داستان #وحی_دلنواز 💓 | #قسمت_دوم
"گلوله اے از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت و آن را سوراخ کرده، حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام؟ توانستید؟ اگر نمی توانید، این مسئله را با ضربان عشق در سینه حل نمایید..."
صبح الطلوع دکلمه را در همان تخت خواب مکرر خواندم تا واژه هایم در گلو گرفتار جنبش بشوند و مستمع لرزشی حتی الامکان خفیف در سینه اش احساس کند. از گذر زمان غافل بودم، سهیلا با گل هاے لاله و زر ورق هاے مشکی به سمتم آمد و گفت: «پاشو دختر! کافیه تمرین، دیر شد!! نفر اول تویی...!» نفهمیدم چطور سراسیمه دکمه های مانتو را بستم و چادر به قامت کشیدم.
در بدو ورود به سالن دانشگاه، اصوات عشق از پشت میکروفون به گوشم رسید: «چه می جویید! عشق همینجاست...چه می جویید! انسان اینجاست... همه ے تاریخ اینجا حاضر است! بدر و حُنین و عاشورا اینجاست! و شاید آن یار... او هم اینجا باشد!» خون در رگ هایم لحظه ای منقبض شد، به چفیه های آویخته شده بر تن دیوار نگاه کردم؛ تصویر چند مرد خندان، چند مرد ساده بر روی آن موجب شد تا بی آنکه بخواهم، لب بزنم: «ابراهــِم... ابراهــِم...». ازدحام جمعیت هرلحظه بیشتر می شد و من خموش تر از همیشه روی آخرین صندلی، در یک انزاوے عاشقانه نشسته بودم.
دستی روی شانه ام نشست، انگار از خواب بیدارم کرده باشند، با اضطراب بالای سرم را نگاه کردم. خانم رضوانی، فرمانده ے بسیج چادرش را روی لب ها گرفته بود و آرام گفت: «دخترم، امروز یک مهمان ویژه داریم، باید سنگ تمام بگذارید! معطل چی هستی؟ بسم ا..» با هشدار او، حدیث نفسم شروع شد: «مهمان ویژه؟؟ هیهات از جمله های مجهول! او کیست؟ نکند کفش های ممتازش، او را اینچنین ویژه کرده...؟ الله اعلم!» در نهایت سری به علامت تایید تکان دادم و حتی یک سوال کوتاه نپرسیدم. شنیدن جوابی غیر از او، برایم گران تمام می شد.
قدم هایم را مصمم برداشتم و شد آنچه که شد؛ سکوت حضار و گردش حروف شهدا در حلق! حواشیِ آبیِ چشمانم، صلوات ها بلند شد و من بر صندلی اول جاے گرفتم؛ آخر می خواستم همه چیز را تار اما شفاف ببینم...! مجری پشت تریبون قرار گرفت، یک بیت شعر خواند و بعد از سلام و صلوات با ذکر تجلیل، نوبت به ختم انتظار رسید: «دعوت می کنم از همرزم شهید ابراهیم هادی! شایسته همراهیشان کنید...»
سرما در وجودم رخنه کرده بود، این را از لرزش دندان ها فهمیدم. چند کلمه ے گلچین در ذهنم نقش بست: «همرزم، شهید، ابراهیم، هادی» و یک کلمه دستخوش تکرار شد: «اِب... اِب... ابراهیم!» گردنم را به سختی برگرداندم همانند دویست و پنجاه نفر مشتاق در سالن، اما برخلاف آنها چشم های من به زمین دوخته شده بود. سرانجام از لا به لای صندلی ها بیرون آمد و رؤیت انتهای قامتش، تمام معادلات ذهنیم را ریخت بهم. الامان از کفش های مشکی واکس زده. ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_اصانلو
🔻انتشار با ذکر نام نویسنده جایز است.
🔺احساسات درون متن واقعیست و این را «ابراهیم دوستان» شاهدند!
🔺برای دسترسی به قسمت های قبل روی #وحی_دلنواز بزنید.
✅ ڪانال برتـــر حجابـــ
✅ برگزیده ی رصدنمای فضای مجازی 🔰
💟 eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057
aviny-21(1).mp3
2.97M
🎤🎤 مرتبط با داستان: اصوات عشق که از پشت میکروفون در سالن پیچید رو براتون فرستادم. حس و حال دلتون شهدایی...❤️
@clad_girls 🌷
🌃🌙🌃
خدا ؛
برای این که ماه نورانی تر باشد
عمداً آسمان شب را سیاه آفرید...!
