طلسم؛جادو ³⁹
زانو زد؛در پوش مرحم را در آورد سپس
ارام دستش را زیر گردن نامیرا برد و سرش را بالا آورد
ادل:بدنش خیلی سرده؛اما هنوز نفس میکشه
مرحم را کج کرد و آن را آرام در دهانش ریخت
چند قطره ای از مرهم در دهانش رفت و مقداری از آن نیز از دهانش سرازیر شد
ادل دستش را آرام از زیر سر نامیرا در آورد و درپوش مرهم را گذاشت.
از جایش بلند شد و عقب آمد
ادل:حال فقط باید صبر کنیم درسته؟!
لیپ: ایا امکان دارد دارویی که دادی حالش را خوب نکند
رامئو: بله امکانش هست
مدتی است که سم اثر کرده است حال بدنش کامل فلج شده است
-ایـاین جان
مردی با ردای سلطنتی وارد شد و زانو زد درود عالیجناب این نامه را از طرف یکی از قصریان برایتان آوردم
ادل:از طرف کیست؟
-جادو شناستان کنزو،عالیجناب
ادل تا مه را گرفت و آن را باز کرد
درود اولیا حضرت طبق دستور شما که هر آن حال بانو خوش نبود به شما خبر دهند برایتان پیک فرستادم
ملکه حال مساعدی ندارد شرایطشان مجاب میکند گرچه زودتر بازگردید
لیپ با نگاهی تعجب آمیز پرسید:تو امپراطوری؟!
ادل نیشخندی زد : چی؟معلومه که نه آخه چرا امپراطور باید بیاید به یه همچین جای فقیری؟!
لیپ:اوه،درسته
ادل:باید برگردیم اما نمیتوانیم نامیرا را به حال خودش رها کنیم
لیپ:مشکلی نیست،اینجا محل زندگی میرا بوده شما میتونید برید من ازش مراقبت میکنم
ادل نگاهی به سوم و ساکو انداخت و سر تکان داد: باشه پس دیگه ما میریم
پیک را فراخواند و چند کلمهای را در گوشه زمزمه کرد ؛پیک تعظیم کرد و رفت.
ادل: سوار اسب هایتان بشوید تا هرچه زودتر برویم
لیپ با چشمانش آنها را تا جایی که در همهمه شهر گم شدن دنبال کرد؛سپس به بالین نامیرا باز گشت
تغییر درحال ایجاد نشده بود،هونز همان قدر سرد،همانقدر بی جان بود.
آفتاب کم کم داشت به آسمانش وداع میکرد و جای خود را به ماه تاب خود میداد
در لحظه گرگ و میش بود که نامی را کمی تکان خورد
چهره اش کمی بزا شد بود و صدای نفس هایش واضح تر از قبل می امد
طلسم؛جادو ⁴⁰
ساعتی گذشت و پلک های نامیرا کمی تکان خورد،پس از کمی بی قراری بالاخره چشمانش را باز کرد
لیپ: اوه، بالاخره چشمات رو باز کردی نامیرا: یکـ یکم آب بهم بدهـ
لیپ: باشه؛ بیا
نامیرا چند قطره از آب را نوشید: ارباب و بقیه کجانـ؟
لیپ: اونا برگشتن به پایتخت
نامیرا: چی، بدون من؟!
لیپ: خبر رسید که حال ملکه ناخوش است؛ به همین دلیل، اربابت به همراه، همراهانش به سمت پایتخت رفتن.
نامیرا: اوه، مشکلی نیست
لیپ: تو، اون ها رو می شناختی!؟ چرا باهاشون همراه شدی!؟ به نظر آدم های خوبی!؟ به نظر نمی اومدن آدمای خوبی باشن؛ اون اربابه هم خیلی مشکوک به نظر می رسید، همه به شکل عجیبی براش ارزش قائل بودن و بهش احترام می ذاشتن
نامیرا اوه، چقدر سوال می پرسیدی؛ یکی،یکی بپرس.
