eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ اشک هایم که دقایقی ، خشک شده بود، دوباره به جوشش افتاد و با بغض گفتم :مادرم در جوار رحمت پروردگار است، هیچ وقت نگفت که شیعه است اما من میدانستم که شیعه است ،اما پدرم اهل سنت است، من این بین سرگردانم.....گاهی به سبک پدر و گاهی به مسلک مادرم....در همین حین به درب حرم رسیدیم و با دیدن پدرم که انگار چشمان جستجوگرش به دنبال دخترک روی پوشیده اش بود،حرفهایم را خوردم پدرم که هرگز فکر نمیکرد، این خانم روبه رویش که با عبای خاکی و لنگ لنگان به طرفش میاید،همان دخترک دردانه اش است، از بالای شانه های ما ، پشت سرمان را به دنبالم میجست جلویش ایستادم، روبنده را بالا زدم و گفتم :سلام پدر پدرم که با دیدن من ،با این وضع اسف انگیز همراه مردی جوان ،یکه خورده بود، با تعجبی همراه عصبانیتی شدید گفت :چه برسرت آمده امینه؟ این آقا کیست؟ حیدر مانند همیشه سرش را پایین انداخت و گفت :سلام جناب آقای محمد،من حیدر ،هم دانشگاهی خانم محمد هستم، جلوی درب بقیع ،سربازان به ایشان پدرم که از عصبانیت چشمانش به رنگ خون در آمده بود و من هیچ وقت اورا چنین ندیده بودم ،به میان حرف حیدر پرید وگفت :خدا لعنت کند آنها را ، مگر به تو نگفته بودم که مراقب باش سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم :دست خودم نبود، یک لحظه به یاد مادرم افتادم، کتک خوردن من بماند، از این ناراحتم که عده ای زن بیگناه هم به خاطرگریه های من مجروح شدند، اگر آقا حیدر و دیگر مردان به کمکمان نیامده بودند، معرکه شان هنوز ، ادامه داشت پدرم با محبتی مشهود در نگاهش به حیدر نظری افکند و گفت :حال اینجا نایستید بیاید...وبا اشاره به آن طرف خیابان ،ادامه داد :در آن هتل ،اتاق گرفته ام، رستوران خوبی هم دارد، بفرمایید هم خستگی در کنید و هم گلویی تازه کنید از اینکه میدیدم ،آشنایی حیدر با پدرم اینگونه رقم خورد،خوشحال بودم و باخود فکر میکردم ، احتمالا دعاهای مادرم نرجس از آن دنیا و نگاه حضرت زهرا شامل حالم شده ، تا زندگی من هم رنگی دیگر بگیرد هر چه حیدر اصرار بر نپذیرفتن داشت و انگار روی آن را نداشت ،بیش از این در جمع ما باشد، اما پدرم با همان تحکم مردانه اش ،او را وادار به همراهی نمود دل درون سینه ام مانند گنجشککی بی قرار،پر پر میزد و می دانستم اگر روبنده از صورت بالا زنم، سرخی گونه هایم ،سر درونم را هویدا می کند
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ میزی را نزدیک دیواره شیشه ای رستواران که آن طرفش فضای سرسبز وچشم نواز بود ،انتخاب کردیم ،نمی دانستم بنشینم یا که نه ....که با اشاره پدرم، متوجه او شدم، او کلید اتاقی را به سمتم داد وگفت :برو داخل اتاق و آبی به سر و رویت بزن، کمی استراحت کن، من هرچه برای خودمان سفارش دادم ،میگویم که برایت بالا بیاورند میخواهم کمی سخنان مردانه با این جوان برومند بزنم وارد اتاق شدم ،ذهنم درگیر چندین موضوع بود و جسمم هم از ضربات مشت ولگد سربازان سعودی درد میکرد و کوفته شده بود اتاق مرتب و زیبایی به نظر می رسید با دو تخت یکنفره وسلطنتی که دو طرف پنجره ی اتاق ، قرار گرفته بودند و مابین این دوتخت پایه گلی بزرگ که مملو از گلهای قرمز بود، به فضا زیبایی خاصی میداد گوشه ی اتاق چمدان کوچکی که حاوی یک دست لباس برای من وپدرم بود وخاله هاجر آن را آماده کرده بود ،به چشم می خورد حال تعویض لباس نداشتم، خودم را روی یکی از تختها رها کردم ،همانطور که به لوستر شیک بالای سرم خیره شده بودم ،ذهنم درگیر آن دو مرد مهم زندگی ام بود که الان در کافی شاپ هتل مشغول صحبت بودند...