🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نفسی کشید و س
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ساکت نگاهش کردم. نمیخواستم خلوتش رو به هم بزنم. خیلی فکر کرد. بعد از دو سه دقیقه سرش رو گرفت بالا و نگاهش رو داد به من:
– ناصر بیدار شه، بگم منو ببره خونهی ناهید.
با شنیدن این حرف خیلی بهم ریختم. تو دلم گفتم: خدای من، بزرگ خونه نباید بشکنه. نمیفهمم چرا ناهید گذشت نمیکنه. والا زشته که پدر آدم بیاد خونهی آدم بگه منو ببخش. حالا هر چقدرم پدر در حقش کوتاهی کرده باشه، هیچ اولادی نمیتونه بگه من از پدر و مادرم خیر ندیدم.
اگه اون پدر و مادر هیچ کاری براش نکرده باشن، به دنیا آوردنش که… اونم این بابا که داره به زبون میاره و التماس میکنه که منو ببخشید حالا اگر مغرورانه برخورد میکرد و میگفت کارم درست بوده جای گله و شکایت داشت اما این بابایی که داره خودش رو میشنکنه و اعتراف میکنه، حقش نیست که باهاش اینطوری رفتار بشه...دلم میخواد زنگ بزنم به ناهید و بهش بگم: بیمعرفت! تو امروز وجودت، زندگیت، محبت و ولایت امیرالمؤمنین که بالاترین سرمایهی زندگی یه انسانه و باعث نجات و سرفرازی تو قیامته رو از این بابا داری. چرا فقط نیمهی خالی لیوان رو میبینی؟
با صدای پدرشوهرم که گفت
_ نرگس چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم:
– نه بابا، چیزی نیست.
– به سؤالم جواب ندادی، چرا ناراحت شدی؟
نمیخواستم بهش بگم داشتم به چی فکر میکردم. لبخند تلخی زدم:
– نه آقاجون، من هیچ وقت از شما ناراحت نمیشم. اگه دوست داشتید به سوالم جواب بدید.
– پاشو برو دو تا لیوان آب بیار. یکیش رو خودت بخور، به منم بده یه گلویی تر کنم تا برات بگم چی شد که خدا یه فرصت دیگه بهم داد.
اومدم آشپزخونه، یه لیوان نصفه آب ریختم و خودم خوردم. یه لیوانم پر کردم و آوردم برای پدرشوهرم.
– بفرما آقاجون، من تو آشپزخونه آب خوردم.
– گفتم بهت آب بخوری که حالت جا بیاد.
تبسمی زدم:
– ممنونم آقاجون که به فکر منید.
یه مقدار از آبو خورد و لیوان رو گذاشت روی میز. رو کرد به من و نفس عمیقی کشید:
– حساب و کتاب اون دنیا خیلی سخته. من یه سخته میگم، بابا، تو یه سخته میشنوی. بیچارگی رو اونجا به معنای واقعی آدم میفهمه
چهرهش برافروخته شد. بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ساکت نگاهش کر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– همه اعمالم رو توی یه لحظه بهم نشون دادن؛ از کارهای خوبم و اشتباهاتم… بابا، نماز، مخصوصاً اول وقت. خیلی کار آدمو جلو میندازه، دوستی و محبت امیرالمؤمنین حضرت علی علیهالسلام و اولادش خیلی به داد آدم میرسه. این گریه برای امام حسین علیهالسلام اونجا کولاک میکنه. بابا، پشت این نظام بودن و دوست داشتن امام خامنهای، نمیدونی اونجا چقدر محبوبیت داره، کمک به هموطن نیازمند و دستگیرشون، رعایت حلال و حرام، اخلاق خوب و مهربونی، همش دونهدونه برای آدم ثبت میشه. منم همهی اینها رو داشتم، ولی از همشون ایراد گرفتن و میگفتن در انجامش خالص نبودی. سه تا عمل منو اونجا قبول کردن و به خاطرش بهم فرصت دادن: یکی گریههای به امام حسین بود، یکی هم پرداخت خمس و زکات، و یکی هم یه دونه از راهپیماییهای روز قدسم قبول شده بود… نرگس، این قبولی راهپیمایی روز قدس رو از تو داشتم.
