3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش اگه مداحی بود.. 🥺
#مهدیرسولی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۳ گلجان چشم هایش را باز کرد نور زرد سقف داخل چشمش افتاد و باعث شد که ناخوداگاه سرش
#رنج_دنیا
#قسمت۲۴
دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسلان باشد را دکتر منوچهری با ترفندها به او داده بود.
امیر حسین آرام چشمهایش را باز کرد و گلجان از ذوق دست کوچک و کبود بچه را در دست گرفت و گفت: قربونت بشم الهی فدای این چشم های مظلومت گرسنه ات هست؟
امیر ارسلان با بی حالی اطراف را نگاهی کرد و بعد با صدای ضعیفی می خواست گریه کند که گلجان دست هایش را زیر تن و بدن نحیف او که انگار از امروز صبح نحیف تر از قبل شده بود برد و بغلش کرد.
روی صندلی کنار تخت نشست تا سرمی که داخل بازوی لاغر بچه بود جابه جا نشود و امیر حسین را به سینه چسپاند
انگار بچه هم همین را می خواست و وقتی بوی مادر و صدای قلب او را شنید، آرام گرفت.
گلجان می خواست امتحان کند که آیا بچه شیر می خورد یا نه، سینه اش را در دهان او گذاشت و امیر ارسلان با لبهایی که هنوز هرم و داغی داشت شروع به خوردن کرد و انگار با این حرکت دنیا را به او داده بودند.
ده دقیقه ای امیر ارسلان در بغل مادر بود که دکتر منوچهری تقه ای به در زد و سپس وارد اتاق شد.
با دیدن بچه در آغوش مادر لبخندی زد و گفت: خدا را شکر، داره شیر می خوره؟
گلجان نیم خیز شد که با اشاره دکتر سر جایش نشست و گفت: سلام دکتر،آره چند دقیقه ای هست داره مک میزنه
دکتر لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: این نشونه ی خوبیه، یعنی امیر ارسلان داره خوب میشه، البته ببخشید من چند ساعتی در کنارتون نبودم، خودتون می دونید که باید به مطب هم سری می زدم
گلجان با خوشحالی خیره به دهان دکتر شد و گفت: ممنون دکتر، تمام زحمت های ما گردن شماست ، الان که میگین داره خوب میشه یعنی کی میتونم ببرمش خونه، احتمالا تا الان کرامت و بابام اومده باشن
دکتر سکوت کرد، انگار می خواست حرفی را بزند و نمی دانست چگونه بگویید پس با من و من گفت: مطب که بودم، داداشت زنگ زد، نمی دونم از کجا فهمیده بود من در کنار شما هستم، شایدم همسایه تان بهش گفته
گلجان که اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت: کرامت اومده و زنگ زده به شما؟! پس چرا نیامد بیمارستان؟! نکنه...نکنه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۴ اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آ
#روایت_انسان
#قسمت۶۵۵
وزیر در راهروی منتهی به اتاق قدم های لرزان و بی هدف بر می داشت، کاملا مشخص بود مستاصل است، او چگونه می توانست کودکی بی گناه را بکشد، آنهم بچه ی ماندانا و کمبوجیه...
در همین افکار بود که صدای گریه ی کودک در راهرو پیچید، وزیر خود را به اتاق رساند و تقه ای به در زد و چون قبلا به قابله و دست اندرکاران خبر داده بود که امر اژیدهاک هست که بچه بلافاصله پس از تولد به قصر بزرگ منتقل شود، در باز شد و بچه ای که صورتش همچون قرص ماه می درخشید داخل پارچه ای سفید رنگ پیچیده بودند و به دست وزیر دادند، یعنی حکم اژیدهاک کاملا باید اجرا می شد و حتی لباس بر تن بچه هم نکردند.
وزیر بچه را در بغل گرفت و از قبل به سربازان سپرده بود که اطراف اقامتگاه ماندانا را خلوت کنند، کسی در اطراف نبود و وزیر سوار بر اسب شد و بچه را زیر پر قبایش طوری پنهان کرد که کسی متوجه او نشود و عجیب اینکه بچه هم سر و صدایی نمی داد، انگار می خواست کمال همکاری را با قاتل خود بکند.
وزیر از شهر خارج شد و به سرعت و بی محابا در دشت پیش می رفت اصلا برایش مهم نبود که به کدام طرف می رود، فقط می خواست مکان خلوتی پیدا کند.
بالاخره به تپه ای سر سبز رسید، افسار اسب را کشید و اسب ایستاد و وزیر با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
بچه حرکتی نمی کرد، وزیر با خود فکر کرد نکند بچه مرده است، آرام او را بالا آورد و روپوش روی صورت بچه را کنار زد و یک لحظه نگاهش در چشمانی درشت و سیاه و گیرا گره خورد، انگار کودک با نگاهش به او می خندید.
کودک انگشت شصتش را به دهان برده بود و می مکید، وزیر با دیدن این صحنه دلش زیر و رو شد و همانطور که با انگشت صورت لطیف بچه را نوازش می کرد گفت: آخر چگونه من دست به گلوی تو بگذارم و تو را از نفس بیاندازم...من هر چقدر سنگدل هم باشم این کار از من ساخته نیست .
کودک لبخندی به وزیر زد و همزمان صدای نازکش بلند شد، انگار می خواست خودش را پیش او عزیز کند.
وزیر سردر گریبان در کار خود مانده بود، نه دلش می آمد بچه را بکشد و نه جرأت داشت که از فرمان اژیدهاک سرپیچی کند.
در همین حین که وزیر حیران و سرگردان بود، صدای ناله و گریه ای از پشت سرش شنید و روی به عقب گردانید که...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۴ دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسل
#رنج_دنیا
#قسمت۲۵
دکتر با لحنی که میخواست گلجان را به آرامش دعوت کند گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده، فکر بد نکن، فقط یک مشکل کوچک به وجود اومده که برطرف میشه، فقط باید..
گلجان که بی طاقت شده بود گفت: فقط چی؟! من دیگه طاقت رنج دیگه ای ندارم...کاش من به دنیا نمی یامدم
دکتر لبخند کم رنگی زد و گفت: چطور دلت میاد همچی حرفی بزنی، تو اگر نبودی، ستاره ای درخشان در این دنیا کم بود، ببین یک سری اتفاقاتی افتاده که اصلا صلاح نیست شما به خانه تان برگردید، یعنی فعلا باید احتیاط کرد.
گلجان که رنگش به زردی میزد گفت: یعنی چه؟! چی شده؟ کرامت را گرفتن؟ پدرم؟! برای چی گرفتن؟! بعدم من خونه ام نرم با این بچه مریض کجا دربه در بشم؟!
دکتر گفت: کسی را نگرفتن، به خودت مسلط باش جانم، شما روی تخم چشم من جا دارین از الان تا آخر دنیا قدمت روی دو تا دیده ی منوچهر منوچهری و من افتخار می کنم.
گلجان که کمی هول شده بود گفت: من دوست ندارم مزاحم کسی باشم،بعدم نگفتین برای چی من نباید برم خونه ام؟!
دکتر گفت: به نظر من رفتن کرامت و پدرتون به دهاتتون اشتباه بوده، آنها میرن دهات و بی خبر از اینکه قبل از شما مامورهای حکومتی در جستجوی شما میرن اونجا و انگار کدخدای دهتون را تطمیع میکنن که هر خبری از خانواده شما شد سریع به عرضشون برسونن.
داداش و پدر شما میرن روستا و گرفتار می شن و سراغ شما را می گیرن که هر دوتایی میگن شما بعد از فوت پسرتون دق می کنین و دور از جونتون میمیرین و اینطور خودشون را خلاص میکنن و میان سمت تهران، الان هم مطمئنا که کرامت و پدرتون زیر نظر گرفتن و حتما یه مدت خونتون تحت نظر هست پس باید یک جای امن باشین و از طرفی چون خونه من حکم مهره سوخته را داره و مدتها زیر نظر بوده، امن ترین جا برای شما همین خونه ماست و...
گلجان هنگ کرده بود، درک نمی کرد اینهمه بگیر و ببند فقط به خاطر اینه که یک شاه هرزه به هوس های سیری ناپذیرش برسه و کاش گلجان اینقدر زیبا نبود
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