#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬: بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬:
بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب های یهود از جمله کل کتب تورات را سوزاند، ثروتمندان و نخبگان یهود را به عنوان برده همراه خود برد، او می خواست خوی قوم یهود را تغییر دهد و رفتاری شرقی در وجود یهودیان نهادینه کند تا این قوم متکبر از نهاد متکبرانه و ظالمانه ی خودشان فاصله بگیرند.
حالا بیت المقدس مانده بود و یک قوم مستضعف، عزیر(ارمیا نبی) پیامبر خوب می دانست که قوم یهود با عملکردشان خیانت کرد، خیانت به تمام جامعه ی بشریت کرد، چرا که خداوند این قوم را برگزیده بود تا زمینه ی ظهور کلمات مقدس را فراهم کنند و این قوم که مدام زیکزاکی حرکت کرده بود و خیلی از اوقات از راه مستقیم منحرف شدند و راه ابلیس را پیمودند، باعث این شدند که ظهور کلمات مقدس به تعویق افتد و این تعویق باعث عقب ماندگی کل بشریت شده بود.
بعد از رفتن لشکر بخت النصر از اورشلیم، عزیز پیامبر سوار بر الاغش شد و همانطور که به خرابی های شهر چشم دوخته بود و آه از نهادش بیرون می زد از شهر خارج شد.
به غیر باغ و تاکستان هایی که متعلق به افراد ضعیف بودند همه جا ویران و خراب شده بود و این دردی بزرگ برای این پیامبر مظلوم و مهربان بود.
عزیز پیامبر بیرون شهر اندکی توقف کرد، بر بالای تپه ای خاک که مشخص بود روزی خانه ای زیبا بوده است ایستاد، نگاهش را به خرابه های پیش رو دوخت و زیر لب گفت: چگونه این خرابی ها دوباره آباد می شود؟!
عزیر این حرف را زد و از تپه پایین آمد و در کنار الاغش نشست، در این حال خستگی مفرطی بر اومستولی شد، بطوریکه پلک هایش روی هم می آمد و تاب بیدار ماندن نداشت، پس در کنار الاغش داراز کشید تا اندکی بخوابد چ این خستگی عجیب از تنش بیرون شود، اما نمی دانست که این خوابی ست که خداوند مقدر فرموده یک قرن طول بکشد.
عزیر خوابید و بعد از گذشت چند روز مردم شهر که از نبود پیامبرشان نگران شدند به جستجوی او پرداختند و بعد از روزها گشتن پیکر او را در کنار الاغش که به نظر می رسید از دنیا رفته است، فضایی اطراف پیکر عزیر پیامبر حاکم بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود.
مردم پیکر پیامبر را همانگونه گذاشتند، حالا قوم مستضعف یهود بدون پیامبری که راهنمای آنها باشد،بودند و البته دیگر کتاب توراتی هم نبود که به آن مراجعه کنند
گویی باید همه تنبیه می شدند و تا عزیر پیامبر از خواب چندین ساله اش بیدار شود، دانیال جوان که اینک به عنوان برده همراه بخت النصر به بابل رفته بود می بایست راهنمای قوم یهود باشد
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فتوای بوسیدن باسن ترامپ توسط شیوخ وهابی صادر شد!
👈 بعد از اینکه انتشار سخنان ترامپ در مورد بوسیدن باسنش توسط محمد بن سلمان ولیعهد #عربستان موجی از واکنشها را در میان مسلمانان به همراه داشت و خفت و خواری حکام سعودی را بار دیگر ورد زبانها انداخت، اکنون شیوخ وهابی دست به کار شده و با صدور فتوای شرعی برای بوسیدن باسن ترامپ توسط بن سلمان، این رسوایی را توجیه کرده و آن را موافق فقه وهابیون اعلام میکنند!
