eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
625 عکس
318 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📸طائب: اگر بنا به مذاکره باشد باید با قدرت با دشمن وارد گفت‌وگو شد رئیس سازمان بسیج مستضعفین در جمع فرماندهان بسیج تهران: 🔹آمریکا به دنبال این است که بین جریان‌های داخل کشور اختلاف ایجاد کند و ما با حفظ انسجام نباید اجازه دهیم آنها در این کار موفق شوند. 🔹نباید از روی سستی و ترس با دشمن مذاکره کنیم، ولی اگر دشمن درخواست تسلیم شدن یا مذاکره کرد، باید با قدرت و به قصد گرفتن حق خود با او وارد گفت‌وگو شد. 🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – همه اعمالم ر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) پدرشوهرم با تأیید حرف من، آروم سرش را تکون داد و رفت توی فکر. بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و ادامه داد: _ دعای مؤمنین در حق اموات خیلی تأثیر داره و من اونجا محتاج یه دعا از طرف مؤمنین بودم که توی این دنیا بودم. ولی انقدر آشناها و نزدیکانم درگیر کارهای دنیایی خودشون بودن که برای من طلب آمرزش و مغفرت نمی‌کردن… من می‌دیدم که نگرانم هستن و گریه می‌کنن، ولی گریه و نگرانی اونها برای من فایده‌ای نداشت. اونجا من محتاج یه دعای آمرزش و استغفار بودم. و وقتی اینو فهمیدم که یکی باید از این دنیا بهم کمک کنه، تو رو بهم نشون دادن.» نگاهی بهم انداخت و لبخند زد. _ چهره‌ات انقدر زیبا و آروم بود که من فهمیدم خدا خیلی ازت راضیه. خیلی دلم می‌خواست بدونم چه عملی از من قبول شده که به قول پدرشوهرم خدا ازم راضی بوده. ازش پرسیدم: _ ممنونم آقاجون، ولی من خودم می‌دونم که اشتباهاتی داشتم و اگر خدا از من راضیه، حتماً از روی فضلش هست. چون اگر بخواد از روی عدلش با من رفتار کنه، پرونده عمل من سیاهه. شما اونجا متوجه چه قبولی چه عملی از من شدید؟ فکری کرد و گفت: «نه، اینطوری که می‌پرسی نه… نشدم. ولی بابا، آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؟ تو از اول جونیت با چهار تا بچه و یه شوهر جانباز اعصاب و روان روبه‌رو شدی، نه آبروی شوهرتو بردی و نه براش کم گذاشتی.» ناراحت شد و چهره‌اش در هم رفت. _ ما اذیتت کردیم، در کنارت نبودیم، کمک چندانی بهت نکردیم. بابا، ما رو حلال کن. دستش رو گرفتم و گفتم: _ این چه حرفیه می‌زنی باباجون؟ من خیلی دوستتون دارم، اصلاً بهش فکر نکنید. لبخندی زد و گفت: _ بیا، ببین اخلاقت رو. الان هر کس دیگه‌ای جای تو بود سرکوفت می‌زد، ولی تو با روحیه گذشت برخورد می‌کنی. همین اخلاقته که باعث شده خدا ازت راضی باشه و اون دنیا تو رو به من نشون بده و بهم بفهمونه که با دعای این بنده من نجات پیدا می‌کنی... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
إِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ جناب آقای پزشکیان رئیس جمهور هندوستان دوست اسرائیل است دستش را با لبخند به دوستی نفشار😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) پدرشوهرم با ت
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ آقا جون دعا کنید که عاقبت بخیر بشیم دستش رو گرفت بالا _ ان‌شاالله باباجون، ان‌شاالله که عاقبت بخیر بشید… دستش رو آورد پایین چشمش به در اتاقی که ناصر خوابیده بود انداخت و نگاهش رو چرخوند سمت من _ پاشو برو ببین ناصر بیدار شده منو ببره خونه ناهید _ بابا جون اگه بیدار خودش شه میاد بیرون _ آره دخترم تو درست میگی بزار بخوابه بچه‌م، خسته‌ست... من که دیگه غلط بکنم بین بچه‌هام فرق بزارم ولی تو خودت ببین، از لحظه ای که حال من بدشد ناصر کنارم بود تا الان، الانم من میدونم که فقط ناصره که منو میبره خونه ناهید و هر کار دیگه‌ای هم که داشته باشم، بچه‌م بی منت برام انجام میده، بعد از ناصرم تو عروسها و دخترم یکی هاجر خیلی کنارمه یکی‌ام تو لبخندی زدم _ بابا بقیه‌ام خوبن ما شرایط کمک کردن به شما رو داریم نذاشت ادامه بدم اومد تو حرفم _ ای بابا اگر به بهانه جوری باشه که تو بهانه‌ت از همه بیشتره، الان باچهارتا بچه خونه و زندگیت رو رها کردی اومدی پیش ما _ من دارم به وظیفه‌م عمل میکنم خنده دندون نمایی زد _ آدم‌های خوب وظیفه شناسند… تو هم بابا برو یه استراحتی بکن خسته‌گیت در بیاد خیلی دلم میخواد منم یه دازی بکشم از پیشنهادش استقبال کردم، ببخشیدی گفتم و اومدم روی مبل دو نفره چادر کشیدم روم و دراز کشیدم فکر و خیال نمیگذاره بخوابم… پدر شوهرم گفت خدا ازم راضی بوده این خیلی خوب و امید بخشه ولی اینم میدونم که میزان حال فعلی افراده… تو دلم عاجزانه از خداطلب طلب عاقبت به خیری کردم… تو همین فکرها بودم که در اتاق باز شد و ناصر اومد بیرون صدای پدر شوهرم به گوشم خورد _ بیدار شدی بابا، خدا خیرت بده منو ببر خونه ناهید _ سلام آقاجون، چشم هر چی شما بگید و هر کجا بخواهید من میبرمتون ولی در مورد ناهید صبر کنید خودش میاد اینجا _ نه بابا نمیخوام صبر کنم منو ببر خونه ناهید _ باشه تا من یه آبی به صورتم میزنم شما حاضر شید بریم ناصر قبل از اینکه بره دستشویی دست و صورتشو بشوره اومد کنار مامانش نشست آروم دستشو گذاشت روی بازوی مامانش تکون داد _ مامان جون… عزیزجون مادر شوهرم چشماشو باز کرد نگران پرسید _ چی شده مادر اتفاقی افتاده؟ _ نه عزیزم اتفاقی نیفتاده بابا میگه منو ببر خونه ناهید شمام میای _ برای چی می‌خواد بره اونجا _ نمی‌دونم، تا من میرم یه آبی به صورتم بزنم حاضر شم شما هم ازش بپرس، ولی فکر کنم میخواد بره حلالیت بگیره… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ آقا جون دعا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) عمه نشست رو مبل رو کرد به پدر شوهرم _حاجی، می‌خوای بری خونه ناهید حلالیت بگیری؟ _ آره دیگه چیکار کنم. چاره‌ای ندارم بچه‌م دلش از دست من خیلی شکسته باید برم از دلش در بیارم _ حالا یه دو روز صبر کن خودش میاد _ اگه نیومد و من با این بار سنگینم رفتم اون دنیا چه جوابی به خدا بدم عمه بعد از چند لحظه سکوت گفت _ پاشم حاضر شم _اگر حاضرشی بیای که خیلی خوشحالم میکنی عمه که از پدر شوهرم حرفهای محبت آمیز نشنیده بود، خوشحال لبخند پهنی زد _ چشم الان حاضر میشم پدر شوهرم نگاهش رو داد به من _ توام بیا بابا دلم نمیخواد برم دوست دارم پیش بچه‌هام باشم، ولی هر کاری کردم زبونم نچرخیدو تبسمی زدم _ چشم آقا جون پدر شوهرم لباس پوشید مادر شوهرمم چادر سر کرده از اتاق اومد بیرون پدر شوهرم یه نگاهی به قد و بالا عمه انداخت و گفت _ خانم کیف نوتر نداری دستت بگیری، این کیفت کهنه‌ست _ نه حاجی ندارم، خوبه همین ناصر از دستشویی اومد رو کرد به باباش _ بریم بابا _ ما حاضریم بریم همگی نشستیم تو ماشین، ناصر خیابون رو گرفته بود داشت میرفت که یه دفعه پدر شوهرم پشت سر هم گفت _ وایسا وایسا، ناصر جان بابا، نگهدار ناصر فوری زد روی ترمز و نگران رو کرد به باباش _چی شده بابا سر انداخت بالا _ چیزی نشده دنده عقب بگیر در اون مغازه پارک کن ناصر دنده عقب اومد و جلوی مغازه نگه داشت، پدرشوهرم دستش رو گرفت سمت ناصر _ یه کارتی که پول توش باشه بده به من ناصر فوری یه کارت از تو جیبش در آورد _ بفرما آقا جون پدر شوهرم چرخید عقب نگاهش رو داد به عمه _ خانمم پیاده شو بریم برات کیف بخرم مادر شوهرم که اصلاً باورش نمی‌شد دستشو گذاشت تو سینه‌ش _ برا من _ بله عزیزم برای شما عمه سر انداخت بالا _ نه، نمیخواد، ول کن، بشین بریم پدر شوهرم از ماشین پیاده شد در رو برای مادر شوهرم باز کرد بفرما پایین عزیزم عمه اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با صدای لرزون گفت _ نمیخواد به‌خدا حاجی ناصر رو کرد به مامانش _ مامان روی بابا رو زمین ننداز پاشو برو پایین عمه زیر لب زمزمه کرد آخه تو گناه داری مادر، با این همه بدهی یه پولی رو قرض گرفتی اونم من ازت بگیرم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️دیدن و پخش این کلیپ از نان شب واجب تره فتنه اکبری در پیش داریم، آگاه باشیم و آگاهی دهنده👌 ♨️ کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه منتظر 📡 @jahan_khabar|montazer.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا