eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
"به همســرت مسئولیـت بــده..." حتی اگر میوه‌ای که خریده، ریز و لهیده است؛ آنقدر تعریف کن که دفعه بعد بره بهترشو بگیره. نکوب تو سرش که تو عرضه‌ی میوه گرفتنم نداری...! 👈 اینطوری مرد سرکوب میشه و دیگه تو کارهای بعدیتونم باهاتون راه نمیاد. با خودش میگه اینکه بلده بره بگیره ولی تا یه مدت میری بگیری یه روز که بهش نیاز داری اون دیگه واست انجام نمیده.. 👈 پس همیشه از بدترین خریدش تعریف، تحسین کنید که امیدی باشه برای خرید بعدی اگه دفعه‌های بعد هم بد و ریز خریدن بازم نق نزنید کم کم یاد میگیرن. شاه کلید فقط تعریفه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت80 صدیقه من رو از بغلش بیرون کشید و با گریه گفت+بیا داداش... بیا...
🤝♥️ خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن اتفاقات شب گذشته شد+هاشم به معنای واقعی زده به سرش، آتیش سوزی که مهار شد متوجه نبودت شد، اون موقع یک ساعتی بود که تو فرار کرده بودی. بعد فهمیدنش زمین و زمان رو بهم ریخت، آدم هاش رو خبر کرده تا نقطه به نقطه ی این شهر رو بگردن و پیدات کنن. شک ندارم اگر پیدات کنه دیگه نمیتونی از دستش فرار کنی... حتی آدم فرستاده ده که اگر گذرت به اونجا افتاد نرسیده به خونه ی آقات برت گردونن شیراز، حتی شده به زور کتک! به منم شک داشت، منتهی من از در پشتی خونهزده بودم بیرون و دور از چشم بقیه برگشته بودم خونه. کسی متوجه غیبتم نشده بود. وقتی هم عمو اومد خونه امون من مثلا تو اتاقم خواب بودم! هرچند داد و بیداد کرد اما خودشم میدونست راه به جایی نمیبره. به هرحال مجبوری مدتی اینجا بمونی، البته اگر صدیقه جان و همسرش اجازه بدن... کمی که آب ها از آسیاب افتاد از فرامرز و بهرام کمک میگیرم و فکری به حالت میکنیمصدیقه اشاره ای به مرتضی کرد و گفت+تو میگی یا من بگم؟خسرو با تعجب گفت+چی بگید؟ چیزی شده؟مرتضی نگاهش رو از صورت رنگ پریده ی من گرفت و رو به خسرو گفت+به نظرت علت شباهت زیاد این دختر به خاتون چیه؟خسرو با گیجی نگاهم کرد و گفت+من از کجا بدونم! همیشه میگن هر آدمی ی همزاد داره، لابد این دخترم همزاد خاتونه! صدیقه با صدای لرزونی گفت+نه خسرو خان، اینجوری نیست... تاریخ تولد این دختر، با تاریخ تولد دختر خاتون و محمد یکیه، از طرفی شباهت عجیب این دختر به خاتون و از طرف دیگه نشونه ای که درست عینش رو محمد هم داره، چیزی که مشخصه این دختر نه همزاد خاتونه و نه بی دلیل پاش به این شهر و این خونه باز شدهخسرو با حیرت نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد من دختر سیفی گدا نیستم، البته که خودمم هنوز باورم نمیشد+محاله، خانواده ی این دختر اونقدر دارا نیستن که از یک بچه ی سر راهی مراقبت کنن، آقاش به زور خرج بچه های خودش رو با هزار منت میده، حالا بیاد واسه خودش نون خور اضافه بیاره؟مرتضی از جا بلند شد و گفت+هرچی که هست کلید این معما به احتمال زیاد دست مادر این دختره، قطعا اون حقیقت ماجرا رو میدونه، اما...حرفش با صدای مشت هایی که به در میخورد قطع شد، خسرو سراسیمه از جا بلند شد و گفت+منتظر کسی هستید؟
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ مرد باید برای همسرش زمان بگذارد/دکتر عزیزی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
