12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤔😳میدونید چه اتفاقی داره تو اقتصاد میافته؟!
میدونید چرا قیمتا اینجوری شدن؟!
میدونید این اتفاق سابقه داره؟!
میدونید چرا این کارو میکنن؟؟؟؟
بدید بقیه هم ببینن، شاید به کارمون بیاد...
سلاح پلاسمایی چیست؟
🔴 پلاسما رو ساده بگم، یه گاز فوقالعاده داغ و پرانرژیه که ذراتش باردار میشن و خواص عجیبغریبی پیدا میکنن. همون چیزی که توی صاعقه یا آتش خورشید میبینی!
تصور کن یه اسلحهای داشته باشی که به جای گلوله، انرژی خالص شلیک کنه!
🔸نه گلوله ای نه چیزی فقط انرژی خالص رو سمت هدف شلیک میکنید که در ضعیفترین حالت ممکن تمام ارتباطات رادیویی و وسایل الکترونیکی از کار میفتن و در قوی ترین حالت ممکن هدف رو تبخیر و ذوب میکنه چون پلاسما بسیار حساسه و به سختی قابل کنترله اون رو سوار بر لیزر میکنند و این لیزر به شدت دقیق و مخرب عمل میکنه
🔸سرعت سلاح پلاسما مساوی سرعت نوره
یعنی از ایران تا قبل اسرائیل چیزی حدود سه دهم ثانیه طول میکشه تا برخورد صورت بگیره یعنی اون هفت دقیقه ای که برای رسیدن موشکهامون به اسرائیل باید صبر میکردیم رو کلا فراموش کنید الان زیر سه دهم ثانیه اسرائیل دم دست ماست
🔸الان یکسری از سامانه های پدافندی ما مجهز به این سلاح شدن و در زدن موشکها و پهپادهای دشمن بسیار دقیق و سریع عمل میکنند
🔸بعد از حمله اخیر اسرائیل به پایگاه شاهرود ، ایران ماهواره تاد اسرائیلی ها رو در فضا با همون سلاح پلاسما ذوب کرد و آمریکاییها بشدت وحشت کردن همونشب عرض شد که اسرائیل و آمریکا پیام ما رو خوب فهمیدن
🔸تلفیق سلاح پلاسما با پهپاد های بمب افکن ما بلایی سر هواپیماهای B52 آمریکایی میاره که کلا فراموش میشن چون این سلاح لیزر پلاسمایی کافیه توسط پهپادهای ما برسن بالای سر منطقه هدف اونوقت وقتی لیزر عمود زده میشه هیچ سامانه ای نمیتونه جلوش رو بگیره
🔸آمریکا و اسرائیل میدونن که ایران گرای دقیق سامانه های پدافندی اونها رو داره و اگر ترامپ بخواد تهدیداتش رو عملی کنه در اولین گام تمام سامانه های موشکی آمریکا و اسرائیل رو ذوب خواهیم کرد
🔸آمریکاییها و اسرائیلی ها میدونند که ما گرای تمام سامانه های پدافندی شون رو داریم
و این رو در زدن رادار ایکس باند اسرائیلی ها در وعده صادق دو بهشون فهموندیم
🔸حملات نظامی ما صرفا عملیات برای ضربه زدن نیست بلکه پیامهایی از توانمندی های طرفین به همدیگه منتقل میشه
🔸یکی از دلایلی که اسرائیلی ها جرأت نکردن هواپیمای f35 خودشون رو در عملیات حمله به ایران وارد کنند ، ترس از استفاده این سلاح پلاسما برای نابودی اونها بود
وقتی که متوجه هدفگیری هواپیماها شدن به سرعت دستور عقب نشینی صادر شد
چون سلاح پلاسما بشدت در زدن پهپاد ها و موشکها و هواپیماها دقت بالایی داره و اصلا فرصتی به طرف مقابل نمیده تا از خودش دفاع کنه
🔸بعد از ترور حاج قاسم سلیمانی در ۷ بهمن همون سال یعنی ۲۴ روز پس از ترور ، یک هواپیمای مسافربری نظامی متشکل از فرماندهان عالی آمریکایی و شخصی به نام مارک دی آندریا معروف به آیت الله مایک که طراح ترور حاج قاسم بود در بالای ایالت غزنی افغانستان مورد اصابت یک سلاح ناشناخته قرار گرفت و همه اونها به درک واصل شدند
🔸این هواپیما به طرز عجیبی از سقف مورد اصابت قرار گرفته و متلاشی شده بود
🔸حال اینکه ایران سالهاست از پهپاد عبور کرده و به پرنده های جدیدی مجهز شده بماند برای یادگار تا در آینده در موردش مطالبی عرض کنم
🔸با فناوری پلاسما میتوانیم هر هدفی رو در هر جای دنیا به کمتر از یک ثانیه مورد اصابت قرار بدیم ، بدون اینکه اثری از خودمون به جا بگذاریم
⚠️میخوام یه موضوعی رو بگم که برای دشمنان ما خیلی وحشتناکه
🔸ما از سال ۱۳۶۸ پس از کنفرانسی که با دعوت از دکتر عبدالسلام (پدر هسته ای پاکستان) شکل گرفت وارد عرصه پلاسما شدیم
و این چیزی که الان در حال رونمایی است تکنولوژی ۱۵ سال قبل ماست ، ما از پلاسما هم عبور کردیم
🔸تلفیق قدرت اتم و لیزر (شاخه اپتیکی هسته ای) و پلاسما قادره توسط تمرکز انرژی خالص از مدار زمین با شعاع های بیکران نور،جسمی رو به صورت نقطه ای از روی زمین محو کنه
بدون نیاز به شلیک یک موشک و فقط با انرژی خارق العاده متمرکز
🔸ما به دنبال بمب اتم نیستیم به هیچعنوان
ولی قدرت اتم رو با لیزر و پلاسما تلفیق کردیم که عاقلان دانند که چه اتفاقی میفته ..
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۶ بخت النصر آماده ی مراجعت به بابل بود و می خواست ثروتمندان یهودیه و البته نخبگ
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۷🎬:
پرونده ی زنی که برایش توطئه کرده بودند به دربار رسیده بود و مردم هم همه خواستار محاکمه ی آن زن بودند.
پادشاه از همان دو قاضی خواست نظرشان را ارائه دهند و هر دو متفق القول گفتند که این زن باید با دردناکترین مرگ که همان سنگسار است از دنیا برود.
حکم داده می شود و مسول اجرای حکم وزیر دربار است، وزیر که آن زن و شوهرش را از نزدیک می شناخت و مطمين بود که آن زن چنین خطایی نکرده است و البته با خواندن پرونده متوجه شد جاهایی از این اظهارات به هم نمی خواند، نزد پادشاه رفت و گفت: ای پادشاه! به گمانم حیله ای در کار است و ما نباید این زن را با اینچنین حکمی از بین ببریم.
پادشاه به وزیرش گفت: می دانی که راز این زن از پرده بیرون افتاده و تمام مردم منتظر اجرای حکم هستند اما با این حال من سه روز به تو فرصت می دهم که ثابت کنی این زن بیگناه است، اگر در این سه روز توانستی که هیچ، اگر نتوانستی مستنداتی بر بیگناهی این زن بیابی باید فی الفور حکم سنگسار را اجرا کنی...
وزیر پذیرفت، اما نمی دانست چگونه ثابت کند، برای تحقیق دوباره اقدام کرد اما دو شاهدی که شهادت بر گناه آن زن داده بودند حرفشان همان بود که قبلا گفته بودند و راهی برای نجات آن زن نبود.
روز دوم بود، وزیر ناامید از یافتن راه حلی برای این موضوع بغرنج از قصر بیرون می رود تا در میان مردم کمی قدم زند، در این زمان آن کودک که دانیال نام دارد، چشمش به وزیر می افتد و به دوستانش پیشنهاد بازی ای جدید می دهد، یک محاکمه بازی...آنها می خواستند پرونده ای را که این روزها ورد زبان همه بود بازی کنند.
سناریوی بازی را گویا همان کودک فهیم در گوش بازیگران می گوید و همه از او تبعیت می کنند چون تمام کودکان میدانند که دانیال بسیار با هوش است، این کودک وقتی که هنوز نوپا بوده پدر و مادر خود را از دست می دهد و پیرزنی محض رضای خدا سرپرستی او را به عهده می گیرد و کم کم آن پیرزن می فهمد که چه گنجینه ای خداوند به او عنایت کرده، چرا که این کودک هر چه که زمان می گذرد و بیشتر رشد می کند و قد می کشد، به همه ثابت می کند که با بقیه ی کودکان فرق دارد و حالا همه میدانند که دانیال در سن و سال کوچک است اما در عقل و فهم و شعور همچون کهنسالان است.
