eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از شهادت ۴۲ جوان رزمنده‌ در تونلهای موشکی سپاه با وجود اینکه میدونستن مقر لو رفته موندن تا لحظه آخر
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جواد ظریف: قرار نیست ما جای مستضعفین بجنگیم ... الان کجایی ...؟ بیا برای ایران بجنگ!! بجای مستضعفین در لبنان و عراق و یمن! سوریه رو هم که بخاطر تو و امثال تو از دست دادیم!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
جواد ظریف: قرار نیست ما جای مستضعفین بجنگیم ... الان کجایی ...؟ بیا برای ایران بجنگ!! بجای مستضعفی
میدونستید که ما وقتی تو سوریه جنگ رو رسوندیم به ادلب ؛ یعنی آخرین پایگاه جولانی و وقتی میخواستم حمله نهایی برای تصرف ادلب رو انجام بدیم ؛ دولت روحانی با شتاب و با فرستادن ظریف ، رفتند و توافق آستانه رو با ترکیه و روسیه انجام دادند و با توافق نگذاشتند که نیروهای مقاومت به ادلب حمله کنند؟ میدونید که چند سال بعد این اتفاق ؛ همان ادلب با کمک ترکیه سبب سقوط پل مقاومت یعنی سوریه شد؟
🚨🚨حق و باطل از ازل تا قیامت وجود دارند: محمد‌ﷺ و جاهلیت علیﷺ و‌ سقیفه حسنﷺ و معاویه حسینﷺ و یزید ایران و یهود؛ شما در زمانه خودتان کدام‌ طرف می‌ایستید؟! 💪 🚀
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتشار برای اولین بار ببینید دلاور مردان ایران زمین چه کرده اند ۵۸ میلیارد دلار رو در عرض ۲۰ ثانیه نابود کردن کل تسلیحاتی که داشت به منطقه اعزام میشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفده 🎬: یهودیان ترسو و فریبکار به بخت النصر آنچنان التماس ک
🎬: پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری دیگر فرار کرد، یهودیان که در کل ترسو و‌جان دوست بودند به طریقی این خبر را به بخت النصر رساندند و بخت النصر در حمله ای غافلگیرانه پادشاه را کشت و سپس به راحتی وارد یهودیه شد، این بار هم یهودی های مکار و ترسو شروع به ضجه زدن و ناله کردن نمودند و تمام تقصیرها را به گردن یهویاکیم و خاندان سلطنتی انداختند و از بخت النصر خواستند آنها را ببخشد. بخت النصر که در کل پادشاه خون ریزی نبود،البته شجاع و کاردان بود، باز هم به یهودی ها رحم کرد و دوباره قرار بر نوشتن عهدنامه شد و یهودیهای مکار برای بار دوم عهدنامه ای محکم امضا کردند که به موجب این عهد نامه ، تمام خراج یهودیه به حکومت آریایی-بابلی شرق تعلق می گرفت و عهد کردند سرسپرده این حکومت باشند و دیگر زیر عهد و پیمان نزنند. بخت النصر بعد از گرفتن عهدنامه به آنها امر کرد هر چه طلا و‌گنجینه در معابد یهودیه هست به عنوان غرامت این جنگ که باعثش شکستن عهد یهودی ها بوده، بپردازند و یهودی ها از ترسشان هر چه طلا و‌گنجینه داشتند را به بخت النصر دادند. بخت النصر برای اینکه تمام روزنه های خیانت را ببندد خاندان سلطنتی و بزرگان یهودیه را به عنوان اسیر با خود به بابل برد، تعداد این اسرا نزدیک ده هزار نفر بودند، اما او پادشاه عادلی بود و برادرزاده ی بیست و یک ساله ی یهویاکیم به نام صدقیا را به عنوان پادشاه قرار داد، این درحالی بود که می توانست پادشاهی بابلی یا آریایی بر این سرزمین بگذارد