#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۲🎬: در قصر غوغایی به پا بود و دهان به دهان می گشت که پادشاه خوابی شوم دیده و ب
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۳🎬:
آژیدهاک نگاهی به جمع پیش رو کرد و سپس نگاهش به کمبوجیه همسر ماندانا کشیده شد و گلویی صاف نمود و گفت: همه ی شما می دانید که ماندانا دختر من است و ارج و قربی پیش من دارد و کمبوجیه را نیز همچون ماندانا گرامی می دارم.
کمبوجیه استعدادی وافر در مملکت داری دارد و باید بیش از یک وزیر و مشاور از وجودش استفاده کرد، پس رأی من بر این شده که حکومت« پارس» را به او عطا کنم تا در آبادی این دیار بکوشد و حکمران عادلی باشد.
همه ی وزرا و دست اندر کاران قصر نگاهی سرشار از افتخار و غبطه به کمبوجیه کردند و کمبوجیه پیش آمد و همانطور که خم شده بود تا دست پادشاه را ببوسد گفت: لطفتان مستدام و سایه تان برقرار، مطمئن باشید که هر چه در توان دارم در به ثمر نشستن امر شما به کار می گیرم و همانا من مملکت داری را زیر دست شما یاد گرفته ام و ثابت می کنم شاگردی خوب هستم و درس را به درستی از استادم گرفتم.
کمبوجیه از شوق در پوست خود نمی گنجید و نمی دانست که این اعطای مقام حیله ای از سمت اژیدهاک است تا او و ماندانا را از «هگمتانه» که مرکز فرماندهی او بود دور کند و خطر نواده ی خود را که هنوز اصلا معلوم نبود کی به دنیا می آید از سر بگذراند.
ماندانا و کمبوجیه راهی پارس شدند ، اما خبری نداشتند که خبرچینان اژیدهاک در هر لحظه آنها را زیر نظر دارند و ماه ها گذشت و آثار بارداری در چهره ی ماندانا پدیدار شد اما ماندانا خود را از دیگران پنهان می داشت و کم کم موقع وضع حمل ماندانا رسید و خبرچینان این خبر ناب را برای اژیدهاک مخابره کردند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۰ درد هر لحظه بیشتر می شد، کسی هم در خانه نبود، کرامت و مراد علی، امروز با هم بیرو
#رنج_دنیا
#قسمت۲۱
روزها به سرعت برق و باد می گذشت، خانواده کوچک مراد علی حالا چهار نفره شده بود و با امدن امیر ارسلان رونقی دیگر به خانه و زندگی شان جاری شده بود.
امیر ارسلان هر چه که بیشتر قد میکشید، شباهتش به امیر ارسلان اولی بیشتر و بیشتر می شد، انگار خداوند او را آفریده بود تا مرهمی بر دل مادرش باشد و حالا گلجان داغ پسرکش را کمی فراموش کرده بود و با شیرین کاری های پسر نورسیده اش دنیا را جور دیگری میدید.
انگار امیر ارسلان روزیه زیادی داشت و کار و کاسبی مراد علی و کرامت گرفته بود و حالا این دومرد همپای هم به دهات اطراف می رفتند و نوبرانه ها را جمع می کردند و هنوز ساعتی از آمدنشان به شهر نمی گذشت که کل بار فروش می رفت و گاهی پیش می آمد که این پدر و پسر چندین بار از تهران خارج می شدند و بار میزدند.
مراد علی از زمانی که با کرامت همراه شده بود و خودش را به کار میزد روحیه اش هم تغییر کرده بود و اینک فکر می کرد نیروی جوانی در جانش ریخته شده، او اینقدر فعالیت می کرد که گاهی فراموش می کرد که از یک پا علیل است.
یک شب که خانواده دور هم جمع بودند و گلجان آبگوشت بار گذاشته بود، کرامت برای اولین بار گفت که می خواهد به روستایشان برود و احوالی از آشنایان و خبری از خانه شان بگیرد.
