eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
514 عکس
598 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۲ دکتر منوچهری خودش را متعجب نشان داد و گفت: بازدید؟!اونم از خونه ی من؟!مگه چه خط
نزدیک ظهر بود که دکتر از مطبش بیرون زد و خوب می دانست ممکن است تحت نظر باشد خصوصا با اتفاق دیروز، باید احتیاط. می کرد و از طرفی هم‌گلجان و هم مراد علی منتظر بودند و مطمینا الان کلی نگران شده بودند. دکتر وارد داروخانه شد و با ورود دکتر، دو نفر که پشت میز بودند از جا بلند شدند و دکتر با هر دو خوش و بشی کرد و همانطور که برگه ای را به سمت آنها می داد رو به خانم یعقوب گفت: میشه این نسخه را برام بیارین؟! دختر جوان نگاهی به برگه کرد و همانطور که لبخند میزد گفت: بله جناب دکتر، اینجا متعلق به شماست و با زدن این حرف به سمت قفسه های دارو رفت و دکتر نگاهی به اطراف کرد، داروخانه خلوت بود و کسی جز او و آقای قهاری نبود دکتر برگه ای تا شده از جیبش در آورد و همانطور که زیر دستش آن را به طرف آقای قهاری می داد گفت: آقای قهاری لطف با شماره ای که داخل کاغذ هست تماس بگیرید و بگویید از طرف دکتر پریچهر هستید، آخه پریچهر رمزی بین دکتر و گلجان بود تا متوجه بشود پیغام از چه کسی ست. و بگویید یک نفر را به آدرسی که داخل کاغذ هست بفرستند و پیرمرد را از آنجا ببرند. آقای قهاری یکی از صمیمی ترین دوستهای دکتر منوچهری بود و کسی که دکتر بیشتر از چشمهایش به او اطمینان داشت. آقای قهاری چشمی گفت و خیلی نامحسوس برگه را از زیر دست دکتر گرفت و داخل جیب روپوشش گذاشت و در همین حین خانم یعقوبی با در دست داشتن داروهای مورد نظر به سمت آنها آمد. پس از گذشت دقایقی، دکتر از داروخانه بیرون آمد و به سمت اتومبیلش رفت می خواست از خیابان رد بشود که متوجه ماشینی آن طرف خیابان شد که چند متر با او فاصله داشت. دکتر بی توجه به ماشین، خیلی عادی به سمت ماشینش رفت و سوار شد و حرکت کرد اما در طول مسیر حواسش به پشت سرش بود و درست حدس زده بود. گویا آن ماشین در تعقیب او بود و دکتر تصمیم گرفت که کمی آن را بچزاند و بی هدف در شهر می چرخید و هراز گاهی جلوی مغازه ای می ایستاد و کمی وقت می گذراند. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
♦️برای پیروزی و نصرت رزمندگان ایران اسلامی در برابر دشمنان، همه با هم سوره نصر را بخوانیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14050320-9-EnqelabStreetTV.mp3
زمان: حجم: 19M
🎧 بشنوید| صوت قسمت نهم برنامه زنده اینترنتی «خیابان انقلاب» 🔻باحضور: 🔹 دکتر امیرحسین ثابتی ▫️عضو کمیسیون فرهنگی مجلس 🔹 وحید عزیزی ▫️کارشناس اقتصادی 🔹به میزبانی محسن مقصودی 🔰چهارشنبه ۲۰خرداد، در جمع مردم مبعوث خیابان شریعتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مستند صوتی شنود
چه اتفاق عجیبیه هر موقعه ترامپ میگه جنگ ،جنگ میشه و هر جا رو دلش میخواد میزنه بعدش تا لانچر هاشون خالی میشه ترامپ میگه آتش بس یک دفعه آتش قطع میشه خیلی عجیبه تا میگه مذاکره مسئول های کشور ساکشون دم دستشونه برن مذاکره به این میگن تکنولوژی تسخیر اراده چقدر مشاهداتم دقیق بود . من دیدم آمریکا و اسراییل این مذاکره کننده ها رو شلوار از پاشون در میاره بازم راضی هستن به مذاکره می بندتشون به تانک بازم دفاع میکنن از مذاکره با همون وضعیت حمله میکنه به کشور از مرز ها رد میشه بازم دفاع میکنن از مذاکره و اتش بس عجب ریل گذاری کرده ظریف این ساختار غربزدگان به نظرم هنوز ظریف معاون راهبردی