#داستان
#قاضی_باهوش
دو پیرمرد که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ١٠ قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر میاندازد و اینک میگوید گمان میکنم طلب تو را دادهام. حضرت قاضی!
از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار میکنم که قطعه طلا از وی قرض نمودهام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند میکنم. سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.
قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه میگویی؟
او در جواب گفت: من میدانم که این شخص قسم دروغ یاد نمیکند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بیدرنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیوارهاش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.
به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد
ولی من از او زیرکتر بودم.
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#تلنگر
امواج زندگی را بپذیر
حتی اگرگاهی
تورا به عمق دریا ببرند.
آن ماهی آسوده
که بر سطح دریا میبینی
مرده است........
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#داستان_کوتاه
یه داستان واقعی از یه کارآفرین:
سالها پیش، یه مرد جوان که تازه کسبوکار کوچیکی راه انداخته بود، با شکستهای پیدرپی مواجه میشد. او هر روز از شرایط شکایت میکرد؛ از مشتریهایی که نمیخریدن، از بازار که بههم ریخته بود، از رقبا که اجازه پیشرفت نمیدادن. فکر میکرد همه دنیا دست به دست هم دادن که جلوی موفقیتش رو بگیرن.
🌟یه روز پیرمردی که دوست خانوادگیشون بود بهش گفت:
"مشکل تو نه توی مشتریاس، نه توی بازار. مشکل اینه که خودت رو تغییر ندادی. تو با همون نگاه و همون رفتار قدیمی میخوای یه نتیجه جدید بگیری. این ممکن نیست!"
این حرف تو ذهنش جرقهای زد. شروع کرد به نگاه کردن به خودش:
- چرا مشتریها از من خرید نمیکنن؟ شاید من نیازشون رو درک نکردم.
- چرا تبلیغاتم جواب نمیده؟ شاید روش اشتباهیه.
شروع کرد به خوندن کتابهای موفقیت، شرکت کردن تو دورههای آموزشی، یاد گرفتن روشهای جدید بازاریابی. از هر فرصتی برای پیشرفت استفاده میکرد. کمکم رفتار مشتریها هم عوض شد. کسبوکارش رونق گرفت، درآمدش چند برابر شد، و به جایی رسید که حتی خودش فکرش رو نمیکرد.
✨ این داستان، مصداق همون آیهست:
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»
تا خودمون رو تغییر ندیم، دنیا تغییری نمیکنه.
⁉️ حالا نوبت توئه! فکر کن ببین چه تغییری توی خودت میتونی ایجاد کنی تا زندگیت عوض بشه؟
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#داستان
استجابت_دعا
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و طریقت ، به علم بسیار اهمیت مى داد ؛ چنان كه او را "حكیم الاولیاء" مى خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره اى جز این ندیدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جایى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا گرم تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.مادرش غمگین شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعیفم و بى كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آیا روا مى دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از این سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفیق ، به طلب علم از شهر بیرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى خورد و آه مى كشید.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى گریست و مى گفت : من این جا بى كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آیند ، آنان عالماند و من هنوز جاهل.
ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت : اى پسر!چرا گریانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پیر گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گویم تا به زودى از ایشان در گذرى و عالم تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى خواهم.
پس هر روز ، درسى مى گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پیر نورانى ، خضر (ع) بود و این نعمت و توفیق ، به بركت رضا و دعاى مادر یافته است.
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#حدیث
✍... رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
به امیرالمومنین علیهالسلام
فرمودند:
ای علی
هر آینه در آخرالزمان
گروهی خواهند بود که
به جرم دوست داشتن تو
مورد سرزنش مردمان قرار میگیرند
و تو را و فرزندان تو را
بر پدران و مادران خود
و برادران و خواهران خود
و بر عشیره و نزدیکان خود
ترجیح میدهند
پس بهترین صلواتهای خداوند
بر آنها باد
آنان فردای قیامت
زیر لوایِ حمد محشور خواهند شد
📚کتابالغیبة ص۱۳۶
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
6.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کشتی نجات»
👤 سید حسین #مؤمنی
🔸 داری غرق میشی فقط بگو یاصاحبالزمان ادرکنی...
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#داستانک
دنبالش وارد خانه شدم.
تابلویی با جمله ی "خانه، جاییست که قلبت آنجاست"، جلوی در آویزان بود. کمی بعد فهمیدم کل خانه پر از این تابلوهاست. بالای جالباسی نوشته شده بود: "پیدا کردن دوست خوب، سخت است و فراموش کردنش غیرممکن."
روی یکی از کوسنهای اتاق پذیرایی که با وسایل قدیمی و عتیقهای تزیین شده بود، خواندم: "از میان سختیها، عشق میروید."
وقتی دید من دارم همهی این نوشتهها را میخوانم، برایم توضیح داد: "بابا و مامان من، بهشون میگن دلگرمی و همهی خونه پر از این جملههاست."
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#تلنگر
اگه به یه آدم بگی فوق العاده ای؛
فوق العاده تر از قبل میشه.
اگه یه آدمو برای تلاشش تحسین کنی،
بیشتر تلاش میکنه.
اگه به یکی بگی که چقدر قشنگ میخندی، قشنگ تر میخنده...
اگه به یکی بگی چقدر خوشگل شدی؛
دنیاش قشنگ تر میشه...
و وقتی به آدما انگیزه میدی، خودت زیباترین آدم دنیا میشی.
یادت باشه ....😉
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan
#حکایت
پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این
کافهی نزدیکِ دفترم میامدم بیرون
جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش، هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد
پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و بعد از چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا
برگشتم ، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت
بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبیها و محبتها،
باعث بد عادتی و سوء استفاده میشه
کانال داستان های عبرت انگیز👇👇
@cafedastan