تو فراموش خواهی شد
زمانی که مردادماه، برف روی ایوان خانهام بنشیند.
وقتی که خورشید، به اختیار خویش، در نیمهی آسمان یخ بزند و عطر شببوها، به ناگاه در زمستانی بیمقدمه محو شود. آنگاه که باد، نام تو را از گوشهی پردهها برچیند و درختان، در میانهی تابستان، بیبرگ و عریان بایستند.
اما تا آن روز، تا آن لحظهی ناممکن، تو در هر چیز کوچک و بزرگی که به من میرسد، جاری خواهی بود. در لمس بیوزن هوا بر پوستم، در سایهی لرزان شمعی که شبها بیدارم میگذارد، در صدای باران که به ضرباهنگی آشنا بر پنجره میکوبد.
فراموشی تو، تقدیر محالیست که جهان برای آن آماده نیست. تا آن روز که برف مرداد را ببینم، تو خواهی ماند، در نبض لحظههایم، در تپش قلبی که نامت را میشناسد، در تمام چیزهایی که گرمای تو را نفس میکشند.
_نامههایبدوننام
کاش این خواب مسخره تموم بشه ، کاش واقعا خواب باشه
من چطور باور کنم یک هفتهای میشه که ندارمت ، چطور دروغ هاتو فراموش کنم ؟ چطوری باور کنم همه کس تو نیستم
چطور باور کنم تمام این مدت داشتی با احساسم بازی میکردی
چطور نمیتونم نفرینت کنم
چطور یک هفت شده که هیچ خبری ازت ندارم
چطور بی خداحافظی رفتی آخه
چطور تونستی قلبی که دنیاش تو شده بودی رو بازی بدی
چطور تونستی تو سکوت بری...
_نامههایبدوننام
در سحرگاه امروز باز یاد تو افتادم ،
ولی مثل همیشه محکوم به سکوت بودم . . .
برایت مینویسم
در دفترم ، در ذهنم ، در کاغذ کوچک مچاله شدی ای . . .
نمیدانم هرکجا که بتوانم برایت مینویسم
آری !
هیچ زمانی این نامه ها بدست تو نمیرسد
اما ، من مینویسم .
_نامههایبدوننام