eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله نیوزویک: حسن روحانی ممکنه یکی از گزینه‌های مورد نظر یا قابل بررسی آمریکا برای دوران پس از جنگ (یعنی بعد از پایان درگیری‌ها و احتمالاً تغییر در ساختار قدرت در ایران) باشه بی خود نیست که سران اسرائیل کودک کش میگن اصلاح طلبان سرمایه ما در ایران هستن
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا حرز جنگی استفاده نمی کنید⁉️ همه خانم ها و آقایان همه رزمندگان حتی به کودکان یاد بدید حسبنا الله و نعم الوکیل سی یم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۰🎬: هق هق گلجان به هوا بلند شده بود، حلیمه که تازه متوجه اشتباهش ش
🎬: اکبر آقا درحالیکه ظرفی در دست داشت و سعی می کرد با گوشه ی لباسش بپوشاندش داخل ساختمان شد و مستقیم به سمت آشپزخانه رفت و اشاره ای نامحسوس به حلیمه خانم کرد و حلیمه در حالیکه به سمت گلجان لبخند میزد از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. اکبرآقا با هیجانی در صدایش گفت: الحق که این دختر روزی داره، ببین چی براش گیر اوردم. حلیمه با تعجب به ظرفی که اکبر آقا مثل یک کاپ قهرمانی آورده بود خیره شد و سپس قاشقی برداشت و همانطور که محتویات ظرف را بهم میزد و بالا پایین می کرد گفت: این چیه دیگه؟! اکبر آقا شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم، فقط اینقدر بدون که ملکه هوس غذای فرانسوی می کنه و تا هواپیما از فرانسه غذاش را برسونه، خانم خانما هوسش میریزه و اینقدر غذا زیاد بود که یه ظرف هم به من دادن، من نمی دونم چی هست اما هر چی هست حتما مقوی و خوشمزه هست، بده این دختر بخوره تا جون بگیره... حلیمه بشقابی برداشت و همانطور که چند قاشق از غذای فرنگی داخل ظرف را توی بشقاب می ریخت با تمام وجود بو کشید و گفت: بوش خیلی خوبه، دستت درد نکنه، پرویزخان خیلی دین به گردن ما داره، شاید اینجوری دینش ادا بشه و بعد با بشقاب دستش داخل هال شد. گلجان بعد از چند روز غذایی مطبوع می خورد، حالا دیگر دل و روده اش با بوی غذا بهم نمی پیچید چون دیگر بچه ای نبود که او ویار داشته باشد. غذا را که خورد اکبر آقا با محبت نگاهش کرد و گفت: اگر صلاح بدونی من برم یه خبر از شما به پرویز خان بدم، احتمالا خیلی دلنگرانتون شدن... گلجان گفت: نه...میشه منو ببرین خونه ام؟! اکبرآقا نگاهی هراسان به حلیمه و بعد به گلجان کرد و گفت: نه دختر....من چه جوری تو را بیرون ببرم، حکمن هنوز دنبالت هستن، اگر ببیننت و بفهمن اینجا بودی هم برای شما بد میشه و هم برای ما، بهتره بگیم شوهرت بیاد، اون عقلش بیشتر از ما هست و میدونه چکار کنه... گلجان سرش را پایین انداخت و آرام چشمی گفت و اکبر آقا هم از جا بلند شد و بیرون رفت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۱🎬: اکبر آقا درحالیکه ظرفی در دست داشت و سعی می کرد با گوشه ی لباس
ثانیه ها و دقایق و ساعت به کندی می گذشت، گلجان با کمک حلیمه خانم از جا بلند شده بود و آرام آرام قدم میزد، با هر قدم دردی در جانش می پیچید، پاهایش انگار کمی بی حس شده بود و باید حرکت می کرد، گلجان هر لحظه که به یاد می آورد دیگر بچه ای در شکم ندارد، بغض شدیدی بر گلویش می نشست اما اینجا رویش نمیشد گریه کند و مجبور بود بغض سنگینش را فرو خورد. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت سر و کله ی اکبرآقا پیدایش شد، گلجان مثل دانش آموزی که منتظر شنیدن خبری ست، ساکت کنار دیوار نشست و پشتش را به پشتی لاکی رنگ تکیه داد که اکبر آقا گفت: خیلی جاها رفتم تا پرویزخان را پیدا کنم، به خونه اش سر زدم اما نبود چون موضوع مهم بود نخواستم کسی بفهمه چون واقعا نمی دونم به کی اعتماد کنم ولی از بخت خوبم آخرش گذارم به بازار افتاد و پرویزخان را توی یکی از دهنه های مغازه اش دیدم و... گلجان با خوشحالی لبخندی زد و با اینکه تازه الان می فهمید که شوهرش توی بازار دکان هم دارد اما چیزی به روی خودش نیاورد و گفت: چی...چی گفت؟ اکبر اقا آهی کشید و گفت: مرد بیچاره، کلا شکسته شده بود، اول که شنید تو توی قصر هستی مثل اسپند روی آتش از جا پرید و ببخشید هااا هر چی فحش بود نصیبت کرد، انگار یک نفر یه داستان دروغ از گم شدن تو براش تعریف کرده و وقتی من واقعیت را آنطور که دیده بودم براش گفتم، آتشش خوابید اما گفت تا تو را نبینه و از زبون خودت همه چی را نشنوه باورش نمیشه و قرار شد نیمه های شب از در پشتی قصر بیاد اینجا و... با شنیدن این حرفها انگار دنیا دور سر گلجان می چرخید، یعنی به پرویزخان چی گفته بودند و چه وصله ای به گلجان چسپانده بودند، اصلا این حرفها را کی زده بود؟! گلجان هر چه فکر می کرد با کسی دشمنی نداشت، اصلا کسی اونو نمی شناخت که بخواد باهاش دشمن باشه اون آزارش به مورچه هم نمی رسید پس کی میتونست؟!.. هزاران سوال توی ذهن گلجان چرخ چرخ میزد و می بایست صبر کند تا پرویزخان برسد. هنوز نیمه های شب نشده بود که در خانه را زدند و انگار همه میدانستند چه کسی زننده ی در هست. اکبرآقا خیلی زود در را باز کرد، گویی پرویزخان خیلی عجله داشت که خطر کرده بود و قبل از ساعت موعد خودش را به آنجا رسانده بود. با ورود پرویز خان، گلجان دست به دیوار گرفت از جا بلند شد، و با صدای ضعیفی گفت: س...سلام پرویز خان نفسش را محکم بیرون داد و رو به حلیمه و اکبر اقا گفت: می خوام با زنم تنها باشم... اکبر آقا در تنها اتاق ساختمان را باز کرد و گفت: بفرمایید اینجا... گلجان با دیدن چهره ی برافروخته ی پرویز خان، ترس تمام وجودش را گرفته بود و با قدم هایی لرزان به سمت اتاق رفت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۲ ثانیه ها و دقایق و ساعت به کندی می گذشت، گلجان با کمک حلیمه خانم
🎬: به محض اینکه در بسته شد، پرویز خان دستش را بالا برد و گفت: به من خیانت می کنی؟! با کی روی هم ریختی نمک نشناس؟! بد کردم از دهات آوردتم اینجا،شهررنشین شدی تویی که حتی نمی توستی فکر کنی یک بار از دور تهران را ببینی اومدی و میهمان قصر شاه شدی و بعدش اینطور نمک خوردی و نمکدان شکستی... گلجان همانطور که از چهار گوشه ی چشمش اشک میریخت گفت: شما حق دارین منو بزنین، اصلا من باید تنبیه بشم اما نه برای اینکه خیانت کردم، من اصلا بلد نیستم به خیانت فکر کنم اونم به کسی که تمام زندگیم از اون هست، من شوهرم را بیشتر از تمام دنیا دوست دارم، حتی بیشتر از پدرم و خدا میدونه که راست میگم... حرف گلجان اینقدر صاف و ساده و صادقانه بود که دست پرویزخان لرزید و آرام پایین آمد و پرویز خان با صدایی ملایم تر گفت: پس اگر خیانت نکردی چرا خودت را مستحق تنبیه میدونی؟! گلجان بغض فرو خورده اش را شکست و همانطور که اشک میریخت و به هق هق افتاده بود گفت: برای اینکه...