فایل صوتی از نان شب واجب تر است کد نهفته در پیام سوم امام شهیددرباره آتش‌بس جنگ دوازده روزه 🔴 مردم! ▪️ مستندات اعلام شده از وب‌سایت khamenei.ir بررسی و مطالعه کنید ❌لطفا انتشار چند ده میلیونی شود ورود به کانال🔻👇🔻 @Btooneiyat110
زمان: حجم: 2M
👆 بسیار مهم 🎙سخنان استاد مسعود عالی 🎙 امیر حسین ثابتی ، نماینده ی مجلس ✍ مواظب مسئولینی که مستقیم برای اسرائیل و آمریکا خدمت میکنند باشید.
شبکه افق اعلام کرد به توصیه بزرگان از امروز ذکر نادعلی کوچک به نیت نابودی دشمن و پیروزی ایران اسلامی تعداد صد بار در عرض روز خوانده شود. بسم الله الرحمن الرحیم نادعلی مظهر العجایب تجده عونا لک فی النوایب کل هم و غم سینجلی بولایتک یا علی یاعلی یا علی این ذکر خیلی واجب است و سحر یهود را باطل می کند یهودیان به دلیل مواجه شدن با شکست از خاخام های خود علیه مردم و نظامیان ایران سحر گرفته اند که مواردی از آن نیز در اعتشاشات دی ماه کشف شد. مسامحه نکنید و حتما با توجه بخوانید. نشر حداکثری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوباره جریان نفوذ و نجات دشمن از طریق ناتمام ماندن جنگ.mp3
زمان: حجم: 14M
شنیدن این فایل صوتی از نان شب واجب تر است کد نهفته در پیام سوم امام شهیددرباره آتش‌بس جنگ دوازده روزه 🔴 مردم! ▪️ مستندات اعلام شده از وب‌سایت khamenei.ir بررسی و مطالعه کنید ❌لطفا انتشار چند ده میلیونی شود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #داستان_واقعی #قسمت_۴۲🎬: شاهین با دیدن گلجان در چادر سفید، لبخندی زد و انگار کمی جا خور
🎬:. با ورود گلجان به آرایشگاه، آرایشگر که انگار منتظر او بود با لبخندی گل گشاد به استقبال او آمد و از همان لحظه شروع به کار کرد. گلجان نسبت به بوها حساس شده بود و الان هم توی این آرایشگاه بوهای تند و جورواجوری می آمد و دل و روده اش را به هم میپیچید. گلجان خیلی عصبانی بود، آخه پرویزخان خوب میدانست الان چقدر حال او خراب است و از طرفی دفعه ی قبل هم که گلجان قبول کرده بود همراه او به قصر برود پرویزخان قول داده بود که در ایام بارداری دیگه از اون تقاضای همراهی نکند اما حالا فقط با گذشت دو هفته.... گلجان سرش را به صندلی تکیه داد و‌چشمانش را بست و سعی کرد به روزهایی که توی روستا بود و مادرش هم زنده بود فکر کند و آرایشگر هم تند تند کارش را انجام میداد.. آفتاب غروب کرده بود که کار آرایشگر تمام شد، اما خبری از سارا نشده بود . گلجان خودش را توی آینه نگاه کرد، خیلی زیبا شده بود اما نمی دانست چرا از این قیافه ی جدیدش خوشش نمی آید، او الان فقط یک‌گوشه ی دنج و آرام را می خواست که بدون هیچ‌فکر و دغدغه ای آرامش داشته باشد. به محض تمام شدن کار آرایشگر سرو کله ی شاهین پیدا شد، گلجان سوار ماشین شد و ماشین به راه افتاد و مشخص بود به سمت قصر می رود. گلجان که با این قیافه خجالت میکشید سرش را بالا بگیرد، همانطور که با گوشه ی پیراهنش بازی می کرد گفت: پس سارا خانم کجاست؟! چرا خبری از پرویزخان نیست؟! چرا من باید تنها