صحنه ی نمایش آماده میشود و وزیر دربار هم با کنجکاوی به صحنه ی پیش رو خیره شده که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۷🎬: پرونده ی زنی که برایش توطئه کرده بودند به دربار رسیده بود و مردم هم همه خ
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۸🎬:
حالا دانیال کوچک نقش قاضی را بازی می کرد، دخترکی نقش متهم بود و دو پسربچه هم نقش شاهدها را داشتند
ابتدا دخترک را جلو آوردند و به او اتهام خیانت زدند و دخترک از خود دفاع کرد و گفت: من...من چنین عمل بدی انجام ندادم.
در این هنگام با دستور قاضی دخترک را از صحنه خارج کردند و یکی از شاهدها را وارد کردند، قاضی دستور داد که سوال و پرسش از شاهدها در غیاب هم باشد، یعنی شاهد اول از بازجویی شاهد دوم و بالعکس، بی خبر باشد.
همین کار را کردند، شاهد اول صحنه ای را که دیده بود با جزئیات روایت کرد و سپس شاهد دوم را آوردند و او هم آنچه را که دیده بود روایت کرد و عجیب اینکه هر کدام از شاهدها، داستانی متفاوت تعریف می کردند.
در این هنگام وزیر دربار متوجه زیرکی دانیال و راه حلی که او پیش پایش گذاشته بود شد و هنوز صحنه ی نمایش برپا بود که او راهش را به سمت قصر کج کرد و شروع به دویدن نمود، او باید به همین نحو پرده از واقعیت بر می داشت، وزیر آنچنان عجله داشت که چند بار دامن لباسش زیر پایش آمد و می خواست بر زمین سرنگون شود.
او به محض رسیدن به قصر نزد پادشاه رفت و به شاه گفت که هم اکنون با حضور شاه مجلس محاکمه و استنطاق برپا کنند و شاهدهای پرونده را حاضر نمایند.
پادشاه متعجب از این کار دستور برپایی جلسه را داد و مجلس برپا شد و وزیر دقیقا همان کاری را کرد که دانیال در بازی انجام داده بود و در کمال تعجب دقیقا همان اتفاقی افتاد که در بازی بچه ها پیش آمده بود.
وقتی شاهدها تک تک خواستند شهادت دهند و وزیر جزییات ریز صحنه را خواستار شد، دو شاهد بی خبر از حرفهای یکدیگر، داستانی پر از تناقض بیان کردند.
در اینجا پادشاه عصبانی شد، دو شاهد را با هم احضار کرد و جلاد را هم به حضور پذیرفت و به آنها گفت اگر واقعیت را نگویند سر از تنشان جدا می کنند.
هر دو شاهد لب به اعتراف گشودند و نام دو قاضی را که توطئه کرده بودند لو دادند.
در این هنگام پادشاه آن زن را به حضور پذیرفت و از او خواست تا داستان واقعی را تعریف کند و آن زن هر چه گذشته بود را گفت، در این زمان شاه دستور داد که به این زن لقب عفیف ترین زن شهر را عطا کنند و آن دو قاضی هم در ملا عام اعدام نمایند.
البته وزیر راز کشف این معما را گفت و دانیال را شکافنده ی این معضل معرفی کرد و از آن زمان داستان دانیال و هوش و ذکاوتش بر سر زبان ها افتاد.
