#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۲ دکتر منوچهری اتاقی در طبقه اول مسافرخانه برای مراد علی گرفت و کمی هم نان و وخورد
#رنج_دنیا
#قسمت۱۲
دکتر منوچهری خودش را متعجب نشان داد و گفت: بازدید؟!اونم از خونه ی من؟!مگه چه خطایی ازم سر زده؟!
مرد اولی بدون اینکه به دکتر جوابی بدهد با بی ادبی دکتر را به کنار هل داد و وارد خانه شد و از همان در ورودی همه چیز را از نظر گذراند و به همه جا سرک می کشید.
مردم دوم هم وارد شد و به دکتر نگاهی کرد و گفت: توی خونه تنهایی؟!
دکتر داخل را نشان داد و گفت:می بینید که تنهایم، شما نگفتیذ دنبال چی هستین؟!
مرد چشمانش را ریز کرد و گفت: از اون دختره که همه اش به خونه اش میری، بیوه ی پرویز خان خبری نداری؟! اونجور که ما تحقیق کردیم تنها کسی که رابطه ی نزدیک با آنها داره شما بودین.
دکتر سری تکان داد و گفت: آخرین بار دیروز دیدمش، پرویز خان مرد خوبی بود و ما با هم رابطه ای دوستانه داشتیم و بعد از مرگ خود و پسر کوچکش چون اوضاع روحی خانمش خوب نبود وظیفه ی خودم دانستم که حواسم بهشون باشه و معمولا هر چند روز یکبار بهشون سر میزنم، آخه خانم مرحوم پرویزخان مشکلات روحی فراوانی براشون پیش اومده و من حتی احتمال جنون برای ایشون میدم.
مرد با تعجب گفت: جنون؟!
دکتر گفت: آره، داغ های بزرگی کشیده و ایشون هم به شدت به همسر و پسرشون وابسته بودند و..
در این هنگام مرد اول جلو آمد و رو به همکارش گفت: تنهاست، کسی توی خونه نیست، حتی یک حشره،نگاه کن خونه دکتر چقدر مرتب و تمیزه...
دکتر سری تکان داد و گفت: من که گفتم کسی نیست، حالا چکار با بیوه...
مرد دوم به میان حرف دکتر پرید و گفت: شما کاری به این کارا نداشته باش به ما امر شده که هرچه زودتر این خانم را پیدا کنیم به قصر ببریم فقط به ما بگو احتمال میدی این خانم و پدرش کجا هستند.
دکتر یک تای ابروش را بالا داد و گفت: تا جایی می دونم توی خونه شون بودند، اما زمزمه هایی بود که می خواستن برن دهاتشون، چون من توصیه کردم یک جابه جایی برای بهبود روحیه ی خانم خوب هست.
مرد اول به دومی گفت: دهاتشون کجاست آیا؟!
دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: اینو من نمی دونم، فکر می کنم خانواده پرویزخان، همسر اول و دختراش بدونن ایشون مال کدوم دهات هست.
دو تا مرد با شنیدن این حرف،با عجله از خونه بیرون زدند و دکتر نفس راحتی کشید و خوش حال بود که مامورها هنوز متوجه نشدند گلجان کجاست و این نشان میداد جایش امن است و از طرفی ذهن مامورها را به سمت دهات منحرف کرده بود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۲ دکتر منوچهری خودش را متعجب نشان داد و گفت: بازدید؟!اونم از خونه ی من؟!مگه چه خط
#رنج_دنیا
#قسمت۱۳
نزدیک ظهر بود که دکتر از مطبش بیرون زد و خوب می دانست ممکن است تحت نظر باشد خصوصا با اتفاق دیروز، باید احتیاط. می کرد و از طرفی همگلجان و هم مراد علی منتظر بودند و مطمینا الان کلی نگران شده بودند.
دکتر وارد داروخانه شد و با ورود دکتر، دو نفر که پشت میز بودند از جا بلند شدند و دکتر با هر دو خوش و بشی کرد و همانطور که برگه ای را به سمت آنها می داد رو به خانم یعقوب گفت: میشه این نسخه را برام بیارین؟!