همراه شما بیام... شاهین از داخل آینه وسط به گلجان خیره شد و گفت: سارا خانم به دلایلی زودتر رفتن قصر، پرویزخان هم خبری به من ندادن، در ضمن اینقدر سوال نکن دختر خیلی زود خودت جواب سوالاتت را میگیری، من مامورم که تو را به قصر ببرم... گلجان گیج شده بود، نمی دانست به چه علت باید به قصر برود و هزاران سوال در ذهنش دور دور میزد. بالاخره به قصر رسیدند، اما اینبار از در دیگه ای وارد قصر شدند، دری که پشت ساختمان اصلی قصر بود و خیلی خلوت و جای پرتی بود،گلجان حس ناامنی می کرد انگار می بایست آمدن گلجان از دیده ی دیگران پنهان بماند. وارد قصر شدند و شاهین که کارش را خوب بلد بود، جلوی گلجان حرکت کرد و در طول راه مدام حرافی می کرد و از چیزهایی حرف میزد که ربطی به قصر نداشت، شاید می خواست ذهن پر از سوال گلجان را به نوعی منحرف کند. بالاخره به ساختمانی که از بیرون مشخص نبود چی هست رسیدند. شاهین تقه ای به در زد و پشت سرش زنی چاق با لباس خدمتکاری در را باز کرد و هر دو وارد ساختمان که تقریبا شیک مثل یک سوئیت جم‌و‌جور و البته شکیل و زیبا بود و شاید برای استراحت مهمانان مورد استفاده قرار می گرفت شدند. خانم خدمتکار نگاهی به گلجان کرد و احترامی گذاشت. گلجان به سمت مبل آبی رنگ با کمینه های طلایی که داخل سالن کوچک سوییت بود راهنمایی شد و به محض اینکه نشست، شاهین از در ساختمان خارج شد و به خدمتکار اشاره کرد تا پشت سرش برود. خدمتکار جلوی در که درز کوچکی از آن باز بود، ایستاد و خیلی آهسته به طوریکه گلجان نشنود با شاهین صحبت می کرد. گلجان می بایست بفهمد اینجا چه خبر است پس برای اولین بار به خود جرات داد و خیلی بی صدا از جا بلند شد و خودش را پشت در رساند و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
پیام سردار سید مجید موسوی به مردم آیا تابحال به این فکر کرده‌اید که چرا اینقدر نظامیان و فرماندهان ما تا حد التماس از مردم درخواست دارند که خیابان‌ها را رها نکنند؟! برایتان عجیب نیست؟ کجای دنیا کشوری سراغ دارید که برای مقاومت در برابر بیگانگان و تنبیه متجاوز، از مردمش بخواهد خیابان‌ها را خالی نکنند؟! پاســــــخ این اســت: غربگرایانی بسیار خطرناک که در برخی مسئولیت‌های مهم نفوذ کرده‌اند هستند که شدیداً مُترصد کوچکترین سستی و غفلت هستند تا باز نیزه‌ی مسمومِ سازش و توقف‌جنگ و آتش‌بس و مذاکره را در حلقوم مردم ایران فرو کنند!!! شاید همان‌هایی که ترامپ تهدید کرد افشایشان خواهد کرد... یا مسئولینی که خودشان یا فرزندانشان تابعیت دوگانه دارند...! فقط این را بگوییم که تنها امیدِ شیطان بزرگ در این جنگِ باخته به آنان است تا ورق را برگرداند!! حضور در خیابان، جسم قیام ماست و روح آن، شعارهای ماست... لحظه‌ای غفلت نکنید که خنجر خیانتِ غربگرایان، همانقدر به ما نزدیک است که پیــروزی!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🏴🇮🇷 میجنگیم، ذلت نمی‌پذیریم ... 🏴🇮🇷 🏴🇮🇷 @rasool_alikhani 🏴🇮🇷 @akhbar_asli
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۳🎬:. با ورود گلجان به آرایشگاه، آرایشگر که انگار منتظر او بود با لب
🎬: گلجان بیصدا و چسپیده به در ایستاد و گوش هایش را تیز کرد، اون زن به شاهین می گفت: این خانمه که شوهر نداره؟! شاهین با لحن پرخاشگرانه ای بهش گفت: به تو چه مربوطه که شوهر داره یا نه، مهم اینه که مورد توجه شاه قرار گرفته و امشب هم قرار بره خوابگاه... پشت گلجان از شنیدن این حرف داغ کرد، این چی داشت می گفت؟! خانمه گفت: درسته به من ربطی نداره اما می خوام مثل قبلی شر نشه، زن نگون بخت زورش به شاه نمیرسید منو شناسایی کرده بود و شوهر طرف اومد اینقدر منوز زد که کل تنم کبود شد به خدا یادم میاد تن و بدنم مور مور میشه... شاهین خنده ای کرد و گفت: دیگه حقوق خوب میگیری این حرفا هم هست اما اینبار فرق میکنه، طرف درسته خوشگله، یه دهاتی هست نمیدونه چی به چیه.‌.. گلجان حالش از این حرفا بهم می خورد، خودش را رسوند به مبل و روی اون ولو شد دست و پاهاش بی رمق و سست بود، حس تهوع شدیدی بهش دست داد ناخوداگاه شروع به عق زدن کرد، اون خانم که از شاهین خداحافظی می کرد، داخل سوئیت شد و با تعجب به سمت گلجان اومد و گفت: چی شدی تو؟! چرا اینجوری می کنی؟! نکنه مریضی؟! گلجان از جا بلند شد و با ایما و اشاره از خانمه پرسید دسشویی کجاست و به سرعت خودش را به دسشویی رساند و هر چه خورده و نخورده بود را بالا آورد. اون خانم با نگرانی جلوی در دسشویی ایستاده بود و وقتی گلجان بیرون آمد دستش را گرفت و گفت: آخه اگر مریض بودی چرا به شاهین نگفتی؟! ممکنه بیماریت واگیر دار باشه و اعلی حضرت هم مبتلا بشه... گلجان مثل آدمی که از همه جا بی خبر باشه گفت: ا...ا..اعلی حضرت؟! و بعد همینطور که روی مبل می نشست ادامه داد: بیماری واگیردار ندارم، من باردارم، ماه های اول بارداریم هست و این حالات به نظرم طبیعی هست... خانمه با شنیدن این حرف گفت: یا خدا! بارداری؟! به این آقا که آوردتت چیزی نگفتی که بارداری؟! گلجان ابروهایش را در هم کشید و گفت: چه ربطی به این آقا داره که بهش بگم؟! خانمه با دستپاچگی گفت: صبر کن...همینجا باش...میتونی توی اون اتاق روی تخت استراحت کنی، توی یخچال هم هر نوشیدنی بخوای هست، شربتی چیزی بخور تا من بیام و با زدن این حرف به سرعت بیرون رفت. گلجان باید کاری می کرد الان پای حیا و عفتش در میان بود، تنها چیزی که به ذهنش رسید فرار بود پس به محض اینکه اون خانم خدمتکار از سوئیت بیرون رفت، پشت سرش اونم بیرون رفت...نمی دونست کجا باید بره، اصلا این قصر درندشت را بلد نبود، اما حافظه تصویریش یاریش کرد و راهی را که از اونجا آمده بود توی خاطرش بود. گلجان خوب می دانست که از در اصلی قصر با وجود اونهمه سرباز و نگهبان نمی تونه خارج بشه و به راحتی گیر میافته، باید از همین در می رفت پس با حالی نزار در حالیکه استرس شدیدی داشت و دردی تیز و جانسوز توی دلش می پیچید از سوییت بیرون زد و همانطور که با تمام توان می دوید در تاریکی پشت ساختمان گم شد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