#داستان_کوتاه
🔸حسادت
🔸قسمت اول
✍ هنرمند گرامی استاد اصغر بمانی
----------------------------------------------------------
💫 من همیشه باید برنده میشدم.
عاشق مسابقه و رقابت بودم ،البته بیشتر عاشق بردن و اول شدن.
تا دانشگاه رقیب خیلی جدی نداشتم، نه توی درس و نه توی چیزای دیگه.....
اما توی دانشگاه یه رقیب خیلی سرسخت پیدا کردم ، عینهو خودم،سمج، یدنده و بالانشین.
رقیب اصلی من تو دانشگاه سهیلا بود ، چه توی درس ، چه توی عشق و چه توی.....
در ظاهر من و سهیلا با هم دوست بودیم،ت اما در واقع رقیبای سرسخت همدیگه، که هیچکدوم حاضر نبودیم کوتاه بیاییم.
واقعیتش من خیلی به سهیلا حسودیم میشد، چون واقعا یه سر و گردن از من بالاتر بود.
هم خوشکلتر بود و هم قدش از من بلندتر بود و هم خیلی خوش صحبت،
توی درس هم همیشه یا اون اول بود ،یا من دوم.
و این برای من خیلی آزاردهنده بود چون واقعا هر کاری میکردم نمی تونستم به گردشم برسم.
روزی که سهیلا کارشناسی ارشد قبول شد یک روز سیاه و غم انگیز بود برای من ، یک شکست سنگین،چون من قبول نشدم.
وقتی هم ازم پرسید چرا قبول نشدم، گفتم: میخوام تغییر رشته بدم.
دروغ گفتم، نمی خواستم شکست رو قبول کنم، نمی خواستم بپذیرم که سهیلا از من بهتره ، توی آتیش حسادت داشتم می سوختم ، تا روزی که مجید رسما اومد خواستگاری من.
این خواستگاری آب سردی بود بر آتش حسادتم.
مجید یه بچه پولدار بسیار محجوب و مودب بود که با اون کاریزمای جذاب و چشمای خرمایی و قد رشیدش دل هر دختری رو می برد.
من و سهیلا برای به دست آوردن مجید دوسال بود که با هم کورس گذاشته بودیم ، هر کاری از دستمون برمیومد انجام میدادیم .با توجه به ویژگی های خاصی که سهیلا داشت من شانس کمتری داشتم،
اما بلاخره توی این کورس، من از سهیلا جلو زدم و مجید رسما اومد به خواستگاری من.
یه حس غرور عجیبی بهم دست داده بود، حس انتقام تموم شکست هام از سهیلا،
فکر می کردم سهیلا با شنیدن این خبر در هم بشکنه، اما خیلی راحت با لبخند بهم تبریک گفت، اصلا باورم نمی شد با این موضوع به این راحتی کنار بیاد.
با خواستگاری مجید آتش حسادتم فروکش کرده بود .
تا روزی که سهیلا با یه ماشین پژوی۲۰۷ آلبالویی صفر
وارد دانشگاه شد و یکراست اومد کنار پراید سیاه، رنگ و رو رفته، آفتاب سوخته و قراضه من پارک کرد.
وقتی سهیلا شیرینی ماشینش رو بین بچه ها پخش میکرد و دخترا با کف و سوت و هورا بهش تبریک می گفتن، دوباره آتش حسادتم شعله کشید ، داغ شدم
فکر کردم سهیلا با پارک کردن ماشینش کنار ماشین من خواسته تحقیرم کنه، شایدم خواسته انتقام مجیدو ازم بگیره
با صدای بلند گفتم: مهمتر از ماشین، رانندگی و دست و فرمونه، من با همین پراید فسکنی حاضرم با پژوی ۲۰۷ سهیلا کورس بذارم
صدای کف و سوت و هورای بچه ها فضای دانشگاه رو پر کرد.
سهیلا گفت:فریبا عزیزم همه میدونن تو رانندگیت عالیه........
