رهبر انقلاب :
از جمله مصادیق تقوا، رعایت نعمت عظیم #وحدت_ملّی و #انسجام بیبدیلی است که حول پرچم ایران اسلامی به ملّت بعثت یافته ارزانی شده و در زمرهی مهمترین عوامل ظفر در مقابل #شیطان_بزرگ میباشد.
دشمن های ایران ، منتظر روزی هستند که در کشور دچار اختلاف شویم و آنها از آب گل آلود ماهی خود را بگیرند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۰🎬: پسر بخت النصر خیلی زود مرد و سلطنتش به پایان رسید بعد از مرگ او، به سبب اخ
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۱
اینک مصر و بابل با هم متحد شده بودند و این اتحاد باعث شعله ور شدن کینه یهود شده بود چرا که با اتحاد مصر و بابل که به عنوان دو دشمن قدیمی شناخته میشدند، آتش کینه های قدیمی یهودیان از آنها روشن شد، از طرفی به علت استضعاف انبیا ء و طرفدرانشان، آن ها توانایی انجام یک انقلاب منسجم سیاسی را نداشتند و فقط در صدد حفظ هسته اصلی تشکیلات خود بودند.
در این برهه از زمان مادها هم به عنوان یکی از قبایل آریایی ها مستقل شده و اقتدار بزرگی را در هگمتانه دارا بودند.
یهودیان که کینه ها در دل داشتند اما چون جمعیت کوچکی از جامعه را به خود اختصاص داده بودند، نمی توانستند حرکتی اساسی کنند و صرفا نظاره گر بودند و یهودیان در این زمان در تاریخ به عنوان شاهدان ماجرا معرفی میشوند و دخالتی در آرایش قدرت امپراطوریهای آن زمان نداشتند.
اتحاد مصر و بابل به دلیل تغییر دادن موازنه قدرت در منطقه، برای آریایی ها زیانبار بود.
مادها به عنوان بزرگترین قبیله آریایی، دارای قدرت برتر بودند و دیگر قبایل از جمله پارس ها که به عنوان حکومت کوچک محلی در شهر «انشان»فارس امروزی بود زیر نظر آنها اداره میشدند.
کمبوجیه حاکم پارس، با ماندانا دختر آژیدهاک پادشاه مادها ازدواج کرده بود.
در این زمان آژیدهاک پدر ماندانا که اخرین پادشاه از سلسله ی مادها بود، شب هنگام در خوابی عمیق بود.
او خود را در باغی می دید که درختی تاک جوانه زد و رشد کرد و در یک چشم بهم زدن مانند غولی بزرگ شد و شاخ و برگ و ریشه هایش تمام باغ را گرفت، دیدن این صحنه ترسی عجیب در دل پادشاه انداخت و همانطور که ناله می کرد از خواب پرید.
عرق بر پیشانی اش نشسته بود و قلبش تند تند میزد، کنیزک کنار تخت جامی آب ریخت و به سمت او داد... پادشاه هنوز مبهوت دیدن خواب بود، دستش را زیر جام زد و جام با صدایی بلند بر زمین افتاد و پادشاه فریاد زد، خوابگزار... فورا خوابگزار را به اینجا بیاورید...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۸ کرامت کلیدی از جیبش بیرون آورد در را باز کرد و وارد خانه شدند و همانطور که به ان
#رنج_دنیا
#قسمت۱۹🎬:
چندین ماه از جمع شدن خانواده ی مراد علی دور هم میگذشت، در این مدت کرامت شده بود نان آور خانواده، البته مراد علی هم همیشه همراهش می رفت، ماشین سواری اش را تبدیل به سواری باری کرده بود و به دهات اطراف میرفتذو به فراخور فصل میوه و سبزیجات از اطراف می گرفت و در کوچه پس کوچه های تهران می فروخت.
درآمدش کفاف زندگی سه نفره شان را می داد.
گلجان هم که خیاطی می دانست، کمی از طلاهایش را فروخت و چرخ خیاطی خرید و خود را با دوخت و دوز سرگرم می کرد و گاهی مشتری هم می آمد.
در این مدت هیچ کدامشان جرأت نکرده بودند به طرف خانه ی گلجان بروند و کلا بی خبر بودند و حتی به دکتر هم سری نزدند، چون می ترسیدند با وجود آنها مشکلی برای دکتر پیش بیاید و بیشتر به خاطر خودش از او کناره گرفتند.
اما دکتر که به گلجان و مراد علی عادت کرده بود و گلجان را دوست داشت، در به در به دنبال ردی از آنها بود، اما هر چه بیشتر می گشت، کمتر اثری از آنان پیدا می کرد و حال روحی اش دگرگون بود و حالا انگار دربار هم از پیدا کردن گلجان ناامید شده بود و پی آن را نمی گرفتند، اوضاع سیاسی مملکت به هم ریخته بود و روحانی به نام روح الله خمینی جلوی ظلم بی حساب شاه و درباش قد علم کرده بود و این برای حکومت سنگین آمده بود، هر بار به طریقی این سید را به قول خودشان تنبیه می کردند اما به دلیل اینکه پایگاه مردمی داشت و از علمای حوزه بود، دربار جرأت سرنگون کردن او را نداشتند و سعی می کردند با تبعید و دور نگه داشتن ایشان از مردم، جامعه را آنطور که خود می خواستند اداره کنند.
کرامت جسته گریخته سخنرانی های خمینی را شنیده بود و او هم یکی از طرفداران پرو پا قرص خمینی شده بود.
روزها به دنبال خبری از او در حال کارکردن با خیلی ها وارد بحث و گفتگو می شد و شبها تمام آنچه شنیده بود را برای پدر و خواهرش بازگو می کرد.
گلجان و مراد علی هم از دوست داران خمینی شده بودند و گلجان در دل آرزو می کرد کاش خمینی می توانست بساط فساد و فحشا و ظلم و بیداد شاه را بر می چید.
نزدیک ظهر بود، گلجان گلدوزی روی لباس سفید و کوچولوی دستش را تمام کرد و همانطور که با دست روی گلی که خود خلق کرده بود و با نخ های رنگی به آن جان داده بود می کشید، لبخندی زد و نوزادش را در آن تصور کرد که ناگاه دردی شدید زیر شکمش پیچید...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۱ اینک مصر و بابل با هم متحد شده بودند و این اتحاد باعث شعله ور شدن کینه یهود ش
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۲🎬:
در قصر غوغایی به پا بود و دهان به دهان می گشت که پادشاه خوابی شوم دیده و بالاخره نزدیک بامداد خوابگزاران و تعبیرکنندگان خودشان را به قصر رساندند و پادشاه در سالن بزرگ قصر با بی قراری عرض سالن را می پیمود.
نگهبان ورود خوابگزاران را اعلام کرد و پادشاه بر تخت نشست و خیره به صف کارگزاران شد و بدون تعلل شروع به تعریف کردن خوابش نمود.
پادشاه خوابش را گفت و خیره به صف رو به رویش بود
خوابگزاران با حیرت یکدیگر را می نگریستند و دقایقی سکوت بر همه جا حاکم شد و سپس خوابگزاران دایره ای تشکیل دادند و همانجا بر زمین نشستند و ابزاری را وسط دایره انداختند و شروع به خواندن وردی کردند و سپس خیره به وسایل عجیب و غریب روی زمین بودند و بعد از یک ساعتی شور و مشورت که بیشتر به پچ پچ شبیه بود، خواب گزار اعظم از جا بلند شد و قدمی جلو گذاشت و گفت:
پادشاها! خوابتان تعبیری ترسناک دارد.
پادشاه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: شما در امانید هر چه هست بی کم و کاست بگویید.
خوابگزار اعظم گلویی صاف کرد و گفت: گویا دختر شما ماندانا به زودی صاحب فرزندی می شود و این فرزند برای حکومت شما شوم است و قرار است وقتی به سن نوجوانی رسید جلوی شما قد علم کند و این پسر باعث از بین رفتن تاج و تخت شما خواهد شد.
پادشاه با شنیدن این حرف از جا پرید و همانطور که از سالن خارج می شد گفت: این سخن را چون راز بین خود نگهدارید و به کسی چیزی نگویید که اگر افشا شود از جانب شما می دانم و نابودتان می کنم.
صبح زود بود که پادشاه جلسه ای حکومتی تشکیل داد، وقتی این جلسه تشکیل می شد یعنی پادشاه می خواهد تصمیم مهمی بگیرد، همه متعجب بودند و گوش به زنگ...
ماندانا و همسرش کمبوجیه تازه ازدواج کرده بودند و هنوز صاحب فرزندی نشده بودند، پس پادشاه می بایست تا وقت هست کاری کند که تاج و تختش مورد تهدید قرار نگیرد.
همه ی مشاوران و وزرا در قصر حاضر بودند و جلسه شروع شد و....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ما و آقا قراره عید بریم مشهد...
▪️خاطره جانسوز دکتر حدادعادل از جمله شهیده زهرا حدادعادل ۲ هفته پیش از شهادت
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۹🎬: چندین ماه از جمع شدن خانواده ی مراد علی دور هم میگذشت، در این مدت کرامت شده بو
#رنج_دنیا
#قسمت۲۰
درد هر لحظه بیشتر می شد، کسی هم در خانه نبود، کرامت و مراد علی، امروز با هم بیرون رفته بودند و پی کار و فروش بودند چون می دانستند به زودی عضوی جدید وارد خانه شان می شود و می خواستند شرایط خوبی از لحاظ مالی در خانه حکمفرما باشد که گلجان احساس خوبی داشته باشد و در آرامش فرزندش را بع دنیا آورد.
درد هر لحظه بیشتر می شد، به طوریکه نفس گلجان بالا نمی آمد.
گلجان چادرش را روی سرش انداخت، می خواست خودش را به خانه ی ننه خدیجه برساند.
زن خوش مشربی که تمام اهل محل دوستش داشتند و گلجان چند باری برای ننه خدیجه خیاطی کرده بود و با او بیشتر از بقیه صمیمی شده بود.
گلجان وارد کوچه شد و همانطور که دستش را به دیوار گرفته بود کشان کشان خود را به خانه ای با در کوچک آبی رنگ رساند و با مشت گره کرده اش چند بار بر در کوبید و باز هم درد شدت گرفت، اما اینبار فرق می کرد، سرگیجه ای شدید هم به آن اضافه شده بود و همه جا دور سر گلجان می چرخید .
گلجان بار دیگه به در کوبید و صدای کلخ کلخ کفش های ننه خدیجه که روی زمین کشیده میشد به گوشش رسید و لحن ضعیفی گفت: ننه به دادم برس و دنیا پیش چشمش تیره و تار شد و دیگر چیزی نفهمید.
گلجان چشم هایش را باز کرد، چشمش به سقف سفیدی که دود زده بود خیره ماند و سرش را به بغل چرخاند.
ننه خدیجه در حالیکه شیشه ی عطر دستش را کنار می گذاشت گفت: خدا را شکر، به هوش آمدی دختر، وقت زایمانت هست و در همین حین دوباره درد سراسر وجودش را گرفت
گلجان جیغ کوتاهی کشید و ننه خدیجه رو به دو زن کنارش که از زن های همسایه بودند کرد و گفت: بچه اش رو به راهه، دردهاش هم تنده، به زودی بچه به دنیا میاد و صدا زد: رعنا جان آب گرم را بیار...
مژگان خانم گفت: ننه خدیجه من میترسم تا حالا بچه ای به دنیا نیاوردم، کاشکی ببریمش بیمارستان...
ننه خدیجه خنده ای کرد و گفت: من به دنیا آوردم، الان اینم میشه تجربه ای برای شما، این بنده خدا هم به بیمارستان نمیرسه و وسط راه ممکنه ....
دوباره درد....
نیم ساعت بعد پسری تپل و سفید که چشم های رنگی اش را از مادرش به ارث برده بود در خانه ی محقر ننه خدیجه به دنیا آمد.
گلجان بی حال تر از آن بود که کودکش را در آغوش بگیرد اما با همان نگاه اول به یاد امیر ارسلان افتاد، انگار این نوزاد همان امیر ارسلان بود که دوباره به دنیا آمده بود.
گلجان با صدای ضعیفی گفت: امیر ارسلان...
ننه خدیجه کِل بلندی کشید و گفت: پس اسمش هم انتخاب کرده مامان جانش...امیرارسلان...ان شاالله خوش قدم باشه، این طفل معصوم که پدرش به رحمت خدا رفته ان شاالله سایه ی مادرش همیشه بر سرش ماندگار باشه و در همین حین صدای گریه ی نوزاد بلند شد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهردار تهران: پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب ۱۷ تیر در عراق تشییع میشود
آقای ما هم کربلایی شد😭😭
چقدر دوست داشت پیاده روی اربعین بره
انگار امثال قراره بره پیاده روی اربعین😭😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۲🎬: در قصر غوغایی به پا بود و دهان به دهان می گشت که پادشاه خوابی شوم دیده و ب
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۳🎬:
آژیدهاک نگاهی به جمع پیش رو کرد و سپس نگاهش به کمبوجیه همسر ماندانا کشیده شد و گلویی صاف نمود و گفت: همه ی شما می دانید که ماندانا دختر من است و ارج و قربی پیش من دارد و کمبوجیه را نیز همچون ماندانا گرامی می دارم.
کمبوجیه استعدادی وافر در مملکت داری دارد و باید بیش از یک وزیر و مشاور از وجودش استفاده کرد، پس رأی من بر این شده که حکومت« پارس» را به او عطا کنم تا در آبادی این دیار بکوشد و حکمران عادلی باشد.
همه ی وزرا و دست اندر کاران قصر نگاهی سرشار از افتخار و غبطه به کمبوجیه کردند و کمبوجیه پیش آمد و همانطور که خم شده بود تا دست پادشاه را ببوسد گفت: لطفتان مستدام و سایه تان برقرار، مطمئن باشید که هر چه در توان دارم در به ثمر نشستن امر شما به کار می گیرم و همانا من مملکت داری را زیر دست شما یاد گرفته ام و ثابت می کنم شاگردی خوب هستم و درس را به درستی از استادم گرفتم.
کمبوجیه از شوق در پوست خود نمی گنجید و نمی دانست که این اعطای مقام حیله ای از سمت اژیدهاک است تا او و ماندانا را از «هگمتانه» که مرکز فرماندهی او بود دور کند و خطر نواده ی خود را که هنوز اصلا معلوم نبود کی به دنیا می آید از سر بگذراند.
ماندانا و کمبوجیه راهی پارس شدند ، اما خبری نداشتند که خبرچینان اژیدهاک در هر لحظه آنها را زیر نظر دارند و ماه ها گذشت و آثار بارداری در چهره ی ماندانا پدیدار شد اما ماندانا خود را از دیگران پنهان می داشت و کم کم موقع وضع حمل ماندانا رسید و خبرچینان این خبر ناب را برای اژیدهاک مخابره کردند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۰ درد هر لحظه بیشتر می شد، کسی هم در خانه نبود، کرامت و مراد علی، امروز با هم بیرو
#رنج_دنیا
#قسمت۲۱
روزها به سرعت برق و باد می گذشت، خانواده کوچک مراد علی حالا چهار نفره شده بود و با امدن امیر ارسلان رونقی دیگر به خانه و زندگی شان جاری شده بود.
امیر ارسلان هر چه که بیشتر قد میکشید، شباهتش به امیر ارسلان اولی بیشتر و بیشتر می شد، انگار خداوند او را آفریده بود تا مرهمی بر دل مادرش باشد و حالا گلجان داغ پسرکش را کمی فراموش کرده بود و با شیرین کاری های پسر نورسیده اش دنیا را جور دیگری میدید.
انگار امیر ارسلان روزیه زیادی داشت و کار و کاسبی مراد علی و کرامت گرفته بود و حالا این دومرد همپای هم به دهات اطراف می رفتند و نوبرانه ها را جمع می کردند و هنوز ساعتی از آمدنشان به شهر نمی گذشت که کل بار فروش می رفت و گاهی پیش می آمد که این پدر و پسر چندین بار از تهران خارج می شدند و بار میزدند.
مراد علی از زمانی که با کرامت همراه شده بود و خودش را به کار میزد روحیه اش هم تغییر کرده بود و اینک فکر می کرد نیروی جوانی در جانش ریخته شده، او اینقدر فعالیت می کرد که گاهی فراموش می کرد که از یک پا علیل است.
یک شب که خانواده دور هم جمع بودند و گلجان آبگوشت بار گذاشته بود، کرامت برای اولین بار گفت که می خواهد به روستایشان برود و احوالی از آشنایان و خبری از خانه شان بگیرد.
مراد علی هم با او همراه شد و قرار گذاشتند اول صبح بروند و آخر شب برگردند، گلجان که خیلی هوای دهات به سرش زده بود اما نمی توانست خود را راضی کند و به آنجا برود چرا که فکر می کرد با این ازدواجش جنایت کرده و از طرفی چند روزی بود که امیر ارسلان حالش خیلی خوش نبود و تب و بیرون روی داشت و طبق طبابت ننه خدیجه این احوالات به خاطر این بود که بچه دندان به کام داشت و تا سر زدن دندان ها این تب و بیرون روی، طبیعی بود و گلجان به همین خاطر نمی خواست پایش را از تهران بیرون بگذارد.
صبح زود بود که کرامت و پدرش راهی سفر شدند و گلجان با ظرفی آب و قران آنها را بدرقه کرد.
کاسه ی آب را پشت ماشین ریخت و داخل خانه شد و به سمت اتاق خودش و امیر ارسلان رفت، هنوز آفتاب سر نزده بود، در تاریک روشن اتاق صدای خرخری شنید و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