دختر جوان نگاهی به برگه کرد و همانطور که لبخند میزد گفت: بله جناب دکتر، اینجا متعلق به شماست و با زدن این حرف به سمت قفسه های دارو رفت و دکتر نگاهی به اطراف کرد، داروخانه خلوت بود و کسی جز او و آقای قهاری نبود
دکتر برگه ای تا شده از جیبش در آورد و همانطور که زیر دستش آن را به طرف آقای قهاری می داد گفت: آقای قهاری لطف با شماره ای که داخل کاغذ هست تماس بگیرید و بگویید از طرف دکتر پریچهر هستید، آخه پریچهر رمزی بین دکتر و گلجان بود تا متوجه بشود پیغام از چه کسی ست.
و بگویید یک نفر را به آدرسی که داخل کاغذ هست بفرستند و پیرمرد را از آنجا ببرند.
آقای قهاری یکی از صمیمی ترین دوستهای دکتر منوچهری بود و کسی که دکتر بیشتر از چشمهایش به او اطمینان داشت.
آقای قهاری چشمی گفت و خیلی نامحسوس برگه را از زیر دست دکتر گرفت و داخل جیب روپوشش گذاشت و در همین حین خانم یعقوبی با در دست داشتن داروهای مورد نظر به سمت آنها آمد.
پس از گذشت دقایقی، دکتر از داروخانه بیرون آمد و به سمت اتومبیلش رفت
می خواست از خیابان رد بشود که متوجه ماشینی آن طرف خیابان شد که چند متر با او فاصله داشت.
دکتر بی توجه به ماشین، خیلی عادی به سمت ماشینش رفت و سوار شد و حرکت کرد اما در طول مسیر حواسش به پشت سرش بود و درست حدس زده بود.
گویا آن ماشین در تعقیب او بود و دکتر تصمیم گرفت که کمی آن را بچزاند و بی هدف در شهر می چرخید و هراز گاهی جلوی مغازه ای می ایستاد و کمی وقت می گذراند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
14050320-9-EnqelabStreetTV.mp3
زمان:
حجم:
19M
#مرگ_بر_اسرائیل
🎧 بشنوید| صوت قسمت نهم برنامه زنده اینترنتی «خیابان انقلاب»
🔻باحضور:
🔹 دکتر امیرحسین ثابتی
▫️عضو کمیسیون فرهنگی مجلس
🔹 وحید عزیزی
▫️کارشناس اقتصادی
🔹به میزبانی محسن مقصودی
🔰چهارشنبه ۲۰خرداد، در جمع مردم مبعوث خیابان شریعتی
#خیابان_انقلاب
#امیر_حسین_ثابتی
هدایت شده از مستند صوتی شنود
چه اتفاق عجیبیه
هر موقعه ترامپ میگه جنگ ،جنگ میشه و هر جا رو دلش میخواد میزنه بعدش تا لانچر هاشون خالی میشه ترامپ میگه آتش بس یک دفعه آتش قطع میشه خیلی عجیبه تا میگه مذاکره مسئول های کشور ساکشون دم دستشونه برن مذاکره
به این میگن تکنولوژی تسخیر اراده
چقدر مشاهداتم دقیق بود .
من دیدم آمریکا و اسراییل این مذاکره کننده ها رو شلوار از پاشون در میاره بازم راضی هستن به مذاکره می بندتشون به تانک بازم دفاع میکنن از مذاکره
با همون وضعیت حمله میکنه به کشور از مرز ها رد میشه
بازم دفاع میکنن از مذاکره و اتش بس
عجب ریل گذاری کرده ظریف
این ساختار غربزدگان
به نظرم هنوز ظریف معاون راهبردی ریاست جمهور را در دست دارد .
مذاکرات رو سپر کردن هر روز عمق بیشتری از کشور رو مورد هدف قرار میدن .
امید وارانه صبر کنید و برید مذاکره با قاتل رهبر شهید
دشمن همین امروز فرداست بیاد وارد خاک کشور بشه بازم بگید اتش بس و مذاکره
خدا فرماندهان و سربازان کشور رو برای مردم حفظ کنه
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والله والله والله هیچ کاری مهمتر از پخش کردن دائم این سخنان رهبرشهیدمون که زنگ خطری است در جامعه، نیست ...
جان حضرت زهرا این چند ثانیه را خوب گوش کنید و تا میتوانید ندای رهبرمون را منتشر کنید
هشدار به همه مسئولین کشور🇮🇷
درنشر مطالب سهیم شوید، صدقه جاریه است🌺🍃
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۳ نزدیک ظهر بود که دکتر از مطبش بیرون زد و خوب می دانست ممکن است تحت نظر باشد خصوص
#رنج_دنیا
#قسمت۱۴
دم دم های عصر بود، مراد علی نگران تر از همیشه، از جا بلند شد، تخت مستعمل زیر پایش جرق جرقی کرد و مراد علی بی هدف داخل اتاق قدم می زد و گاهی جلوی در می ایستاد و از لای درز در بیرون را نگاه می کرد اما چیزی جز یک راهرو خالی و سرو صدای مسافران متوجه نمیشد.
مراد علی در را کاملا بست و به سمت کیفی که همراه آورده بود رفت و از جیب کیف تسبیح چوبی که حالا رنگ مهره هایش سیاه شده بود را برداشت و همانطور که دانه های آن را می شمرد روی تخت نشست و در همین حین تقه ای به در خورد.
مراد علی که فکر می کرد کسی جز دکتر نمی تواند باشد از جا جست و همانطور که چوگان را زیر بازویش جا میداد و از روی تخت بلند شد و گفت: کیست آمدم..آمدم
و خود را به در رساند و چفت داخلی در را باز کرد و دو لنگه در از هم باز شد و مردی چهارشانه و قد بلند در چارچوب در نمایان شد.
مردی که کلاهی سیاه بر سر داشت و کلاهش را تا جای ممکن پایین کشیده بود و هیچ شباهتی نه در جثه و نه صورت که پوستی آفتاب سوخته و ریشی بلند داشت به دکتر منوچهری نمی داد.
مراد علی همانطور که خیره به مرد روبه رو بود گفت: بفرمایید عمو! با کی کار داری؟!
مرد خودش را داخل اتاق انداخت و در را بست و پشتش را به در زد و همانطور که از سر تا پای مراد علی را از نظر می گذارند گفت: س...س...سلام، پای...پاتون...خدای من!
مراد علی مرد روبه رو که نیم چهره اش زیر کلاه و موهای صورتش پنهان بود را نمی شناخت اما انگار لحن این مرد او را یاد کسی می انداخت و عجیب چشمانش برای او آشنا بود.
مراد علی با تعجب گفت: شما کی هستید؟! چرا اینطور وارد اتاق شدین...چی شده سراغ پای منو میگیرین
مرد خیره به مراد علی پلک نمیزد و مراد علی قطره اشکی را گوشه ی چشم مرد دید و می خواست دوباره سؤالهایش را تکرار کند که مرد دست برد و کلاهش را از سرش برداشت و همانطور که بدون خجالت اشک می ریخت گفت: هنوز منو نشناختی؟!
مراد علی خیره به مرد جوان روبه رو بود، مردی که چهره اش نشان میداد سختی های زیادی کشیده و با لکنت گفت: ک...ک...کرامت....پسرم خودتی؟!
کرامت آغوشش را باز کرد و مراد علی را در آغوش گرفت و همانطور که هق هق می کرد گفت: بابا...من نوکرتم بابا...پات...پات چی شده؟! تو که سالم بودی...گلجان...گلجان گفت که یه دمل از توی پات دراومده، اما نگفت که پایت را از دست دادی..
مراد علی کنی خودش را عقب کشید و گفت: گلجان...گلجان کجاست...اصلا اینهمه مدت بی خبر کجا رفته بودی؟! نگفتی منو مادر مرحومت دق می کنیم؟! چرا هیچ خبری از خودت ندادی...
باران سوالات پدری زجر کشید بر سر پسر تازه رسیده باریدن گرفت و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