سرباز که به اینجای حرفش رسید، بخت النصر لبخندی زد و گفت: دانیال...این جوان باهوش و نخبه را باید همراه خود به بابل ببریم...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خبر سلامتی امام سیدمجتبی خامنهای (حفظه الله)
▪️توضیحات مهم حجتالاسلام والمسلمین سیدمظاهر حسینی
"مسئول دیدارهای دفتر مقاممعظمرهبری (امام شهید)"
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
میکردم ثروتی که از وصلت با شاهزاده ی دربار بدست می آورم ،اگر در کنارش باشم ،همیشگی و تمام ناشدنی ست
امینه باورش نمیشد به این راحتی می تواند با پدرش صحبت کند ، پس حرفهای بدریه
درست بود
با دستهای لرزانش موبایل را به گو شش چسپاند و گفت :ا...ا...الو پدر
صدای خسته ی پدرش در گوشی پیچید :الو امینه جان ، عزیز دلم خودت هستی؟
کجایی دخترم؟؟ شماره ابو عدنان را از کجا پیدا کردی؟ پیغام من به دستت رسید؟
عبدالقادر سؤالاتش را مثل تیرباری به روی او گرفته بود ، امینه ترس از این داشت که
طلال از حرفهای پدرش چیزی بفهمد ، آرام از روی مبل برخاست و با این کار گوشه ی
شال حریرش که طلال در دست گرفته بود ، کشیده شد و از دست او بیرون آمد
امینه لبخندی ساختگی به روی طلال پاشید و با لحنی محترمانه ،به طوریکه پدرش پشت
خط بشنود ،گفت :جناب شاهزاده طلال من عادت دارم وقتی با گوشی حرف میزنم ،
قدم بزنم
شاهزاده طلال که با دیدن قامت موزون و زیبای امینه ، انگار مسخ شده بود ،خیره در
چشمان درشت و یشمی رنگ او ،لبخندی زد و گفت :راحت باش...فقط جلوی چشمم قدم
بزن تا زیبایهایت را به تمامی ببینم
امینه همانطور که با قدم های آرام طول سالن را می پیمود ،با صدایی که از هیجان می
لرزید گفت :س ..سلام پدر...حالتان چطور است؟ قبل از هر چیز گله ای دارم ،
شاهزاده طلال که اینک در خدمتشان هستم ادعا دارند که مرا از شما خواستگاری کردند
و شما بدون اینکه به من بگویید ،دست رد به سینه شان زدید...پدر ؛ شما که خوب نظر
من را راجع به شاهزاده ها و دربار سعودی می دانید و همیشه می گفتم ، اگر شانس به
ما رو آورد ،مورد توجه یکی از شاهزاده های سعودی قرار می گیرم، آیا این موضوع
و پنهان کردن خواستگاری واقعیت دارد؟
عبدالقادر که ابتدا از طرز صحبت کردن امینه که برایش ناآشنا می آمد ،تعجب کرده بود
اما اینک با اشاره ی نامحسوس امینه به دربار و شاهزاده ها ، فهمید که تمام حرفهای ،
دخترش زیرکانه و طبق سیاستی زنانه است ، احتمالا این دخترک بی پناه در چنگال آن
دیو مردنما گرفتار شده و مجبور است اینچنین رفتار کند ، پس لبخندی روی لبش نشاند و
همانطور که به ابو عدنان که در آستانه ی اتاقی که او را زندانی کرده بودند، ایستاده
بود، نگاه می کرد گفت :م...من گمان می کردم این نظر تو راجع به شاهزاده های جوان
دربار است و چون شاهزاده طلال از من هم بزرگتر بود ، فکر کردم به این وصلت
راضی نیستی و از طرفی چون خواستگارهای رنگ و وارنگ داشتی ، از جانب تو، جواب رد به او دادم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۹
امینه راه رفته را برگشت و اینبار رویش به سمت طلال بود و همانطور که به او
نزدیک میشد ، گفت :درست است که شاهزاده طلال در ظاهر سنش بالاست اما به گفته
ی خود، دلی جوان دارد و گویا به اندازه ی تمام دنیا مرا دوست میدارد
لبخند شاهزاده طلال پررنگ تر شد و به امینه اشاره کرد که کنارش بنشیند
امینه با نازی که در حرکاتش نهفته بود روی مبل و کمی دورتر از طلال نشست
طلال خود را به سمت امینه کشاند و اشاره کرد که گوشی را به او بدهد
امینه که از سلامت پدرش مطمئن شده بود ، دیگر صلاح نمیدید بیش از این سخن بگوید
چون از هر سخن متملقانه ای که برای فریب طلال بر زبان می راند ، احساس بدی وجودش را فرا می گرفت ،پس گوشی را به سمت طلال داد و تا جایی که راه داشت
خود را به گوشه ی مبل کشانید تا بدنش با این شاهزاده ی پیر تماسی نداشته باشد
شاهزاده طلال همانطور که گوشی را میگرفت ، چشمکی به امینه زد که در نظر امینه
مثل گربه ای هیز جلوه کرد
طلال بدون اینکه به عبدالقادر اجازه ی حرف زدن بدهد ، گفت :چطوری رفیق دیروز
و پدر زن امروز؟ ببین عبدالقادر ، با حرفهای درشتی که چند روز پیش زدی ، اگر مثل
همیشه بود ، بهانه ای می تراشیدم و کل اموالت را توقیف میکردم و با نگاهی
خواستنی به امینه ادامه داد :اما اینک به خاطر گل روی دختر زیبایت که بسی تیزبین تر
و عاقل تر از توست ، می بخشمت و چون بانوی جوان خواست ار این است که شما در
تمام مراسم ازدواج ما ،حضور داشته باشید ، به شما امر می کنم که الساعه خود را به
اینجا برسانید
عبد القادر قهقه ای ساختگی سرداد ، به طوریکه امینه هم صدایش را شنید و گفت :
چطوری شاهزاده ی همیشه جوان....ببخش اگر اساعه ی ادب کردم ، اما چه کنم، عبدالقادر است و همین یکدانه دختر، به من حق بده که مته به خشخاش بگذارم و حساسیت نشان دهم ، حال که امینه به این وصلت راضی است ، من هم همان می خواهم
که او خواستارش است
طلال که با این حرف عبدالقادر ،انگار تمام دنیا را به او داده باشند ، ریش ریش های
پایین شال امینه را در دست گرفت و خیره در چشمان امینه ، به عبدالقادر گفت :قدر این
دخترت را بدان ، وجود او باعث شد دوستی های گذشته ی ما که از یاد رفته بود ،
دوباره زنده شود و در آینده ای نه چندان دور ، به نوه هایی که از همین دختر صاحب
می شوی و مقام و مرتبه شان در عربستان افتخار خواهی کرد و سپس قهقه ای زد و
ادامه داد :جناب عبدالقادر محمد ؛ اگر می خواهی در مجلس خواستگاری دخترت
حضور داشته باشی ، الساعه خود را به ما برسان
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۰
عبدالقادر که از خشم دندان بهم می سایید و حالا که میدانست دخترش در چنگ طلال است و چاره ای جز سکوت ندارد ، نفسش را به شدت بیرون داد و گفت :خدا را
شکر....در ضمن ، فراموش کردی به دستور جنابتان ،بنده اسیر دست ابوعدنان هستم؟ !
و صد البته نمی دانم برای مجلس خواستگاری دخترم به کجا رهسپار شوم
طلال باز خنده ای از سر خوشی سر داد و گفت :گوشی را بده ابو عدنان تا دستورات
لازمه را بدهم
بعد از چند لحظه ،صدای ابوعدنان که مثل غلامی حلقه به گوش می ماند، در گوشی پیچید :بله قربان ، بفرمایید
طلال از جا بلند شد و همانطور که به سمت میز وسط سالن میرفت گفت :ابو عدنان، تمام شرایط راحتی عبدالقادر را فراهم کنید ، ایشان عزیز ما هستند و فردا صبح با هم
راهی مالدیو می شوید ، توجه کن اگر شرایط سفر محیا نبود ،با کارگزار ما تماس بگیر
در صورت لزوم هواپیمای اختصاصی ما را برای انتقال ایشان بفرستند، فقط حواست
باشد ، وجود عبدالقادر محمد ، فرداشب در اینجا لازم است
ابو عدنان با صدای رعشه داری گفت :چ...چ...چشم
طلال گوشی را در جیب کتش گذاشت و خم شد و بسته را از روی میز برداشت و با
نیشی تا بنا گوش باز شده به سمت امینه رفت
