eitaa logo
چَنتِه 🗃
4هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
5.2هزار ویدیو
35 فایل
چَنته: واژه ای بهابادی به معنی ظرف پارچه ای بزرگ(دولو) که در آن تعدادی کیسه های کوچک قرار داده می شد و معمولا محتوی انواع داروهای گیاهی بود . چنته از ملزومات جهیزیه دختران در قدیم بود. پل ارتباطی و تبلیغات @HOSSYN90
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌🎙بسم الله الرحمن الرحیم 🌺سلام صبحتون به خیر و شادی🌺 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۷۴ قرآن کریم 🔸 جزء ۱۴ سوره نحل ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸 قسمت اول ✍ محمدحسن دادگر ( حسن هاشم ) 🔺با عرض سلام به حسین اقا زمزم عموها گفتم براتون که: از کوچه زیرون در امدی وچند مغازه را طی طریق کردی. بین مسجد فاطمیه یا به قول مادرم مسجد مدلی استاحسین ومغازه بابا حسن من منزلی بود پر از عشق ومحبت منزل دایی اکبر(حاج علی اکبر رفیعی) وعمه فاطی (حاجیه فاطمه غنی‌زاده) چقدر این دونفر مهربان دوست‌داشتنی بودن چقدر با معرفت☺️ دایی صبح اول وقت صندلی فلزی تاشو را دم در خانه میکذاشتن با پیراهنی سفید بلند مثل برف وعصا در دست مثل خانی نشسته بودن وقتی سلام شان میکردی با لبی پر از خنده ورویی گشاده چنان احوالپرسی میکردن که دوست داشتی همیشه در کنارشان باشی به به آحسن چه خبر احوال شریف چطوره پدرو مادرت خوبن اومدی دیدنی بابا حسن کجایی کم پیدا ؟😊وبا صدای بلند فاطی فاطی، کاسه رو میزو سماور بیار اخ که با شنیدن این حرف چقدر خوشحال میشدی🤣 این کاسه پر بود از تخمه وپسته بو داده ترشو قیصی مغز بادوم مغز دنده زرد الو مویز انگور غریبی که عمه فاطی با قدی خمیده با قدم هایی کوتاه دم در میاوردن بادیدن عمه چقدر خوشحال میشدی سلام عمه :سلام به رو مات (ماهت)بابا حسن ت هنوز گوشت نیاورده؟ نه عمه وعمه میکفتن حالا دیگه هر جا باشه پیداش میشه چقدر عمه خاطر این برادر رو (بابا حسن ) میخواستن. وقتی باباحسن تو باغ پایین قصابی میکردن پوست گوسفند را ته فرغون پهن میکردن وگوشت را داخل پوست میکذاشتن ودایی علی یا دایی عباس فرغون را حرکت میدادن برای رساندن به درب مغازه وبابا حسن جلو جلو حرکت میکردن وعمه با دیدن بابا حسن گل از گل شون شکفته میشد وبا لحن قشنگی میگفتن حسنمون اومد شاید این کلمه را من بارها بارها از زبون عمه شنیده باشم . ☀️ ادامه دارد . . . ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸 قسمت دوم ✍ محمدحسن دادگر ( حسن هاشم ) 💫 وبعد از فروش گوشت با استکان چای از برادر پذیرایی میکردن. دایی اکبر کاسه را تعارف میکردن و منم یه مشتی از این اجیل را برمیداشتم 😊 چون اون زمان با زیر شلواری ویک پیراهن برای گرفتن گوشت میرفتم گوشه پیراهن را بالا میاوردم واجیل تعارفی را داخلش میریختم.