eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
851K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جای همچین چیزی واقعا در ایران خالیه!😳 کاش شهرداری‌ها برای افرادی مثل «ظریف یهودی» و«روحانی انگلیسی» چنین مجسمه‌هایی بسازن. خیلی اعصاب مردم آروم میشه😌 بسازن تا ظریف احمق و روحانی انگل بفهمن جایی بین ملت ایران ندارن که هر دم به دقیقه افاضات میکنن سوالم از قوه قضاییه اینه، چرا به جرم کسی که به اینترنشنال یه کلیپ میفرسته فوری رسیدگی می کنید اما این اوباش که اتحاد ملت را نشانه گرفتند و کاملا معلومه با دشمن دستشون توی یک کاسه است راست راست میچرخندو کسی هم متعرضشون نمیشه؟! ما ملت با چه زبونی به شما بگیم خواستار محاکمه ی ظریف و روحانی هستیم؟!
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️روضهٔ باز میناب به ظریف یهودی برسانید تو که فرزند از دست ندادی تو که پدر از دست ندادی پس نمی تونی ملت ایران را درک کنی تو سربار نظامی دهنت را ببند و طرح صلح نده، افاضاتت را بزار وقتی دادگاهت برپا شد، سخنرانی کن فعلا خفه شو
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاک بر سر من که زمانی یه روباه بنفش ، جلوی رهبر شهیدم می ایستاد و ما نظاره گر بودیم اما الان گذشت اون زمان ما پدر از دست دادیم ما خواهان محاکمه ی این روحانی انگلیسی هستیم، کم به دل پدرمان خون نکرد حالا میخواد سر بچه های مظلومش چی بیاره؟! آقای من! بابای شهیدم، ببخش مارا😭
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزو به گورها!😂😁😍 به لیست آرزو به گورها، کودتاچیان: ظریف و روحانی هم اضافه کنید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_۶۱🎬: گلجان نگران از آینده بود اما هنوز هم شرم داشت حرفش را درست و حسابی بزند ولی
🎬: امیر ارسلان سه ساله شده بود، اوضاع زندگی گلجان هر روز بهتر از قبل بود، پرویز خان از هیبت یک سلطنت طلب به قامت یک وطن خواه ضد شاه تبدیل شده بود و هر روز بیش از قبل بر علیه دربار حرف میزد به طوریکه چندین بار از این طرف و آن طرف به او هشدار داده بودند که ساکت شود اما گوش پرویزخان بدهکار نبود، انگار زخمی که خورده بود هنوز التیام نیافته بود. آنها هیچ ارتباطی با سارا و سهیلا و مادرش نداشتند، زندگی روی دیگرش را به گلجان نشان داده بود و گلجان آنقدر خوشبخت بود که میترسد این یک خواب باشد و وقتی چشم بگشاید واقعیت چیز دیگری باشد. گلجان از پنجره امیر ارسلان را میدید که با دوستش محمد که پسرک یکی از بازاریان و همسایه آنها بود، در حال ورجه ورجه کردن بود که ناگهان دوباره هجوم تلخاب به دهانش او را به سمت دشتشویی کشاند. گلجان متوجه شده بود که باز باردار است اما این خبر را به پرویزخان نداده بود، اول با دکتر خانوادگی شان درمیان گذاشت و می خواست بعد از نتیجه آزمایش این خبر را به شوهرش بدهد، پرویز خان می خواست کل دارایی اش را به نام امیر ارسلان بزند اما اگر می دانست بچه ای دیگر در راه دارد شاید سهم این یکی هم نگه می داشت و گلجان به آشپزی که جدیدا استخدام کرده بود دستور پخت چند نوع غذا را داده بود تا با صرف یک شام عالی، خبر خوش را هم به شوهرش بدهد. بوی قورمه و مرغ و فسنجان با هم قاطی شده بود، دل گلجان زیر و رو میشد و حالش خیلی بد بود اما یک حس ناخوشایندی که نمی دانست از چیست این حال بد را وخیم تر می کرد یک نوع دلشوره....