با تعجب ابرو بالا دادم:
– من، آقاجون؟
– آره دخترم، تو.
مشتاق پرسیدم
_من چه نقشی داشتم
نفسی کشید:
– من از همون اولش که انقلاب شد، دلم با امام خمینی بود. ولی اونجوری انقلابی نبودم که برم تو تظاهرات شرکت کنیم و مرگ بر شاه بگم. تو که عروس ما شدی، انقدر بسیج بسیج کردی که منو هاجرم دلمون خواست بسیجی بشیم هاجر رفت تو بسیج ثبت نام کرد اما من روم نشد. که ایکاش رفته بودم...ولی راهپیمایی رو میرفتم که یهدونهش رو ازم قبول کردن.
فکری کرد و سر تکون داد:
– اونم ببین چه جوری رفتم.
با لبخندی که زدم، اشتیاقم رو برای شنیدن حرفش نشون دادم.
– من خواب مونده بودم. وقتی بیدار شدم دیدم نزدیک ظهره. اون روز چون سریع حاضر شدم و تند راه رفتم که بهشون برسم، وقتی رسیدم نفستنگی گرفتم و نتونستم بلند شعار بدم. تو دلم میگفتم: مرگ بر اسرائیل. وقتی هم تموم شد، نماز جمعه رو خوندیم و اومدم خونه. دیگه با هاجرم اوقات تلخی نکردم که چرا منو بیدار نکردی… باورت میشه بابا، همین یهدونه راهپیمایی رو ازم قبول کرده بودن.
آقا جون من همه حرفهای شما رو باور میکنم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
📸طائب:
اگر بنا به مذاکره باشد باید با قدرت با دشمن وارد گفتوگو شد
رئیس سازمان بسیج مستضعفین در جمع فرماندهان بسیج تهران:
🔹آمریکا به دنبال این است که بین جریانهای داخل کشور اختلاف ایجاد کند و ما با حفظ انسجام نباید اجازه دهیم آنها در این کار موفق شوند.
🔹نباید از روی سستی و ترس با دشمن مذاکره کنیم، ولی اگر دشمن درخواست تسلیم شدن یا مذاکره کرد، باید با قدرت و به قصد گرفتن حق خود با او وارد گفتوگو شد.
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) – همه اعمالم ر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
پدرشوهرم با تأیید حرف من، آروم سرش را تکون داد و رفت توی فکر. بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ دعای مؤمنین در حق اموات خیلی تأثیر داره و من اونجا محتاج یه دعا از طرف مؤمنین بودم که توی این دنیا بودم. ولی انقدر آشناها و نزدیکانم درگیر کارهای دنیایی خودشون بودن که برای من طلب آمرزش و مغفرت نمیکردن… من میدیدم که نگرانم هستن و گریه میکنن، ولی گریه و نگرانی اونها برای من فایدهای نداشت. اونجا من محتاج یه دعای آمرزش و استغفار بودم. و وقتی اینو فهمیدم که یکی باید از این دنیا بهم کمک کنه، تو رو بهم نشون دادن.»
نگاهی بهم انداخت و لبخند زد.
_ چهرهات انقدر زیبا و آروم بود که من فهمیدم خدا خیلی ازت راضیه.
خیلی دلم میخواست بدونم چه عملی از من قبول شده که به قول پدرشوهرم خدا ازم راضی بوده. ازش پرسیدم:
_ ممنونم آقاجون، ولی من خودم میدونم که اشتباهاتی داشتم و اگر خدا از من راضیه، حتماً از روی فضلش هست. چون اگر بخواد از روی عدلش با من رفتار کنه، پرونده عمل من سیاهه. شما اونجا متوجه چه قبولی چه عملی از من شدید؟
فکری کرد و گفت:
«نه، اینطوری که میپرسی نه… نشدم. ولی بابا، آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؟ تو از اول جونیت با چهار تا بچه و یه شوهر جانباز اعصاب و روان روبهرو شدی، نه آبروی شوهرتو بردی و نه براش کم گذاشتی.»
ناراحت شد و چهرهاش در هم رفت.
_ ما اذیتت کردیم، در کنارت نبودیم، کمک چندانی بهت نکردیم. بابا، ما رو حلال کن.
دستش رو گرفتم و گفتم:
_ این چه حرفیه میزنی باباجون؟ من خیلی دوستتون دارم، اصلاً بهش فکر نکنید.
لبخندی زد و گفت:
_ بیا، ببین اخلاقت رو. الان هر کس دیگهای جای تو بود سرکوفت میزد، ولی تو با روحیه گذشت برخورد میکنی. همین اخلاقته که باعث شده خدا ازت راضی باشه و اون دنیا تو رو به من نشون بده و بهم بفهمونه که با دعای این بنده من نجات پیدا میکنی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) پدرشوهرم با ت
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ آقا جون دعا کنید که عاقبت بخیر بشیم
دستش رو گرفت بالا
_ انشاالله باباجون، انشاالله که عاقبت بخیر بشید…
دستش رو آورد پایین چشمش به در اتاقی که ناصر خوابیده بود انداخت و نگاهش رو چرخوند سمت من
_ پاشو برو ببین ناصر بیدار شده منو ببره خونه ناهید
_ بابا جون اگه بیدار خودش شه میاد بیرون
_ آره دخترم تو درست میگی بزار بخوابه بچهم، خستهست... من که دیگه غلط بکنم بین بچههام فرق بزارم ولی تو خودت ببین، از لحظه ای که حال من بدشد ناصر کنارم بود تا الان، الانم من میدونم که فقط ناصره که منو میبره خونه ناهید و هر کار دیگهای هم که داشته باشم، بچهم بی منت برام انجام میده، بعد از ناصرم تو عروسها و دخترم یکی هاجر خیلی کنارمه یکیام تو
لبخندی زدم
_ بابا بقیهام خوبن ما شرایط کمک کردن به شما رو داریم
نذاشت ادامه بدم اومد تو حرفم
_ ای بابا اگر به بهانه جوری باشه که تو بهانهت از همه بیشتره، الان باچهارتا بچه خونه و زندگیت رو رها کردی اومدی پیش ما
_ من دارم به وظیفهم عمل میکنم
خنده دندون نمایی زد
_ آدمهای خوب وظیفه شناسند… تو هم بابا برو یه استراحتی بکن خستهگیت در بیاد
خیلی دلم میخواد منم یه دازی بکشم از پیشنهادش استقبال کردم، ببخشیدی گفتم و اومدم روی مبل دو نفره چادر کشیدم روم و دراز کشیدم فکر و خیال نمیگذاره بخوابم… پدر شوهرم گفت خدا ازم راضی بوده این خیلی خوب و امید بخشه ولی اینم میدونم که میزان حال فعلی افراده… تو دلم عاجزانه از خداطلب طلب عاقبت به خیری کردم… تو همین فکرها بودم که در اتاق باز شد و ناصر اومد بیرون صدای پدر شوهرم به گوشم خورد
_ بیدار شدی بابا، خدا خیرت بده منو ببر خونه ناهید
_ سلام آقاجون، چشم هر چی شما بگید و هر کجا بخواهید من میبرمتون ولی در مورد ناهید صبر کنید خودش میاد اینجا
_ نه بابا نمیخوام صبر کنم منو ببر خونه ناهید
_ باشه تا من یه آبی به صورتم میزنم شما حاضر شید بریم
ناصر قبل از اینکه بره دستشویی دست و صورتشو بشوره اومد کنار مامانش نشست آروم دستشو گذاشت روی بازوی مامانش تکون داد
_ مامان جون… عزیزجون
مادر شوهرم چشماشو باز کرد نگران پرسید
_ چی شده مادر اتفاقی افتاده؟
_ نه عزیزم اتفاقی نیفتاده بابا میگه منو ببر خونه ناهید شمام میای
_ برای چی میخواد بره اونجا
_ نمیدونم، تا من میرم یه آبی به صورتم بزنم حاضر شم شما هم ازش بپرس، ولی فکر کنم میخواد بره حلالیت بگیره…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\