از قدیم رسم بود که اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی اگر قاصدک دیدی آرزو کنی ستاره رد می شود قاصدک را هم باد می برد قدیمی ها خیلی چیزها را خوب می دانستند. می دانستند که آرزو ماندنی نیست می دانستند نباید آرزو به دل ماند آرزو را باید فوت کرد رها کرد به حال خودش آرزو را روی دلهایتان نگذارید نباید راکد بمانند... آب هم با آن همه شفافیتش یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد آرزوهایتان را بدهید دست باد آنها باید جاری باشند تا برآورده شوند امیدوارم امروز روز بر آورده شدن آرزوهایتان باشد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت81 خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن
🤝♥️ صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت خوابید... نکنه... هاشم...مرتضی اشاره ای به خسرو کرد و گفت+بیرون نیا، من میرم ببینم کیه، هرکی بود دست به سرش میکنممرتضی که رفت صدیقه هم برای شیر دادن به بچه اش راهی اتاق شد و ما تنها شدیمخسرو گفت+حوری... نگاهم نمیکنی؟سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم، انقدر تو اون یکی دو روزه اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که انگار من دیگه اون حوری سابق نبودم! مدام یاد حرف ننه می افتادم که میگفت مرده به دنیا اومده بودم و بعد دو ساعت تو برف زنده شدم! یعنی ممکن بود من همون بچه ای باشم که هاشم تو بیابون رهاش کرده باشهخسرو با احتیاط و گفت+خوبی حوری؟ دیشب.. اذیت که نشدی؟تلخ گفتم+چرا نگرانمی؟چون فهمیدی ممکنه دختر سیفی گدا نباشم؟با بهت نگاهم کرد، خودم میدونستم حرف بیخودی زدم اما انقدر فشار روم بود که میخواستم یک جوری خودم رو تخلیه کنمخواست حرفی بزنه که صدای داد و فریاد از سمت حیاط بلند شدصدا، صدای هاشم بود+زن من اینجاست، اگر تحویلش ندی میرم با پلیس برمیگردم.صدای شاکی مرتضی کمی نگرانیم رو کمتر کرد+مردک زن تو کیه اصلا! بعد این همه سال اومدی باز گند بزنی به زندگی ما؟ یالا... گورت رو گم کن وگرنه اونی که پلیس خبر میکنه منم+خسرو اینجاست، زن منم با خسرو بودهخسرو نگران از جا بلند شد و گفت+میرم تو حیاط، تحت هیچ شرایطی بیرون نیاترسیده باشه ای گفتم و به محض رفتن خسرو به سمت پنچره رفتم تا صداشون رو واضح تر بشنوم+خیر باشه عمو جان! منو تعقیب میکنی؟من اومدم خونه ی رفیقم، باید به شما اطلاع میدادم؟ +به وقتش به خدمتت میرسم خسرو، فعلا فقط پیدا کردن حوری واسم مهمهمرتضی با خشم گفت+یک دقیقه دیگه اینجا بمون و هوار بکش تا زنگ بزنم پلیس بیاد حساب کارو دستت بدههاشم که بنای داد و بیداد گذاشت مرتضی از حیاط با صدای بلندی صدیقه رو صدا زد و گفت+زنگ بزن پلیس بیاد. این مرتیکه حرف حساب حالیش نیستصدیقه اشاره ای به من کرد و گفت+داخل بمون، پای پلیس بیاد وسط نمیتونن به راحتی بیان تو خونه. تحت هیچ شرایطی نمیخواییم فعلا هاشم چیزی بفهمه
♥️🍂💫🍁 🍁 💫 🍂 ♥️ نیمی از زندگی مان میشود صرفِ اینکه به آدمهای دیگر ثابت کنیم، ما چقدر خوشبختیم… به که شاید خوشبختی برایشان تعریفِ دیگری دارد حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم اما خودنمایی، ما را تبدیل میکند به بدبخت ترین آدمِ روی زمین! غذایی اگر جلویمان میگذارند، قبل از لذت بردن از غذا، ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم… سفری اگر میرویم، ترجیحمان این است که بگوییم، ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو بمان همان جهنم همیشگی… رابطه اگر میشویم،عالم و آدم را با خبر میکنیم، که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد، تو اما بمان در پیله ی تنهایی ات… ما لذت بردن را پاک کرده ایم مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد، فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم.
