چجوری ببخشمتتتت
تو قلبمو به هر روشی بلد بودی شکستی که هیچ بعدشم طوری رفتار کردی که انگار مشکل از منه
_نامههایبدوننام
دیشب خواب دیدم
خواب ان چشمانت را
چشمانی که زار میزدند ولی چشمانت حرف میزند نوشته هایی در چشمانت حک شده بود
ولی من نفهمیدم
میتوانی بار دیگر تکرار کنی؟
_نامههایبدوننام
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی. خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی. ماندی؟
بخدا شعرترین شعر منی. میفهمی؟
هوس انگیز ترین حس منی. میفهمی؟
خسته شدم از اینکه از دور نگاهت کنم. اصلا اگه یکی ازم بپرسه اسمش چیه؟ چی بگم وقتی فقط از چهره میشناسمت.
همش منتظرم ببینمت و چشمام همش دنباات میگرده. وقتی جایی غیر از جای همیشگی دیدمت ده مرتبه سجده شکر کردم که دیدمت. وقتی نیستی کل هفته برام کسله. وقتی نمیرسم بیام تا نگاهت کنم به خودم لعنت میفرستم. تاکی فقط نگات کنمو حسرت یه مکالمه ساده تو دلم بمونه. میشه بیای؟!!!
_نامههایبدوننام
تو فراموش خواهی شد
زمانی که مردادماه، برف روی ایوان خانهام بنشیند.
وقتی که خورشید، به اختیار خویش، در نیمهی آسمان یخ بزند و عطر شببوها، به ناگاه در زمستانی بیمقدمه محو شود. آنگاه که باد، نام تو را از گوشهی پردهها برچیند و درختان، در میانهی تابستان، بیبرگ و عریان بایستند.
اما تا آن روز، تا آن لحظهی ناممکن، تو در هر چیز کوچک و بزرگی که به من میرسد، جاری خواهی بود. در لمس بیوزن هوا بر پوستم، در سایهی لرزان شمعی که شبها بیدارم میگذارد، در صدای باران که به ضرباهنگی آشنا بر پنجره میکوبد.
فراموشی تو، تقدیر محالیست که جهان برای آن آماده نیست. تا آن روز که برف مرداد را ببینم، تو خواهی ماند، در نبض لحظههایم، در تپش قلبی که نامت را میشناسد، در تمام چیزهایی که گرمای تو را نفس میکشند.
_نامههایبدوننام