با خود می گفتم یعنی درباره ی چه صحبت می کنند....ولی عکس العمل پدرم هنگامی که حیدر را به او معرفی کردم خیلی خیلی مشکوک بود، من احساس کردم که انگار حیدر را از قبل میشناسد ،اما امکان ندارد،به جز دوستان نزدیک هم دانشگاهیم ،هیچکس از این حس من و رابطه ی عاطفی خبر نداشت ،که آنها هم هیچ کدامشان اهل ریاض نبودند ،فقط من طبق معمول همیشه ، هر چه که برایم رخ میداد برای مادرم تعریف می کردم و حال که مادری وجود نداشت همه چیز را برای خاله هاجر گفته بودم ، خاله هاجر از نظری که شاهزاده عادل نسبت به من داشت با خبر بود و حتی از مهر وعلاقه ی من به حیدر هم می دانست ،خودم همه چیز را برایش گفته بودم ....نکند خاله هاجر؟...!!نه...نه...امکان ندارد نمی دانم...شاید...شاید خاله هاجر چیزی گفته باشد...اما حسی به من میگوید پدرم از تمام رازهای دخترش باخبر است زمان به کندی می گذشت ،برای اینکه تا آمدن پدرم ،کمتر ذهنم درگیر باشد،تصمیم گرفتم دوشی بگیرم تا هم وقت بگذرد و هم کوفتگی بدنم کمی بهتر شود مشغول خشک کردن موهای بلندم بودم که درب اتاق را زدند، از چشمی درب ،بیرون را نگاه کردم و با دیدن پدرم مثل بچه ها ذوق زده شدم و درب را باز کردم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ پدرم در حالیکه مشخص بود توی فکر است داخل شد وگفت :چرا در را باز نکردی تا خوراکیهای سفارشی را بگیری؟ لبخندی زدم و گفتم :رفتم دوش بگیرم ....و درحالیکه از شرم وحیا به من ومن افتاده بودم و نمی دانستم چطوری راجع به حیدر وحرفهایی که بینشان رد وبدل شده بود سؤال کنم ،ادامه دادم :شما چرا دور کردید؟ پدرم همانطور که عقال روی سرش را در میاورد ،کنارم روی تخت نشست و گفت :پسر زبر وزرنگ و باهوشی به نظر می آید، راستش وقتی تو را همراه او دیدم و معرفی اش کردی،یک لحظه شک کردم نکند او از این سفر خبر داشته و این مسافرت به نوعی برنامه ریزی شده بوده که با صحبت های حیدر و متانت و شرم و مردانگی که در او دیدم ،مطمئن شدم که این دیدار اتفاقی بوده و دختر من و نرجس، بری از اینگونه روابط است با تعجب نگاهی به پدر انداختم وگفتم :مگر شما حیدر را می شناسید؟ آخه از کجا؟؟چطور؟؟ پدرم که انگار از اینهمه تعجب من و زیرکی خودش ،غرق شور وشعف شده بود، دستم را در دستش گرفت و همانطور که نوازشش می کرد گفت :دخترم این را بدان ،اگر برای کسی بسیار عزیز باشی ،تمام جزئیات زندگی ات برای آن شخص اهمیت پیدا می کند و برای محافظت از تو ،همه چیز مربوط به تو را خواهد فهمید ،تو که می دانی چقدر برای من عزیز هستی ،پس بدان هیچ رازی از تو ،پیش من پوشیده نیست و با صدای بلند زد زیر خنده از خنده ی این مرد مهربان که تمام وجودم را سرشار از محبت می کرد به خنده افتادم و گفتم :خوشحالم که دختر عبدالقادر هستم و صدایم را کمی پایین آوردم و ادامه دادم : مراقب باش باد این حرفها را به گوش زبیده نرساند که به میان حرفم پرید و گفت :زبیده خوب می داند که قسمت اعظم قلب عبدالقادر متعلق به دخترک زیبایش است، حال این حرفها را کنار بگذار، الان که با حیدر صحبت میکردم متوجه شدم که او هم مثل بسیاری از شیعیان عربستان برای گذر زندگی به نخل داری وفروش خرما مشغول است و الان هم برای فروش خرماهای نخلستانشان به مدینه آمده او درست است جوان بود اما در هوش و ذکاوت از من که عمری در تجارت دست دارم ، باهوش تر عمل میکند، بین خودمان باشد ،دوست دارم اگر موقعیتی شد ،حسابداری ، چندتا از شرکتهای تجاری ام را به او پیشنهاد دهم، من در او آینده ی روشنی میبینم و مطمئنم اگر شیعه نبود و دچار تبعیضهای اینچنینی نمی شد ،هم اینک با هوش ونبوغی که دارد ،یکی از مردان متنفذ عربستان بود، من میخواهم از او یک تاجر بزرگ بسازم البته اگر پیشنهادم را قبول کند ، سپس خیره در چشمانم شد و ادامه داد :نظر تو چیست؟؟ من که با شنیدن حرفهای پدرم ،غرق عالمی دیگر بودم و انگار بال درآورده بودم و در آسمان پرواز می کردم ،ناخوداگاه به آرامی گفتم :کاش بشود
ZOOM0012 e .MP3
زمان: حجم: 4.7M
🔊 بشنوید 🔶🔹 سخنرانی مهم و شنیدنی سخنگو و نماینده‌ی سردار سید مجید موسوی، فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران 🗓 مورخ جمعه، ۱۴۰۵/۰۱/۲۱ 📍تهران، میدان شهدا 💎 حتما گوش بدین و نشر بدید
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه کمک به اسرائیل پول جمع می‌کنیم!... 😐✋ شما چقدر کارت می‌کشید؟😳 جالبه ببینید تا آخر چی میشه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
با سلام خدمت مخاطبین عزیز داستان روایت انسان فعلا در همینجا که زمان خواب رفتن عزیر پیامبر و استضعاف قوم یهود است نگه داشته میشه ادامه ی داستان ان شاالله بعد از پایان رمان امینه خدمتتان ارائه میشه داستانی بسیار جالب از زمان دانیال، ذکریا و عیسی نبی با ما همراه باشید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ پدرم مرا جلوی درب خانه پیاده کرد و خودش به سمت خانه ی زبیده حرکت کرد خوشحال از سفری هیجان انگیز و سرشار از اتفاقات خوب ،وارد خانه شدم و با صدای بلند فریاد زدم :سلاااام خاله هاجر، کجایی عزیز؟ بیا که دخترکت آمده خاله هاجر که انگار مشغول پخت وپز و آماده کردن نهاری لذیذ برای عزیز دردانه اش بود ،کفگیر به دست از آشپزخانه بیرون آمد،با لبخند همیشگیش به استقبالم آمد و مانند مادری دلتنگ ،سخت در آغوشم گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد و گفت :سلام نفس خاله هاجر....قربان صدایت بشوم که هنوز نیامده،زلزله به پا کردی بوسه ای بر گونه ی پر از چین و چروکش زدم و گفتم :خسته نباشی جاسوس دوجانبه....شنیدم تمام رازهای امینه را برای عبدالقادر فاش کردی درست است که پدرم لو نداد از کجا به رازهای من واقف شده ،پس یک دستی به خاله هاجر زدم تا بفهمم حدسم درست است و کار کار خاله هاجر است یا نه؟ خاله هاجر همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت :بین پدر و دختر که نباید رازی باشد .....