گفتم:چیه میترسی ماشینت خط بیفته؟
دخترا برام دست زدن و یک صدا فریاد زدن، مسابقه.......مسابقه........
ملیکا گفت:من روی ۲۰۷ سهیلا شرط می بندم
نازگل گفت:من روی دست و فرمون فریبا شرط می بندم
و.................
با اصرار بچه ها
سهیلا چاره ای جز پذیرفتن نداشت
گفت: قبوله
وقتی مجید به جمعمون اضافه شد ، با غرور خاصی گفتم:
همین امروز عصر ساعت سه بلوار پشت دانشگاه...........چون اون موقع خلوته،
من و سهیلا کورس میذاریم ، هر کی ام باخت دیگه حق نداره با ماشینش بیاد دانشگاه
سهیلا با اعتماد بنفس خاصی گفت:قبوله
ساعت سه بعد از ظهر بلوار پشت دانشگاه خلوت ، خلوت فقط دوستای خودمون بودن.
انگار بلوار رو برای کورس ما قرق کرده بودن.
با سوت مجید مسابقه شروع شد.از همون لحظه استارت سهیلا با یه تیک آف عین جت حرکت کرد، صدای سوت و هورای بچه ها اعصابمو خط خطی میکرد.اصلا نمیخواستم کم بیارم.
دنده رسوندم و پامو تا آخر روی پدال گاز فشار دادم رسیدم به سهیلا ، شونه به شونه هم میرفتیم.
گاهی سهیلا جلو میفتاد و من دوباره خودم رو بهش میرسوندم.
دیگه نه چیزی میدیم ، نه چیزی میشنیدم
آتش حسادت تموم وجودم را شعله ور ساخته بود.
تمام حواسم به سهیلا بود که داشت به آخر بلوار، خط پایان نزدیک میشد.
نه نباید سهیلا برنده بشه تموم آبرو و حیثیتم به این کورس بستگی داشت.
با تمام قدرت پدال گاز رو فشار دادم
عقربه کیلومتر شمار مدام روی۱۴۰ بالا و پائین میرفت، رسیدم درست پشت ۲۰۷ سهیلا
که ناگهان.........
همه چیز فقط در چند ثاتیه اتفاق افتاد
یه لحظه کشیدم سمت چپ که از سهیلا سبقت بگیرم ، یه دفعه کنترل از دستم خارج شد به جدول وسط بلوار برخورد کردم ،
ماشینم توی هوا در حال پرواز بود ،برخورد با درخت وسط بلوار، مرتب به در و سقف و شیشه ها برخورد میکردم
شکستن شیشه ها......
صدای جیغ،
بوی بنزین،
آتیش ،
برخورد شدید سرم به....
و دیگر هیچ.......
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روانشناسی
👆 سه عارضه اصلی در زندگی وجود دارد که بودنش باعث مختل شدن زندگی است...
❌ #تربیت_چندگانه و احساس دخالت از عارضههای مهمی هستند که زندگی را مختل میکنند.
دکتر_سعید_عزیزی
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#موسیقی
منشین غمگین💚💚
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#داستان
🔸 حسادت
🔸 قسمت دوم
✍ هنرمند گرامی استاد اصغر بمانی
💫 بعد از چهار ماه که از کما بیرون اومدم،
با گریه پرسیدم: چرا پاهام تکون نمیخورن؟!!
بابام در حالیکه اشک می ریخت گفت :چی میگی، همینکه زنده موندی معجزه است، هیچکس باور نمیکرد
از میون یه مشت آهن پاره در حال سوختن جنازتم بتونیم بکشیم بیرون....
حالا دیگه برای همیشه اون پرایدی که بابام با وام و قرض و قوله برام خریده بود تبدیل شده بود به یه ویلچر نقره ای
یه روز سهیلا همراه با مجید اومدن عیادتم
سهیلا گفت :فریبا می خوام آزمون دکترا شرکت کنم ، راستی من و مجید با هم عقد کردیم،هفته آینده هم عروسیمونه ، اینم کارت دعوت تو .........
قلبم تیر کشید، سرم بشدت درد گرفت عین همون لحظه تصادف.
شعله های آتیش توی چشمام زبانه می کشید،شعله هایی که تموم وجودم را فرا گرفته بود، اما اینبار شعله هایی از روی حسرت نه از روی حسادت .
من توی کورس آخری همه چی رو با هم باختم. حتی مجید و زندگیم را
من باختم و نه تنها دیگه با ماشینم نمیتونستم برم دانشگاه که اصلا دانشگاه نمیتونستم برم.
من در واقع به سهیلا نباختم، به خودم باختم ، به حسادتم.
گاهی دوم بودن بهتر از هرگز نبودنه
فروردین ۱۴۰۴
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#سعدی
🔸 ارسالی از شاعر عزیز شهرمون استاد حاج حسین محمدی نیا
💫 اول اردیبهشت ماه جلالی؛ سالروز بزرگداشت سعدی
🔹مطالعه آثار سعدی به ما نشان میدهد که او نه صرفا یک حکیم، یک غزل سرا، یک شاعر و یا یک نویسنده با کلام موزون است، بلکه انسانی ایرانی است که پندهایش را از لایههای تاریخ عبور میدهد و به دست ما میرساند.
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#پیام_شهروندان
🔸 ارسالی از خانم اخوان
💫 سلام وقت بخیر
ببخشید یه گله ای داشتم
بابت جاده بافق به بهاباد بخصوص از سه چاهون ب طرف پرک
خط کشی ها خیلی کمرنگ شده و در شب خیلی خطر ناک هست خط کشی برای جاده خیلی مهم هست بخصوص شب و بعضی از جاها اصلا خط کشی نداره و تابلو هم یه دوسه تایی نصب هست فقط
اگر یه مسافر غریب باشه حتما حتما این راه رو گم میکنه
یه خط کشی درست انجام بدن
یه چندتا تابلو نصب کنن
حداقل یه تابلو نصب کنن حد فاصله از سه چاهون تا پرک باشه
یا از سه چاهون تا بهاباد
لطفا پیگیری کنید
ممنونم 💐🌸
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#پیام_شهروندان
#محمد_آقا
سلام و خداقوت
خدا رحمت کنه محمد آقا را
چیزی که دلم می خواد برا محمد آقا و جلیل آقا گفته بشه ،خیرمند بودنشونه و چشم و دل سیری این سیدای بزرگوار
دو بار در مورد دو خانواده که احتیاج به کمک مالی داشتن زنگ محمد آقا زدم؛
دیدید بعضیا این مواقع جد و آباد آدم را میارن جلو چشمش و چنون اظهار نداری می کنن که به فکر میفتید ،به اونها هم کمکی کنید ....
اما خدا رحمت کنه محمد آقا را
هر دوبار بدون مکث و هیچ بحثی، من و حواله داد به پدر بزرگوارش و گفت سفارش می کنم ، جلیل آقا هم بدون هیچ بحث و پرسشی به اونها کمک کردن
ان شاء الله خدا بهشتش بده و به خانواده ی محترمش صبر جمیل 🤲
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
31.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙همآوازی در شوشتری
#استادشجریان
#همایون_شجریان
📚 غزل: #سعدی_شیراز
♦️ اول اردیبهشت ماه؛ روز بزرگداشت استاد سخن سعدی
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری ازو نمیآید
کدام دیده بروی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمیآید
جز اینقدَر نتوان گفت بر جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست
چه مجلس است کزو های و هو نمیآید
به شیر بود مگر شور عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیر دراو نمیآید
╭━═━⊰✹❀✹⊱━═━╮
🆔 @yazdsabteahval
╰━═━⊰❀✹❀⊱━━━╯
#نوستالژی
#بهاباد_قدیم
📨 ✍ حسن آقای باقریان با ارسال این عکس از فردی موسوم به «نَسکرانی» نوشتن:
« سلام. اونجا که قبلا حسین حسین زاده نوشتن نسکرانی که اسب قهوه ای داشته فکر کنم این باشه »
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh