eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
624 عکس
320 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ آقا جون دعا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) عمه نشست رو مبل رو کرد به پدر شوهرم _حاجی، می‌خوای بری خونه ناهید حلالیت بگیری؟ _ آره دیگه چیکار کنم. چاره‌ای ندارم بچه‌م دلش از دست من خیلی شکسته باید برم از دلش در بیارم _ حالا یه دو روز صبر کن خودش میاد _ اگه نیومد و من با این بار سنگینم رفتم اون دنیا چه جوابی به خدا بدم عمه بعد از چند لحظه سکوت گفت _ پاشم حاضر شم _اگر حاضرشی بیای که خیلی خوشحالم میکنی عمه که از پدر شوهرم حرفهای محبت آمیز نشنیده بود، خوشحال لبخند پهنی زد _ چشم الان حاضر میشم پدر شوهرم نگاهش رو داد به من _ توام بیا بابا دلم نمیخواد برم دوست دارم پیش بچه‌هام باشم، ولی هر کاری کردم زبونم نچرخیدو تبسمی زدم _ چشم آقا جون پدر شوهرم لباس پوشید مادر شوهرمم چادر سر کرده از اتاق اومد بیرون پدر شوهرم یه نگاهی به قد و بالا عمه انداخت و گفت _ خانم کیف نوتر نداری دستت بگیری، این کیفت کهنه‌ست _ نه حاجی ندارم، خوبه همین ناصر از دستشویی اومد رو کرد به باباش _ بریم بابا _ ما حاضریم بریم همگی نشستیم تو ماشین، ناصر خیابون رو گرفته بود داشت میرفت که یه دفعه پدر شوهرم پشت سر هم گفت _ وایسا وایسا، ناصر جان بابا، نگهدار ناصر فوری زد روی ترمز و نگران رو کرد به باباش _چی شده بابا سر انداخت بالا _ چیزی نشده دنده عقب بگیر در اون مغازه پارک کن ناصر دنده عقب اومد و جلوی مغازه نگه داشت، پدرشوهرم دستش رو گرفت سمت ناصر _ یه کارتی که پول توش باشه بده به من ناصر فوری یه کارت از تو جیبش در آورد _ بفرما آقا جون پدر شوهرم چرخید عقب نگاهش رو داد به عمه _ خانمم پیاده شو بریم برات کیف بخرم مادر شوهرم که اصلاً باورش نمی‌شد دستشو گذاشت تو سینه‌ش _ برا من _ بله عزیزم برای شما عمه سر انداخت بالا _ نه، نمیخواد، ول کن، بشین بریم پدر شوهرم از ماشین پیاده شد در رو برای مادر شوهرم باز کرد بفرما پایین عزیزم عمه اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با صدای لرزون گفت _ نمیخواد به‌خدا حاجی ناصر رو کرد به مامانش _ مامان روی بابا رو زمین ننداز پاشو برو پایین عمه زیر لب زمزمه کرد آخه تو گناه داری مادر، با این همه بدهی یه پولی رو قرض گرفتی اونم من ازت بگیرم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️دیدن و پخش این کلیپ از نان شب واجب تره فتنه اکبری در پیش داریم، آگاه باشیم و آگاهی دهنده👌 ♨️ کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه منتظر 📡 @jahan_khabar|montazer.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من تلنازم، دختر زباله گرد🥲 عاشق معلم مدرسه‌ام شده بودم، یه روز که نزدیک خونه اش تو روستا چرخ می زدم، صدای خنده‌ها و حرف زدن یه زنی رو شنیدم. وقتی مامانم از در اومد بیرون دنیام بهم ریخت؛ باهم ازدواج کرده بودن. بی طاقت همون روز از روستا فر.ار کردم. شدم زباله گرد و کارتن خواب تو خیابونا... یه شب بارونی که از گرسنگی هلاک می شدم، تا کمر تو سطل آشغال خم شدم و دنبال یه چیزی برای خوردن بودم. تمام جونم از سرما می لرزید و... -چرا هیچ کوفتی برای خوردن نیست؟ صدای جیغ لاستیک اومد و توی یه لحظه رو هوا پرتاپ شدم. با درد چشم باز کردم. گرمای تن یه نفر دیگه رو حس کردم. دیدن اون مرد غریبه و خودم دنیارو، روی سرم خراب کرد. -اینجا چه خبره؟ چه بلایی سرم اومد؟ صدای دو رگه‌اش، قلبم رو از جا کند. -زباله گرد خیابون،عروس خونه ام شده. باید برام بچه بیاری و.... ادامه👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4142073583C2a8d4e1643
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بالاخره کانال اصلی استاد زارعی رو پیدا کردم😍 ❌آموزش های‌ رایگان‌ طب سنتی❌ اگه میخوای طب سنتی رو ساده یاد بگیری فقط کافیه وارد کانالشون بشید و از آموزش های رایگانشون استفاده کنید 🤗😉👇🏻 برای ورود ضربه بزنید👇🔥 https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2 برای بقیه هم بفرست استفاده کنن😊
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
تخفیفات ۴۰ درصدی کرم جوانه گندم و روغن کندش اصل شروع شد😍🌾 جهت استعلام قیمت وارد کانال زیر شوید👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) عمه نشست رو م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ عیبی نداره مامان پاشو معطلش نزار عمه از ماشین پیاده شد با پدر شوهرم رفتن تو مغازه ناصر برگشت سمت من _ به نظرت زنگ بزنم به ناهید بگم ما داریم میایم خونتون _نمی‌دونم والا لج نکنه از خونش بره بیرون نفسی کشید _ خودمم همین فکرو می‌کنم، ای کاش حماقت نکنه بابا رو تحویل بگیره _ منم دلم شور می‌زنه گرم صحبت با هم بودیم که نگاهم افتاد به عمه و پدر شوهرم داشتن میگفتن و میخندیدن و میومدن، به ناصر گفتم _ چقدر اخلاق مانانت خوبه، اگر از بابات کینه میگرفت و میگفت نمی‌بخشم اعصاب همه بهم میریخت _ پیغمبر میفرماید، مَن عَفا عِندَ القُدرَةِ عَفا اللّه ُ عَنهُ يَومَ العُسرَةِ. هر كس در زمانى كه قدرت داره و میتونه انتقام بگیره گذشت كنه، خداوند در روز دشوارى که منظورش قیامته ازش گذشت میکنه یه شوخی گفتم _ سند روایت فوری جواب داد _ كنز العمّال لبخندی زدم _ ناراحت نشی گفتم سند شوخی کردم _ نه چرا ناراحت شم اتفاقا خوبه که بدونی پدر شوهرم و مادر شوهرم در ماشین رو باز کردند نشستن پدر شوهرم یه کیف کولی کوچیک خیلی قشنگ که روش مونجوق دوزی شده بود گرفت سمت من _ بیا نرگس جان بابا، اینم برای تو خریدم کیف رو ازش گرفتم لبخند پهنی زدم _ ممنون آقا جون چقدرم خوشگله نگاهم رو دادم به عمه _ کیف شما رو ببینم عمه کیفش رو از زیر چادرش در آورد. _ مبارک باشه چه خوشگل و جا داره سلامت باشید نرگس جان نگاهش رو داد پایین _ کفشم برام خرید نگاهی به کفشش انداختم _ چه خوب هر دوشون قهوه‌ایند. بهم میان آهسته لب خونی کرد _ حاجی هیچ وقت از خرجی و رخت و لباس و وسایل خونه کم نذاشت فقط همه رو خودش میخرید، نظر منو نمیپرسید و برای خریدهای خودمم باهام نمیومد یا خودش میخرید یا پول میداد میگفت با ناصر یا محمد برو بخر نرگس جان برام شده بود آرزو که یه بار با حاجی بیام خرید امروز انقدر بهم خوش گذشت و تو دلم حاجی رو دعا کردم دستش رو گرفتم _ خدا رو شکر به به خواستتون رسیدید پدر شوهرم از آینه جلو نگاهی به ما انداخت _ پچ پچ ممنوع، بلند بگید ما هم بشنویم عمه گفت _ دستت درد نکنه حاجی جان منو خوشحال کردی خدا خوشحالت کنه پدر شوهرن چهره در هم کشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ عیبی نداره م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) اونی که خدا ازش راضیه تویی که با یه مرد بد اخلاق‌و خودخواهی مثل من زندگی کردی و تا بهت گفتم منو حلال کن بدون چونه زدن گفتی حلالت کردم من منتظر بودم عمه حرفی بزنه ولی ساکت موند و هیچی نگفت نگاهش کردم دیدم از بغض گلو نمیتونه حرف بزنه... پدر شوهرم رو کرد به ناصر _ بابا یه شیرینی فروشی خوب نگه دار یه دو کیلودشیرینی بگیریم دست خالی نریم خونه بچه‌م _ باشه بابا، سر کوچه‌شون هم گل فروشیه و هم شیرینی فروشی، شیرینی‌هاشم همیشه تازه‌ست از اونجا میخریم تا برسیم تو کوچه ناهید دیگه کسی حرفی نزد. چند قدم مونده به خونه‌ش ناصر ماشین رو پارک کرد و رو کرد به ماها _ از ماشین پیاده نشید تا من گل و شیرینی رو بخرم بیام با هم بریم پدر شوهره گفت _ باشه بابا، ما میشینیم تا تو بیای ناصر رفت از سر کوچه یه جعبه شیرینی و یه سبد گل گرفت و قبل از اینکه ما از ماشین پیاده شیم و فوری زنگ خونه ناهید رو زد. من فهمیدم چرا این کارو کرد. ترسید ناهید پدرشو توی تصویر ببینه درو باز نکنه، تو دلم گفتم خب بدی بده دیگه اگه پدرت در مورد تو اشتباه کرده تو که بدتر داری انجام میدی، والا این رفتارها نسبت به پدر و مادر عمر انسان‌‌و کوتاه می‌کنه، برکت‌و از آدم می‌گیره اونم بابایی که به خاطر تو غرورش رو زیر پاش گذاشته در باز شد ناصر برگشت سمت ماشین _ پیاده شید در ماشین رو قفل کن همه پیاده شدیم، ناصر گل رو داد دست پدر شوهرم، شیرینی رو گرفت سمت مادر شوهرم، عمه سر انداخت بالا _ مادر من دستم درد میکنه یا بده نرگس یا خودت بیار ناصر نگاهش رو داد به من _ تو میاری _ نه، خودت بیاری بهتره ناصر در ماشین رو قفل کرد و وارد حیاط ناهید شدیم‌. سید عباس اومد با هممون سلام و علیک گرمی کرد _ خیلی خوش آمدید بفرمایید عمه ازش پرسید _ مامانت خونه‌ست؟ بله مامان جون خونه‌ست سید عباس در حال رو باز مامان آقا جونی‌ینا اومدن همگی وارد خونه شدیم نشستیم روی مبل عمه از سید عباس پرسید _ پس کو مامانت سید عباس شرمنده از این کار مامانش نگاهش رو دور خونه چرخوند... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) اونی که خدا از
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ نمی‌دونم من اومدم تو حیاط مامانم تو هال بود پدر شوهرم با صدای بلند گفت _ ناهید جان، بابا کجایی، برات گل خریدم ناصر عصبانی سریع تکون دادو زیر لب زمزمه کرد لا اله الا الله یه حسی بهم گفت: این رفته خودشو یه جا پنهان کرده الانم روش نمی‌شه بیاد. برم سری تو اتاقا بزنم پیداش کنم ازش خواهش کنم بیاد. در اتاق خوابشو باز کردم نگاهی به دور اطراف انداختم دیدم کنار میز آرایشش زانوهاشو تو خودش جمع کرده داره گریه می‌کنه... نشستم روبه روش. _ ناهید جان بابات با گل شیرینی اومده دیدنت پاشو بیا تو حال پیش ما با چشم‌های پر از اشکش ساکت تو چشمای من خیره شد. دستشو گرفتم آروم کشیدم _ پاشو بیا بریم بلند شد اشکاشو با دستمال از صورتش جمع کرد. دستش رو از دستم کشید نه نمیام، نمی‌تونم بیام، بابام منو دوست نداشت، چرا؟ چون دختر بودم؟ همه فقط ناهیدی رو می‌بینن که از صبح تا شب خونه باباشه اما نمی‌بینن که من دائم دارم به اینا خدمت می‌کنم حواسم به داروهاشون هست غذا براشون درست می‌کنم خونه رو مرتب می‌کنم بیشتر از پسرا پیش اینام یه حسی بهم گفت ناهید الان احتیاج داره تو حرفاشو بشنوی اصلاً تلاش نکن که نصیحتش کنی، منم با تکون سرم چحرفهاش رو تایید کردم. ناهید ادامه داد _الانم بابای من متوجه اشتباهاتش که نشده، فهمیده اون دنیا از کارش ایراد گرفتن می‌خواد از من حلالیت بگیره که کار خودشو درست کنه، درست میگم _چی بگم ناهید جان به نظرم بیا با خودش صحبت کن من از اون رو می‌بینم که باهاش حرف بزنم؟ تو این مدت که عروس ما بودی دیدی من و بابام بشینیم با هم حرف بزنیم؟ _نه، ندیدم. ولی الان فرصت خوبیه به خودت جرات بده، با ملایمت، نه با تندی حرفهایی که تو دلت مونده بهش بگو احساس کردم کمی دلش نرم شد، تکرار کردم بریم ناهید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\