☺️ هنگام برگشت یک دست کیسه پارچه ای بود که مادرم صبح برای گرفتن گوشت از بابا حسن به من داده بودن و دست دیگر گوشه پیراهنی که آجیل داخلش ریخته شده بود . بالاخره هر چی از این دوزن وشوهر بامعرفت که خدا بهشت برینش را جایگاه این دو عزیز قرار دهد انشالله، بگویم کم گفتم الان دو موضوع به ذهنم امد یکی اینکه ان زمانها برای خرید هر چیزی ظرف مخصوص خودش را داشت مثلا اکثرا روزها من مامور خرید گوشت از بابا حسن بودم البته روزهای که پدر یا یزد سرکار بودن یا وقتی که جبهه بودن مادرم کیسه دوخته بودن ودرش را با نخی سفید که بانخ قالی بافته شده بود هنگامی که میکشیدی درش بسته میشد یا برای خرید شیر ظرف های بود به نام مشربه وبرای خرید نان سفره نونی که جنسش نخی بود وکماجدونی داشتیم مخصوص نگهداری از نان .😄 . خونه بابا حسن خمره ای بود کوتاه با دری بزرگ‌ وبرای ما بچه ها سنگین که مخصوص نگهداری از نان بود چیزی به نام پلاستیک وظروف یکبار مصرف نبود وصدالبته بهتر که موجود نبود خانه های قدیمی اتاقی داشتن که از همه جای خانه سرد تر بود به قول ما بهابادیا یسار بود مثلا خونه بابا حسن اتاقی داشتن به نام اتاق علی غضنفر😜😲 همه حبوبات گندم ارد ودر ودیوار این اتاق پر بود از کیسه های کوچک وبزرگی که به میخ های سر کج اویزان شده بود از فلفل وبادمجان که با نخ اویزان شده بودن واز این سر اتاق تا ان سر اتاق وجود داشتن کیسه پر بود از برگ پیاز خشک شده سیر پیازچه ارد ذرت وبلغور گندم وووو وچندین خمره که پر بود از گندم وذرت وارد غیره وموضوع دوم اینکه بعضی از بزرگان بهاباد مثل حاج حسین شجاعی و حاج علی اکبر رفیعی وحسین غنی زاده به قول ما حسین عموها علی عابدین حاج حسن اتش دار وو با اینکه ما بچه بودیم وقتی سلامشون میکردی چنان تحویلت میگرفتن وحال واحوال میکردن که دوست داشتی همیشه ودروز چندینبار با این انسانهای شریف برخورد داشته باشی واز گرمی وجودشان ومعرفت سرشارشون بهره مند بشی شاید حدود چهل سال از اون زمان میگذرد ولی همچنان صدایشان در گوش ات تنین انداز است حیف که در بین ما نیستند خدایشان بیامرزد. ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸 جناب سرهنگ علیزاده تصویری خاطره انگیز از قبض پرداخت حق امتیاز آب در سال ۵۴ که مربوط به پدر بزرگوارشون بوده رو برامون ارسال فرمودند. جالبی این موضوع به این هست که که این قبض اینقدر نو باقی مونده انگار همین دیروز صادر شده .😊 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
👈 این قسمت👈 چرا ✍ حسین عبداللهیان بهابادی 📌قبل ترها نوشتیم از اینکه چرا شدیم ، اما در یکسالگی بازم هستند دوستانی که بپرسند چرا چنته؟😊 🔺و اما چرا : 👈 بچه ترِتر که بودیم ، تعدادمون زیاد بود و از سر و کول هم بالا میرفتیم 😜 ، یعنی کلا تعداد زیاد بود ، از خونه حاج علی خانی که رسما خونه اول کوچه زیرون بود تا خونه حسین اسدالله یا همون خونه حسین عالمی امروزی که در خیابان ملاعبدالله بود و به صورت قاچاقی خودشون رو از اهالی محترم کوچه زائران میدونستند، همگی دست به نقد ۹ تا به بالا جمعیت داشتند😜😂 ، به استثنای خونه حاج حسین امینی که زحمت کم جمعیت ها هم روی دوش ایشون افتاده بود و کلا جبران مافات کرده بودند 😄، انگار اونایی که کمتر بچه داشتند یه جورایی با حاج حسین قرارداد کرده بودند و سهمیه فرزندآوریشون رو به پسرعموی ما بخشیده بودند😜 هر چند پدر خدابیامرز بنده هم در این قرارداد شراکتی ناچیز داشتند 🤣. 