eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
516 عکس
602 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۲ گلجان گوش هایش را تیز کرد درست می شنید انگار کسی متکا جلوی راه نفس کشیدن امیر ار
گلجان چشم هایش را باز کرد نور زرد سقف داخل چشمش افتاد و باعث شد که ناخوداگاه سرش را به طرف دیوار برگرداند و خواست دستش را تکان دهد که سوزشی در دستش حس کرد و نگاهش به سوزن و سرم داخل دستش افتاد انگار بعد زمان و مکان از دستش بیرون رفته بود، نمی دانست کجاست و اصلا چرا اینجاست، پدرش، کرامت کجاست؟! امیر ارسلان...آه با آوردن اسم امیر ارسلان انگار جرقه ای در مغزش زد و از جا پرید و زیر لب گفت: امیر ارسلان... در همین حین بیمار تخت روبه رو که نیم خیز نشسته بود صدا زد: پرستار این خانم به هوش آمد. گلجان به زن روبه رو که چهره ای زرد و رنجور داشت چشم دوخت و‌گفت: من از کی اینجام؟! زن لبخندی زد و گفت: دو سه ساعتی بیهوش هستی، الان نزدیک ظهره، گلجان با شنیدن این حرف از تخت پایین آمد و می خواست سرم دستش را بکشد که از پشت سرش صدای آشنایی به گوشش رسید: باید سرمت تمام بشه، برگردید روی تختتون لطفا گلجان به سمت صدا برگشت، باورش نمیشد، این ..این دکتر منوچهری بود. گلجان آب دهنش را قورت داد و گفت: امیر ارسلان...پسرم... دکتر اشاره به تخت کرد و گفت: برگردید روی تخت، حال امیر ارسلان از تو بهتره... گلجان ناباورانه گفت: تو رو خدا راست میگید دکتر؟! دکتر لبخندی زد و گفت: تا حالا از من دروغ شنیدی دخترک گریز پای؟! من تو را باید تنبیه کنم...یکدفعه غیبتون میزنه و... گلجان که هم از این دیدار و هم خبر سلامتی پسرش خوشحال شده بود ناخوداگاه به سمت دکتر قدمی برداشت و آستین رو پوشش را گرفت و گفت: بگذار اول پسرم را ببینم، بعد هر تنبیهی که می خوای برام در نظر بگیر. دکتر سری تکان داد و همانطور که سرم را در دست می گرفت گفت: با من بیا...اما فراموش نکن که من روی حرفم هستم... گلجان تند تند سرش را تکان داد و گفت: باشه...من حرفی ندارم... بالاخره به اتاقی رسیدند که به گلجان اجازه دادند وارد اتاق شود و خیلی کوتاه پسرش را ببیند. گلجان داخل اتاق شد، امیر ارسلان روی تخت بود، انگار خواب خواب بود و سرمی به پست کوچکش وصل بود. گلجان با دیدن امیر ارسلان در این حالت شروع به گریه کردن نمود و دکتر گفت: چیه؟!بچه خوابه...الانم تبش را پایین آوردیم، شانس آوردین که صبح زود آوردیش، این بچه مشخصه ویروس بدی گرفته و خیلی زودتر می بایست دوا و دکتر میشد، اما بازم خدا را شکر که آوردینش الانم بهش دارو تزریق کردند، شکر خدا علی رغم سن کمش مقاومت بدنش خوب بود و بدنش داروها را پذیرفت و الانم هم تبش تحت کنترل هست و هم اسهالش با این سرم قابل کنترل است. گلجان خیره به امیر ارسلان گفت: گشنه اش هست، باید شیرش بدم. دکتر همانطور که به گلجان اشاره می کرد بیرون برود گفت: نگران نباش، شیر خشک بهش دادن، بیدار شد میتونی بیای پیشش و با زدن این حرف هر دو از اتاق بیرون رفتند و... ادامه دارد @bartaren
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۳🎬: آژیدهاک نگاهی به جمع پیش رو کرد و سپس نگاهش به کمبوجیه همسر ماندانا کشیده
اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آگاه شود اما می بایست کاری کند و به طریقی خطری را که از جانب دختر و فرزند در راهش او را تهدید می کرد خنثی کند. پس فورا حکمی نوشت و طی ان حکم ماندانا را به هگمتانه فرا خواند و به کمبوجیه تاکید کرد که به محض رسیدن این طومار به دستش، ماندانا را راهی هگمتانه کند و بهانه اش این بود که می خواهد نواده اش زیر نظر خودش به دنیا بیاید. نامه به کمبوجیه رسید و با اینکه به ماندانا وابسته بود اما توان مخالفت با اژیدهاک را نداشت و کاروانی به راه انداخت با خدم و حشمی زیاد، ماندانا را که اینک سنگین شده بود راهی هگمتانه کرد‌. کاروان با شتاب راه طی می کرد و زودتر از آنچه که می پنداشتند به هگمتانه رسیدند. حال ماندانا خوش نبود و این سفر باعث شده بود که وضع حملش جلو بیافتد و هنوز به هگمتانه نرسیده بودند که دردهای. سختی در وجود ماندانا می پیچید و مامای همراه ماندانا پیش بینی می کرد که بچه پیش از موعد به دنیا می آید و اگر اینچنین می شد بیم از دست رفتن کودک می رفت. به محض رسیدن به هگمتانه، فریاد ماندانا به آسمان بلند بود و اژیدهاک متوجه حال بد ماندانا شد و دستور رسیدگی داد و خیلی زود پزشک دربار خبر داد که بچه ماندانا عنقریب است که به دنیا بیاید. اژیدهاک فورا وزیرش را احضار کرد و جلسه ای دو نفره و خصوصی با او گذاشت. وزیر به سرعت خود را به تالار قصر رساند و اژیدهاک را مستاصل دید و چون از علت احضارش سوال کرد، اژیدهاک گفت: دخترم ماندانا وضع حمل می کند و ستاره شناسان پیش بینی کرده اند که این بچه سلطنت مرا نابود می کند، از تو می خواهم فورا خود را به اتاق ماندانا برسان، پشت در بایست و تا بچه به دنیا آمد، اگر زنده بود به بهانه اینکه می خواهی نوزاد را حضور ما بیاوری او را بستان و به صحرا ببر و به طریقی او را بکش و من خود بقیه ی مسائل را درست می کنم فقط او را بکش و من باید جسد او را به چشم خویش ببینم. وزیر از این حکم وحشت کرد، اما خوب اژیدهاک را میشناخت و اگر کوچکترین مخالفتی می کرد، جان خودش هم از دست می رفت، پس به ناچار چشمی گفت و به سمت اتاق ماندانا رفت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۳ گلجان چشم هایش را باز کرد نور زرد سقف داخل چشمش افتاد و باعث شد که ناخوداگاه سرش
دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسلان باشد را دکتر منوچهری با ترفندها به او داده بود. امیر حسین آرام چشمهایش را باز کرد و گلجان از ذوق دست کوچک و کبود بچه را در دست گرفت و گفت: قربونت بشم الهی فدای این چشم های مظلومت گرسنه ات هست؟ امیر ارسلان با بی حالی اطراف را نگاهی کرد و بعد با صدای ضعیفی می خواست گریه کند که گلجان دست هایش را زیر تن و بدن نحیف او که انگار از امروز صبح نحیف تر از قبل شده بود برد و بغلش کرد. روی صندلی کنار تخت نشست تا سرمی که داخل بازوی لاغر بچه بود جابه جا نشود و امیر حسین را به سینه چسپاند انگار بچه هم همین را می خواست و وقتی بوی مادر و صدای قلب او را شنید، آرام گرفت. گلجان می خواست امتحان کند که آیا بچه شیر می خورد یا نه، سینه اش را در دهان او گذاشت و امیر ارسلان با لبهایی که هنوز هرم و داغی داشت شروع به خوردن کرد و انگار با این حرکت دنیا را به او داده بودند. ده دقیقه ای امیر ارسلان در بغل مادر بود که دکتر منوچهری تقه ای به در زد و سپس وارد اتاق شد. با دیدن بچه در آغوش مادر لبخندی زد و گفت: خدا را شکر، داره شیر می خوره؟ گلجان نیم خیز شد که با اشاره دکتر سر جایش نشست و گفت: سلام دکتر،آره چند دقیقه ای هست داره مک میزنه دکتر لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: این نشونه ی خوبیه، یعنی امیر ارسلان داره خوب میشه، البته ببخشید من چند ساعتی در کنارتون نبودم، خودتون می دونید که باید به مطب هم سری می زدم گلجان با خوشحالی خیره به دهان دکتر شد و گفت: ممنون دکتر، تمام زحمت های ما گردن شماست ، الان که میگین داره خوب میشه یعنی کی میتونم ببرمش خونه، احتمالا تا الان کرامت و بابام اومده باشن دکتر سکوت کرد، انگار می خواست حرفی را بزند و نمی دانست چگونه بگویید پس با من و من گفت: مطب که بودم، داداشت زنگ زد، نمی دونم از کجا فهمیده بود من در کنار شما هستم، شایدم همسایه تان بهش گفته گلجان که اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت: کرامت اومده و زنگ زده به شما؟! پس چرا نیامد بیمارستان؟! نکنه...نکنه ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۵۴ اژیدهاک از خبر بارداری ماندانا وحشت زده شده بود و نمی خواست کسی از این ترس آ
وزیر در راهروی منتهی به اتاق قدم های لرزان و بی هدف بر می داشت، کاملا مشخص بود مستاصل است، او چگونه می توانست کودکی بی گناه را بکشد، آنهم بچه ی ماندانا و کمبوجیه... در همین افکار بود که صدای گریه ی کودک در راهرو پیچید، وزیر خود را به اتاق رساند و تقه ای به در زد و چون قبلا به قابله و دست اندرکاران خبر داده بود که امر اژیدهاک هست که بچه بلافاصله پس از تولد به قصر بزرگ منتقل شود، در باز شد و بچه ای که صورتش همچون قرص ماه می درخشید داخل پارچه ای سفید رنگ پیچیده بودند و به دست وزیر دادند، یعنی حکم اژیدهاک کاملا باید اجرا می شد و حتی لباس بر تن بچه هم نکردند. وزیر بچه را در بغل گرفت و از قبل به سربازان سپرده بود که اطراف اقامتگاه ماندانا را خلوت کنند، کسی در اطراف نبود و وزیر سوار بر اسب شد و بچه را زیر پر قبایش طوری پنهان کرد که کسی متوجه او نشود و عجیب اینکه بچه هم سر و صدایی نمی داد، انگار می خواست کمال همکاری را با قاتل خود بکند. وزیر از شهر خارج شد و به سرعت و بی محابا در دشت پیش می رفت اصلا برایش مهم نبود که به کدام طرف می رود، فقط می خواست مکان خلوتی پیدا کند. بالاخره به تپه ای سر سبز رسید، افسار اسب را کشید و اسب ایستاد و وزیر با یک حرکت از اسب به زیر آمد. بچه حرکتی نمی کرد، وزیر با خود فکر کرد نکند بچه مرده است، آرام او را بالا آورد و روپوش روی صورت بچه را کنار زد و یک لحظه نگاهش در چشمانی درشت و سیاه و گیرا گره خورد، انگار کودک با نگاهش به او می خندید. کودک انگشت شصتش را به دهان برده بود و می مکید، وزیر با دیدن این صحنه دلش زیر و رو شد و همانطور که با انگشت صورت لطیف بچه را نوازش می کرد گفت: آخر چگونه من دست به گلوی تو بگذارم و تو را از نفس بیاندازم...من هر چقدر سنگدل هم باشم این کار از من ساخته نیست . کودک لبخندی به وزیر زد و همزمان صدای نازکش بلند شد، انگار می خواست خودش را پیش او عزیز کند. وزیر سردر گریبان در کار خود مانده بود، نه دلش می آمد بچه را بکشد و نه جرأت داشت که از فرمان اژیدهاک سرپیچی کند. در همین حین که وزیر حیران و سرگردان بود، صدای ناله و گریه ای از پشت سرش شنید و روی به عقب گردانید که... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۴ دم دم های غروب بود، حال گلجان تقریبا خوب شده بود و اجازه اینکه در کنار امیر ارسل
دکتر با لحنی که میخواست گلجان را به آرامش دعوت کند گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده، فکر بد نکن، فقط یک مشکل کوچک به وجود اومده که برطرف میشه، فقط باید.. گلجان که بی طاقت شده بود گفت: فقط چی؟! من دیگه طاقت رنج دیگه ای ندارم...کاش من به دنیا نمی یامدم دکتر لبخند کم رنگی زد و گفت: چطور دلت میاد همچی حرفی بزنی، تو اگر نبودی، ستاره ای درخشان در این دنیا کم بود، ببین یک سری اتفاقاتی افتاده که اصلا صلاح نیست شما به خانه تان برگردید، یعنی فعلا باید احتیاط کرد. گلجان که رنگش به زردی میزد گفت: یعنی چه؟! چی شده؟ کرامت را گرفتن؟ پدرم؟! برای چی گرفتن؟! بعدم من خونه ام نرم با این بچه مریض کجا دربه در بشم؟! دکتر گفت: کسی را نگرفتن، به خودت مسلط باش جانم، شما روی تخم چشم من جا دارین از الان تا آخر دنیا قدمت روی دو تا دیده ی منوچهر منوچهری و من افتخار می کنم. گلجان که کمی هول شده بود گفت: من دوست ندارم مزاحم کسی باشم،بعدم نگفتین برای چی من نباید برم خونه ام؟! دکتر گفت: به نظر من رفتن کرامت و پدرتون به دهاتتون اشتباه بوده، آنها میرن دهات و بی خبر از اینکه قبل از شما مامورهای حکومتی در جستجوی شما میرن اونجا و انگار کدخدای دهتون را تطمیع میکنن که هر خبری از خانواده شما شد سریع به عرضشون برسونن. داداش و پدر شما میرن روستا و گرفتار می شن و سراغ شما را می گیرن که هر دوتایی میگن شما بعد از فوت پسرتون دق می کنین و دور از جونتون میمیرین و اینطور خودشون را خلاص میکنن و میان سمت تهران، الان هم مطمئنا که کرامت و پدرتون زیر نظر گرفتن و حتما یه مدت خونتون تحت نظر هست پس باید یک جای امن باشین و از طرفی چون خونه من حکم مهره سوخته را داره و مدتها زیر نظر بوده، امن ترین جا برای شما همین خونه ماست و... گلجان هنگ کرده بود، درک نمی کرد اینهمه بگیر و ببند فقط به خاطر اینه که یک شاه هرزه به هوس های سیری ناپذیرش برسه و کاش گلجان اینقدر زیبا نبود ادامه دارد.. @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