وای وای غذایم سوخت. با این حرفش مطمئن شدم که کار کار خودش است، خنده ی نمکینی روی لبهایم نشست، درست است اول کمی جا خوردم ،اما الان خوشحال بودم که خاله هاجر همه چیز را کف دست پدرم گذاشته ،آخه با این کارش باعث شده بود که آنچه در خواب هم تصور نمی کردم ،به راحتی بدست آورم به سمت اتاقم رفتم، داخل شدم چمدان را کنار کمد لباس گذاشتم و همانطور که عبا و روبنده ام را در می آوردم ، چیزی درخشان روی عسلی کنار تخت نظرم را به خود جلب کرد، عبا را روی چمدان انداختم،دست بردم و ....وای خدای من لنگ گوشواره ی مادرم، احتمالا خاله هاجر بعد از رفتنم،هنگام مرتب کردن تختم آن را دیده و روی میز گذاشته است....برداشتمش ،با انگشت روی نگین های یاقوت سرخش را که کمی جرم گرفته بودند،کشیدم و گفتم :مادر کاش بودی؟؟ تو برای مرگ هنوز جوان بودی و من برای بی مادری هنوز کودک.....اما این اتفاقات اخیر را حس می کنم از دعاهای شما دارم....و نا گاه به یاد جعبه ای که شب قبل از مسافرت دیده بودم افتادم به سرعت لباسهایم را عوض کردم و می خواستم قبل از هر کاری به سراغ جعبه بروم، جعبه ای که حالا مطمئن بودم به جز من ،کسی از وجودش خبر ندارد،حتی خاله هاجر، باید دست به کار میشدم و از محتویات زیریین دیواره ی چوبی جعبه سر در می آوردم لباس راحتی پوشیدم ،خم شدم و زیر تخت را نگاه کردم و با دیدنجعبه،فهمیدم خاله هاجر به این قسمت تخت سرکشی نکرده ،می خواستم جعبه را بیرون آورم که با صدای خاله هاجر که از هال می آمد ،به خود آمدم الان وقت مناسبی برای این کار نبود، باید میگذاشتم شب شود و خاله هاجر خواب برود و آنگاه با خیال راحت ،سر از رازهای پنهان این جعبه ی یادگاری،سر در آورم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ نهار را با قربان صدقه های خاله هاجر خوردم و در حین صرف غذا از سیر تا پیاز سفرم را برای او تعریف کردم ، خاله هاجر که با شوقی تمام ،مثل باقی وقتها حرفهایم را گوش میکرد و گهگاهی سری تکان میداد، عجیب اینکه زمانی حرفم به بقیع و ماجرای آن رسید ، متوجه قطره های اشکی شدم که گوشه ی چشم خاله هاجر میدرخشید ،به گمان اینکه او از کتکهایی که خورده ام ناراحت شده، دستم را روی دست چروکش کشیدم و همانطور که آن را نوازش می کردم ،گفتم :غم به دلت راه نده خاله، من آسیب جدی ندیدم، می بینی که سرو مروگنده جلویت نشسته ام خاله هاجر با گوشه ی چارقد عربی اش ،اشک چشمانش را گرفت وگفت :درست است از اذیت شدن تو ناراحتم ،اما الان یاد مادرت نرجس افتادم، سالها پیش ،زمانی که از همه جا رانده ومانده بودم و تازه شوهر و دو پسرم را از ظلم این وهابیهای سعودی از دست داده بودم و در این دنیا ،جز خدا کسی را نداشتم، دست تقدیر مرا روبه روی دخترکی قرار داد که در عین اینکه کس وکار داشت ،اما از من تنهاتر بود، آن موقع از هُرم دلم به شبکه های بقیع پناه آورده بودم و در گوشه ای دورتر از درب ورودی بقیع کنج دیوار نشسته بودم و از تنهایی وبی کسی ام برای خانوم حضرت زهراس واگویه ، می کردم ، در اوج عقده گشاییم ،متوجه صدای گریه ی ریزی شدم که از پشت سرم بلند بود، برگشتم به عقب و متوجه زنی شدم که شانه های نحیف و صدای ضعیفش نشان از سن کمش داشت، با دیدن این صحنه حسی عجیب به من دست داد،حسی شبیه مهر مادرانه ،ناخوداگاه به طرفش رفتم ، کنارش نشستم و سرش را در آغوش گرفتم وگفتم : گریه نکن دخترم، تو را چه شده که اینچنین بی تابی؟ دخترک که از این محبت یک غریبه به خودش، متعجب شده بود، روبنده اش را کمی بالا زد تا مرا بهتر ببیند و من در پس آن نقاب، زیباترین چهره ای را دیدم که در کل عربستان وجود داشت، چهره ای به زیبایی خورشید ، درست مثل صورت زیبای تو .... دخترک که انگار محرمی برای خود یافته بود ،همانطور که هق هق می کرد، گفت :گریه ام از تنهایی ام است ،از اسارتم ،از بی کسی ام و دوباره بغض راه گلویش را بست و اشک چشمانش روان شد من که با دیدن این دختر جوان وبی تابی اش، درد خودم را فراموش کرده بودم گفتم : گریه نکن عزیزکم ،من هم تنها هستم، اما بی کس نیستیم، خدا را داریم، ائمه را داریم و اشاره به بقیع کردم و ادامه دادم :مادری به مهربانی حضرت زهراس داریم....خلاصه آنقدر گفتم وگفتم که او آرام گرفت و در همین حین متوجه مردی شدم که تمام حرکات مارا زیر نظر داشت، از ظاهر وپوشش بر می آمد که از بزرگان وثروتمندان عربستان است، آن مرد به طرف ما آمد و با لبخندی بر لب و مهری در صدا ،رو به دخترک گفت :حال برویم؟
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ من خیال می کردم که آن مرد ،پدر این دختر باشد ،چون دخترک هم لباس اعیان واشراف به تن داشت با سؤال مرد، دختر کمی مردد نگاهی به من کرد و با عجزی در چشمانش، نگاهی به مرد کرد و سپس رو به من گفت :نامت چیست؟ لبخندی زدم و گفتم:هاجر... سرش را نزدیک من کرد وآرام گفت:خاله هاجر ،من زنی تنها هستم و این آقا هم همسرم است،بیشتر اوقات در خانه تنهایم ،حاضری با من بیایی و همدم من شوی؟؟ کلام آن دختر برخلاف سن کمش، بسیار پخته بود ، مهرش به دلم نشست و حال که من هم تنها بودم ، بدون تعلل پیشنهادش را قبول کردم و از آنزمان خاله هاجر، ه مدم ومونس نرجس خانم شد.....با این حرف ،خاله هاجر با یاد آوری گذشته ،گریه اش شدت گرفت حال می فهمیدم که پیوند این زن مهربان با مادرجوانمرگم از کجا شروع شده، دلم تاب دیدن گریه اش را نداشت ، می خواستم جو حزن آلود به وجود آمده را تغییر دهم صحبت را کشیدم به دیدن ناگهانی حیدر و آشنایی شیرین او با پدرم، با آب وتاب فراوان، قضیه را تعریف کردم و حتی حرفهای پدرم راجع به حیدر و ....همه را بی کم وکاست تعریف کردم خاله هاجر با دهان باز حرفهایم را گوش میکرد و ناگاه خنده ای کرد و گفت :وای دخترم....این کار خداست....به راستی که تقدیرت همان خواسته ی دلت است و باشوقی در کلامش،دستهایش را بالا برد وگفت :خدا را شکر....خدا راشکر، همیشه میترسیدم که امینه ام با این چهره ی زیبا به دام شاهزاده ای سعودی بیافتد، اما شکر خدا که تقدیرت بلند بوده و گوش شیطان کر، تا شاهزاده عادل بخواهد بهم بجنبد، عبدالقادر بساط عروسی ات را برای جوانکی پاک،به راه خواهد انداخت از این حرف خاله هاجر، خجالت کشیدم ،انگار صورتم آتش گرفته بود،سرم را پایین انداختم و همانطور که از جا بر می خواستم ،بابت ناهار خوشمزه ای که خورده بودم، تشکر کردم خاله هاجر در حالیکه که نگاهش را به من دوخته بود گفت :قربان آن حجب وحیایت بروم که گونه هایت از شرم سرخ شده....نوش جانت، برو کمی استراحت کن، با هزار فکری که در سرم چرخ چرخ میزد به سمت اتاقم رفتم بالاخره شب شد و بعد از صرف شام ، خاله هاجر را زودتر از همیشه راهی اتاقش کردم و در حالیکه مثل بچه ها خود عزیزی می کردم ،رو به او گفتم :من می خواهم کمی مطالعه کنم و هروقت احساس خستگی کردم ،می خوابم و لازم نیست نگران من شوید و نصف شب ،بالای سرم حاضر شوی و تا اذان صبح ،کنارم بمانی
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 دعوای اصلی بر سر آخرالزمان است! ❗️ آخرالزمان الهی یا شیطانی؟ 📍فقط ۲ ساعت تا انتشار قسمت اول!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خاله هاجر از اینهمه سفارشات من ،متعجب شده بود اما انگار تمام این حرکات را پای جوانی و دلدادگی ام میگذاشت ، پس سری تکان داد وگفت :باشه امینه جان ،خیالت راحت من مزاحمت نمی شوم و خلوتت را بهم نمیزنم با خیالی آسوده ،داخل اتاقم شدم، درب را بستم و به سرعت به سمت تختم آمدم، جعبه ی یادگاریهای مادرم را بیرون آوردم لبه ی تخت نشستم، درب جعبه را باز کردم و خیلی آرام ، اشیاء ریز و درشتی را که مطمئنا مادرم با هرکدامش دنیایی خاطره داشت، روی تخت ریختم ، با کاردی که از آشپزخانه همراهم آورده بودم ، دیواره ی وسطی جعبه را از جا کندم، اوه خدای من ، از آنچه که میدیدم، چشمانم برق زد یک دفتر زیر جعبه پنهان شده بود، با احتیاط بیرون کشیدمش، دفتری که با پارچه ای صورتی که مرور زمان آن را کدر کرده بود، جلد گرفته شده بود وسایل روی تخت را داخل جعبه ریختم و جعبه را به کناری زدم، روی تخت نشستم و در حالیکه که دفتر را به سینه ام چسپانده بودم، به متکا تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم حسم به من میگفت ،دفتری که مادرم اینچنین پنهانش کرده، حتما چیز مهم و با ارزشی ، برای او بوده، چشمانم را بستم، دفتر را به صورتم چسپاندم و با تمام قوا بو کشیدم....به خدا که این دفترچه،بوی مادرم نرجس را میداد اشک چشمانم را گرفتم و دفترچه را باز کردم، تا دفتر را گشودم ،ناگهان برگه ای از وسطش روی پایم افتاد کاغذ را برداشتم، متوجه شدم ،عکسی قدیمی است، عکسی سیاه و سفید از دو دختربچه، یکی در حدود دو،سه ساله و یکی هم پنج شش ساله، روی صحنی که پشت سرشان گنبد وگلدسته ای به چشم میخورد، به من لبخند میزدند، احساس میکردم ،یکی از دخترها شباهتی با عکسهای کودکی من دارد .حتما یکی از عکسها متعلق به مادرم بود ، عکس را برگرداندم و پشت آن با خطی زیبا که بعضی جاهایش جوهر قلم پخش شده نوشته بود :دو دختر زیبایم،حوریه کبری و حوریه صغری در صحن عتیق، خدای من ، بی شک این عکس مادرم با خواهرش است، پس من یک خاله دارم...اما کجا هستند؟؟ چرا مادرم هیچ وقت حرفی از خانواده اش به میان نیاورد؟ صحن عتیق؟؟؟این مکان در کجاست؟ تا جایی که به یاد دارم ، چنین گنبد و گلدسته و مکانی در عربستان نمی تواند وجود داشته باشد، بیشتر شبیه مکان ها و زیارتهای ست که متعلق به شیعیان است، یعنی کجاست؟ همانطور که سؤالهای زیادی به مغزم هجوم آورده بود،عکس را به کناری گذاشتم و صفحه ی اول دفتر را باز کردم....باورم نمیشد،این خط مادرم بود،شاید مال زمانی بود