eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
626 عکس
318 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من تلنازم، دختر زباله گرد🥲 عاشق معلم مدرسه‌ام شده بودم، یه روز که نزدیک خونه اش تو روستا چرخ می زدم، صدای خنده‌ها و حرف زدن یه زنی رو شنیدم. وقتی مامانم از در اومد بیرون دنیام بهم ریخت؛ باهم ازدواج کرده بودن. بی طاقت همون روز از روستا فر.ار کردم. شدم زباله گرد و کارتن خواب تو خیابونا... یه شب بارونی که از گرسنگی هلاک می شدم، تا کمر تو سطل آشغال خم شدم و دنبال یه چیزی برای خوردن بودم. تمام جونم از سرما می لرزید و... -چرا هیچ کوفتی برای خوردن نیست؟ صدای جیغ لاستیک اومد و توی یه لحظه رو هوا پرتاپ شدم. با درد چشم باز کردم. گرمای تن یه نفر دیگه رو حس کردم. دیدن اون مرد غریبه و خودم دنیارو، روی سرم خراب کرد. -اینجا چه خبره؟ چه بلایی سرم اومد؟ صدای دو رگه‌اش، قلبم رو از جا کند. -زباله گرد خیابون،عروس خونه ام شده. باید برام بچه بیاری و.... ادامه👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4142073583C2a8d4e1643
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بالاخره کانال اصلی استاد زارعی رو پیدا کردم😍 ❌آموزش های‌ رایگان‌ طب سنتی❌ اگه میخوای طب سنتی رو ساده یاد بگیری فقط کافیه وارد کانالشون بشید و از آموزش های رایگانشون استفاده کنید 🤗😉👇🏻 برای ورود ضربه بزنید👇🔥 https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2 برای بقیه هم بفرست استفاده کنن😊
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
تخفیفات ۴۰ درصدی کرم جوانه گندم و روغن کندش اصل شروع شد😍🌾 جهت استعلام قیمت وارد کانال زیر شوید👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) عمه نشست رو م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ عیبی نداره مامان پاشو معطلش نزار عمه از ماشین پیاده شد با پدر شوهرم رفتن تو مغازه ناصر برگشت سمت من _ به نظرت زنگ بزنم به ناهید بگم ما داریم میایم خونتون _نمی‌دونم والا لج نکنه از خونش بره بیرون نفسی کشید _ خودمم همین فکرو می‌کنم، ای کاش حماقت نکنه بابا رو تحویل بگیره _ منم دلم شور می‌زنه گرم صحبت با هم بودیم که نگاهم افتاد به عمه و پدر شوهرم داشتن میگفتن و میخندیدن و میومدن، به ناصر گفتم _ چقدر اخلاق مانانت خوبه، اگر از بابات کینه میگرفت و میگفت نمی‌بخشم اعصاب همه بهم میریخت _ پیغمبر میفرماید، مَن عَفا عِندَ القُدرَةِ عَفا اللّه ُ عَنهُ يَومَ العُسرَةِ. هر كس در زمانى كه قدرت داره و میتونه انتقام بگیره گذشت كنه، خداوند در روز دشوارى که منظورش قیامته ازش گذشت میکنه یه شوخی گفتم _ سند روایت فوری جواب داد _ كنز العمّال لبخندی زدم _ ناراحت نشی گفتم سند شوخی کردم _ نه چرا ناراحت شم اتفاقا خوبه که بدونی پدر شوهرم و مادر شوهرم در ماشین رو باز کردند نشستن پدر شوهرم یه کیف کولی کوچیک خیلی قشنگ که روش مونجوق دوزی شده بود گرفت سمت من _ بیا نرگس جان بابا، اینم برای تو خریدم کیف رو ازش گرفتم لبخند پهنی زدم _ ممنون آقا جون چقدرم خوشگله نگاهم رو دادم به عمه _ کیف شما رو ببینم عمه کیفش رو از زیر چادرش در آورد. _ مبارک باشه چه خوشگل و جا داره سلامت باشید نرگس جان نگاهش رو داد پایین _ کفشم برام خرید نگاهی به کفشش انداختم _ چه خوب هر دوشون قهوه‌ایند. بهم میان آهسته لب خونی کرد _ حاجی هیچ وقت از خرجی و رخت و لباس و وسایل خونه کم نذاشت فقط همه رو خودش میخرید، نظر منو نمیپرسید و برای خریدهای خودمم باهام نمیومد یا خودش میخرید یا پول میداد میگفت با ناصر یا محمد برو بخر نرگس جان برام شده بود آرزو که یه بار با حاجی بیام خرید امروز انقدر بهم خوش گذشت و تو دلم حاجی رو دعا کردم دستش رو گرفتم _ خدا رو شکر به به خواستتون رسیدید پدر شوهرم از آینه جلو نگاهی به ما انداخت _ پچ پچ ممنوع، بلند بگید ما هم بشنویم عمه گفت _ دستت درد نکنه حاجی جان منو خوشحال کردی خدا خوشحالت کنه پدر شوهرن چهره در هم کشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ عیبی نداره م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) اونی که خدا ازش راضیه تویی که با یه مرد بد اخلاق‌و خودخواهی مثل