✍چند تا ضرب المثل با معنی ▪️در خانه مور،شبنمی طوفانست! معنی : بلای کوچک برای فقیر بزرگ است ▪️فقیر ، در جهنم نشسته است ! معنی : هر چه از دست تهی دست برود می گوید : به جهنم. ▪️درخت هر چه پر بارتر باشد شاخه هایش پایین تر می آید ! معنی : یک انسان واقعی هر چه از نظر مقام و معنا بالاتر برود متواضع تر میشود . ▪️سر بزرگ، بلای بزرگ داره معنی : مانند هرکه بامش بیش برفش بیشتر ▪️گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده معنی : کسی که کاری نکرده و مردم او را فاعل آن کار می شناسند و بد نامش می کنند ▪️کور خود و بینای مردم معنی : عیب خود را نمی بیند ولی عیب دیگران را می بیند
🦋چرا مراجعه به مشاور مهم است؟ ☘ پیشگیری از مشکلات بزرگ‌تر مراجعه به مشاور در مراحل اولیه بروز مشکلات، می‌تونه از بزرگ‌تر شدن اون‌ها و ایجاد آسیب‌های جدی جلوگیری کنه.
یه "کش" اونقدری کش میاد که بضاعتشه؛ بعدش از یه جایی به بعد دیگه نمی تونه، نه که نخواد، نمی تونه! زیادی بکشی در میره، میخوره تو چشم و چالت! این حکایت خیلی از آدماست! آدمها رو بیشتر از تحملشون تحت فشار قرار ندید...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت82 صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت
🤝♥️ بعدم تلفن رو برداشت و با پلیس تماس گرفت. هاشم هم مدام داد و بیداد میکرد و میگفت زن من اینجاست و شما مخفی اش کردیددر نهایت با اومدن پلیس مرتضی و آقا محسن که تازه بیدار شده بود از هاشم شکایت کردن، هاشم هم پیله کرده بود که پلیس باید بیاد داخل رو بگرده اما چون نه حکمی داشت و نه صیغه نامه ای در نهایت با فشار پلیس راهی کلانتری شدن و البته که با کمک سرهنگ حتی پاش به بازداشتگاه هم باز نشد! مرتضی خسته از روز پر ماجرایی که پشت سر گذاشته بودیم روی مبل نشست و رو به صدیقه گفت+باید زودتر بریم دهی که این دختر توش بزرگ شده، من باید هرچه زودتر حقیقت ماجرا رو بفهمم، محمد بفهمه دخترش این همه سال زنده بوده معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده، از طرفی اگر این دختر واقعا دختر خاتون باشه باید دنبال خاتون بگردیم... من خیلی خوب میدونم که خاتون چه عذاب وجدانی بابت مرگ بچه هاش داشت، شاید اگر بدونه یکی از بچه هاش زنده است کمی دلش آروم بگیرهخسرو که هنوز بابت شنیدن حقیقت تو شوک بود گفت+میتونیم همین الان راه بیفتیم، من میرم از خونه بیرون، با ماشینم کمی تو خیابون ها دور میزنم ببینم کسی تعقیبم میکنه یا نه. نیم ساعت بعد من شما بزنید بیرون و برید سمت روستا...منم هروقت مطمئن شدم کسی تعقیبم نمیکنه میام روستاهماهنگی های لازم رو انجام دادن و قرار شد من و مرتضی و صدیقه و پسر کوچولوش به سمت روستا بریم. شوهر صدیقه به خاطر شغلش مجبور بود بمونه، خیلیم راضی نبود صدیقه با ما بیاد مخصوصا که پسرش هنوز کوچیک بود اما صدیقه میگفت دلم طاقت نمیاره و باید خودم بیام و حقیقت ماجرا رو از زبون پدر و مادرت بشنومتا رسیدن به ده هزار جور فکر و خیال تو سرم چرخید، وقتی رسیدیم ده انگار سال های زیادی بود ده رو ترک کرده بودم، انقدر اتفاقات عجیب و غریب تو اون فاصله ی کوتاه افتاده بود که تو مغزم نمیگنجیدبا نشونی های من ماشین آقا مرتضی جلوی در خونه نگه داشت، وقتی در خونه رو بهشون نشون دادم مرتضی با حیرت گفت+اینجا خونه ی شماست؟حق داشت، اون خونه شبیه هرچیزی بود الا خونه... با خجالت بله ی آرومی گفتم، مرتضی زیر لب فحشی نثار هاشم کرد و از ماشین پیاده شد+اول خودت برو تو، به خانواده ات خبر بده، بعد ما میاییمچشمی گفتم و در خونه رو باز کردم و از دم در ننه رو صدا زدم. ننه هول زده از سالن بیرون زد، با دیدنم زد زیر گریه و به سمتم