ریاست جمهور را در دست دارد . مذاکرات رو سپر کردن هر روز عمق بیشتری از کشور رو مورد هدف قرار میدن . امید وارانه صبر کنید و برید مذاکره با قاتل رهبر شهید دشمن همین امروز فرداست بیاد وارد خاک کشور بشه بازم بگید اتش بس و مذاکره خدا فرماندهان و سربازان کشور رو برای مردم حفظ کنه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والله والله والله هیچ کاری مهمتر از پخش کردن دائم این سخنان رهبرشهیدمون که زنگ خطری است در جامعه، نیست ... جان حضرت زهرا این چند ثانیه را خوب گوش کنید و تا می‌توانید ندای رهبرمون را منتشر کنید هشدار به همه مسئولین کشور🇮🇷 درنشر مطالب سهیم شوید، صدقه جاریه است🌺🍃
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۳ نزدیک ظهر بود که دکتر از مطبش بیرون زد و خوب می دانست ممکن است تحت نظر باشد خصوص
دم دم های عصر بود، مراد علی نگران تر از همیشه، از جا بلند شد، تخت مستعمل زیر پایش جرق جرقی کرد و مراد علی بی هدف داخل اتاق قدم می زد و گاهی جلوی در می ایستاد و از لای درز در بیرون را نگاه می کرد اما چیزی جز یک راهرو خالی و سرو صدای مسافران متوجه نمیشد. مراد علی در را کاملا بست و به سمت کیفی که همراه آورده بود رفت و از جیب کیف تسبیح چوبی که حالا رنگ مهره هایش سیاه شده بود را برداشت و همانطور که دانه های آن را می شمرد روی تخت نشست و در همین حین تقه ای به در خورد. مراد علی که فکر می کرد کسی جز دکتر نمی تواند باشد از جا جست و همانطور که چوگان را زیر بازویش جا میداد و از روی تخت بلند شد و گفت: کیست آمدم..آمدم و خود را به در رساند و چفت داخلی در را باز کرد و دو لنگه در از هم باز شد و مردی چهارشانه و قد بلند در چارچوب در نمایان شد. مردی که کلاهی سیاه بر سر داشت و کلاهش را تا جای ممکن پایین کشیده بود و هیچ شباهتی نه در جثه و نه صورت که پوستی آفتاب سوخته و ریشی بلند داشت به دکتر منوچهری نمی داد. مراد علی همانطور که خیره به مرد روبه رو بود گفت: بفرمایید عمو! با کی کار داری؟! مرد خودش را داخل اتاق انداخت و در را بست و پشتش را به در زد و همانطور که از سر تا پای مراد علی را از نظر می گذارند گفت: س...س...سلام، پای...پاتون...خدای من! مراد علی مرد روبه رو که نیم چهره اش زیر کلاه و موهای صورتش پنهان بود را نمی شناخت اما انگار لحن این مرد او را یاد کسی می انداخت و عجیب چشمانش برای او آشنا بود. مراد علی با تعجب گفت: شما کی هستید؟! چرا اینطور وارد اتاق شدین...چی شده سراغ پای منو میگیرین مرد خیره به مراد علی پلک نمیزد و مراد علی قطره اشکی را گوشه ی چشم مرد دید و می خواست دوباره سؤالهایش را تکرار کند که مرد دست برد و کلاهش را از سرش برداشت و همانطور که بدون خجالت اشک می ریخت گفت: هنوز منو نشناختی؟! مراد علی خیره به مرد جوان روبه رو بود، مردی که چهره اش نشان میداد سختی های زیادی کشیده و با لکنت گفت: ک...ک...کرامت....پسرم خودتی؟! کرامت آغوشش را باز کرد و مراد علی را در آغوش گرفت و همانطور که هق هق می کرد گفت: بابا...من نوکرتم بابا...پات...پات چی شده؟! تو که سالم بودی...گلجان...گلجان گفت که یه دمل از توی پات دراومده، اما نگفت که پایت را از دست دادی.. مراد علی کنی خودش را عقب کشید و گفت: گلجان...گلجان کجاست...اصلا اینهمه مدت بی خبر کجا رفته بودی؟! نگفتی منو مادر مرحومت دق می کنیم؟! چرا هیچ خبری از خودت ندادی... باران سوالات پدری زجر کشید بر سر پسر تازه رسیده باریدن گرفت و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا