eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_پایانی فصل اول شاهین با نیش باز به گلجان چشم دوخت و‌گفت: سلام بانو، خوبین؟! گلجان
(فصل۲) نزدیک به دو ماه از رفتن پرویز خان و پرکشیدن امیر ارسلان می گذشت، گلجان تنهاتر از قبل در دل تهران روزگار می گذراند، نه اینکه روزگار بگذراند،بلکه دچار روزمرگی شده بود حال و احوالات روحی اش بسیار بد بود و ویارش هم هر روز بدتر می شد. جز یک پدر پیر و علیل در این دنیا کسی را نداشت، دخترهای پرویز خان با همدستی یک وکیل حرام لقمه، گلجان را از تمام دارایی پرویزخان محروم کرده بودند و حتی از آنهمه ثروت یک ریال به امیر ارسلان که اینک در عمق خاک خوابیده بود و مادرش گلجان نرسید. بعد از مرگ پرویز خان، گلجان تازه متوجه شده بود که پرویز خان یک کارخانه بزرگ مواد غذایی هم داشته، اما فقط در همین حد فهمید و این هم اصلا برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که نصیب گلجان شد، همان خانه ای بود که نشسته بود آنهم به خاطر اینکه به نام او زده شده بود و مقداری هم طلا که پرویزخان گهگاهی به او هدیه میداد. هیچ کس جز مراد علی و دکتر منوچهری از بارداری گلجان خبر نداشت، محرم اسرار این روزهای گلجان دکتر منوچهری بود، مردی غریب و آشنا... این دکتر هم در تنهایی شبیه گلجان بود، یعنی بچه داشت و همسرش از او جدا شده بود و بچه را با خود برده بود. دکتر منوچهری کم کم از رازهای مگوی گلجان با خبر شده بود و این روزها برای گلجان هم طبابت می کرد و هم مشاور بود و هم مددکار و هم یک دوست مهربان و باوفا... گلجان دستی به روی پیراهن سبز رنگ که با گلهای زرد و سفید شبیه ، صحرای دهاتشان بود کشید و آه کوتاهی کشید. مراد علی که حرکات او را زیر نظر داشت، از سماور کنارش چای ریخت و به چوگان تکیه داد و از جا بلند شد و همانطور که چای را در دست داشت لنگ لنگان خودش را به گلجان رساند، چای را روی میز پیش روی گلجان گذاشت و خودش هم کنار گلجان روی مبل نشست و گفت: دخترم! میدونم سخته...اما فکر می کنم عزادرای دیگه بسه، پیرهن مشکیت را دربیار و این پیراهنی را که دکتر برات آورده بپوش، مگه نشنیدی دکتر چی میگفت؟! این روحیه و این رنگها برای اون بچه ی توی شکمت خوب نیست، دخترم دکتر درس خونده هست یه چیزی میدونه که میگه لباست را عوض کن... گلجان بغض گلویش را فرو داد و گفت: انگار همین دیروز بود، امیرارسلانم چشمهاش به من خیره بود و پلک نمیزد، فکر می کنم داشت از من کمک می خواست که نجاتش بدم، شاید بچه ام توی.... بغض گلجان شکست و همزمان زنگ در خانه را زدند مراد علی که دنبال راهی برای شکستن این حزن بود گفت: اشکات را پاک کن برو ببین کیه و دوباره زنگ در به صدا درآمد، گویی زننده ی زنگ خیلی عجله داشت گلجان همانطور که از جا بلند میشد گفت: خوب معلومه...غیر از دکتر کی میتونه پشت در باشه... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در راس آنها خود ائمه معصومین) ✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا) ✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد اینهمه ثواب.... جانمونین عزیزان بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود. 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و ص
بزرگواران یک روز دیگه بیشتر تا عید بزرگ شیعیان، عید اکمال دین، بزرگترین روز خداوند در روی زمین باقی نمانده... از برکات غدیر عقب نمونید، شما با یک هزینه ی کم می تونید در ثوابی عظیم شرکت کنید و مطمئن باشید مولا علی علیه السلام مدیون کسی نمی مونه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۴🎬: حالا می خواستند دانیال و یارانش را به زندان اندازند، این کار می بایست دور ا
🎬: دانیال نبی و مومنین در عمق چاهی تاریک بدون دادن آب و غذا نگه داشته بودند. حیوانات وحشی هم هنوز در ورودی چاه بودند و برای این حیوانات روزی یک وعده گوشت و خوراک می رساندند اما برای دانیال و مومنین هیچ آذوقه و آبی نمی آوردند. اما خداوند مهربان که روزی کِرم میان سنگ را می رساند، دانیال نبی و مومنینی را که پرچم دینش را برافراشته نگه داشته بودند، فراموش نکرده بود و پس پیامبری گمنام از بنی اسرائیل را مأمور نمود تا هر روز آب و غذای مطهر به دانیال و مومنین برساند و دانیال نبی به راز و نیاز می پرداخت و دستانش را به آسمان بلند می کرد و می فرمود: سپاس و ستایش مخصوص خداوند مهربان و یکتایی سن که این بندگان سراپا تقصیر را در عمق چاه فراموش نکرده است، الهی الحمدالله و ستایش تو را که کافی هستی برای کسی که به توکل و تکیه می کند و... روزها می گذشت و پادشاه گمان می کرد که دانیال و مومنین در قعر چاه جان داده اند و دیگر زنده نیستند و برای همین جشن بزرگی ترتیب داد. جشنی پر از فساد و فحشا و ظرف های مملو از گوشت خوک و جام های پر از شراب در جمع می گشت و رقص و هلهله و شادی برپا بود. مجلس در اوج خود بود و همه از خود بیخود بودند که ناگهان صدای غرشی در سالن بزرگ پیچید، انگار در آسمان باز شده بود، ترسی در دل همه ی کافران افتاده بود که ناگهان دستی از آسمان ظاهر شد و روی دیوار پشت تخت پادشاه سه حرف را نوشت و در یک لحظه از نظرها غیب شد. ترسی شدید و عجیب بر جمعیت مستولی شد، حالا از آن رقص و پایکوبی قبل خبری نبود و هر چه بود وحشت بود و وحشت... پادشاه از همه بیشتر ترسیده بود و سراپای بدنش از وحشت می لرزید در این لحظه... ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا(فصل۲) #قسمت۱ نزدیک به دو ماه از رفتن پرویز خان و پرکشیدن امیر ارسلان می گذشت، گلجان تنهات
(فصل۲) گلجان، این زن رنج کشیده در را باز کرد و همانطور که حدس میزد کسی جز دکتر منوچهری پشت در نبود. گلجان چادر گل گلی سفیدش را جلوتر کشید و آرام سلام کرد، اینک قرص صورت زیبایش،زیباتر اما کم جان تر از همیشه به چشم می آمد. دکتر لبخندی زد و گفت: سلام، ببخشید بی موقع مزاحم شدم، اما موضوع مهمی بود که می بایست باهاتون درمیان بگذارم. گلجان که از لحن دکتر متوجه شده بود اتفاق مهمی افتاده، اما برایش اهمیتی نداشت چون تمام آرزوی او زیر خروارها خاک خوابیده بود،پس با بی حالی گفت:چی شده آقای دکتر؟! دکتر سرش را جلو آورد و گفت: اینجا نمیشه گفت، نمی خوای دعوتم کنی توی خونه؟! گلجان تازه متوجه شده بود که هنوز جلوی در هست، خودش را کنار کشید و گفت: ببخشید، حواسم نبود، بفرمایید داخل خونه.... دکتر منوچهری، داخل شد و بدون اینکه به سمت ساختمان