کاش این خواب مسخره تموم بشه ، کاش واقعا خواب باشه
من چطور باور کنم یک هفتهای میشه که ندارمت ، چطور دروغ هاتو فراموش کنم ؟ چطوری باور کنم همه کس تو نیستم
چطور باور کنم تمام این مدت داشتی با احساسم بازی میکردی
چطور نمیتونم نفرینت کنم
چطور یک هفت شده که هیچ خبری ازت ندارم
چطور بی خداحافظی رفتی آخه
چطور تونستی قلبی که دنیاش تو شده بودی رو بازی بدی
چطور تونستی تو سکوت بری...
_نامههایبدوننام
در سحرگاه امروز باز یاد تو افتادم ،
ولی مثل همیشه محکوم به سکوت بودم . . .
برایت مینویسم
در دفترم ، در ذهنم ، در کاغذ کوچک مچاله شدی ای . . .
نمیدانم هرکجا که بتوانم برایت مینویسم
آری !
هیچ زمانی این نامه ها بدست تو نمیرسد
اما ، من مینویسم .
_نامههایبدوننام
نمیدونم آخرش زندگی ما رو به کجا میرسونه، ولی امیدوارم هرجا که بودیم، یه روز دوباره کنار هم بشینیم و از چیزهایی بخندیم که امروز فکر میکنیم آخر دنیا هستن. بعضی آدما فقط دوست نیستن یه تکه از خاطراتیان که دلمون نمیخواد هیچوقت قدیمی بشن.
_نامههایبدوننام
نمیدونم دقیقاً از کجا شروع شد. از کدوم مکالمه، کدوم دلخوری یا کدوم روزی که مثل همیشه گذشت و ما نفهمیدیم یه چیزی داره آرومآروم تغییر میکنه.
قبلاً حرفزدن باهات انقدر راحت بود که لازم نبود قبل از فرستادن هر پیام، چند بار فکر کنم. میتونستم از کوچکترین اتفاق روزم بگم و مطمئن باشم که برات مهمه. حالا گاهی ساعتها به یه پیام نگاه میکنم و آخرش هم نمیفرستمش.
شاید تو تغییر نکرده باشی و این من باشم که زیادی به گذشته چسبیدم. شاید هم هردومون بزرگ شدیم و زندگی شکل دیگهای پیدا کرده.
من ازت توقع ندارم همهچیز مثل روزهای اول بمونه. آدمها حق دارن تغییر کنن، مسیرشون عوض بشه و حتی از هم دور بشن.
فقط دلم میخواست اگه قراره غریبه بشیم، یه روزی بهم میگفتی. نه اینکه یه روز چشم باز کنم و ببینم کسی که یه زمانی تمام حرفهام رو میدونست، حالا حتی از حال امروزم خبر نداره.
نمیدونم دلت برای من تنگ میشه یا نه؛ اما من گاهی دلم برای خودمون تنگ میشه. برای دو نفری که هنوز نمیدونستن فاصلهگرفتن از یه آدم چقدر میتونه بیصدا اتفاق بیفته.
_نامههایبدوننام
نمیدونم هنوز هم گاهی یادت میافتم یا نه اما من هنوز بعضی روزها، وسط شلوغی دنیا، به تو فکر میکنم. به حرفهایی که زدیم خندههایی که دلیل خاصی نداشتن و روزهایی که فکر میکردم قرار نیست هیچوقت تموم بشن.
عجیبه، نه؟ بعضی آدمها میرن، اما انگار یه تکه از حضورشون رو جا میذارن توی آهنگها توی خیابونهای آشنا توی کلمههایی که دیگه نمیتونیم مثل قبل به زبون بیاریم
_نامههایبدوننام
گاهی دلم برای آدمهایی تنگ میشه که دیگه حتی نمیدونم کجای زندگیشون ایستادم
آدمهایی که یه روزی تمام حرفهام رو میدونستن و حالا شاید حتی از حال امروزم خبر ندارن.
چه زود عادت کردیم به نبودن هم
انگار نه انگار روزی تمام هم بودیم…
_نامههایبدوننام