🧡 که اگر اونروزا فرزند آوری جایزه داشت امروز من و برادران و خواهرانم از ملاکین و تجار به نام نه بهاباد ، نه یزد ، بلکه خاور میانه بودیم😄 . ⭕️ القصه : روزا اینقدر توی کوچه بدو بدو میکردیم و توی جوی آبی که از جلوی خونه مهدی وهاب رد میشد آب بازی میکردیم ،که دیگه نا نمیموند برامون ، و از بس تو خاکهای آغشته به فضولات گوسفندان محترم( جسارتابخوانید پِسکِل) در کوچه زیرون نفس میزدیم که گاه و بیگاه یا دل درد بودیم یا سردرد بودیم و یا . . . 🤣 .بالاخره یه جاییمون درد می‌گرفت و هنوز ابراز درد ننموده بودیم که دکتر زمزم ( والده ماجده) به اخوی و یا آباجی بزرگتر دستور میدادند تا کیف طبابت که در واقع همون کیسه ئو 😲 بود را بیارن و از این کیسه هر آنچه از دوا و درمون که فکر می‌کردید بیرون میومد😜 و اینچنین بود که در داروخانه سرخود خونه ننه زمزم همه دوایی پیدا میشد و این کیسه ئو حکم داروخونه رو داشت . و ناخودآگاه شرطی شده بودیم ، یعنی چشممون که به می افتاد حالمون خوب میشد و جالب اینکه توی هر خونه ای یک وجود داشت. و حُسنش این بود که چون وابسته به مادر بود حالمون رو خوب میکرد. ❤️ و اینچنین شد که ما هم شدیم . یعنی با خودم گفتم باید یه چیزی اختراع کنم که حال دل مردم رو خوب کنه ، اصلا مردم با اسمش حالشون خوب بشه و توی هر خونه ای حداقل چهارتا ازش باشه . و این چنین شد که ما وارد خونه های دل شما همشهریان عزیز شد . 🔴 پس خیلی دنبال داروخونه نگردید ، کیسه ئو پیش ماست . یعنی پیش خودتونه 🤣🤣🤣🤣 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 استاد شجریان ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸جناب علی آقای رضاییان فرزند مرحوم محمدباقر و سکینه صالح که معرف حضورتون هستند. 🔺معلم بازنشسته و استاد زبردست تعمیر لوازم خانگی و از کاسبان خوب و مردم دار شهرمون می باشند . ☀️ برای این عزیز آرزوی بهترین‌ها رو داریم . ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
‌ ‌🎙بسم الله الرحمن الرحیم 🌺سلام صبحتون به خیر و شادی🌺 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۷۵قرآن کریم 🔸 جزء ۱۴ سوره نحل ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸📣 دوستان عزیز وقتتون به خیر همونطور که مستحضرید ما در کانالمون بخشی رو داریم به نام گمنامان خوشنام ، که مختص زحمتکشان همشهریمون هست که کمتر نامی ازشون برده میشه ، اما داستان امروز متفاوت از داستان‌های قبلیست و اتفاقا مختص شخصیتیت که همیشه در صحنه بوده از قبل از انقلاب تا کنون ، لطفا با ما باشید 👇👇
☀️ 🔸مردی برای تمام فصول ✍ حسین عبداللهیان بهابادی ☀️ قسمت اول 🔺 قبل از انقلاب دار و دسته ای بودن برا خودشون.شاگردان دبیرستان مفیدی بهاباد با مدیریت حاج علی اصغر گرانمایه ی انقلابی و ضد شاه که تازه با اخذ لیسانس زیست شناسی از تهران فارغ التحصیل و به بهاباد آمده بودند و ضمن تدریس ، مدیریت دبیرستان را هم بعهده داشتند. 👈 وقتی تئاتر درس بزرگ شیطان را که ماحصل آن سپردن کارهاي بزرگ بدست آدم های کوچک برای نابودی کشور بود. بازی و اجرا کردند ، اقای گرانمایه توسط ساواک احضار شدند. ح ☀️ شرکت در جلسه قرآن هفتگی منزل آقای گرانمایه با حضور اقای صمصامی دبیر اللهیات و تفسیر قرآن توسط ایشان که این جلسه تا بعداز انقلاب بعنوان مکتب امام صادق علیه السلام ادامه داشت ، نخستین جرقه های تاثیر دین بر شخصیت این جوانان و سوق آنها به فعالیت مذهبی و انقلابی را رقم زد. ⭕️ لوتی و با مرام ، نوجوون و جوون . خیلی از جوونای محل آرزوشون بود با این گروه دوست بشن . حتی گاهی بزرگترها هم با اکیپ این جوونا به گردش و تفریح میرفتند . درس میخوندند و ارزوهای بزرگی برای ادامه تحصیل و طی مدارج بالای علمی در سر داشتند لذا زمانی که برای بچه های بهاباد رفتن به مدارس ملی( غیر انتفاعی امروز) باب نبود، به یک مرتبه عباس اقبال و مرحوم حسن لقمانی و علی اصغر و محمد رضا امینی پور و شهید بهابادی و حاج عباس هوشمند از دبیرستان رازی یزد که یکی از سه دبیرستان ملی استان یزد بود سر درآوردند. 🔹 اگرچه بعدا به اصرار مرحوم حاج احمد هوشمند به جهت حد نصاب رسیدن تعداد دانش آموز برای تشکیل رشته تجربی در بهاباد چندتایی شون به بهاباد برگشتند. 🟠 یک پاشون هم سور و تفریح و کوهستان بود . پاتوق اصلی توی بهاباد اما خونه حاج ابلَسَن لقمانی بود . چون حسن لقمانی (خدایش بیامرزاد ) بچه ی با مرام گروه بود و مادرش هم فوت کرده بودند و توی خونه تنها بود . پس کجا بهتر از خونه ی حاج ابلسن . 🟡 حاج شیخ محمد عبداللهیان ، حسن لقمانی ( سیمرغ ) ، احمد ابراهیمی ، علی صالحی ( جوادآقا ) ، ناصر هوشمند، عباس هوشمند، شهیدان اصغر و محمدرضا امینی پور ، شهید غنی زاده ، شهید بهابادی ، زنده یاد حسن لقمانی ،رضا خانی زاده حاج احمد ترحمی و حاج عباس اقبال و چندین نفر دیگه که گه گاه به این اکیپ اضافه میشدند از اعضای این گروه بودند . 🔺 وسیله نقلیه ای به جز موتور پرش حسن لقمانی و یاماهای 125 شهید علی اصغر امینی پور و هندای 90 عباس اقبال نداشتند و شاید بعضی از اوقات شهید امینی پور نیسان حاج حسن را به ناوگان ایاب و ذهاب سور اضافه میکرد و بعضا به جهت باج دادن به پدر ، حاج حسن که اتفاقا خوش مشرب هم بودند به اکیپ سور اضافه میشدند که خود خاطرات بسیار جذابی را رقم میزدند که فعلا جای پرداختن به آن نیست . 🟢 ادامه دارد . . . 🌹 اسامی افراد حاضر در عکس فوق ، از راست : مربی شهید محمد غنی زاده ، عبدالناصر هوشمند ، حسن هوشمند ( کودک ) ، سردار شهید علی اصغر امینی پور ، حاج عباس اقبال ، شهید محمد مهدی بهابادی ، و شخص ایستاده حاج احمد ترحمی ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh