بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بلیطِ ورود به برجِ زهرِمارو کجا میفروشن؟
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
✍🏻
هرچند که چشمهایمان از غبارِ خیانتها میسوزد و موهایمان در انتظارِ طلوع سپید شده، اما هرگز به تاریکی خو نخواهیم گرفت.
و در اوجِ غربت، بوی فتح را از لابهلای همین بادهای مسموم استشمام میکنیم، چرا که به سنتِ تخلفناپذیرِ خدا در پایانِ این قصه یقین داریم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
زور دشمن بهمون نمیرسه،
ولی خیانتِ خودیها، بیتفاوتیِ بیخودیها و بیطرفی نخودیها پدرمونو در میاره!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
من از مدرسه تازه رسیدم خونه.
لرزش دستام تازه آروم شده.
تپش قلبم هنوز به وضعیت قبلش برنگشته.
زنگ آخر بود،
پشت به بچهها و رو به تخته داشتم تکالیف رو مینوشتم،
یه دفعه یه صدای بلند اومد،
رعد و برق بود،
ولی من اولش نفهمیدم رعد و برقه،
از بس که این روزا مدام منتظریم ببینیم وضعیت جنگ چی میشه و انگار که هر لحظه بعید نیست یه موشک بغل گوشمون منفجر بشه،
فکر کردم موشکه!
صداش همونشکلی بود، همونطوری که توی نبرد رمضان بود.
مطمئنم که چرخش من از وضعیت پشت به بچهها تا رو به بچهها، به ثانیه نکشید،
ولی من تو همون لحظه به تکتک بچههام، دونهدونه فکر کردم.
به این فکر کردم که چی بگم که آروم شن، به اینکه چطور از طبقه دوم بیرون ببرمشون، به اینکه مواظب باشم گم نشن تا کسی دنبالشون بیاد، به اینکه کدومشون استرس بیشتری داره و باید بغلش کنم، و...
هنوز یه ثانیه تموم نشده بود که فهمیدم رعد و برق بود، ولی من باز خیلی فکر کردم،
اینبار به تک تک معلمای #میناب ...
چیکشیدن از لحظهی انفجار اول تا دوم؟
و بعد به این فکر کردم که شاید اون دقایق، برای اون معلما، سختترین ابتلائی بوده که دچارش شدن،
و بعد، از این امتحان چنان سربلند بیرون اومدن که تونستن به خود خدا برسن...
آه...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
به یه کاسهی جدید برای صبر نیازمندیم،
قبلیه لبریز شده.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
هربار با این سوال مواجه میشم که "خب بالاخره چی میشه؟" به اونایی فکر میکنم که تو عاشورا پای امام ح
✍🏻
کربلا، یک صبح ناگهانی نبود.
و حسین عليهالسلام را، فقط آن شمشیرها نکشتند؛
عاشورا، حاصلِ سالها عادت کردن به دنیاطلبی بود.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
متاسفم به خاطر تجربهٔ تلخی که دارین، من شنبه دوباره میرم مدرسه یه عالمه دختر ناز بغلم میکنن حالم خ
متاسفم به خاطر تجربهٔ تلخی که دارین،
من هر روز از سیوهفت تا دخترِ ناز عشق میگیرم 🧚♀️
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار میکنه و همین الان یه کمیت
کیفم هم شبیه مغزمه؛
هرچی لازم نیست با خودش حمل میکنه،
هرچی لازمه یه جایی گذاشته که هیچکدوممون یادمون نیست کجاست.
#خانهبهدوش