زمان:
حجم:
2M
👆 بسیار مهم
🎙سخنان استاد مسعود عالی
🎙 امیر حسین ثابتی ، نماینده ی مجلس
✍ مواظب مسئولینی که مستقیم برای اسرائیل و آمریکا خدمت میکنند باشید.
شبکه افق اعلام کرد
به توصیه بزرگان از امروز ذکر نادعلی کوچک به نیت نابودی دشمن و پیروزی ایران اسلامی تعداد صد بار در عرض روز خوانده شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
نادعلی مظهر العجایب تجده عونا لک فی النوایب کل هم و غم سینجلی بولایتک یا علی یاعلی یا علی
این ذکر خیلی واجب است و سحر یهود را باطل می کند
یهودیان به دلیل مواجه شدن با شکست از خاخام های خود علیه مردم و نظامیان ایران سحر گرفته اند که مواردی از آن نیز در اعتشاشات دی ماه کشف شد.
مسامحه نکنید و حتما با توجه بخوانید.
نشر حداکثری
دوباره جریان نفوذ و نجات دشمن از طریق ناتمام ماندن جنگ.mp3
زمان:
حجم:
14M
شنیدن این فایل صوتی
از نان شب واجب تر است
کد نهفته در پیام سوم امام شهیددرباره آتشبس جنگ دوازده روزه
🔴 مردم!
▪️ مستندات اعلام شده از وبسایت khamenei.ir بررسی و مطالعه کنید
❌لطفا انتشار چند ده میلیونی شود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #داستان_واقعی #قسمت_۴۲🎬: شاهین با دیدن گلجان در چادر سفید، لبخندی زد و انگار کمی جا خور
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۳🎬:.
با ورود گلجان به آرایشگاه، آرایشگر که انگار منتظر او بود با لبخندی گل گشاد به استقبال او آمد و از همان لحظه شروع به کار کرد.
گلجان نسبت به بوها حساس شده بود و الان هم توی این آرایشگاه بوهای تند و جورواجوری می آمد و دل و روده اش را به هم میپیچید.
گلجان خیلی عصبانی بود، آخه پرویزخان خوب میدانست الان چقدر حال او خراب است و از طرفی دفعه ی قبل هم که گلجان قبول کرده بود همراه او به قصر برود پرویزخان قول داده بود که در ایام بارداری دیگه از اون تقاضای همراهی نکند اما حالا فقط با گذشت دو هفته....
گلجان سرش را به صندلی تکیه داد وچشمانش را بست و سعی کرد به روزهایی که توی روستا بود و مادرش هم زنده بود فکر کند و آرایشگر هم تند تند کارش را انجام میداد..
آفتاب غروب کرده بود که کار آرایشگر تمام شد، اما خبری از سارا نشده بود .
گلجان خودش را توی آینه نگاه کرد، خیلی زیبا شده بود اما نمی دانست چرا از این قیافه ی جدیدش خوشش نمی آید، او الان فقط یکگوشه ی دنج و آرام را می خواست که بدون هیچفکر و دغدغه ای آرامش داشته باشد.
به محض تمام شدن کار آرایشگر سرو کله ی شاهین پیدا شد، گلجان سوار ماشین شد و ماشین به راه افتاد و مشخص بود به سمت قصر می رود.
گلجان که با این قیافه خجالت میکشید سرش را بالا بگیرد، همانطور که با گوشه ی پیراهنش بازی می کرد گفت: پس سارا خانم کجاست؟! چرا خبری از پرویزخان نیست؟! چرا من باید تنها همراه شما بیام...
شاهین از داخل آینه وسط به گلجان خیره شد و گفت: سارا خانم به دلایلی زودتر رفتن قصر، پرویزخان هم خبری به من ندادن، در ضمن اینقدر سوال نکن دختر خیلی زود خودت جواب سوالاتت را میگیری، من مامورم که تو را به قصر ببرم...
گلجان گیج شده بود، نمی دانست به چه علت باید به قصر برود و هزاران سوال در ذهنش دور دور میزد.
بالاخره به قصر رسیدند، اما اینبار از در دیگه ای وارد قصر شدند، دری که پشت ساختمان اصلی قصر بود و خیلی خلوت و جای پرتی بود،گلجان حس ناامنی می کرد انگار می بایست آمدن گلجان از دیده ی دیگران پنهان بماند.
وارد قصر شدند و شاهین که کارش را خوب بلد بود، جلوی گلجان حرکت کرد و در طول راه مدام حرافی می کرد و از چیزهایی حرف میزد که ربطی به قصر نداشت، شاید می خواست ذهن پر از سوال گلجان را به نوعی منحرف کند.
بالاخره به ساختمانی که از بیرون مشخص نبود چی هست رسیدند.
شاهین تقه ای به در زد و پشت سرش زنی چاق با لباس خدمتکاری در را باز کرد و هر دو وارد ساختمان که تقریبا شیک مثل یک سوئیت جموجور و البته شکیل و زیبا بود و شاید برای استراحت مهمانان مورد استفاده قرار می گرفت شدند.
خانم خدمتکار نگاهی به گلجان کرد و احترامی گذاشت.
گلجان به سمت مبل آبی رنگ با کمینه های طلایی که داخل سالن کوچک سوییت بود راهنمایی شد و به محض اینکه نشست، شاهین از در ساختمان خارج شد و به خدمتکار اشاره کرد تا پشت سرش برود.
خدمتکار جلوی در که درز کوچکی از آن باز بود، ایستاد و خیلی آهسته به طوریکه گلجان نشنود با شاهین صحبت می کرد.
گلجان می بایست بفهمد اینجا چه خبر است پس برای اولین بار به خود جرات داد و خیلی بی صدا از جا بلند شد و خودش را پشت در رساند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
پیام سردار سید مجید موسوی به مردم
آیا تابحال به این فکر کردهاید که چرا اینقدر نظامیان و فرماندهان ما تا حد التماس از مردم درخواست دارند که خیابانها را رها نکنند؟!
برایتان عجیب نیست؟
کجای دنیا کشوری سراغ دارید که برای مقاومت در برابر بیگانگان و تنبیه متجاوز، از مردمش بخواهد خیابانها را خالی نکنند؟!
پاســــــخ این اســت:
غربگرایانی بسیار خطرناک که در برخی مسئولیتهای مهم نفوذ کردهاند هستند که شدیداً مُترصد کوچکترین سستی و غفلت هستند تا باز نیزهی مسمومِ سازش و توقفجنگ و آتشبس و مذاکره را در حلقوم مردم ایران فرو کنند!!!
شاید همانهایی که ترامپ تهدید کرد افشایشان خواهد کرد... یا مسئولینی که خودشان یا فرزندانشان تابعیت دوگانه دارند...!
فقط این را بگوییم که تنها امیدِ شیطان بزرگ در این جنگِ باخته به آنان است تا ورق را برگرداند!!
حضور در خیابان، جسم قیام ماست و روح آن، شعارهای ماست...
لحظهای غفلت نکنید که خنجر خیانتِ غربگرایان، همانقدر به ما نزدیک است که پیــروزی!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🏴🇮🇷 میجنگیم، ذلت نمیپذیریم ...
🏴🇮🇷 #مهندس_علیخانی
🏴🇮🇷 @rasool_alikhani
🏴🇮🇷 @akhbar_asli
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۳🎬:. با ورود گلجان به آرایشگاه، آرایشگر که انگار منتظر او بود با لب
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۴🎬:
گلجان بیصدا و چسپیده به در ایستاد و گوش هایش را تیز کرد، اون زن به شاهین می گفت: این خانمه که شوهر نداره؟!
شاهین با لحن پرخاشگرانه ای بهش گفت: به تو چه مربوطه که شوهر داره یا نه، مهم اینه که مورد توجه شاه قرار گرفته و امشب هم قرار بره خوابگاه...
پشت گلجان از شنیدن این حرف داغ کرد، این چی داشت می گفت؟!
خانمه گفت: درسته به من ربطی نداره اما می خوام مثل قبلی شر نشه، زن نگون بخت زورش به شاه نمیرسید منو شناسایی کرده بود و شوهر طرف اومد اینقدر منوز زد که کل تنم کبود شد به خدا یادم میاد تن و بدنم مور مور میشه...
شاهین خنده ای کرد و گفت: دیگه حقوق خوب میگیری این حرفا هم هست اما اینبار فرق میکنه، طرف درسته خوشگله، یه دهاتی هست نمیدونه چی به چیه...
گلجان حالش از این حرفا بهم می خورد، خودش را رسوند به مبل و روی اون ولو شد
دست و پاهاش بی رمق و سست بود، حس تهوع شدیدی بهش دست داد ناخوداگاه شروع به عق زدن کرد، اون خانم که از شاهین خداحافظی می کرد، داخل سوئیت شد و با تعجب به سمت گلجان اومد و گفت: چی شدی تو؟! چرا اینجوری می کنی؟! نکنه مریضی؟!
گلجان از جا بلند شد و با ایما و اشاره از خانمه پرسید دسشویی کجاست و به سرعت خودش را به دسشویی رساند و هر چه خورده و نخورده بود را بالا آورد.
اون خانم با نگرانی جلوی در دسشویی ایستاده بود و وقتی گلجان بیرون آمد دستش را گرفت و گفت: آخه اگر مریض بودی چرا به شاهین نگفتی؟! ممکنه بیماریت واگیر دار باشه و اعلی حضرت هم مبتلا بشه...
گلجان مثل آدمی که از همه جا بی خبر باشه گفت: ا...ا..اعلی حضرت؟!
و بعد همینطور که روی مبل می نشست ادامه داد: بیماری واگیردار ندارم، من باردارم، ماه های اول بارداریم هست و این حالات به نظرم طبیعی هست...
خانمه با شنیدن این حرف گفت: یا خدا! بارداری؟! به این آقا که آوردتت چیزی نگفتی که بارداری؟!
گلجان ابروهایش را در هم کشید و گفت: چه ربطی به این آقا داره که بهش بگم؟!
خانمه با دستپاچگی گفت: صبر کن...همینجا باش...میتونی توی اون اتاق روی تخت استراحت کنی، توی یخچال هم هر نوشیدنی بخوای هست، شربتی چیزی بخور تا من بیام و با زدن این حرف به سرعت بیرون رفت.
گلجان باید کاری می کرد الان پای حیا و عفتش در میان بود، تنها چیزی که به ذهنش رسید فرار بود
پس به محض اینکه اون خانم خدمتکار از سوئیت بیرون رفت، پشت سرش اونم بیرون رفت...نمی دونست کجا باید بره، اصلا این قصر درندشت را بلد نبود، اما حافظه تصویریش یاریش کرد و راهی را که از اونجا آمده بود توی خاطرش بود.
گلجان خوب می دانست که از در اصلی قصر با وجود اونهمه سرباز و نگهبان نمی تونه خارج بشه و به راحتی گیر میافته، باید از همین در می رفت
پس با حالی نزار در حالیکه استرس شدیدی داشت و دردی تیز و جانسوز توی دلش می پیچید از سوییت بیرون زد و همانطور که با تمام توان می دوید در تاریکی پشت ساختمان گم شد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۴🎬: گلجان بیصدا و چسپیده به در ایستاد و گوش هایش را تیز کرد، اون ز
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۵🎬:
گلجان فقط می دوید، نفسش به شماره افتاده بود، قلبم تیر میکشید و درد عجیب در کل بدنش پیچیده بود، این دویدن حتی از بالارفتن کوه های سنگی روستا هم سخت تر بود، درسته زمین صاف و یکدست بود اما جایی ترسناک بود که هم جان و هم نجابت و عفتش در معرض خطر بود.
گلجان بدون توجه به حالش و بی هدف در تاریکی شب می دوید، او از دور نگهبانان قصر را میدید که بی خبر از او در حال صحبت کردن با هم بودند، پس باید بی صدا می رفت که کسی متوجه اش نشود و آنقدر رفت که از چراغانی های قصر دور شد و الان جایی بود که تقریبا تاریک و شاید جزء محل های متروک قصر بود.
گلجان همانطور که می دوید به اطراف نگاهی کرد نمی دانست از کدام طرف باید برود و در همین حین حس کرد صدای پایی می شنود، سرا پا گوش شد، درست است،خش خش قدم های سنگینی در گوشش پیچید، او نمی بایست گیر بیافتد، پس بر سرعت قدم هایش افزود، توان و نیرویی نداشت اما موقعیت خطرناکی بود او حاضر بود بمیرد اما از این قصر پر از گناه و کثیف نجات پیدا کند...پس تمام توان باقی مانده بدنش را در پاهایش جمع کرد و آهسته گفت: خدایا کمکم کن...به ذاتت قسم جز تو هیچ کس را ندارم و زیر لب یاالله یاالله و یا علی یاعلی می گفت انگار این ذکر نیرویی مضاعف به او می داد و مثل دختربچه ای به تندی باد میدوید که ناگهان پایش در چاله ای فرو رفت و همزمان که آااخ بلندی می گفت با صورت بر زمین سرنگون شد، جایی افتاد که پر از سنگ و سنگریزه بود.
روی زمین افتاده بود، پلک هایش دیگر توان باز ماندن نداشت و همانطور که همه جا را سیاه و سیاه میدید و گرمی خون را روی صورتش حس می کرد چشمانش را بست.
در همین حین که گلجان غرق خودن روی زمین بیهوش افتاده بود، خانم خدمتکار وارد سوئیت شد و متوجه غیبت گلجان شد، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد و با خود می گفت یعنی این دختر کجا رفته است؟!
باید دست به کار می شد و زودتر او را پیدا می کرد، هنوز نزدیک سه ساعت تا بردن گلجان به خوابگاه شاه فرصت داشت، پس باید این دختر را پیدا می کرد که اگر نمی توانست این کار را کند، اخراج که میشد هیچ و شاید به خاطر اینکه دهانش را ببندند تا این رازها را افشا نکند او را بی سر و صدا میکشتند و آب از آب هم تکان نمی خورد.
خانم خدمتکار که ماریا نام داشت، بعد از اینکه همه جای سوییت را گشت، هراسان از آنجا خارج شد، او تصمیم داشت خودش گلجان را پیدا کند چون حدس میزد یک دختر روستایی بی سواد جای دوری نمی تواند برود و دیر یا زود توسط نگهبانان دستگیر می شود.
ماریا دور تا دور ساختمان را گشت، واقعا سرگردان بود، پس دلش را به دریا زد و به سمت ساختمانی که نگهبان های شب در آنجا بودند رفت، او با حسن بیکی سر دسته ی نگهبانان رفاقت داشت باید از حسن بیکی کمک میگرفت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
👆 بسیار مهم 🎙سخنان استاد مسعود عالی 🎙 امیر حسین ثابتی ، نماینده ی مجلس ✍ مواظب مسئولینی که مستقیم
در روزهای گذشته یک فایل صوتی ۷ دقیقهای به اسم بنده در شبکههای اجتماعی منتشر شده، در حالیکه خود من نیز نمیدانم فردی که در این فایل صحبت کرده چه کسی است.
البته بسیار واضح است که نه تن صدای بنده به این فایل صوتی شباهتی دارد و نه ادبیاتم، اما از باب پاسخ به ابهامی که برای بعضی عزیزان ایجاد شده بود، این تکذیبیه را منتشر میکنم.
@Sabety_ir ✅
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 خواست مردم؛ ادامه دفاع موثر و پشیمانکننده
✍🏼 بخشی از اولین پیام رهبر انقلاب اسلامی | ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
📲 @rahbar_enghelab_ir
دخترا قلک ها و مادر ها طلاهای خود را فدای ایران میکنند! اینجا کشمیر است...
شیعیان کشمیر ، هند و پاکستان پس اندازها ، طلاها ، چند ویدئو هم دیدم طرف دوچرخه ش رو آورده برای کمک به جبهه های مقاومت و ایران واقعا چه قدرتی میتونه شکست بده این پشتیبانی صالحین مظلوم رو!!!