مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی من با حرص:من کمک نمیکنم جوری محکم کوبید به دیوار که حس کردم استخوان هام شکس
#رمان_مأوا
#پارت_سی_یک
هرچی دستامو میشستم حس میکردم از اون حرامِ نجس روی دستم مونده هنوز
نفرت کل وجودمو گرفته بود
دیگه این کارو نمیکردم حتی اگه من و میکشتند
غذا رو از آشپزخونه تحویل گرفتم و وارد اتاق مامان جون(مادربزرگ آرش) شدم
توی این مدت خیلی بهش وابسته شده بودم
من با لبخند:سلام مامان جونم خوبی؟
با لبخند سرشو تکون داد
روبروش نشستم و غذا رو گذاشتم جلوش
درد کمرم اومونمو بریده بود
ولی با این حال بروز نمیدادم تا ناراحت نشه مامان جون
چشم های نگرانش روی من بودن
نگاهمو ازش دزدیدم
من با درد:بخور سرد میشه غذات
با دستش سرمو بالا آورد
یه کاری کرد که کم بود از شدت تعجب سکته کنم
مامان جون آروم:نیازی نیس دردتو از من قایم کنی
من میدونم همه چیزو عزیزم
من با تعجب:شما
الان حرف زدید؟
لبخندی زد و دستمو گرفت
مامان جون:قول بده بین خودمون بمونه
من:قول میدم
اما چرا؟
مامان جون:یه روز بهت میگم دلیلشو
#رمان_مأوا
#پارت_سی_دو
من:باشه عزیزم
خوشحال بودم که مامان جون میتونست حرف بزنه
بعد اینکه غذاشو خورد با درد بلند شدمو رفتم پایین تا ظرف هارو بدم به آشپزخونه
داشتم از آشپزخونه خارج میشدم که با دیدن آرش خان اخمی کردم و خواستم رد بشم که دستمو گرفت
دستمو با شدت کشیدم که درد کمرم شدید شد و از درد چشمامو بستم
من با درد و اخم:دیگه به من دست نزن آرش خانِ البرز
آرش با خونسردی:باشه
تبریک میگم
خوب کاری درآوردی
تا الان نصف انبار رفته
اهمیتی ندادم که صداش دراومد
آرش خان:خوبی؟
انگاری درد داری؟
من:به تو هیچ ربطی نداره
برگشتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت
#رمان_مأوا
#پارت_سی_سه
(از زبان آرش)
یه چیزیش بود اما نمیدونستم چی
رفتم زیرزمین
من:چطورین بچه ها
سارا با لبخند:عالی
خوب داریم پیش میریم
من:چطوری راضیش کردین اینکارو بکنه؟
سینا:اگه سارا نبود نمیتونستیم راضیش کنیم
من با تعجب:چیطوری؟
سارا:یه تهدید کوچولو کردم
من:هوممم
اما این نبود فقط
درد از صورتش معلوم بود
بعد یکم حرف زدن بلند شدم و زدم بیرون
نمیدونم چرا دلم یجوری بود که داشتم مجبورش میکردم برای کاری که دلش نمیخواست
(از زبان راوی)
تغییر از اینجا شروع میشه
از جایی که به خودت میای و میگی نکنه دارم اشتباه میکنم؟
و تصمیم میگیری تغییر کنی و تغییر بدی
ببینیم دختر داستان ما
میتونه این پسر بی اعتقاد و تغییر کنه یا نه؟
راحت نخواهد بود اما اگه با خدا باشی همه چی جور میشه حتی سخت ترین ها...
ادامه دارد....
"گاهی فکر میکنم،
سختترین سؤال روز ظهور این نباشد که «چه کردهای؟»
شاید بپرسند:
«در تمام این سالها،چقدر دلت برای امامت تنگ شد؟»"
@bisaheldel
"الان دقیقا اونجام
که محمود درویش میگه:
دلتنگی یعنی...
جسمت نتواند
جایی برود
که جانت میرود
چقدر داره ما رو میگه ها...🥀"
@bisaheldel
"بطلب عیب ندارد همه را الا من...
من به جا ماندن از این قافله عادت دارم:)"
@bisaheldel
"شد شد
نشدم که
با بغض تو صدام
اشک تو چشام
رو به عکس کربلات میگم
خوش باشی آقا با زائرات..."
@bisaheldel
"میری اکسپلور
هی میگن فلان کوله برای اربعین مناسبه
فلان کفش مناسبه
فلان کیف مناسبه
این آفتاب گیر خوبه
هی باشه
امسال هم نخواستیمون
ولی آقای امام حسین من نباید
همشونو با غمگینی رد میکردم:)"
@bisaheldel
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محاله کربلا منو صدا نکنه
به عهد هر ساله ما وفا نکنه