اما رسم جوانمردی را به جا آورد و نمی دانست رسم جوانمردی در مقابل نامردان و شیطان پرستان بسیار اشتباه هست زیرا آنها توجهی به این خوبیها نمی کنند و مترصد فرصتی هستند تا ضربه شان را بزنند، یهودی ها درباره بخت النصر روایت های دروغینی درست کردند و در کتب تاریخی شان وارد کردند و از این پادشاه عادل چهره ای خشن و خون ریز ساخته اند. و این موید این موضوع هست که یهودی ها در ساختن روایات دروغین و جادادن این روایات به عنوان واقعیت های عینی بسیار چیره دست هستند پس در هر کجای تاریخ روایتی شنیدید که راوی آن یهود بود به صدق آن روایت شک کنید زیرا این یک قانون نانوشته است و ذات یهود با صداقت و راستی متضاد است. بخت النصر به همراه ده هزار اسیر یهودی به سمت پایتخت حرکت کرد و ما رد پای ورود یهودی ها را به ایران از این زمان می دانیم، بخت النصر به این اسیرها که فقط در نام اسیر بودند اما در شهرها آزادانه زندگی می کردند، آزادی عمل داده بود بطوریکه خیلی زود این یهودی ها به ثروتمندان بابل تبدیل شدند و بی شک استر و مردخای که جنایتی بسیار بزرگ در حق ایرانیان مرتکب شدند از نواده های همین اسیران یهودی بودند.... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
اسراییل بر پدرت لعنت مادربزرگ من نهایت یه اخبار کالابرگ و یارانه رو دنبال میکرد الان تحولات غرب و شرق آسیا رو تحلیل میکنه و تو فکره چجوری بتونیم زمینی حمله کنیم😂😭
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ایشون ‌شهرام همایون هستن از مخالفین جمهوری اسلامی ببینید چی میگه 📣 اگر نمیتونی شب بیای خیابون حداقل میتونید انتشار بدید
یک ماه است که ماه رویت را ندیدم😭 هیچ وقت نمی توانستم به نبودنت حتی فکر کنم، همیشه می گفتم خدایا جان من و فرزندانم نذر سلامتی رهبرم خدایا تمام عمرم فدای یک تار موی سید علی ام اما تو رفتی و فدایی ما شدی و نشان دادی باید با عمل فدایی شد در تعجبیم چقدر سخت جانم آقای خوبم😭 تو رفتی و من زنده ام😭 آخر‌چگونه در دنیای بی علی نفس می کشم😭 به خدا قسم اگر نبود جمال دل آرای فرزندتان، رهبر عزیزتر از جانم، داغ رفتنت تا همیشه داغ داغ می ماند و میسوختم و میسوختم و حالا من بیچاره، لبخند زیبای تو را، بوی دل انگیزت و سخنان روح بخشت را از سید مجتبی طلب می کنم خدایا جان چون منی را بگیر و جان رهبرم را تا ظهور حجتت محافظت بفرما
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۳🎬: به محض اینکه در بسته شد، پرویز خان دستش را بالا برد و گفت: به
🎬: پرویزخان وارد خانه شد، مثل همیشه کانون توطئه پررونق بود، سهیلا و سارا هم بودند و داخل اتاق مادرشان پچ پچ می کردند و وقتی صدای ماشین پرویزخان به گوش رسید هر کدام به سمتی رفتند و خود را مشغول چیزی کردند سهیلا خود را غرق دیدن تلویزیون نشان میداد و سارا هم روزنامه ای دستش گرفته بود، مادرشان هم مثل همیشه که شوهرش به خانه می آمد، مانند مجسمه ای سنگی و بی روح به نقطه ای نامعلوم آنسوی پنجره ی مشبک رنگ رنگی خیره شده بود. پرویزخان وارد اتاق شد، سعی می کرد خودش را مثل روزهای گذشته نشان دهد و نمی خواست فعلا اینجا کسی از پیداشدن گلجان چیزی بفهمد. سارا و سهیلا با ورود پدرشان سلام کردند، پرویزخان روی مبل قهوه ای رنگ با دسته های چوبی که سرشان به شکل شیر تراش داده شده بود نشست و همانطور که گلویی صاف می کرد گفت: یه چایی بیارین... سارا از جا بلند شد که به کلفت خانه خبر دهد که پرویزخان اشاره کرد: تو بشین کارت دارم.. سارا با تعجب چشمی گفت و سرجایش نشست. سهیلا از جا بلند شد و پرویزخان رو به سارا گفت: خبری از این رفیقت شاهین نداری؟! سارا آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: ش...ش...شاهین؟! چطور مگه؟! من که با شاهین خیلی گرم نیستم شوهرم دور و برش می پلکه پرویز خان با عصبانیت گفت: منو احمق فرض نکن، من اگر از جیک و پوک بچه ها خودم خبر نداشته باشم که باید بمیرم، خوب میدونم علی رغم اونهمه سفارشی که کردم با مردهای کوتاه و بلند در ارتباطی...امروز رفتم قصر انگار اخراجش کردن، می خواستم از تو بپرسم دلیل اخراجش چی بوده چون میدونم که خوب خبر داری از همه چیز این بشر... سارا نفس راحتی کشید و فکری مثل جرقع از ذهنش عبور کرد، درسته، بهترین کار ممکن همین بود، اون میتونست با یک تیر دو نشان بزنه هم خودعزیزی می کرد پیش پدرش، هم کلا گلجان و تمام ابا و اجدادش را به فنا میداد، پس سرش را پایین انداخت با حالتی که بیننده فکر می کرد موضوع بسیار مهم و البته ناراحت کننده ای را می خواد بگه گفت: م...من..من میدونم چرا اخراج شده، اما نمی خواستم باعث ناراحتی شما بشم، یعنی نمی خواستم از زبون من بشنوین، پیش خودم می گفتم بالاخره موضوع را میفهمین، حالا یه غریبه بهتون بگه بهتره تا من... پرویزخان چشمهاش را ریز کرد و با صدای بلند گفت: این قدر حاشیه نرو جون بکن بگو ببینم چی میدونی زوددددباش... سارا از برخورد پدرش تعجب کرد چون هیچ وقت با هاش اینجوری حرف نمیزد اما تمام این چیزا را گذاشت پای گم شدن و بی خبری از گلجان و بعد شمرده شمرده ادامه داد: من متوجه شدم...زن...یعنی همون گلجان موزمار با همین شاهین روی هم ریخته و فرار کردن، چون شاهین از دوستای من بود، خودم را توی این قضیه مقصر میدیدم پس رفتم به گوش آقای سالکی رسوندم که چه خبره و دلیل اخراج شاهین هم از امور قصر همین بود چرا که همه خودشون را نسبت به شما مدیون میدونند آخه شما پیشکسوت... پرویز خان با عصبانیت فریاد زد: چی میگی؟! تو رفتی چه غلطی کردی؟! رفتی گفتی زن من با شاهین.... لااله الاالله تو نگفتی آبروی منو به باد میدی؟! سارا که فکر می کرد پدرش دروغش را راستی راستی باور کرده با لحن حق به جانبی گفت: ابروت را من نبردم، به من چه...آبروت را اون دختره ی دهاتی تازه به دوران رسیده برده، بردیش توی قصر و تازه فهمید یه دنیای دیگه ای هم غیر از دهات هست و چشمش به جوون تر و خوشگل تر از پدر ما افتاد و.... این حرفها خارج از تحمل پرویز خان بود، پس فریاد زد: خفه شو دختره ی چشم سفید و در همین حین سینی چای جلوش آمد و پرویزخان سینی را گرفت و همانطور که محکم زمینش میزد گفت: نامردم اگر شاهین را پیدا نکنم و اگر حرفهای تو راست باشه تمام خائنین را جوری به سزای عملشون برسونم که توی کتابا بنویسن و با زدن این حرف از اتاق بیرون رفت. سارا احساس خطر کرد باید به طریقی خودش را به شاهین می رساند و اخطار میداد که یک جایی گم و گور بشه، او خوب میدانست که دلیل اخراج شاهین فقط و فقط گم شدن گلجان توی اون شب و خیط شدن جناب شاهنشاه بود... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_۵۴🎬: پرویزخان وارد خانه شد، مثل همیشه کانون توطئه پررونق بود، سهیلا و سارا هم بود
🎬: به محض اینکه پرویزخان از خانه بیرون زد، سارا خودش را به تلفن رسانید و شماره خانه ی شاهین را گرفت، یک زنگ دو زنگ اما خبری نشد که نشد. سارا باید با شاهین حرف میزد قبل از اینکه پدرش او را پیدا می کرد پس با دستپاچگی لباس هایش را پوشید و رو به مادرش و سهیلا گفت: من باید برم شاهین را پیدا کنم اگر بابا زودتر از من اونو پیدا کنه خدا میدونه چه قیامتی به پا میشه... سهیلا سری تکان داد و گفت: نگران نباش، احتمالا شاهین تا الان جایی رفته که اجنه هم دستشون به اون نمیرسه، اون به غیر از ترس پدر از ترس دربار هم شده باید خودش را گم و گور کنه آخه محمود میگفت که توی قصر هم همین دروغ تو چو افتاده که شاهین معشوقه ی شاه را ربوده و... پس باید بره و بعد صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: فقط نمی دونم این دختره کجا گم و گور شده، دختره دست و پاچلفتی و دهاتی که نه جایی را می شناخت و نه دوستی داشت، خدا میدونه کجا رفته باشه سارا جلوی در بود و پاشنه ی کفشش را بالا کشید و گفت: من شک ندارم توی همون قصر درندشت یه جا مثل موش کمین کرده... سهیلا نیشخندی زد و گفت: حکمت از خاک و خل و چمن های قصر تغذیه می کنه توی این مدت...نه خواهر من اون به طریقی خودش را به بیرون رسونده حالا از ترس بابا به کجا رفته خدا میدونه... سارا آه کوتاهی کشید و با دست خداحافظی کرد و پله ها را یکی دو تا طی کرد و به سمت در رفت. سارا بدون اینکه به اطراف توجهی داشته باشه، اینقدر عصبی و برآشفته بود سوار ماشین شد و حرکت کرد و متوجه نشد که ماشینی دیگر با کمی فاصله به دنبالش راه افتاد. پرویزخان با یک ماشین ناشناس در حالیکه کلاهی سیاه به سر کشیده بود به دنبال سارا راه افتاد، او می خواست به قیمت جانش هم که شده به شاهین برسد و میدانست اگر کسی بتواند او را به شاهین برساند همین دخترش هست. پس طوری که سارا متوجه نشود سایه به سایه دنبال سارا راه افتاد. سارا ابتدا بعد از حرکت در کوچه پس کوچه های شهر بالاخره جلوی خانه ای با دیوارهای بلند و در بزرگ اعیونی متوقف شد و مطمئینا اینجا خانه ای جز خانه ی شاهین نبود. سارا از ماشین پیاده شد و پرویز خان از داخل ماشین او را زیر نظر داشت. سارا زنگ خانه را زد و بعد اینقدر با سنگی به در زد که بعد از یک ربع درحالیکه داشت ناامید می شد در باز شد و باغبان خانه ی شاهین در را باز کرد. از آن فاصله پرویزخان متوجه نشد که باغبان چه چیزی به سارا گفت فقط دید که سارا با شتابی در حرکاتش به سمت ماشین رفت و سوار ماشین شد و با سرعتی دیوانه وار شروع به حرکت کرد و پرویزخان هم همانطور او را دنبال می کرد و بالاخره در یک خیابان فرعی جلوی مسافرخانه ای رنگ و رو رفته که مشخص بود امکانات آنچنانی ندارد متوقف شد و از ماشین پیاده شد... ادامه دارد.... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