6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثر جدید امیر کرمانشاهی با عنوان "خیابان با ما" 🌹🇮🇷🌹
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_سیزده🎬: دور تا دور سامره را نیروهای تیگلات گرفته بودند دیگ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_چهارده🎬:
تیگلات عزمش را جزم کرده بود که هر چه از قبیله ی بنی اسرائیل مانده نابود کند، اما اشعیا نبی واسطه شد تا تیگلات دست نگه دارد، تیگلات به شرط اینکه هر چه طلا و پول و نقره در سرزمین یهودیه هست به او تسلیم کنند، از جنگ با یهودیه گذشت.
یهودیان که انسان های ترسویی هستند، شرط را پذیرفتند و هر چه داشتند و نداشتند را به تیگلات دادند این عواقب خیانتی بود که در حق برادران خود کرده بودند، این دو قبیله ی کوچک باعث شده بودند که ده قبیله ی بنی اسراییل از روی زمین محو شوند البته این عذاب خداوند بود که به وسیله ی پادشاه آشور بر آنان باریدن گرفت.
از این زمان به بعد دیگر بنی اسراییلی وجود نداشت و هر چه بود یهودی بودند و برای همین در قران نیز با لفظ یهودی به آنان اشاره شده است
یهودی ها که انسان های مکار و دروغگویی هستند این محو شدن بنی اسرائیل را که خود باعث آن بودند گردن ملت های دیگر انداختند و بیرق مظلومیت بلند کردند، در صورتی که پلیدترین افراد بودند.
حالا که تیگلات از خونشان صرفنظر کرده بود و آنها انسان های تهی دستی شده بودند، دور اشعیا نبی جمع شدند، عده ای او را واقعا تصدیق کردند و عده ای هم که سامری مسلک بودند در ظاهر پذیرفتند اما در حقیقت هنوز عناد در وجودشان شعله می کشید.
اشعیا نبی سنت ها و عهدهای پیشین را که موسی از جانب خداوند بر بنی اسراییل عرضه داشته بود زنده کرد، ایشان هر روز به میان قوم خویش می رفت و از پنج کلمه ی مقدس سخن می گفت، او از محمد و آل محمد و یاران علی بن ابیطالب سخن ها می گفت و از یهودیان عهد گرفت که زمینه ی ظهور بنی اسماعیل را فراهم کنند و زمانی که پیامبر خاتم امد سربازی در رکابش باشند، اشعیا نبی به برتری محمد و علی و یارانش بر آنها تاکید کرد و فرمود: باید دوست داریم محمد و علی و دوست دارانش را و یاری کنیم آنان را که همانا دنیا بنا نشده مگر به بهانه ی وجود و خلقت پنج کلمه ی مقدس...
سخنان اشعیا که به اینجا رسید، ابلیس احساس خطر کرد، چرا که جنگ ابلیس بر پایه ی مقابله با پنج کلمه ی مقدس بنیان گذاری شده بود و اینک که اشعیا نبی تمام خطبه هایش از پنج کلمه ی مقدس و ارجحیت آنان بر کل عالم هستی بود، ابلیس آتش گرفته بود، باید کاری می کرد تا این بلندگوی حقیقت را که از حلقوم اشعیا نبی بر بنی اسرائیل باز شده بود، مسدود می ماند و بنی اسراییل به دوران سامری و گوساله پرستی باز می گشت.
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_چهارده🎬: تیگلات عزمش را جزم کرده بود که هر چه از قبیله ی ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_پانزده🎬:
حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلیس چنان آتش گرفته بود که با هیچ چیز این آتش قابل خاموشی نبود مگر اینکه شخصا پا به میدان گذارد پس باز دوباره به شکل پیرمردی جهان دیده و عاقل نمود پیدا کرد و اینبار در جمع سامری های مخفی که جلسات مخفیانه برگزار می کردند و باز رو به بت پرستی آورده بودند و هر بار بتی نو علم می کردند،ظاهر شد.
همه ی جمع سامری ها از دست اشعیا نبی دلخون بودند، این مردم متکبر و حیله گر نمی توانستند کسی را برتر از خود ببینند و حالا اشعیا دم به دقیقه از برتری محمد و آل محمد بر کل عالم هستی می گفت اینها از او کینه به دل گرفتند، پس در همان جلسه با پیشنهاد شیاطین تصویب شد که اشعیا نبی را بکشند.
صبح زود بود عده ای از سامری ها با روی بسته به سمت خانه ی اشعیا نبی حرکت کردنداتفاقا در آن لحظه اشعیا نبی بیرون از خانه بود و آنها را دید و متوجه نیت شومشان شد
پس به سرعت به سمت جنگل فرار کرد، اشعیا نبی همانطور که ذکر می گفت خود را به دل جنگل رسانید سامری ها متوجه فرار او شدند و بقیه ی گروه را خبر کردند و تعدادی زیاد به سمت جنگل هجوم آوردند تا اشعیا را پیدا کنند و آن را بکشند.
یهودیهای خبیث مثل مور و ملخ داخل جنگل پخش بودند اشعیا نبی که صدایشان را می شنید و می دانست به زودی پیدایش می کنند رو به آسمان نمود و از خداوند خواست تا راهی برای او باز کند.
در این هنگام به امر خداوند یکی از درختان کهنسال و تنومند جنگل از وسط به دو نیم شد و به اشعیا امر شد که داخل درخت شود و پس از اینکه اشعیا داخل تنه ی درخت شد،دوباره شکاف درخت بهم آمد و مثل اولش شد
یهودیان نقطه به نقطه ی جنگل را گشتند اما اثری از اشعیا نبی نیافتند و در این هنگام با همان پیرمرد که کسی جز ابلیس مطرود نبود ظاهر شد و گفت: من از عالم غیب خبر دارم، به شما می گویم که اشعیا کجاست اولا شما باید به بدترین شکل او را بکشید و هر که من گفتم بپرستید
یهودیان پذیرفتند و ابلیس درخت را نشان داد و گفت اشعیا در آن پنهان شده است
یهودیان اره ای بزرگ آوردند درخت و اشعیا نبی را به دو نیم کردند و این پیامبر مظلوم، مظلومانه به دست قوم یهود خبیث به شهادت رسید.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینا همونا هستن که هر چی دارن میارن برای ما موکب میزنن،ما رو میبرن خونه هاشون بدون اینکه ما رو بشناسن،الان هم بچه هاشون رو فرستادن جلو گلوله آمریکا و اسراییل خاکریز زدن از ایران دفاع میکنن
این چندتا پست رو با چشم اشک بار میفرستم براتون 😭
397K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️میگن چرا این دو تا ترور نمی شوند
🇮🇷🇵🇸
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پانزده🎬: حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلی
امیدوارم دلیران ایران و رزمندگان قهرمان سپاه، انتقام اشعیا نبی را که با وحشیانه ترین حمله یهود به شهادت رسید از یهودیان خبیث بگیره...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۵🎬: گلجان فقط می دوید، نفسش به شماره افتاده بود، قلبم تیر میکشید و
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۶🎬:
ماریا با دسته ای از نگهبانان، به صورت مخفیانه طوری که کسی از هدفشان مطلع نشود، تمام جای قصر را گشت، اما خبری از گلجان نبود که نبود.
ماریا با دستپاچگی که ناشی از استرس شدید بود طول و عرض سوئیت را بی هدف می پیمود و زیر لب هر چه فحش بلد بود نثار گلجان می کرد در همین حین در سوئیت باز شد و شاهین با صورتی برافروخته داخل شد و گفت: حسن بیک و دارو دسته اش چی میگن؟! الان باید این دختره را ببریم خوابگاه شاه کو کجاست؟!
ماریا که آشکارا صدایش می لرزید گفت: م...من...من حواسم بهش بود
دیدم بالا میاره اومد به تو خبر بدم و بگم طرف بارداره و این کار خطرناکه و بعدها شوهرش بفهمه پدری ازمون درمیاره...
اومدم دنبال تو اما تو نبودی، وقتی برگشتم دیدم هیچ کس داخل سوییت نیست، اولش فکر کردم چون حالش خوب نبوده رفته بیرون قدم بزنه و دور تا دور اینجا را گشتم و نبود دیگه رفتم به حسن بیکی گفتم و الان نزدیک دو ساعته داریم میگردیم هیچ اثری ازش نیست، من فکر می کنم از قصر بیرون رفته..
شاهین دستش را مشت کرد و گفت: تو غلط کردی تنهاش گذاشتی، بعدم اون دختره ی دهاتی چطور میتونه از این قصر که جای جاش نگهبان کاشتیم بیرون بره...
ماریا گفت: شاید...شاید آشنایی کسی داشته که کمکش کرده
شاهین خنده ای از سر عصبانیت کرد و گفت: این بینوا توی هفت آسمون یک ستاره نداره توی خونه خودش هم آشنا نداره چه برسه به اینجا و بعد با لحن طعنه آلودی ادامه داد: مگه شوهرش پرویز خان از آسمون ظاهر شده باشه و...
ماریا با دستپاچگی به میان حرف شاهین دوید گفت: خدای من! این..این دختره زن پرویزخان بود؟! همین پرویزخان خودمون؟! خاک بر سرم پس فاتحه ی من خونده است..
شاهین دستش را بالا برد و محکم توی صورت ماریا زد و گفت: خاک تو سرت شده، چون اگر دختره پیدا نشه فاتحه ات را من می خونم و با زدن این حرف از سوئیت بیرون آمد و به سرعت در تاریکی گم شد.
شاهین می دانست که گلجان یک جایی گوشه کنار قصر پنهان شده چون این دختر نه آشنایی داشت و نه جایی را بلد بود، پس می بایست هر چه زودتر پیدایش می کرد.
شب از نیمه گذشته بود، صدای شوم جغدی در بین درختان قصر به گوش میرسید، سربازان تحت فرمان شاهین خسته از کند و کاوی بی فایده به سمت اقانتگاهشان می رفتند و شاهین سرخورده تر از همیشه بی هدف قدم برمی داشت و می دانست امشب مورد غضب مقام همایونی قرار می گیرد و چه بسا پایش برای همیشه از قصر بریده شود و برای همین زیر لب میگفت لعنت به تو سارا...لعنت به تو و اون زن بابات و لعنت به من که به خاطر کینه ی شتری تو و خانواده ات به این دختره خطر کردم و این آبروریزی به بار آمد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
ادامه دارد...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۶🎬: ماریا با دسته ای از نگهبانان، به صورت مخفیانه طوری که کسی از ه
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۷🎬:
توی خانه اعیونی پرویز خان غوغایی به پا بود، سارا و سهیلا با نیش خند احوالات پدرشان را نگاه می کردند و زن اول پرویزخان در حالیکه توی دلش عروسی بود شکستن پرویزخان را میدید و ذوق می کرد.
پرویز خان دستش را مشت کرده بود و روی زانویش میزد و رو به سارا گفت: مراد علی میگه اون مرد که خودش را قاصد من معرفی کرده اسم تو هم آورده...راستش را بگو سارا اینجا چه خبره؟! به این پدر پیرت رحم کن...دو روزه از اون دختره ی بیچاره خبر ندارم، معلوم نیست چه بلایی سرش اومده، اون بیچاره اینجا غریب بود، بی کس بود تازه با اون حالش....
سارا شانه ای بالا انداخت و گفت: به من چه، وقتی با یه دختره ی روستایی ازدواج می کنی و بعد برش میداری میبری قصر و حلوا حلواش میکنی تا همه بفهمن پرویزخان چه زن خوشگلی داره باید فکر اینجاش هم می کردی!
هیچ وقت با خودت نگفتی که تو جای پدر این دختر را داری و ممکنه اون چشمش بیافته به یه جوون تر از تو و بهت خیانت کنه؟!
پرویز خان مشتش را روی دیوار کوبید و گفت: تو حق نداری راجع به گلجان اینجور صحبت کنی، این دختر مثل قران خدا پاک بود، من نماز خوندنش را به چشم خودم دیدم، اون برخلاف شما قدر شناس بود و باور نمی کنم به من خیانت کرده باشه...
سهیلا نیش خندی زد و خودش را وارد ماجرا کرد و گفت: چه باور کنی و چه نکنی خیانت کرده، تمام شواهد حاکی از اینه که با یکی روی هم ریخته، از قضا طرف کسی هست که شاید شغل و ثروتش از پرویزخان هم بالاتر باشه که چشم این دختره ی بی حیا را گرفته باشه و...
سهیلا حرف میزد و تا ساکت میشد سارا شروع می کرد، این دو دختر اینقدر گفتند و گفتند و گفتند که پرویزخان باورش شد گلجان به او خیانت کرده و این خارج از تحمل پرویزخان بود و ناگهان مثل آتشفشانی خاموش که فعال می شود از جا بلند شد و همانطور که فریاد می زد گفت: من پیداش می کنم، به خدا پیداش میکنم و حقش را کف دستش می گذارم و با زدن این حرف با حرکاتی جنون آمیز به سمت اتاقش رفت و بعد از چند لحظه درحالیکه اسلحه ای در دست داشت بیرون آمد و گفت: اگر حرفهای شما درست باشه، نامردم اگر گلجان را نیارم همینجا، وسط حیاط، اون پدر لنگش هم میارم و جلوی چشم همه یک گلوله توی مغزش خالی می کنم تا درسی باشه برای تمام زن هایی که فکر خیانت به شوهرشون به سرشون میزند.
رگ غیرت پرویز خان زده بود بیرون و اصلا به این فکر نمی کرد سالها دختران و زنان مردم را برای خوشایند شاه به زور به قصر می آورد تا با تاراج نوامیس شان به اعلی حضرت و مهممانان نجسش خوش خدمتی کند.
شاید می بایست این واقعه شکل بگیرد تا پرویزخان گوشه ای از غم یک پدر، یک برادر، یک شوهر را که ناموسش توسط دربار پر از گناه و کثافت شاه، به غارت رفته بود را درک کند.
پرویز خان مانند مرغ سرکنده از خانه خارج شد و با رفتن او قهقه های سارا و سهیلا و مادرش به هوا رفت.
مش بهرام و همسرش شاهد این واقعه بودند و مش بهرام نگاهی به زن پرویزخان کرد و گفت: سالها بود هیچ کس لبخند این عجوزه را ندیده بود اما الان مثل دختربچه ها قهقه می زند.
همسرش آهی کشید وگفت: مش بهرام! من باور نمی کنم اون دختر اهل خیانت باشد، اون دختر پاک و معصوم مثل آینه بود، فکر می کنم این نقشه ای از طرف دختران ارباب باشه...
مش بهرام دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت: هیس! چیزی نگو می خوای سارا و سهیلا ما را از اینجا بندازن بیرون؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
💥 در میدان مبارزه با دشمن، گاهی ما چیزی میخواهیم و خدای متعال چیز دیگری میخواهد.
ما باید خواست خدا را مقدم بداریم و به آن راضی باشیم.
💥 در جنگ بدر، عدهای از مسلمانان دوست داشتند که فقط کاروان تجاری را مصادره کنند و به یک نتیجۀ آسان برسند!
اما خداوند میخواست کار دیگری در عالَم انجام دهد و حق را پیروز کند: ﴿يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ﴾. خداوند این پیامبر را نیاورده بود که صرفاً یک کاروان تجاری بگیرد! خداوند میخواست جنگ بزرگی شکل بگیرد و عقبۀ کفار ضربۀ بسیار سختی بخورد.
💥 در جنگ بدر، اگر حضرت میرفتند و فقط کاروان تجاری را میگرفتند، مشرکین دوباره برای پس گرفتن اموالشان لشکرکشی میکردند، و اتفاق مهمّی به نفع اسلام نمیافتاد.
🔵 آیتالله میرباقری:
◀️ داستان بدر اینگونه شروع شده که مشرکین، اموال مسلمانها را در مکه مصادره کردند. وقتی به نبیاکرم(ص) خبر رسید که کاروان تجاری قریش در حال عبور از مسیر مدینه است، ایشان مهیا شدند که آن کاروان تجاری را بهجای اموالِ غصبشدۀ مسلمانها مصادره کنند و با قریش مقابلهبهمثل کنند.
خداوند به پیامبر وعده داد که شما به یکی از این دو دسته پیروز میشوید؛ یا بر کاروان تجاری پیروز میشوید و اموال تجاری به دست شما میآید، یا با کاروان نظامی آنها مواجه میشوید و غنائم جنگ نصیبتان میشود. ﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ﴾(سورۀ انفال، آیۀ ۶).
◀️ در این صحنه، عدهای از مسلمانان دوست داشتند که کاروان تجاری را مصادره کنند تا کار بهراحتی تمام شود. ﴿وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ﴾(انفال:۷)؛ شما دلتان میخواست به آن کاروانی دست پیدا کنید که خار ندارد و مشکلی سر راهش نیست؛ میخواستید به یک نتیجه آسان برسید.
اما خدا میخواهد کار دیگری در عالَم بکند؛ او میخواهد حق پیروز شود؛ ﴿يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ﴾. او که این پیامبر را نیاورده که صرفاً یک کاروان تجاری بگیرد. خداوند میخواهد عقبه کفار را بزند و استمرار آنها را قطع کند؛ ﴿وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ﴾. خدای متعال دارد با نبی اکرم(ص) کاری را شروع میکند که به ظهور ختم میشود.
◀️ البته آن هم حق بود، نه اینکه حق نبود. اگر مسلمانها میرفتند و کاروان تجاری را هم میگرفتند، حقشان بود، ولی این کجا و آن کجا؟! خداوند میفرماید ما دنبال کار بزرگی هستیم و میخواهیم کار بزرگی را به دست شما رقم بزنیم؛ ما میخواهیم شما را بر بنیامیه پیروز کنیم؛ میخواهیم اینجا شما را یک مرحله بر ابوسفیان و لشکر ابوسفیان پیروز کنیم. بعد هم میخواهیم شما را در آخرالزمان به دست حضرت مهدی(عج) بر سفیانی پیروز کنیم ﴿لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ﴾.
◀️ گاهی ما خیال میکنیم این چیزهایی که این روزها هست، آن موقع نبوده! فکر میکنیم چون پیامبر خدا معصوم بوده، همه راحت دنبال او حرکت میکردند، اما اینگونه نیست.
در این صحنه آنهایی که عظمت راه را نمیدیدند و آنهایی که آماده نبودند تا در این مسیر بزرگ جان خود را بدهند، میگفتند برویم کاروان تجاری را بگیریم که دردسر ندارد! به همین جهت عدهای با حضرت مجادله میکردند ﴿يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ﴾(انفال:۶) و از جنگیدن با قریش کراهت داشتند ﴿فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنينَ﴾(انفال:۵).
◀️ وقتی پیامبر بهسمت حق بیرون میآیند، تو باید برای هر شرایطی آماده باشی؛ دیگر نباید تعلقاتی داشته باشی که در صحنه مزاحم تو بشود. گیرم که حضرت تو را بهسمت موت و شهادت میبرند؛ وقتی پیامبر خدا جلودار است، باید با سر بروی.
در جنگ بدر، اگر حضرت میرفتند و کاروان تجاری را میگرفتند، دوباره جنگهای بعدی بود و چیزی اتفاق نمیافتاد؛ آنها برای پس گرفتن اموالشان لشکرکشی میکردند و همین میشد. گاهی ما چیزی میخواهیم و خدای متعال چیز دیگری میخواهد. اما ما باید خواست خدا را مقدم بداریم و تسلیم و راضی باشیم.
🔗 https://eitaa.com/mirbaqeri_ir/7515
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پانزده🎬: حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلی
با سلام
داستان روایت انسان به جاهای حساسی داره میرسه
یه چیزی شبیه جنگ الانمون با یهود...
تبلیغ کانال را بفرمایید تا تعداد بیشتری از این داستان استفاده کنند
ان شاالله وقتم شد امشب چند قسمت مینویسم
صهیونیستها گمان میکردند با شهادت #علي_لاريجانى ایران در جنگ ضعیف خواهد شد. اما نمیدانستند که کرسی او به دکتر محمدباقر #ذوالقدر خواهد رسید که فرمانده و استراتژیست با سابقه سپاه و مترجم کتاب #سقوط_اسرائیل است.
کارتان ساخته است!