امینه از تمام حرکات او ، چندشش میشد و دعا می کرد زودتر گورش را گم کند و برود
طلال کنار امینه نشست ، بسته را در یک دستش گرفت و میخواست با دست دیگرش، دستان سفید و کشیده ی امینه را در دست بگیرد ، امینه که از قصد او آگاه شده بود
دستانش را عقب کشید
طلال نگاهی خریدارانه به او انداخت و گفت :حال که عشق مرا پذیرفته ای ، چرا از
من میگریزی؟
امینه سرش را بالا گرفت و گفت :مگر با پذیرش عشقت ، ما به هم محرم می شویم که
تو می خواهی دستان مرا در دستت بگیری؟
طلال سرش را پایین آورد ،انگار می خواهد رازی را بگوید و به آهستگی گفت :در
مکتب عشق ، این حرفها پشیزی نمی ارزد....اما اگر تو راحت نیستی، اشکال ندارد چند
شب دیگر هم تحمل می کنیم و سپس بسته را به طرف امینه داد و گفت :بفرما...پیشکشی
ناقابل برای بانوی زیبا ،بازش کن و ببین چگونه است ، این پسند و سفارش خودم است
امینه لبخندی کم جان زد و بسته را گرفت و کاغذ رویش را پاره کرد، جعبه ای مخملی
و سبز رنگ نمایان شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۱
درب جعبه را گشود...نا خوداگاه گفت :اوه خدای من چه زیباست
داخل بسته نیم تاجی طلا با گردنبند و گوشواره و دستبند و انگشتری بود که روی آن
نگین های یشمی رنگ زیبا ،درست به رنگ چشمهای امینه، کار شده بود
طلال از اینکه امینه از هدیه اش غافلگیر شده بود ، کله ی تاسش را نزدیک تر کرد و به
آهستگی گفت :حالا کجایش را دیدی....هدیه ی اصلی را در حجله ی عروسیمان به تو
خواهم داد
کم کم حال امینه داشت از این حرفها و نقشی که بازی می کرد بهم می خورد ، خود را
هول و دستپاچه نشان داد و مانند دخترکی که از شنیدن خبر عروسیش ذوق می کند ، از
جا برخاست و گفت :اگر با من امر دیگری ندارید ، مرخص شوم؟
طلال مانند جوانی پرشور از جا برخاست و با لحنی غیر رسمی گفت :آی که اون گونه
های سفیدت از خجالت مثل لبو سرخ شده ، خوردن داره...عرضی جز ارادت نیست،
بفرما راحت باش ، من هم کم کم باید بروم
با این حرف ، امینه زیر لب خداحافظی کوتاه کرد و درحالیکه بسته را در بغل گرفته بود
از پله ها بالا رفت
امینه برای اینکه زودتر از این پیرمرد هوسباز دور شود ، پله ها را دوتا یکی کرد و بالا رفت بطوریکه پله ی آخر، پای امینه به لبه ی پله گرفت و تلو تلو خوران از جلوی نگاه
طلال که از حرکات این دخترک جوان ،غرق لذت شده بود ، ناپدید شد
همزمان با اینکه امینه میخواست بر زمین سرنگون شود ،ناگاه قامت بدریه از پناه دیوار
بیرون آمد و امینه را در بغل گرفت و مانع سقوط او شد
بدریه همانطور که دستهایش را دور شانه های لاغر و خوشفرم امینه قالب می کرد ، به
سمت اتاق او رفت و با صدایی آهسته در گوش او زمزمه کرد :تمام حرفهایتان را شنیدم
چه خوب نقش بازی کردی ورپریده !!با این طرز رفتار تو ، داشت باورم میشد که از کودکی در تب و ت اب این بودی تا خود را عروس دربار سعودیها کنی
وارد اتاق شدند ، امینه لبخندی زد و همانطور که از شادی ، جعبه ی دستش را بر هوا
میداد گفت :بدریه ، عبدالقادر زنده است...من با او حرف زدم ، باورت میشود،قرار شد
پدرم ،فردا اینجا باشد!
بدریه با شتاب جعبه ای را که امینه بی خیال اشیاء قیمتی داخلش بر هوا داده بود ، با
بغلش گرفت و گفت :من که به تو گفتم ،محال است طلال ، آسیبی به پدرت برساند و با
اشاره به جعبه ، ادامه داد :داخلش چیست که برایت ارزشی ندارد و اینچنین پرتابش
کردی؟ به نظر سنگین می آید!!