پن: مقایسه کنید با فقه و مکتبی که در آن رهبرش میگوید کسی مانند من با کسی مانند ترامپ حتی دست هم نخواهد داد ولو به قیمت شهادت و از دست دادن جان خود و خانوادهاش
💥ببینید و انتشار دهید
👉 @CH1405 سخنرانی1_25616313808.opus
زمان:
حجم:
5.1M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙استاد جعفری
⚫️گزارش جنگ شماره ۴۸؛ شکست عبور دزدکی از تنگه هرمز
#استاد_جعفری
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۷
اشک هایم که دقایقی ، خشک شده بود، دوباره به جوشش افتاد و با بغض گفتم :مادرم در
جوار رحمت پروردگار است، هیچ وقت نگفت که شیعه است اما من میدانستم که شیعه
است ،اما پدرم اهل سنت است، من این بین سرگردانم.....گاهی به سبک پدر و گاهی به
مسلک مادرم....در همین حین به درب حرم رسیدیم و با دیدن پدرم که انگار چشمان
جستجوگرش به دنبال دخترک روی پوشیده اش بود،حرفهایم را خوردم
پدرم که هرگز فکر نمیکرد، این خانم روبه رویش که با عبای خاکی و لنگ لنگان به
طرفش میاید،همان دخترک دردانه اش است، از بالای شانه های ما ، پشت سرمان را به
دنبالم میجست
جلویش ایستادم، روبنده را بالا زدم و گفتم :سلام پدر
پدرم که با دیدن من ،با این وضع اسف انگیز همراه مردی جوان ،یکه خورده بود، با
تعجبی همراه عصبانیتی شدید گفت :چه برسرت آمده امینه؟ این آقا کیست؟
حیدر مانند همیشه سرش را پایین انداخت و گفت :سلام جناب آقای محمد،من حیدر ،هم
دانشگاهی خانم محمد هستم، جلوی درب بقیع ،سربازان به ایشان
پدرم که از عصبانیت چشمانش به رنگ خون در آمده بود و من هیچ وقت اورا چنین
ندیده بودم ،به میان حرف حیدر پرید وگفت :خدا لعنت کند آنها را ، مگر به تو نگفته
بودم که مراقب باش
سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم :دست خودم نبود، یک لحظه به یاد مادرم افتادم،
کتک خوردن من بماند، از این ناراحتم که عده ای زن بیگناه هم به خاطرگریه های من مجروح شدند، اگر آقا حیدر و دیگر مردان به کمکمان نیامده بودند، معرکه شان هنوز ،
ادامه داشت
پدرم با محبتی مشهود در نگاهش به حیدر نظری افکند و گفت :حال اینجا نایستید
بیاید...وبا اشاره به آن طرف خیابان ،ادامه داد :در آن هتل ،اتاق گرفته ام، رستوران
خوبی هم دارد، بفرمایید هم خستگی در کنید و هم گلویی تازه کنید
از اینکه میدیدم ،آشنایی حیدر با پدرم اینگونه رقم خورد،خوشحال بودم و باخود فکر
میکردم ، احتمالا دعاهای مادرم نرجس از آن دنیا و نگاه حضرت زهرا شامل حالم
شده ، تا زندگی من هم رنگی دیگر بگیرد
هر چه حیدر اصرار بر نپذیرفتن داشت و انگار روی آن را نداشت ،بیش از این در جمع
ما باشد، اما پدرم با همان تحکم مردانه اش ،او را وادار به همراهی نمود
دل درون سینه ام مانند گنجشککی بی قرار،پر پر میزد و می دانستم اگر روبنده از
صورت بالا زنم، سرخی گونه هایم ،سر درونم را هویدا می کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۸
میزی را نزدیک دیواره شیشه ای رستواران که آن طرفش فضای سرسبز وچشم نواز
بود ،انتخاب کردیم ،نمی دانستم بنشینم یا که نه ....که با اشاره پدرم، متوجه او شدم، او کلید اتاقی را به سمتم داد وگفت :برو داخل اتاق و آبی به سر و رویت بزن، کمی
استراحت کن، من هرچه برای خودمان سفارش دادم ،میگویم که برایت بالا بیاورند
میخواهم کمی سخنان مردانه با این جوان برومند بزنم
وارد اتاق شدم ،ذهنم درگیر چندین موضوع بود و جسمم هم از ضربات مشت ولگد
سربازان سعودی درد میکرد و کوفته شده بود
اتاق مرتب و زیبایی به نظر می رسید با دو تخت یکنفره وسلطنتی که دو طرف پنجره ی اتاق ، قرار گرفته بودند و مابین این دوتخت پایه گلی بزرگ که مملو از گلهای قرمز
بود، به فضا زیبایی خاصی میداد
گوشه ی اتاق چمدان کوچکی که حاوی یک دست لباس برای من وپدرم بود وخاله هاجر
آن را آماده کرده بود ،به چشم می خورد
حال تعویض لباس نداشتم، خودم را روی یکی از تختها رها کردم ،همانطور که به
لوستر شیک بالای سرم خیره شده بودم ،ذهنم درگیر آن دو مرد مهم زندگی ام بود که
الان در کافی شاپ هتل مشغول صحبت بودند...با خود می گفتم یعنی درباره ی چه
صحبت می کنند....ولی عکس العمل پدرم هنگامی که حیدر را به او معرفی کردم خیلی
خیلی مشکوک بود، من احساس کردم که انگار حیدر را از قبل میشناسد ،اما امکان
ندارد،به جز دوستان نزدیک هم دانشگاهیم ،هیچکس از این حس من و رابطه ی عاطفی
خبر نداشت ،که آنها هم هیچ کدامشان اهل ریاض نبودند ،فقط من طبق معمول همیشه ،
هر چه که برایم رخ میداد برای مادرم تعریف می کردم و حال که مادری وجود نداشت
همه چیز را برای خاله هاجر گفته بودم ، خاله هاجر از نظری که شاهزاده عادل نسبت
به من داشت با خبر بود و حتی از مهر وعلاقه ی من به حیدر هم می دانست ،خودم همه
چیز را برایش گفته بودم ....نکند خاله هاجر؟...!!نه...نه...امکان ندارد
نمی دانم...شاید...شاید خاله هاجر چیزی گفته باشد...اما حسی به من میگوید پدرم از تمام
رازهای دخترش باخبر است
زمان به کندی می گذشت ،برای اینکه تا آمدن پدرم ،کمتر ذهنم درگیر باشد،تصمیم گرفتم
دوشی بگیرم تا هم وقت بگذرد و هم کوفتگی بدنم کمی بهتر شود
مشغول خشک کردن موهای بلندم بودم که درب اتاق را زدند، از چشمی درب ،بیرون
را نگاه کردم و با دیدن پدرم مثل بچه ها ذوق زده شدم و درب را باز کردم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۲۹
پدرم در حالیکه مشخص بود توی فکر است داخل شد وگفت :چرا در را باز نکردی تا
خوراکیهای سفارشی را بگیری؟
لبخندی زدم و گفتم :رفتم دوش بگیرم ....و درحالیکه از شرم وحیا به من ومن افتاده
بودم و نمی دانستم چطوری راجع به حیدر وحرفهایی که بینشان رد وبدل شده بود سؤال
کنم ،ادامه دادم :شما چرا دور کردید؟
پدرم همانطور که عقال روی سرش را در میاورد ،کنارم روی تخت نشست و گفت :پسر زبر وزرنگ و باهوشی به نظر می آید، راستش وقتی تو را همراه او دیدم و معرفی اش
کردی،یک لحظه شک کردم نکند او از این سفر خبر داشته و این مسافرت به نوعی
برنامه ریزی شده بوده که با صحبت های حیدر و متانت و شرم و مردانگی که در او
دیدم ،مطمئن شدم که این دیدار اتفاقی بوده و دختر من و نرجس، بری از اینگونه روابط
است
با تعجب نگاهی به پدر انداختم وگفتم :مگر شما حیدر را می شناسید؟ آخه از
کجا؟؟چطور؟؟
پدرم که انگار از اینهمه تعجب من و زیرکی خودش ،غرق شور وشعف شده بود، دستم
را در دستش گرفت و همانطور که نوازشش می کرد گفت :دخترم این را بدان ،اگر
برای کسی بسیار عزیز باشی ،تمام جزئیات زندگی ات برای آن شخص اهمیت پیدا می
کند و برای محافظت از تو ،همه چیز مربوط به تو را خواهد فهمید ،تو که می دانی
چقدر برای من عزیز هستی ،پس بدان هیچ رازی از تو ،پیش من پوشیده نیست و با
صدای بلند زد زیر خنده
از خنده ی این مرد مهربان که تمام وجودم را سرشار از محبت می کرد به خنده افتادم و گفتم :خوشحالم که دختر عبدالقادر هستم و صدایم را کمی پایین آوردم و ادامه دادم :
مراقب باش باد این حرفها را به گوش زبیده نرساند که
به میان حرفم پرید و گفت :زبیده خوب می داند که قسمت اعظم قلب عبدالقادر متعلق به
دخترک زیبایش است، حال این حرفها را کنار بگذار، الان که با حیدر صحبت میکردم
متوجه شدم که او هم مثل بسیاری از شیعیان عربستان برای گذر زندگی به نخل داری وفروش خرما مشغول است و الان هم برای فروش خرماهای نخلستانشان به مدینه آمده
او درست است جوان بود اما در هوش و ذکاوت از من که عمری در تجارت دست دارم
، باهوش تر عمل میکند، بین خودمان باشد ،دوست دارم اگر موقعیتی شد ،حسابداری ،
چندتا از شرکتهای تجاری ام را به او پیشنهاد دهم، من در او آینده ی روشنی میبینم و
مطمئنم اگر شیعه نبود و دچار تبعیضهای اینچنینی نمی شد ،هم اینک با هوش ونبوغی
که دارد ،یکی از مردان متنفذ عربستان بود، من میخواهم از او یک تاجر بزرگ بسازم
البته اگر پیشنهادم را قبول کند ، سپس خیره در چشمانم شد و ادامه داد :نظر تو
چیست؟؟
من که با شنیدن حرفهای پدرم ،غرق عالمی دیگر بودم و انگار بال درآورده بودم و در
آسمان پرواز می کردم ،ناخوداگاه به آرامی گفتم :کاش بشود
ZOOM0012 e .MP3
زمان:
حجم:
4.7M
🔊 بشنوید
🔶🔹 سخنرانی مهم و شنیدنی سخنگو و نمایندهی سردار سید مجید موسوی، فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران
🗓 مورخ جمعه، ۱۴۰۵/۰۱/۲۱
📍تهران، میدان شهدا
💎 حتما گوش بدین و نشر بدید
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه کمک به اسرائیل پول جمع میکنیم!... 😐✋
شما چقدر کارت میکشید؟😳
جالبه ببینید تا آخر چی میشه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
با سلام خدمت مخاطبین عزیز
داستان روایت انسان فعلا در همینجا که زمان خواب رفتن عزیر پیامبر و استضعاف قوم یهود است نگه داشته میشه
ادامه ی داستان ان شاالله بعد از پایان رمان امینه خدمتتان ارائه میشه
داستانی بسیار جالب از زمان دانیال، ذکریا و عیسی نبی
با ما همراه باشید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۰
پدرم مرا جلوی درب خانه پیاده کرد و خودش به سمت خانه ی زبیده حرکت کرد
خوشحال از سفری هیجان انگیز و سرشار از اتفاقات خوب ،وارد خانه شدم و با صدای
بلند فریاد زدم :سلاااام خاله هاجر، کجایی عزیز؟ بیا که دخترکت آمده
خاله هاجر که انگار مشغول پخت وپز و آماده کردن نهاری لذیذ برای عزیز دردانه اش
بود ،کفگیر به دست از آشپزخانه بیرون آمد،با لبخند همیشگیش به استقبالم آمد و مانند
مادری دلتنگ ،سخت در آغوشم گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد و گفت :سلام نفس
خاله هاجر....قربان صدایت بشوم که هنوز نیامده،زلزله به پا کردی
بوسه ای بر گونه ی پر از چین و چروکش زدم و گفتم :خسته نباشی جاسوس
دوجانبه....شنیدم تمام رازهای امینه را برای عبدالقادر فاش کردی
درست است که پدرم لو نداد از کجا به رازهای من واقف شده ،پس یک دستی به خاله
هاجر زدم تا بفهمم حدسم درست است و کار کار خاله هاجر است یا نه؟
خاله هاجر همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت :بین پدر و دختر که نباید رازی
باشد .....وای وای غذایم سوخت.
با این حرفش مطمئن شدم که کار کار خودش است، خنده ی نمکینی روی لبهایم نشست، درست است اول کمی جا خوردم ،اما الان خوشحال بودم که خاله هاجر همه چیز را
کف دست پدرم گذاشته ،آخه با این کارش باعث شده بود که آنچه در خواب هم تصور
نمی کردم ،به راحتی بدست آورم
به سمت اتاقم رفتم، داخل شدم چمدان را کنار کمد لباس گذاشتم و همانطور که عبا و روبنده ام را در می آوردم ، چیزی درخشان روی عسلی کنار تخت نظرم را به خود
جلب کرد، عبا را روی چمدان انداختم،دست بردم و ....وای خدای من لنگ گوشواره ی
مادرم، احتمالا خاله هاجر بعد از رفتنم،هنگام مرتب کردن تختم آن را دیده و روی میز
گذاشته است....برداشتمش ،با انگشت روی نگین های یاقوت سرخش را که کمی جرم
گرفته بودند،کشیدم و گفتم :مادر کاش بودی؟؟ تو برای مرگ هنوز جوان بودی و من
برای بی مادری هنوز کودک.....اما این اتفاقات اخیر را حس می کنم از دعاهای شما
دارم....و نا گاه به یاد جعبه ای که شب قبل از مسافرت دیده بودم افتادم
به سرعت لباسهایم را عوض کردم و می خواستم قبل از هر کاری به سراغ جعبه بروم،
جعبه ای که حالا مطمئن بودم به جز من ،کسی از وجودش خبر ندارد،حتی خاله
هاجر، باید دست به کار میشدم و از محتویات زیریین دیواره ی چوبی جعبه سر در می آوردم
لباس راحتی پوشیدم ،خم شدم و زیر تخت را نگاه کردم و با دیدنجعبه،فهمیدم خاله
هاجر به این قسمت تخت سرکشی نکرده ،می خواستم جعبه را بیرون آورم که با صدای
خاله هاجر که از هال می آمد ،به خود آمدم
الان وقت مناسبی برای این کار نبود، باید میگذاشتم شب شود و خاله هاجر خواب برود
و آنگاه با خیال راحت ،سر از رازهای پنهان این جعبه ی یادگاری،سر در آورم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۱
نهار را با قربان صدقه های خاله هاجر خوردم و در حین صرف غذا از سیر تا پیاز
سفرم را برای او تعریف کردم ، خاله هاجر که با شوقی تمام ،مثل باقی وقتها حرفهایم را
گوش میکرد و گهگاهی سری تکان میداد، عجیب اینکه زمانی حرفم به بقیع و ماجرای
آن رسید ، متوجه قطره های اشکی شدم که گوشه ی چشم خاله هاجر میدرخشید ،به
گمان اینکه او از کتکهایی که خورده ام ناراحت شده، دستم را روی دست چروکش
کشیدم و همانطور که آن را نوازش می کردم ،گفتم :غم به دلت راه نده خاله، من آسیب
جدی ندیدم، می بینی که سرو مروگنده جلویت نشسته ام
خاله هاجر با گوشه ی چارقد عربی اش ،اشک چشمانش را گرفت وگفت :درست است
از اذیت شدن تو ناراحتم ،اما الان یاد مادرت نرجس افتادم، سالها پیش ،زمانی که از
همه جا رانده ومانده بودم و تازه شوهر و دو پسرم را از ظلم این وهابیهای سعودی از
دست داده بودم و در این دنیا ،جز خدا کسی را نداشتم، دست تقدیر مرا روبه روی
دخترکی قرار داد که در عین اینکه کس وکار داشت ،اما از من تنهاتر بود، آن موقع از
هُرم دلم به شبکه های بقیع پناه آورده بودم و در گوشه ای دورتر از درب ورودی بقیع
کنج دیوار نشسته بودم و از تنهایی وبی کسی ام برای خانوم حضرت زهراس واگویه ،
می کردم ، در اوج عقده گشاییم ،متوجه صدای گریه ی ریزی شدم که از پشت سرم بلند
بود، برگشتم به عقب و متوجه زنی شدم که شانه های نحیف و صدای ضعیفش نشان از
سن کمش داشت، با دیدن این صحنه حسی عجیب به من دست داد،حسی شبیه مهر مادرانه ،ناخوداگاه به طرفش رفتم ، کنارش نشستم و سرش را در آغوش گرفتم وگفتم :
گریه نکن دخترم، تو را چه شده که اینچنین بی تابی؟
دخترک که از این محبت یک غریبه به خودش، متعجب شده بود، روبنده اش را کمی بالا
زد تا مرا بهتر ببیند و من در پس آن نقاب، زیباترین چهره ای را دیدم که در کل
عربستان وجود داشت، چهره ای به زیبایی خورشید ، درست مثل صورت زیبای تو ....
دخترک که انگار محرمی برای خود یافته بود ،همانطور که هق هق می کرد، گفت :گریه
ام از تنهایی ام است ،از اسارتم ،از بی کسی ام و دوباره بغض راه گلویش را بست و اشک چشمانش روان شد
من که با دیدن این دختر جوان وبی تابی اش، درد خودم را فراموش کرده بودم گفتم :
گریه نکن عزیزکم ،من هم تنها هستم، اما بی کس نیستیم، خدا را داریم، ائمه را داریم و
اشاره به بقیع کردم و ادامه دادم :مادری به مهربانی حضرت زهراس داریم....خلاصه
آنقدر گفتم وگفتم که او آرام گرفت و در همین حین متوجه مردی شدم که تمام حرکات
مارا زیر نظر داشت، از ظاهر وپوشش بر می آمد که از بزرگان وثروتمندان عربستان
است، آن مرد به طرف ما آمد و با لبخندی بر لب و مهری در صدا ،رو به دخترک
گفت :حال برویم؟