برود، به طرف تخت چوبی که زیر درخت انگور روی حیاط قرار داشت رفت و گفت: اگر اجازه بدین همینجا عرض کنم، شاید نخواهید پدرتون چیزی متوجه بشن گلجان که انگار تازه فهمیده بود موضوع مهم تر از اونی هست که فکرش را می کرد به طرف تخت اشاره کرد و همانطور که خودش گوشه ی تخت می نشست گفت: چی شده دکتر؟! برای من مهم نیست، به قول پدرم دنیا را آب ببره، جهان خراب بشه یا همه جا بهشت بشه، وقتی دلخوشی های من توی قبرستان خوابیدند برام فرق نمی کنه... دکتری سری تکان داد و گفت: اینجور نگین، اون پیرمردی که توی خونه نشسته، به تو دلخوشه و این موجودی که توی شکمت داری به تو احتیاج داره و ان شاالله امید اینده ات میشه... راستش امروز چند نفر از دربار اومده بودند و سوالاتی از من کردند که بی ربط به شما نبود... اسم دربار که میشد، تمام تن و بدن گلجان می لرزید، پس با لحنی آمیخته به ترس گفت: دربار؟! به من چکار داشتند؟! دکتر منوچهری آه کوتاهی کشید و گفت: تو هنوز درباری ها و شاه و شاهزاده ها را نشناختی، اینها امیال و هوس های سیری ناپذیری دارند، مثل اینکه شاهنشاه هنوز شما را فراموش نکرده و در به در دنبال خبری از شماست و البته حدس میزنم به همین زودی ها مأموراش به بهانه ای به سراغتون بیان و.... گلجان به سختی آب دهنش را قورت داد، آب که نه، یک تلخابی گس که تمام وجودش را تلخ کرده بود خیلی نامحسوس از زیر چادر دستش را روی شکمش گذاشت و آهسته گفت: نمیزارم کسی تو را از من بگیره... ادامه دارد.... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا(فصل۲) #قسمت۲ گلجان، این زن رنج کشیده در را باز کرد و همانطور که حدس میزد کسی جز دکتر منوچ
دکتر حرف میزد و گلجان بی آنکه بفهمد دکتر چی میگه در افکار خودش غرق بود که با صدای تلقی که دکتر به تخت زد، افکار گلجان بهم ریخت و به حال برگشت دکتر با حالت سوالی به گلجان چشم دوخت و گفت: متوجه شدی چی گفتم؟! موافقی با این نقشه؟ گلجان سرش را تکان داد و گفت: ببخشید فکرم بهم ریخته بود متوجه نشدم چی گفتین؟! دکتر آرام نفسش را بیرون داد و گفت: اشکال نداره، درکتون میکنم، بزار از اول بگم، من پیشنهادم اینه، با توجه به اینکه شما باردارین و نمی خوایین خانواده پرویز خان از این موضوع بویی ببرند تا مبادا خطری برای خودتون و بچه تان پیش بیاد و از طرفی خواه ناخواه مامورهای شاه یک روزی میان اینجا دنبال شما....پس بهتره هر چه زودتر نقل مکان کنید شما باید جایی برین که نه دست بچه های پرویزخان و نه شاه و ماموراش بهتون برسه....نظرتون چیه؟! گلجان که تازه متوجه عمق قضیه شده بود گفت: م...م..من کجا برم؟! اصلا کجا را دارم که برم؟! بر فرض برم دهاتمون تکلیف این بچه چی میشه...نمی گن پدرش کو؟! مردم روستا هزار تا حرف برام درمیارن، بعدم برای مامورای شاه سخته بیان اونجا منو پیدا کنن من...من .... دکتر سری تکان داد و گفت: با همفکری هم باید یه جای خوب پیدا کنیم، من همیشه پشتتون هستم، همیشه کنارتون هستم، برای بچه هم نگران نباشید، ترتیبی دادم و یه پرونده پزشکی براتون باز کردم که بعدها ثابت میکنه بچه پرویزخان هست، اما فعلا باید پنهان بمونه تا به سرنوشت... دکتر بقیه ی حرفش را خورد اما گلجان با بغض تکرار کرد تا مثل امیر ارسلان ناکام نشه... دکتر که می خواست بحث را عوض کنه گفت: راستی دنبال برادرتون هم خیلی گشتم، یه نشانه هایی ازش پیدا کردیم... گلجان ناباورانه به دهان دکتر چشم دوخت و ... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در راس آنها خود ائمه معصومین) ✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا) ✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد اینهمه ثواب.... جانمونین عزیزان بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود. 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی @bartaren
خود امیرالمومنین علی ع ضمانت کرده هر کسی برای غدیر خرج کنه فقیر نمیشه کافیه به حرف مولا اعتماد کنید بسم‌الله
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ای جانم به این شعار (این شعار باید در کنار گسترش پرچم‌های یا لثارات الحسین، زیاد شود. تا میتوانید این شعار را منتشر کنید که در تجمعات فراگیر شود) هم‌خوانی مردم تهران در میدان انقلاب: 🔹️حالا که با نائبت، عهدِ دوباره بستیم 🔹️ ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۳ دکتر حرف میزد و گلجان بی آنکه بفهمد دکتر چی میگه در افکار خودش غرق بود که با صدای
(فصل دوم) در این هنگام صدای مراد علی که گلویش را صاف می کرد بلند شد و گفت: سلام آقای دکتربفرمایید داخل... دکتر از جا بلند شد و گفت: نه ممنون کم کم رفع زحمت می کنم، اومدم یه احوالی از دخترخانمتون بگیرم... گلجان آهسته گفت: چه خبری از برادرم دارین؟ دکتر سرش را پایین آورد و گفت: فردا بهتون زنگ میزنم، اجازه بدین تا قضیه را درست متوجه نشدم، به پدرتون نگیم که ممکنه یه امید واهی بهشون بدیم. مراد علی لنگ لنگان جلو آمد و گلجان هم نظر دکتر را پسندید و چیزی نگفت در همین حین مراد علی خودش را به دکتر رساند، انگار تنها کسی که می تونست به او کمک کنه و غم از دلش برداره همین بود و گفت: تو را خدا دکتر، جون بچه ات، یه چیزی به این دختر بگین، نگاه کنین نه رنگ به رو داره و نه لباس سیاهش را در آورده و... دکتر که انگار منتظر همچی حرفی بود رو به گلجان گفت: خوب بانوی بزرگوار، بنده اینجا می مونم تا شما لباس مشکیتون را دربیارین، زود باشین، باید بگم خیلی کار دارم و تا شما انجام ندین من از اینجا تکان نمی خورم. گلجان که انگار توی یک عمل انجام شده قرار گرفته بود، نگاهی به پدرش که ملتمسانه بهش چشم دوخته بود کرد و نگاهی هم به دکتر که نگاهش سرشار از مهربانی بود کرد، فی الحال همین دو نفر را داشت و دلش نمی خواست دلشان را بشکنه و برای همین بدون زدن حرفی داخل ساختمان شد و دقایقی بعد با پیرهن زیبایی که هدیه دکتر بود بیرون آمد، با اینکه چهره اش رنگ پریده بود اما شبیه فرشته های آسمان شده بود، خیلی زیبا و معصوم... دکتر با دیدن گلجان، انگار بندی درون دلش پاره شد، حس عجیبی داشت، حسی که تا به حال بهش فکر نکرده بود پس با دستپاچگی به سمت در رفت و همانطور که قدم برمی داشت گفت: ممنونم بانوی زیبا....مراقب خودتون و اون موجود نازنین کوچولو باشید و با زدن این حرف در حیاط را باز کرد و با خداحافظی کوتاهی رفت ادامه دارد. . @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