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۲
امینه با نگاه مهربانش ،چشمکی به بدریه زد و گفت :بازش کن و ببین ...و همانطور که
به سمت درب شیشه ای بالکن میرفت تا بازش کند .گفت :طلال ،این پیرمرد مردنی ،
خوش پسند هم هست
بدریه که از دیدن جواهرات دهانش باز مانده بود ، نیم تاج را برداشت و جلو آمد و
درحالیکه آن را بر سر امینه می گذاشت گفت :وقتی فرشته ای زیبا مثل تو را شکار
کرده ، معلوم است که بسیار زیبا پسند است و الحق چه سرویس جواهر گرانقیمت و
شکیلی ،پیش کشت کرده
امینه که به حرفهای بدریه توجهی نداشت و به خاطر پدرش ،از خوشحالی در پوست
خود نمی گنجید ،وارد بالکن شد و رویش را به بدریه که الان شانه به شانه اش قرار
گرفته بود کرد و گفت :باورت می شود آنقدر خوشحالم که دوست دارم پرواز کنم و بعد
صندلی های رنگی که در چمن کاری پایین و پیش رویش قرار داشت به بدریه نشان داد
و ادامه داد :پرواز کنم و بدون اینکه از درب این اتاق بیرون روم ، خودم را به آن
صندلی ها برسانم و لم بدهم و ستارگان آسمان را در این غروب خورشید ، که یکی یکی
پیدا میشوند ، بشمارم
بدریه که از خوشحالی این دخترک زیبا ، خوشحال شده بود به سمت اهرمی که کنار
دیوار بالکن نصب شده بود رفت و گفت :می خواهم آرزویت را برآورده کنم و با
کشیدن اهرم ، صدای ویژی بلند شد و پشت سرش ،امینه نردبان بلندی را دید که از
حفره ای داخل دیوار بالکن بیرون آمد و تا روی چمن های پایین بالکن کشیده شد
امینه که حس کود ک سرخوشی را داشت ، مانند دخترکی شیطان ، با پاهای برهنه روی
نردبان رفت و در چشم بهم زدنی خود را روی چمن ها رساند ،دستهایش را دو طرفش
باز کرد و همانطور که دور خود میچرخید ،هو هو می کرد و غافل از این بود ،شاهزاده
طلال تازه از درب ساختمان خارج شده تا به طرف مج لس شبانه اش برود ، او با دیدن
شادی امینه ،لبخند گل گشادی زد و بیش از پیش باورش شد که امینه به خاطر او و
ازدواج نزدیکش با طلال ،اینگونه مسرور است
شاهزاده طلال،دوباره نگاهی هوس آلود و خریدارانه به امینه که اینک شال از سرش
پایین افتاده بود کرد و سری تکان داد و همراه دو بادیگاردش به سمت درب خروجی
ویلا حرکت کرد و امینه اصلا متوجه نشد که چگونه با این حرکاتش ،اعتماد کامل طلال را به خود جلب کرده است
بدریه از آن بالا حرکات این دختر دربند را که از شنیدن صدای پدرش اینچنین از خود
بی خود شده بود .می دید؛ دوست داشت در این شادی سهیم باشد ، بنابراین او هم از
نردبان بالکن پایین رفت ، کنار امینه که اینک خود را مثل ستاره ای روی چمنها با
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۳
حالت راحت ،رها کرده بود نشست و گفت :واقعا خوشحال شدم ، حالا که فهمیدی پدرت
زنده است و قرار است فردا به اینجا بیاید ، تصمیمت چیست؟
امینه بی توجه به لباس زیبایش که ممکن بود خراب شود ، روی چمنها غلتی زد و به
بدریه نزدیک شد و همانطور که دمر افتاده بود گفت :نمی دانم چه کنم واصلا چه پیش
می آید ، اما به محض رسیدن پدرم به اینجا ،باید ملاقاتی خصوصی با او داشته باشم ،
او مرد است و عمری با طلال رفاقت داشته ،این خاندان را بیشتر و بهتر از من و حتی
تو می شناسد ، حدس میزنم پدرم تا به اینجا برسد ، برای نجات من ، نقشه های خوبی
طرح خواهد کرد
بدریه نگاهش را به کمی دورتر که نگهبان اتو کشیده ی امینه ،ایستاده بود ، دوخت و آه
کوتاهی کشید و گفت :ان شاالله که چنین شود ، پس با این حساب نقشه ی من کاربردی
ندارد و آرزوی مرگ طلال به دلم می ماند
امینه عمق غمی را که در کلام بدریه پنهان بود، درک می کرد ، صاف سرجایش ،
چهار زانو نشست ، دست او را در دستش گرفت و گفت :من نمی دانم پدرم چه در سر دارد ،شاید...شاید موقعیت طوری شد که طبق نقشه ی شما پیش رفتیم و همانطور که
دست بدریه را با نوازش فشار میداد ادامه داد :شک ندارم که مرگ طلال را به زودی
خواهی دید و این گرگ پیر تقاص تمام جنایاتش را خواهد داد، تو گرچه هنوز جوانی ،
اما سالها صبر کردی ،این چند وقته هم رویش
بدریه با نگاه مهربانش ،صورت زیبای امینه را از نظر گذراند و گفت :راستش من از
دیدن خوشحالی تو ،سر ذوق آمدم و هر وقت اینچنین احساسی پیدا می کنم باید به
طریقی بروز دهم و چون یک مشاطه ،احساساتش را با زیبا کردن نوعروسان به عرصه
ی ظهور می رساند ، دوست دارم اینک ،از صورت زیبای تو فرشته ای زیباتر
بسازم...حاضری دل به دلم بدهی و ساعتی دور از غم های این دنیا ، خوش باشیم؟
امینه همانطور که شال حریرش را از دور گردنش برمیداشت تا روی موهایش بکشد
گفت :چرا که نه ....اما اول به خدمه دستور بده که سفره ی شام را به اینجا منتقل کنند ،
آنقدر اشتهایم باز شده که هرچه ببینم ، بی درنگ به آن حمله و دلی از عزا در می آورم
بدریه از جایش بلند شد و همانطور که پیراهن آبی رنگ بلندش را میتکاند گفت :ای به
چشم .....تا کمی در افکار شیرین تان غوطه ور شوید ، سفره ی شام را چیده شده
خواهی دید و با زدن این حرف از امینه دور شد
بعد از صرف شام ی مفصل در فضای آزاد و روی چمنهای خنک و زیر درختان سر به
فلک کشیده ، امینه وارد اتاقش شد ، خودش را روی تخت رها کرد و همانطور که در
عالم افکارش غرق بود ، لبخندی ملیح روی لبانش نشست ، ناگاه با صدای تق تق درب و
پشت سرش، ظاهر شدن بدریه با جعبه ای بزرگ و زیبا در دستش که مشخص بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۴
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
حالت راحت ،رها کرده بود نشست و گفت :واقعا خوشحال شدم ، حالا که فهمیدی پدرتزنده است و قرار است فردا
سنگین است ، امینه از جا بلند شد، روی تخت نشست و با اشاره به جعبه گفت :یعنی
لازم بود کل وسایلت را بیاوری؟ من فکر میکردم با یه خط چشم و یه ریمل و رژ لب
سرو تهش هم میاد
بدریه دستگیره ی جعبه را با دو دستش چسپید و همانطور که آن را بلند می کرد و روی
میز می گذاشت گفت :نه من اهل کارهای الکی و هول هولکی نیستم ، می خواهم هنر
دستم را روی تو امتحان کنم ،درضمن شاید واقعا قرار شد برای مجلس عروسی آماده
ات کنم ، گرچه شاهزاده طلال گفته ،بهترین آرایشگر فرانسه را برای آرایش نوعروسش
دعوت کرده و من آنجا نقش یک وردست را دارم، اما میخواهم ببینم ،من چگونه عمل
می کنم و اون مادام نمیدونم چی چی چگونه کار خواهد کرد
امینه لبخندی زد و گفت :پس لطف کن ، فکر کن که به جای عروسی ،قرار است به
مجلس عزای طلال برویم ،پس آنگونه که مناسب چنین مجلسی است ،عمل کن
بدریه همانطور که به امینه اشاره میکرد تا روی صندلی بنشیند ،دستی به روی چشم
گذاشت و گفت :گرچه با این امرتان ،دامنه ی هنرنمایی مرا محدود کردی اما به روی
چشم ،همانطور که شما می خواهی عمل می کنم و با این حرف ، دستان فرز و
هنرمندش دست به کار شد
بدریه همانطور که تند تند قلمها و کرم های رنگ ووارنگ را از جعبه بیرون می آورد
و بر صورت امینه می کشید ، گفت :چون از صبح روی صورتت کار کردم و ابروهای
کشیده و کمانی ات را برای عروسی ات آماده کردم و حالت داده ام ، الان کارم راحت
تر است ، مثل این می ماند که طرحی را کشیده باشیم و فقط رنگ آمیزی آن مانده باشد
بعد از ساعتی تلاش ، کمی از امینه فاصله گرفت و دستی به کمر زد و با لبخندی ملیح
به صورت زیبای امینه که اینک رؤیایی شده بود، چشم دوخت و گفت :آفرین ، نه بارک
الله....بدریه چه ساخته است اگر طلال اینک تو را ببیند مطمئنا از خوشحالی قبض روح
خواهد شد
امینه که احساس سنگینی خاصی روی چهره اش داشت و فکر میکرد پوستش را از هر
طرف می کشند گفت :پس الاقل آینه ای بده تا خودم را ببینم
بدریه لبخندش پررنگ تر شد و گفت :عروس واینهمه عجول؟ !بگذار کارم را تمام کنم
هنوز شنیون موهایت مانده ،
امینه اوفی کرد و گفت :پس خواهشا بجنب، کمرم خشک شد
بدریه چشمی گفت و مانند فرفره مشغول شد و آبشار موهای امینه را صاف کرد تا با
دستانش اعجازی دیگر کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۵