برای اینکه نتونستم بچه ی مردی را که عاشقانه دوستش دارم نگه دارم، به خدا قسم من نفهمیدم کی بچه از بارم رفت، من توی تاریکی این قصر نفرین شده داشتم فرار می کردم که به شوهرم خیانت نکنم، خوردم زمین و بیهوش شدم، بعد که بهوش اومدم خودم را توی این خونه دیدم و حلیمه خانم بهم گفت چه خاکی به سرم شده... پاهای پرویزخان با شنیدن این حرف سست شد، همانطور که بر زمین مینشست گفت: ب...ب...بچه رفت!!! سکوت همه جا را فرا گرفته بود، سکوتی ترسناک که گلجان اینقدر آرام نفس می کشید که مبادا صدای نفس کشیدنش این سکوت وهم انگیز را بشکند. پرویزخان خیره به نقطه لی نامعلوم گفت: از اول برایم تعریف کن که چی شده؟! گلجان با صدای لرزان شروع به تعریف کردن نمود و پرویزخان با دقت گوش می کرد و در آخر چشمهایش را ریز کرد و گفت: شاهین از کجا تو را می شناخت؟! گلجان از آن شب جشن کذایی گفت و از سارا و شاهین... پرویزخان که انگار تازه متوجه قضیه شده بود، در حالیکه دندان هایش را بهم می سایید گفت: من به حرف تو اعتماد می کنم، چند روزی همینجا بمون، کسی نباید از حضورت در اینجا خبردار بشه من باید تکلیف خیلی چیزا را مشخص کنم بعد میام دنبالت... گلجان نفس کوتاهی کشید و گفت: چشم هر چه شما بگین اما تو را خدا از سلامت من به پدرم خبر بدین، پیرمرد جز من کسی را نداره و دق میکنه پرویز خان همانطور که سرش را تکان میداد در اتاق را باز کرد و گفت: باشه نگران نباش و با زدن این حرف از اتاق بیرون رفت و به طرف در ساختمان رفت و با اشاره کوتاهی از اکبراقا خواست دنبالش برود. جلوی در، پرویزخان دست داخل جیبش کرد و یک دسته اسنکاس بیرون آورد توی دست اکبرآقا گذاشت و گفت: باعث زحمت شما، برو برای گلجان هر چی که حلیمه خانم میفهمه مفیده بگیر و بخوردش بدین، این زن بچه از بارش رفته باید تقویت بشه، مراقبش باشین من بعدا از خجالتتان درمیام... اکبراقا چشمی گفت و پرویزخان مثل روحی در بین تاریکی و سایه ی درختان گم شد. پرویز خان خیلی عصبی بود و همانطور که تند تند قدم بر می داشت زیر لب هر چه فحش بود نصیب شاه و دربایان می کرد و میگفت: کم خدمتتان کردم؟! کم براتون دم تکان دادم؟! کم بساط عیش و نوشتان را فراهم کردم؟! این شد دستمزد من؟! باید ناموسم هم تاراج کنید؟! خاک بر سرت پرویزخان که عمرت را به باد دادی، اما از الان می فهمم چطوری باید عمل کنم و با زدن این حرف بر سرعت قدم هایش افزود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از شهادت ۴۲ جوان رزمنده‌ در تونلهای موشکی سپاه با وجود اینکه میدونستن مقر لو رفته موندن تا لحظه آخر
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جواد ظریف: قرار نیست ما جای مستضعفین بجنگیم ... الان کجایی ...؟ بیا برای ایران بجنگ!! بجای مستضعفین در لبنان و عراق و یمن! سوریه رو هم که بخاطر تو و امثال تو از دست دادیم!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
جواد ظریف: قرار نیست ما جای مستضعفین بجنگیم ... الان کجایی ...؟ بیا برای ایران بجنگ!! بجای مستضعفی
میدونستید که ما وقتی تو سوریه جنگ رو رسوندیم به ادلب ؛ یعنی آخرین پایگاه جولانی و وقتی میخواستم حمله نهایی برای تصرف ادلب رو انجام بدیم ؛ دولت روحانی با شتاب و با فرستادن ظریف ، رفتند و توافق آستانه رو با ترکیه و روسیه انجام دادند و با توافق نگذاشتند که نیروهای مقاومت به ادلب حمله کنند؟ میدونید که چند سال بعد این اتفاق ؛ همان ادلب با کمک ترکیه سبب سقوط پل مقاومت یعنی سوریه شد؟