ببینم
از اینجا؛
اهل کنایه گذر میکنند؟
🌚 شبتون الهی "کنایه فهم ها"
💟 @clad_girls
16.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬛️▪️با حسین علیه السلام حرف بزن...
📹 احمد قاسميان -
قهرمان بوكس جهان
هروقت دلت تنگ 😔 شد، درِ اتاقتو ببند، چراغو خاموش کن و شروع کن ...
💔 @clad_girls
ای زینب(س)❣
مگر سجاد(ع) از دریای بیکران علم و فهم تو چه امواجی را دیده و در سخنت چه چیزی را یافت که تو را «عالِمه غیر مُعلَّمه» خواند؟
☝️🗣 همیشه یادت باشه مقابل دشمن، فحاشی یا بی ادبی😡 نکنی. بلکه مثل حضرت زینب با کلامت، یک عالم رو مات و مبهوت کنی...
🔅چادر زبان🔅
💟 @clad_girls
🌸 دختــران چــادری 🌸
کپشن_دلی_مادرانه_دخترانه 🌹❤️🌹
#تاج_خارق_العاده ❤️👑❤️
ڪوچڪ دُختِ من؛
بہ پاس قد ڪشیدن وجب بہ وجبت
"نیم وجبے جانم.."
بہ پاس سانت بہ سانت موهاے فرگونہ ات
"مو خرمایے جانم.."
بہ پاس،(مامان خدا ڪجاست)،گفتنت
"ڪاراگاہ گجت جانم.."
بہ پاس خانمے براے خودت شدنت
"مادر بہ فدایت.."
.
برایت تاجے خریدہ ام امروز..
یڪ تاجِ استثنائے..
تاجے ڪہ درخورِ گل بودنت باشد..!
.
دُختِ پریایِ من..
گوشت را بیاور جلو..
این تاج،یڪ تاج معمولے نیست مادر..
عتیقہ ایست خاڪے،ارثیہ ے دُختِ نبے..
ڪہ دست بہ دست،نسل بہ نسل..
رسیدہ است بہ من..
و حالا بہ تو..!
.
عزیزِ ڪوچڪم؛
در آیندہ هاے دور..
این تاج، مواظب تمام دخترانگے هایت..
براے همبازے شدن در باد،یار و مونست..
و در برابر چشم نانجیبان،محافظت..
خواهد بود!
.
جانڪم؛
اینچنین تاج خارق العادہ اے را..
چند تا دوست دارے؟
✍نویسنده: #میم_اصانلو
🔺انتشار تنها با ذکر نام نویسنده مورد رضایت و حلال است. (رعایت حق الناس)
🔻چادر رو به دخترهای زیباتون به بهترین شکل معرفی کنید. اجبار، موقتی و دوست نداشتنیه!
#دختــران_چــادری 🌸🌸
✅ ڪانال برتـــر حجابـــ
✅ برگزیده ی رصدنمای فضای مجازی 🔰
💟 eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057
🌸 دختــران چــادری 🌸
🔴اعلام آمادگی می کنیم برای امر به معروف و نهی از منکر و مقابله با 🔻مروجان بدحجابی🔺
📩💌📩بخشی از ده هزار نفر از بانوان انقلابی کشور طی نامهای به مقام معظم رهبری ضمن بیعت مجدد با معظلم له📩💌📩
رهبرم! از آن زمان که فرمان آتش به اختیار شما را با گوش جان👂❤️ شنیدیم با خود عهد بستیم زینب وار وارد میدان شده و در مسیری که با بیانات مصباح گونه تان مشخص نمودید بجنگیم حتی اگر مانند آسیه و مریم تنها باشیم.
به سبک ام ابیها سلام الله علیها دست کودکان مان را گرفته و درب تک تک خانهها را خواهیم زد و مردم را نسبت به کید و مکر دشمن آگاه خواهیم ساخت تا بار دیگر علی زمان مجبور به تحمل رنج خانه نشینی😔 نشود و به شیوه عقیله بنی هاشم سلام الله علیها درد غربت😢 ایمان و اصالت انسانی را به گوش جهانیان خواهیم رساند.
#دختــران_چــادری 🌸🌸
✅ ڪانال برتـــر حجابـــ
✅ برگزیده ی رصدنمای فضای مجازی 🔰
💟 eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057