می خواستم برای محافظ قصر شدن آزمون بدم، که اونجا دعوا شد؛
یکهو اون مرد جلوم سبز شد و ازم خواست در ازای پول قابل توجهی باهاشون به یک سفر برم، مرد گفت که یک تاجره
لیپ: هیچ حرکت مشکوکی توی سفر انجام ندادن؟
نامیرا: نه، چرا اینقدر بهشون مشکوکی و برات مهمه؟
لیپ: هیچی، مهم نیست من دیگه تنها می ذارم که استراحت کنی
نامیرا: ممنون
تاریکی آسمان را در برگرفته بود اما، ماه راه را روشن نموده بود.
ادل به همراه ساکو و سوم به سرعت به سمت پایتخت حرکت می کردند.
ادل چنان بی تابه ملکه اش بود که حتی فلک هم نمی توانست جلوی او را بگیرد.
سردی هوا و مه باعث شده بود، که آن ها برخلاف میلشان آرام حرکت کنند.
دانه های سفید براقی از آسمان پایین می آمدند گویی برف می بارید.
ناراحتی ادل، باعث شده بود که، شب چندان تاب ماندن را نداشته باشد؛ آرام آرام ماه از ستاره ها و آسمانش دل کند و جای خود را به خورشید تابان داد؛خورشیدی که،
ماه جانش و نورش را به او مدیون بود.
در سرمای زمستان و در آن مه غلیظ نور خورشید سوزان، و کور کننده بود؛ اسبها دیگر تاب و توان قبل را نداشتند، سرمای هوا تنفسشان را تنگ کرده بود
تنهֹآیی دִر اعم𑪍اق جꨲִنگل1_21462255845.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
نیم رمان: در جست و جوی شادی
خلاصه: برای آردوی تابستانه سامریکن ثبت نام کردم، اردویی که آوازه بی همتا بودنش در کل آلمان پیچیده بود.
وارد اردوگاهی ساکت و آرام شدیم، اردو گاهی که حتی روحمان هم خبر نداشت که چه راز ها و چه موجوداتی در خود دارد.
#رمان
در جست و جوی شادی ¹
برای آردو ی تابستانه ثبت نام کردم
اردویی با نام سامریکن
ثبت نام کننده گان به سه دسته تقسیم میشدند
کودکان بین رده سنی ۷تا ۱۰ سال
نوجوانان بین رده سنی ۱۰ تا ۱۹ سال
و جوانان بین رده سنی ۱۹ تا ۲۲
من در دسته دوم بودم
«سوفی هتکار.۱۶.»
روز اول در شرف آغاز بود.
یک اردو ئه یک ماهه در تابستان آن هم در جنگل در کنار رودخانه ای خروشان چیزی بود که هرکس از آن استقبال میکرد.
روز آرود رسید؛کوله ی جنگلی ام را برداشتم و به همراه چندی دیگر از بچه ها دم در ایستادم.
اتوبوس ایستاد و بچه ها با شور و شوقی غیر قابل وصف سوار شدند.
آرام کوله ام را که از سنگینی بسیار بر زمین گذاشته بودم را بر شانه ام قرار دادم و از پله های کوچک و کوتاه اتوبوس بالا رفتم.
صندلی های اول خالی بودم
روی آن یک که کنار پنجره بود خودم نشستم و روی دیگری کوله ام را گذاشتم.
صدای خالی شدن بادی آمد و اتوبوس به راه افتاد،چندی نگذشته بود که اتوبوس پر از همهمه شد؛صدا های مختلف گوشم را قلقلک میدادن دوست داشتم صاحب تک، تک آن صدا ها را بشناسم.
روی برگرداندم و از جایم بلند شدم؛در آخر اتوبوس دسته ای از پسر بچه ها و دختر بچه ها نشسته بودند و مدام جیغ و داد میکردند
کمی جلوتر دختر ها و پسر های بزرگسال هدفون به گوش به گوشی هایشان خیره شده بودند و غرق در افکارشان شده بودن؛و در وسط اتوبوس...
پدر و مادر هایی بودند که همراه با فرزندانشان نشسته بودن؛گویا آمده بودن فرزندشان را همراهی کنند.
لبخندی که از همان اول هم بر صورتم نبود محو تر شده بود؛روی برگرداندم و در جایم نشستم؛اری من در پرورشگاه بزرگ شده بودم و تصویری از خانواده و داشت مادر، پدر نداشتم.
صحنه ای که از پنجره دیده میشد اصلا دوست داشتنی نبود؛شهری رنگ پریده بدون وجود یک درخت!
دست در کوله ام بردم و هنزفری ام را در آوردم؛ان ها را در گوشم گذاشتم و آهنگی بی کلام را پلی کردم؛صدای همهمه ها باعث میشد خوب از آهنگ لذت نبرم؛صدایش را تاجایی که میشد بالا بردم و چشمانم را بستم.
احساس سنگینی در سرم ای خبر را میداد که بستر خواب آلود هستم؛دستم را محکم روی کیفم کوبید و از آن به عنوان بالشتی سفت استفاده کردم.
چشمانم گرم شده بود؛صدای موسیقی باعث شده بود رویایی رنگا رنگی داشته باشم؛در یک آن صدای شادی بالا آمد.
با چشمانی خواب آلود سر از روی کوله برداشتم و به بیرون اتوبوس نگاه کردم.
به محل برگزاری اردو رسیدیم
اتوبوس آرام در گوشه ای از محل ایستادن ماشین ها ایستاد و بچه ها به سرعت پیاده شدند.
برای فرار از دیدن آن صحنه ای که خانواده ها فرزندانشان را به آغوش میکشم و همهمه بچه ها با صدای بلند آهنگ تا میتوانستم دور شدم؛ به دنبال جایی برای نشستن بودم تا زمان آغاز اردو؛ در گوشه ای صندلی آب سنگی به چشم میخورد.
به سمت صندکی رفتم و روی آن ولو شدم.
چشمانم را بستم و سر کج کردم، نور نیز خورشید چشمانم را اذیت میکرد؛ناگهان سایه ای بر روی چهره ام افتاد
-سلام
چشمانم را باز کردم؛ پسری بلند قامت بود احتمالا چند سالی از من بزرگتر بود: سلام ،کارم داری؟
-نه فقط وقتی داشتم برای خودم میچرخیدم ،تو، توجه من رو جلب کردی اسمت چیه؟
-سوفی هستم،سوفی هتکار
پسرک با خشنودی به خودش اشاره کرد:منم ویلیام اوباما هستم
با بی میلی گفتم : خوشبختم و دوباره چشمانم را بستم
صدای زنگ به صدا در آمد
اردو شروع شده بود..
چشمام را باز کردم و کیفم را روی شانه ام انداختم؛ویلیام هنوز ایستاده بود و در سکوت به من نگاه میکرد
با تعجب پرسیدم:چرا نمیری، چیز عجیبی توی من دیدی
ویلیام همان طور که به من چشم دوخته بود با لبخندی لطیف گفت:نه، فقط دوست داشتنی بنظر میرسی.
حرفش برای نه عجیب بود نه شکه کننده؛فقط آن را حرفی میدیدم که برای خودشیرینی میگوید.
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:اون جالبه؛بهتره بریم.
روی خاک کرمی رنگ راه رفتیم و به سمت ورودی رفتیم،
میان راه ویلیام چندتا از دوستاش رو دید و با خوشنودی به سمتشون رفت.
به در ورودی رسیدم؛دو تنه چوبی بزرگ به رنگ قهوه ای سوخته با فاصله بسیار زیادی وجود داشت که رو آنها تابلویی بزرگ قرار داشت.
روی تابلو نوشته بود:
« اردوی تابستانه سامریکن »
وارد شدم؛همه چیز به شکل عجیبی مرتب بود.
بچه ها یکی، یکی می آمدند و صف خود را طولانی تر میکردند.
سه صف وجود داشت:
صف اول کودکان بودند با شال سبز.
صف دوم نوجوانان بودند با شال آبی.
صف سوم جوانان با شال بنفش.
زنی با شال مشکی و سبدی بزرگ جلو آمد
"شال مشکی برای مسئولین بود"
-سلام
: سلام
-تو مال کدوم صف هستی؟
:صف دوم
زنی دستی به داخل سبد برد و شالی آبی را بیرون آورد:بیا این برای تو؛من رو به امیلی بشناس
لبخندی زدم:باشه ممنون
شال را گرفتم و سنجاقی که رو آن بود را باز کردم، آن را دور گردنم پیچیدم و با سنجاق آنها را بهم وصل کردم
جلو رفتم و در صف آبی رنگ ایستادم