🚨🚨حق و باطل از ازل تا قیامت وجود دارند: محمد‌ﷺ و جاهلیت علیﷺ و‌ سقیفه حسنﷺ و معاویه حسینﷺ و یزید ایران و یهود؛ شما در زمانه خودتان کدام‌ طرف می‌ایستید؟! 💪 🚀
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتشار برای اولین بار ببینید دلاور مردان ایران زمین چه کرده اند ۵۸ میلیارد دلار رو در عرض ۲۰ ثانیه نابود کردن کل تسلیحاتی که داشت به منطقه اعزام میشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفده 🎬: یهودیان ترسو و فریبکار به بخت النصر آنچنان التماس ک
🎬: پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری دیگر فرار کرد، یهودیان که در کل ترسو و‌جان دوست بودند به طریقی این خبر را به بخت النصر رساندند و بخت النصر در حمله ای غافلگیرانه پادشاه را کشت و سپس به راحتی وارد یهودیه شد، این بار هم یهودی های مکار و ترسو شروع به ضجه زدن و ناله کردن نمودند و تمام تقصیرها را به گردن یهویاکیم و خاندان سلطنتی انداختند و از بخت النصر خواستند آنها را ببخشد. بخت النصر که در کل پادشاه خون ریزی نبود،البته شجاع و کاردان بود، باز هم به یهودی ها رحم کرد و دوباره قرار بر نوشتن عهدنامه شد و یهودیهای مکار برای بار دوم عهدنامه ای محکم امضا کردند که به موجب این عهد نامه ، تمام خراج یهودیه به حکومت آریایی-بابلی شرق تعلق می گرفت و عهد کردند سرسپرده این حکومت باشند و دیگر زیر عهد و پیمان نزنند. بخت النصر بعد از گرفتن عهدنامه به آنها امر کرد هر چه طلا و‌گنجینه در معابد یهودیه هست به عنوان غرامت این جنگ که باعثش شکستن عهد یهودی ها بوده، بپردازند و یهودی ها از ترسشان هر چه طلا و‌گنجینه داشتند را به بخت النصر دادند. بخت النصر برای اینکه تمام روزنه های خیانت را ببندد خاندان سلطنتی و بزرگان یهودیه را به عنوان اسیر با خود به بابل برد، تعداد این اسرا نزدیک ده هزار نفر بودند، اما او پادشاه عادلی بود و برادرزاده ی بیست و یک ساله ی یهویاکیم به نام صدقیا را به عنوان پادشاه قرار داد، این درحالی بود که می توانست پادشاهی بابلی یا آریایی بر این سرزمین بگذارد اما رسم جوانمردی را به جا آورد و نمی دانست رسم جوانمردی در مقابل نامردان و شیطان پرستان بسیار اشتباه هست زیرا آنها توجهی به این خوبیها نمی کنند و مترصد فرصتی هستند تا ضربه شان را بزنند، یهودی ها درباره بخت النصر روایت های دروغینی درست کردند و در کتب تاریخی شان وارد کردند و از این پادشاه عادل چهره ای خشن و خون ریز ساخته اند. و این موید این موضوع هست که یهودی ها در ساختن روایات دروغین و جادادن این روایات به عنوان واقعیت های عینی بسیار چیره دست هستند پس در هر کجای تاریخ روایتی شنیدید که راوی آن یهود بود به صدق آن روایت شک کنید زیرا این یک قانون نانوشته است و ذات یهود با صداقت و راستی متضاد است. بخت النصر به همراه ده هزار اسیر یهودی به سمت پایتخت حرکت کرد و ما رد پای ورود یهودی ها را به ایران از این زمان می دانیم، بخت النصر به این اسیرها که فقط در نام اسیر بودند اما در شهرها آزادانه زندگی می کردند، آزادی عمل داده بود بطوریکه خیلی زود این یهودی ها به ثروتمندان بابل تبدیل شدند و بی شک استر و مردخای که جنایتی بسیار بزرگ در حق ایرانیان مرتکب شدند از نواده های همین اسیران یهودی بودند.... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