مراد علی هم با او همراه شد و قرار گذاشتند اول صبح بروند و آخر شب برگردند، گلجان که خیلی هوای دهات به سرش زده بود اما نمی توانست خود را راضی کند و به آنجا برود چرا که فکر می کرد با این ازدواجش جنایت کرده و از طرفی چند روزی بود که امیر ارسلان حالش خیلی خوش نبود و تب و بیرون روی داشت و طبق طبابت ننه خدیجه این احوالات به خاطر این بود که بچه دندان به کام داشت و تا سر زدن دندان ها این تب و بیرون روی، طبیعی بود و گلجان به همین خاطر نمی خواست پایش را از تهران بیرون بگذارد.
صبح زود بود که کرامت و پدرش راهی سفر شدند و گلجان با ظرفی آب و قران آنها را بدرقه کرد.
کاسه ی آب را پشت ماشین ریخت و داخل خانه شد و به سمت اتاق خودش و امیر ارسلان رفت، هنوز آفتاب سر نزده بود، در تاریک روشن اتاق صدای خرخری شنید و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج قاسم رسید مهمانت
بتکانید گرد رویش را
خسته است مراقبش باشید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۱ روزها به سرعت برق و باد می گذشت، خانواده کوچک مراد علی حالا چهار نفره شده بود و
#رنج_دنیا
#قسمت۲۲
گلجان گوش هایش را تیز کرد درست می شنید انگار کسی متکا جلوی راه نفس کشیدن امیر ارسلان گذاشته بود.
گلجان سریع برق را روشن کرد و به طرف پسرش رفت، باورش نمی شد، رنگ امیر حسین کبود شده بود.
بچه را بغل کرد و ناخوداگاه به سمت کوچه رفت شاید امید داشت هنوز ماشین کرامت داخل کوچه باشد.
اما کوچه خلوت تر از همیشه، مرغ هم پر نمی زند.
باید کاری می کرد، هراسان داخل خانه شد، کیف پول و دسته کلیدش را برداشت، پتوی سبز رنگ را دور امیر حسین پیچید، نگاهی به امیر حسین کرد مشخص بود به سختی نفس می کشد، چند بار امیر حسین را تکان تکان داد اما تغییری نکرد، حتی چشم هایش را باز نکرد.
گلجان بی پناهانه خود را داخل کوچه انداخت و به هر طرف نگاه می کرد و نگاهش به پیکان سفید رنگ روبه رو که برای همسایه شان آقای ندیمی بود کشیده شد
با شتاب خود را به خانه همسایه رساند و دستش را روی زنگ گذاشت و بعد از چند بار زنگ زدن با مشت شروع به کوبیدن کرد و خیلی زود صدای آقای ندیمی بلند شد: چی؟ کیه؟ کله ی سحری همه را بی خواب کردی...
در باز شد و چهره ی عصبانی آقای ندیمی در چارچوب در نمایان شد و تا چشمش به چهره ی مستاصل و گریان گلجان و بچه ی در آغوشش افتاد گفت: چی شده دخترم؟!
گلجان بریده بریده گفت: بچه ام...نفس نمی کشه...کسی نیست منو به بیمارستان...
آقای ندیمی اجازه نداد حرف گلجان تمام شود و گفت: صبر کن الان آماده میشم و میام
خیلی زود گلجان و ندیمی در بیمارستان بودند
پرستار بچه را از آغوش گلجان گرفت و داخل اتاقی شد و در را بستند و اجازه ندادند هیچکس، حتی گلجان وارد اتاق شود.
گلجان با استرسی زیاد مشغول قدم زدن شد و همزمان هر چه سوره و آیه قران بلد بود را می خواند، او از نگاه های پرستارها به امیر حسین احساس بدی به او دست میداد، انگار وضع امیر حسین خیلی بد بود.
گلجان روبه روی اتاق به دیوار تکیه داد و خیره به در اتاق بود و منتظر بود هر لحظه پرستار بیرون بیاید و خبری ناگوار به او بدهد، بدون اینکه بداند اشک از چهار گوشه ی چشمانش جاری شده بود
نمی دانست چرا وقتی به چهره کبود امیر ارسلان نگاه می کرد،یاد پسرک ز دست رفته اش می افتاد و ناگهان انگار جنونی سراسر وجودش را فرا گرفته باشد شروع به لرزیدن کرد، چشمانش سیاهی می رفت و زمین دور سرش می چرخید.