انگار این حس می خواست او را از واقعه ای تلخ خبردار کند. هر چه می گذشت دلشوره ی گلجان بیشتر می شد، پس به ناچار به سمت تلفن رفت و شماره تجارتخانه پرویزخان که تازگی ها اسمش را گذاشته بود تجارت امیر ارسلان را گرفت و بعد از اینکه چندین بوق خورد، صدای محمود آقا، پادوی آنجا در حالیکه نفس نفس میزد در گوشی پیچید: ب...بله بفرمایید! گلجان نفس کوتاهی کشید و گفت: سلام آقا محمود، با پرویزخان کار داشتم محمود نفس بلندی کشید و گفت: سلام زن ارباب، ایشون دو ساعتی هست که از تجارتخانه رفتن گفتن میان خونه اما چند جا کار داشتن حتما تا به خونه برسن طول میکشه، نگران نباشید... محمود در حال حرف زدن بود که زنگ در خانه را زدند گلجان با عجله تلفن را قطع کرد و همانطور که چادرش را سر می کرد بلند گفت: بابا! من در را باز میکنم حتما مادر محمد هست اومده دنبالش و سریع خودش را به در رساند در را باز کرد یکه ای خورد، باورش نمیشد...این اینجا چکار می کرد؟! ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فصل اول شاهین با نیش باز به گلجان چشم دوخت و‌گفت: سلام بانو، خوبین؟! گلجان بدون آنکه جوابی به شاهین بدهد خواست در را ببندد که شاهین پایش را بین در گذاشت و گفت: نترس مزاحم نمیشم، اومدم بگم آقاتون، پرویزخان، تصادف کردن و مردن تمااام...اگه می خوای برای آخرین بار ببینش برو پزشکی قانونی چون اونجوری من میدونم بچه هاش می خوان زود خاکش کنن و بعد قهقه ای زد... این چی داشت می گفت؟! پشت گلجان داغ شد و یخ شد، دنیا دور سرش می چرخید، پشتش را زد به دیوار و همانطور که داشت سرنگون میشد فریاد زد: نه...نه...امکان نداره پرویزخان زنده است و دنیای جلوی چشمهاش سیاه شد و دیگه چیزی از دور و برش نفهمید... گلجان چشم هاش را باز کرد، نگاهش به چلچراغ آشنای بالای سرش بود، اینجا خونه ی خودش بود، اومد تکان بخورد که سوزشی در دستش پیچید خدیجه خانم خدمتکار خونه اش با خوشحالی گفت: خدا را شکر بهوش اومد و بعد با صدای بلند گفت: آقای دکتر...آقای دکتر منوچهری برگردین، خانم جان بهوش آمد. گلجان یک لحظه فراموش کرده بود چه اتفاقی افتاده و با آمدن دکتر و دیدن مراد علی با پیرهن مشکی کم کم همه چی یادش آمد و با لکنت گفت: پ...پ...پرویزخان رفت؟! دکتر جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، اما خونسردی خودتون را حفظ کنید شما الان باید به فکر اون موجود کوچلویی باشید که در شکم دارید، بیش از بیست و چهار ساعت بیهوش بودید، شما باید آروم باشید... اشک از چهارگوشه ی چشم گلجان شروع کرد به فرو ریختن، همانطور که سرم دستش را محکم میکند گفت: منو ببرید پیش پرویزخان...من باید ببینمش... مراد علی آهی کشید و‌گفت: امروز دفنش می کنن دخترم، توی اون خونه اش بردنش و مراسم هم بچه هاش... گلجان با صدای محکم گفت: همین الان میرم اونجا... گلجان در رانندگی استاد شده بود و ماشین هم داشت اما حالش روبه راه نبود که رانندگی کند دکتر منوچهری که یک زن داغدار و مصمم را در جلوی چشمش میدید گفت: من شما را میبرم بفرمایید آماده بشید. خدیجه خانم کمک کرد تا گلجان آماده شد و همانطور که می خواستند حرکت کنند امیر ارسلان هم به دامان مادر آویخت و محکم او را چسپیده بود، وقت درنگ کردن نبود، پس امیر ارسلان هم راهی خانه ی پدری شد. خیلی زود به خانه قدیمی پرویزخان رسیدند و درست همزمان با ورود آنها تابوت پرویزخان هم رسید. صدای شیون گلجان بلند شد و وارد خانه شدند، سهیلا و سارا روی حیاط بودند و با دیدن گلجان و امیر ارسلان، انگار که اینها با هم اختلافی نداشتند جلو آمدند، سهیلا خودش را در آغوش گلجان انداخت و سارا امیر ارسلان را در آغوش گرفت. گلجان مبهوت از این رفتار شده بود اما همان موقع تابوت پرویزخان داخل حیاط شد و وقت فکر کردن به رفتار مشکوک دخترها نبود، صدای شیون گلجان به هوا بلند شد و دوباره زانو زد و بی خبر از امیر ارسلان، خاک بر سرش می ریخت... تابوت را برخلاف باقی مردم، نیم ساعتی در خانه نگه داشتند و صدای گریه بلند بود، گلجان با چشم هایی کاسه ی خون اطراف را به دنبال امیر ارسلان جستجو می کرد و خبری از او نبود. پس با پاهای بی جان از جا بلند شد، سارا که او را زیر نظر داشت جلو آمد و گفت: کجا زن بابا؟! گلجان با صدای بغض دار گفت: امیر ارسلان ...دنبال امیر ارسلانم سارا لبخندی زد و گفت: چه بچه ی شیرینی هست حیف روز تلخ و عزا دیدمش، همینجا ها داشت بازی می کرد نگران نباشید برید الان می خوان تابوت را ببرن... اما گلجان دلش شور میزد باید امیر ارسلان را پیدا می کرد پس مثل مرغی که به دنبال جوجه اش هست از این اتاق به آن اتاق می رفت، در همین حین دکتر منوچهری خودش را به او رساند و دلیل نگرانی اش را پرسید. گلجان نگاه پر از غمش را به چهره مهربان دکتر دوخت و گفت: امیر ارسلان...نمی دونم کجاست؟! دکتر سرش را جلو آورد و گفت: با دختر کوچکه پرویز خان مرحوم بود و اشاره به باریکه ای که به حیاط پشتی ختم میشد کرد و گفت، آخرین بار دیدمش به آن طرف رفتند. گلجان با هول و ولا به سمت حیاط پشتی دوید و دکتر هم پشت سرش روان شد. پشت خانه، انواع درختان میوه بود، گلجان چشم گرداند و چشم گرداند و ناگهان چیزی شبیه امیر ارسلان که انگار خوابیده است کمی دورتر زیر درخت توت دید و فریاد زد آنجاست... دکتر شروع به دویدن کرد، قبل از گلجان خود را بالای سر امیر ارسلان رساند. بچه زیر درخت راحت خوابیده بود و کفی سفید رنگ دور لبهایش بود، دکتر وحشت زده به امیر ارسلان چشم دوخت و خم شد، دستش را روی رگ گردن پسرک گذاشت، تن و بدنش هنوز گرم بود، اما نبض نداشت. دکتر نگاهی به پشت سرش کرد، گلجان با شتاب به سمتش می آمد دکتر برای اینکه گلجان این صحنه را نبیند اشاره کرد، برو یک لیوان آب بیاور گلجان به عقب برگشت تا دستور دکتر را اجرا کند و دکتر در عین ناامیدی شروع به احیای پسرک کرد...اما امیر ارسلان مرده بود...یا بهتر بگوییم او را با سم کشته بودند...
«پایان فصل اول» ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
با سلام خدمت مخاطبین عزیز فصل اول داستان «رنج دنیا» به پایان رسید این داستان در فصل دوم که به صورت آنلاین نوشته میشود، مهییج تر است که ان شاالله بعد از یک تنفس کوتاه و ارائه ی داستان «امینه» فصل دوم رنج دنیا را حضورتان ارائه می نماییم داستان «امینه» به صورت کتاب چاپ شده است که به خاطر ایام جنگ این داستان خدمتتان ارسال میشود تا اوقاتتان با خواندن یک داستان عاشقانه و زیبا خوش شود. البته نکته هایی درباره این رمان فوق العاده زیبا هست که قبل از ارائه داستان خدمتتان عرض خواهم کرد با تشکر.... حسینی
دوستان عضو گروه طنز جبهه بشید هدیه دریافت کنید😅😅
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نوزده🎬: بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه
🎬: صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر یهودی دیگر، زیر عهد و پیمانی که با حکومت شرقی بخت النصر بسته بود زد و عهدنامه را پاره و بر باد داد و این خبر به بخت النصر رسید. بخت النصر بار دیگر با سپاهی عظیم راهی یهودیه شد تا اینبار کار آنها را یکسره کند آخر این سومین باری بود که عهد شکنی می کردند. خبر حرکت بخت النصر به اورشلیم رسید، صدقیا با تکبر به همه اطمینان میداد که اینبار پیروز میدان است چرا که در این سالها با بردگی شیطان و خون هایی که به پای بت ملوخ ریخته بودند و با توسل به سحر و ساحری، خس می کردند ابلیس به آنها قدرتی بیش از بیش عطا کرده، قدرتی که در برابر تمام عالم می تواند ایستادگی کند، آنها در عالم شیطانی خود غرق بودند که ارمیاء نبی احساس خطر کرد، او برگزیده شده بود تا این قوم را هدایت کند، هر چند که قبل از این هم خطابه های زیادی داشت، اما اینبار باید کاری می کرد تا دوباره تازیانه ی خدا بر بدن قومش باریدن نگیرد. پس در روزی که برای یهودیان عید بود به امر خداوند به میان یهودیان رفت و بر بلندیی قرار گرفت، خداوند به او اطمینان داده بود که تو برو هر چه لازم باشد من برزبانت جاری می کنم. بیم جان ارمیا می رفت چون در این زمان قوم یهود به دو گروه تقسیم شده بود یک گروه ثروتمندان و گروه دیگر ضعفا، در این زمان اختلاف طبقاتی بسیار زیاد بود و ربا در بین مردم به فور شده بود،ثروتمندان هر روز ثروتمند تر و فقیران فقیر تر میشدند و بت پرستی همه گیر شده بود و پیامبران دروغین هم بسیار و هر لحظه از جایی یکی ادعای پیامبری می کرد. حالا در این وضعیت ارمیاء نبی می بایست قد علم کند، روز عید بود، ارمیا با طوماری که همه سخن خدا بود به میان مردم رفت و با صدای محکم و بلند که قدرتی الهی در آن نهفته بود فریاد برآورد، او. از زبان خداوند واقعیت وجودی بنی بشر و بنی اسرائیل را از سالیان و قرن ها قبل بازگو کرد، حضرت ارمیا از وضعیت بغرنج بنی اسرائیل در زمان فرعون سخن ها گفت و سپس از معجزات پی در پی که خداوند علم نمود تا بر مردم آشکار شود که هر کس راه خداوند را برود خدا او را یار و یاوری بسیار نیکوست... ارمیا گفت و گفت و گفت، از روی طومار خواند از عهدی گفت که خداوند از بنی اسرائیل گرفته و به آنها گوشزد کرد که خداوند بنی اسراییل را برگزید تا زمینه ی ظهور و بروز کلمات مقدس را فراهم کنند، بنی اسرائیل برگزیده شد تا سربازی در رکاب بنی اسماعیل باشد و خداوند پیرامون این موضوع عهدها از بنی اسراییل گرفت و از قِبل این موضوع نعمات زیادی به بنی اسرائیل داد، اما اینک بنی اسراییل عهد خود فراموش کردند و راه ابلیس را که بزرگترین دشمن بنی بشر است می رفت، بت پرستی را پیشه کرده بودند و ظلم و جور و گناه و فساد کار هر روزه شان شده بود. ارمیاء سخنان خدا را بر زبان جاری میکرد و از میان مردم همهمه ای به پا شد، آنها واقعیت هایی را می شنیدند که پذیرشش برای آنها سخت بود پس همگی با هم شروع به دشنام گفتن و ناسزا گفتن به ارمیاء نبی کردند و... ادامه دارد.... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