من زندگی کردی و تا بهت گفتم منو حلال کن بدون چونه زدن گفتی حلالت کردم من منتظر بودم عمه حرفی بزنه ولی ساکت موند و هیچی نگفت نگاهش کردم دیدم از بغض گلو نمیتونه حرف بزنه... پدر شوهرم رو کرد به ناصر _ بابا یه شیرینی فروشی خوب نگه دار یه دو کیلودشیرینی بگیریم دست خالی نریم خونه بچه‌م _ باشه بابا، سر کوچه‌شون هم گل فروشیه و هم شیرینی فروشی، شیرینی‌هاشم همیشه تازه‌ست از اونجا میخریم تا برسیم تو کوچه ناهید دیگه کسی حرفی نزد. چند قدم مونده به خونه‌ش ناصر ماشین رو پارک کرد و رو کرد به ماها _ از ماشین پیاده نشید تا من گل و شیرینی رو بخرم بیام با هم بریم پدر شوهره گفت _ باشه بابا، ما میشینیم تا تو بیای ناصر رفت از سر کوچه یه جعبه شیرینی و یه سبد گل گرفت و قبل از اینکه ما از ماشین پیاده شیم و فوری زنگ خونه ناهید رو زد. من فهمیدم چرا این کارو کرد. ترسید ناهید پدرشو توی تصویر ببینه درو باز نکنه، تو دلم گفتم خب بدی بده دیگه اگه پدرت در مورد تو اشتباه کرده تو که بدتر داری انجام میدی، والا این رفتارها نسبت به پدر و مادر عمر انسان‌‌و کوتاه می‌کنه، برکت‌و از آدم می‌گیره اونم بابایی که به خاطر تو غرورش رو زیر پاش گذاشته در باز شد ناصر برگشت سمت ماشین _ پیاده شید در ماشین رو قفل کن همه پیاده شدیم، ناصر گل رو داد دست پدر شوهرم، شیرینی رو گرفت سمت مادر شوهرم، عمه سر انداخت بالا _ مادر من دستم درد میکنه یا بده نرگس یا خودت بیار ناصر نگاهش رو داد به من _ تو میاری _ نه، خودت بیاری بهتره ناصر در ماشین رو قفل کرد و وارد حیاط ناهید شدیم‌. سید عباس اومد با هممون سلام و علیک گرمی کرد _ خیلی خوش آمدید بفرمایید عمه ازش پرسید _ مامانت خونه‌ست؟ بله مامان جون خونه‌ست سید عباس در حال رو باز مامان آقا جونی‌ینا اومدن همگی وارد خونه شدیم نشستیم روی مبل عمه از سید عباس پرسید _ پس کو مامانت سید عباس شرمنده از این کار مامانش نگاهش رو دور خونه چرخوند... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
من پندارم؛ دکتری که بعد از سال‌ها از خارج برگشتم ایران، اما اولین چیزی که دیدم، گیس‌های نرگس بود که به اصطبل بسته شده بود و قرار بود شوهرش بدن به پیرمردی که جای پدرش بود!فقط چون عاشق شده بود، توی خانواده‌ی ما شده بود مجرم... همون‌جا جلو همه گفتم: اگه قراره زن کسی بشه، اون منم... صوری عقدش کردم؛ دختری که حتی جلوی منم حجاب می‌گرفت و آرزوش این بود یه روز پزشک بشه... و من، مردی که خودم غرق عیاشی بودم، شدم کسی که شب‌ها می‌نشست و درس‌هاشو براش توضیح می‌داد. اما نرگس خبر نداشت پشت اون همه بی‌خیالی من، رازی بود که اگه می‌فهمید، شاید هیچ‌وقت جرئت نمی‌کرد کنارم بمونه... اونم این بود که... https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
این لینک vip کاملا موقت و رایگانه و فقط تا ۳ ساعت اعتبار داره هرکی میخواد این داستان خفنو بخونه یواشکی لینکو لمس کنه🚷🙊‼️👇 https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏ - چرا اومدی بیرون دارن خطبه رو میخونن! + گفتن مطلقه تو اتاق نباشه نحسی میاره... نشنیدید؟ - خیلی غلط کردن به کسی چه مربوط! کی بوده بگو برم دهنشونو ببندم.. + شما برید تو بهتره جلو فامیل خوبیت نداره... - اگه تو مطلقه ای پس منم هستم. پس منم نمیرم داخل... اصلا شاید ما خواستیم بهم برگردیم به بقیه چه مربوط! بعد خطبه میخوام با بابات حرف بزنم... + چه... چه حرفی مونده که بزنید؟ صدای صلوات و دست و کل از توی خونه بلند شد که به معنی بله گفتن عروس و تموم شدن خطبه بود... کسی حواسش به حیاط نبود و امیرعباس از فرصت استفاده کرد و جلوتر اومد. تو چشام خیره شد و لب تر کرد: - میدونی که هر زمان دوباره بخوامت بهم محرمی.. حتی همین الان... با این حرف زیر چونه مو گرفت و... https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 این کانال ۳ رمان درحال ارسال و ۱۰ رمان کامل شده داره که زیر نظر یک مشاور ارشد و یک دکترای ادبیات نوشته شدن🥰
همه رمانها برگرفته از سرگذشت های واقعی کیس های مشاوره هستن تا شما رو برای مهارت های زناشویی در زندگی آماده کنن و ماجرای جذاب ترین و آموزنده ترین کیس ها رو براتون مینویسن تا هم لذت ببرید هم تجربه کسب کنید🤍