آقای ندیمی با دیدن حال گلجان خودش را به پرستاری رساند وگفت: تو رو خدا بیاین به داد این زن جوان برسین و تا دکتر و پرستار برسد، گلجان نقش زمین شد و چیزی از اطرافش متوجه نمیشد .
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۲ گلجان گوش هایش را تیز کرد درست می شنید انگار کسی متکا جلوی راه نفس کشیدن امیر ار
#رنج_دنیا
#قسمت۲۳
گلجان چشم هایش را باز کرد نور زرد سقف داخل چشمش افتاد و باعث شد که ناخوداگاه سرش را به طرف دیوار برگرداند و خواست دستش را تکان دهد که سوزشی در دستش حس کرد و نگاهش به سوزن و سرم داخل دستش افتاد
انگار بعد زمان و مکان از دستش بیرون رفته بود، نمی دانست کجاست و اصلا چرا اینجاست، پدرش، کرامت کجاست؟! امیر ارسلان...آه با آوردن اسم امیر ارسلان انگار جرقه ای در مغزش زد و از جا پرید و زیر لب گفت: امیر ارسلان...
در همین حین بیمار تخت روبه رو که نیم خیز نشسته بود صدا زد: پرستار این خانم به هوش آمد.
گلجان به زن روبه رو که چهره ای زرد و رنجور داشت چشم دوخت وگفت: من از کی اینجام؟!
زن لبخندی زد و گفت: دو سه ساعتی بیهوش هستی، الان نزدیک ظهره، گلجان با شنیدن این حرف از تخت پایین آمد و می خواست سرم دستش را بکشد که از پشت سرش صدای آشنایی به گوشش رسید: باید سرمت تمام بشه، برگردید روی تختتون لطفا
گلجان به سمت صدا برگشت، باورش نمیشد، این ..این دکتر منوچهری بود.
گلجان آب دهنش را قورت داد و گفت: امیر ارسلان...پسرم...
دکتر اشاره به تخت کرد و گفت: برگردید روی تخت، حال امیر ارسلان از تو بهتره...
گلجان ناباورانه گفت: تو رو خدا راست میگید دکتر؟!
دکتر لبخندی زد و گفت: تا حالا از من دروغ شنیدی دخترک گریز پای؟!
من تو را باید تنبیه کنم...یکدفعه غیبتون میزنه و...
گلجان که هم از این دیدار و هم خبر سلامتی پسرش خوشحال شده بود ناخوداگاه به سمت دکتر قدمی برداشت و آستین رو پوشش را گرفت و گفت: بگذار اول پسرم را ببینم، بعد هر تنبیهی که می خوای برام در نظر بگیر.
دکتر سری تکان داد و همانطور که سرم را در دست می گرفت گفت: با من بیا...اما فراموش نکن که من روی حرفم هستم...
گلجان تند تند سرش را تکان داد و گفت: باشه...من حرفی ندارم...
بالاخره به اتاقی رسیدند که به گلجان اجازه دادند وارد اتاق شود و خیلی کوتاه پسرش را ببیند.
گلجان داخل اتاق شد، امیر ارسلان روی تخت بود، انگار خواب خواب بود و سرمی به پست کوچکش وصل بود.
گلجان با دیدن امیر ارسلان در این حالت شروع به گریه کردن نمود و دکتر گفت: چیه؟!بچه خوابه...الانم تبش را پایین آوردیم، شانس آوردین که صبح زود آوردیش، این بچه مشخصه ویروس بدی گرفته و خیلی زودتر می بایست دوا و دکتر میشد، اما بازم خدا را شکر که آوردینش
الانم بهش دارو تزریق کردند، شکر خدا علی رغم سن کمش مقاومت بدنش خوب بود و بدنش داروها را پذیرفت و الانم هم تبش تحت کنترل هست و هم اسهالش با این سرم قابل کنترل است.
گلجان خیره به امیر ارسلان گفت: گشنه اش هست، باید شیرش بدم.
دکتر همانطور که به گلجان اشاره می کرد بیرون برود گفت: نگران نباش، شیر خشک بهش دادن، بیدار شد میتونی بیای پیشش و با زدن این حرف هر دو از اتاق بیرون رفتند و...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۳🎬: آژیدهاک نگاهی به جمع پیش رو کرد و سپس نگاهش به کمبوجیه همسر ماندانا کشیده
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۴
اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آگاه شود اما می بایست کاری کند و به طریقی خطری را که از جانب دختر و فرزند در راهش او را تهدید می کرد خنثی کند.
پس فورا حکمی نوشت و طی ان حکم ماندانا را به هگمتانه فرا خواند و به کمبوجیه تاکید کرد که به محض رسیدن این طومار به دستش، ماندانا را راهی هگمتانه کند و بهانه اش این بود که می خواهد نواده اش زیر نظر خودش به دنیا بیاید.
نامه به کمبوجیه رسید و با اینکه به ماندانا وابسته بود اما توان مخالفت با اژیدهاک را نداشت و کاروانی به راه انداخت با خدم و حشمی زیاد، ماندانا را که اینک سنگین شده بود راهی هگمتانه کرد.
کاروان با شتاب راه طی می کرد و زودتر از آنچه که می پنداشتند به هگمتانه رسیدند.
حال ماندانا خوش نبود و این سفر باعث شده بود که وضع حملش جلو بیافتد و هنوز به هگمتانه نرسیده بودند که دردهای. سختی در وجود ماندانا می پیچید و مامای همراه ماندانا پیش بینی می کرد که بچه پیش از موعد به دنیا می آید و اگر اینچنین می شد بیم از دست رفتن کودک می رفت.
به محض رسیدن به هگمتانه، فریاد ماندانا به آسمان بلند بود و اژیدهاک متوجه حال بد ماندانا شد و دستور رسیدگی داد و خیلی زود پزشک دربار خبر داد که بچه ماندانا عنقریب است که به دنیا بیاید.
اژیدهاک فورا وزیرش را احضار کرد و جلسه ای دو نفره و خصوصی با او گذاشت.
وزیر به سرعت خود را به تالار قصر رساند و اژیدهاک را مستاصل دید و چون از علت احضارش سوال کرد، اژیدهاک گفت: دخترم ماندانا وضع حمل می کند و ستاره شناسان پیش بینی کرده اند که این بچه سلطنت مرا نابود می کند، از تو می خواهم فورا خود را به اتاق ماندانا برسان، پشت در بایست و تا بچه به دنیا آمد، اگر زنده بود به بهانه اینکه می خواهی نوزاد را حضور ما بیاوری او را بستان و به صحرا ببر و به طریقی او را بکش و من خود بقیه ی مسائل را درست می کنم
فقط او را بکش و من باید جسد او را به چشم خویش ببینم.
وزیر از این حکم وحشت کرد، اما خوب اژیدهاک را میشناخت و اگر کوچکترین مخالفتی می کرد، جان خودش هم از دست می رفت، پس به ناچار چشمی گفت و به سمت اتاق ماندانا رفت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش اگه مداحی بود.. 🥺
#مهدیرسولی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۳ گلجان چشم هایش را باز کرد نور زرد سقف داخل چشمش افتاد و باعث شد که ناخوداگاه سرش
#رنج_دنیا
#قسمت۲۴
دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسلان باشد را دکتر منوچهری با ترفندها به او داده بود.
امیر حسین آرام چشمهایش را باز کرد و گلجان از ذوق دست کوچک و کبود بچه را در دست گرفت و گفت: قربونت بشم الهی فدای این چشم های مظلومت گرسنه ات هست؟
امیر ارسلان با بی حالی اطراف را نگاهی کرد و بعد با صدای ضعیفی می خواست گریه کند که گلجان دست هایش را زیر تن و بدن نحیف او که انگار از امروز صبح نحیف تر از قبل شده بود برد و بغلش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست تا سرمی که داخل بازوی لاغر بچه بود جابه جا نشود و امیر حسین را به سینه چسپاند
انگار بچه هم همین را می خواست و وقتی بوی مادر و صدای قلب او را شنید، آرام گرفت.
گلجان می خواست امتحان کند که آیا بچه شیر می خورد یا نه، سینه اش را در دهان او گذاشت و امیر ارسلان با لبهایی که هنوز هرم و داغی داشت شروع به خوردن کرد و انگار با این حرکت دنیا را به او داده بودند.
ده دقیقه ای امیر ارسلان در بغل مادر بود که دکتر منوچهری تقه ای به در زد و سپس وارد اتاق شد.
با دیدن بچه در آغوش مادر لبخندی زد و گفت: خدا را شکر، داره شیر می خوره؟
گلجان نیم خیز شد که با اشاره دکتر سر جایش نشست و گفت: سلام دکتر،آره چند دقیقه ای هست داره مک میزنه
دکتر لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: این نشونه ی خوبیه، یعنی امیر ارسلان داره خوب میشه، البته ببخشید من چند ساعتی در کنارتون نبودم، خودتون می دونید که باید به مطب هم سری می زدم
گلجان با خوشحالی خیره به دهان دکتر شد و گفت: ممنون دکتر، تمام زحمت های ما گردن شماست ، الان که میگین داره خوب میشه یعنی کی میتونم ببرمش خونه، احتمالا تا الان کرامت و بابام اومده باشن
دکتر سکوت کرد، انگار می خواست حرفی را بزند و نمی دانست چگونه بگویید پس با من و من گفت: مطب که بودم، داداشت زنگ زد، نمی دونم از کجا فهمیده بود من در کنار شما هستم، شایدم همسایه تان بهش گفته
گلجان که اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت: کرامت اومده و زنگ زده به شما؟! پس چرا نیامد بیمارستان؟! نکنه...نکنه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۴ اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آ
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۵
وزیر در راهروی منتهی به اتاق قدم های لرزان و بی هدف بر می داشت، کاملا مشخص بود مستاصل است، او چگونه می توانست کودکی بی گناه را بکشد، آنهم بچه ی ماندانا و کمبوجیه...
در همین افکار بود که صدای گریه ی کودک در راهرو پیچید، وزیر خود را به اتاق رساند و تقه ای به در زد و چون قبلا به قابله و دست اندرکاران خبر داده بود که امر اژیدهاک هست که بچه بلافاصله پس از تولد به قصر بزرگ منتقل شود، در باز شد و بچه ای که صورتش همچون قرص ماه می درخشید داخل پارچه ای سفید رنگ پیچیده بودند و به دست وزیر دادند، یعنی حکم اژیدهاک کاملا باید اجرا می شد و حتی لباس بر تن بچه هم نکردند.
وزیر بچه را در بغل گرفت و از قبل به سربازان سپرده بود که اطراف اقامتگاه ماندانا را خلوت کنند، کسی در اطراف نبود و وزیر سوار بر اسب شد و بچه را زیر پر قبایش طوری پنهان کرد که کسی متوجه او نشود و عجیب اینکه بچه هم سر و صدایی نمی داد، انگار می خواست کمال همکاری را با قاتل خود بکند.
وزیر از شهر خارج شد و به سرعت و بی محابا در دشت پیش می رفت اصلا برایش مهم نبود که به کدام طرف می رود، فقط می خواست مکان خلوتی پیدا کند.
بالاخره به تپه ای سر سبز رسید، افسار اسب را کشید و اسب ایستاد و وزیر با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
بچه حرکتی نمی کرد، وزیر با خود فکر کرد نکند بچه مرده است، آرام او را بالا آورد و روپوش روی صورت بچه را کنار زد و یک لحظه نگاهش در چشمانی درشت و سیاه و گیرا گره خورد، انگار کودک با نگاهش به او می خندید.
کودک انگشت شصتش را به دهان برده بود و می مکید، وزیر با دیدن این صحنه دلش زیر و رو شد و همانطور که با انگشت صورت لطیف بچه را نوازش می کرد گفت: آخر چگونه من دست به گلوی تو بگذارم و تو را از نفس بیاندازم...من هر چقدر سنگدل هم باشم این کار از من ساخته نیست .
کودک لبخندی به وزیر زد و همزمان صدای نازکش بلند شد، انگار می خواست خودش را پیش او عزیز کند.
وزیر سردر گریبان در کار خود مانده بود، نه دلش می آمد بچه را بکشد و نه جرأت داشت که از فرمان اژیدهاک سرپیچی کند.
در همین حین که وزیر حیران و سرگردان بود، صدای ناله و گریه ای از پشت سرش شنید و روی به عقب گردانید که...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