۸ مهر ۱۴۰۳
هدایت شده از علویه سادات
بسم الله الرحمن الرحیم
روز اول هرکسی سهمش را برداشت.
مادرشوهر مَلی سه روز اول، مدینه فرمانده بسیج روستا روز چهارم، عمه نازی روز پنجم و ششم و چهار روز آخر بین زن حاج اسحاق و مریم خانم تقسیم شد.
هر روز بعد نهار؛ وقتی توی کوچههای روستا پرنده پر نمیزد ما راهی خانه اهالی میشدیم تا روضه خانگی برپا شود.
ظهر روز سوم بود.
از توی زمین خرابهای میگذشتیم که بین خانه لیلاخانم و مادر حمید موبور یک شکاف بزرگ انداخته بود.
توی خرابه جز لخلخ کفشهای ما و صوت زمزمه روضهخوان صدای دیگری نمیآمد.
چندقدمی مانده به آخر خط، جایی که خاک زمین خالی با خاک کوچه یکی میشد؛ صدای زوزه یک سگ با صدای لحلخ و زمزمه یکی شد.
سگ از خیلی دورتر دویده بود تا خودش را به ما برساند و از وقتی رسیده بود نفسنفس میزد و میغرید.
آمدم فرار کنم، شیخ عبدالزهرا دستم را کشید.
سر جام خشک ایستادم و نگاهم بین قلاده پر از میخش، یک لنگه گوشی که نداشت، دندانهایی که آماده چاک دادن بودند و چشمهاش که وقزده نگاهم میکردند در گردش بود.
آب از بین دندانهاش شره کرده بود روی خاک.
آمدم داد بزنم ولی صدایی از ته حلقم خارج نشد.
سگ دور ما میچرخید و منتظر بود جم بخوریم تا ما را بِدَرَد.
سگ از سکوت و ترس ما شیر شده بود، میغرید و با چنگالهاش روی خاک را انگار که صورت ما باشد، خط و خراش میانداخت.
فرشته نجات ما؛ بابو صفر از راه رسید.
پیرمرد با سنگ و چوب و فحشهای آبنکشیده و چندبار چخه گفتن دوید سمت ما و سگ را تاراند.
از فرداش هر کی ما را دید سفارش کرد زیر پر چادر و توی مشتمان، هر جا که رفتیم سنگ و کلوخ همراهمان باشد که از زرزر سگهای هار و دله بند دلمان پاره نشود.
شما باید ببخشید زیر عکس حلوایی که برای عزای سید پخته بودم از سگ نوشتم، البته من راجع به سگ حرف نمیزنم.
حالا طلبتان باشد بهزودی انشاءالله
روز مرگ سگ هار منطقه عکس شیرینیهایی که خودم پختهام را میگذارم و از عطر و گل و بهار و نم باران و هوای دم صبح و آفتاب مینویسم.
#قطعا_سننتصر
۸ مهر ۱۴۰۳
۱۰ مهر ۱۴۰۳
17.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
امشب برای علی، قصهی موشکهایی رو گفتم که ماموریت خیلی ویژهای داشتن.😍✌️🏻
#مامان_اسراییل_داره_میباخه
@daroniyat
۱۰ مهر ۱۴۰۳
۱۱ مهر ۱۴۰۳
۱۱ مهر ۱۴۰۳
هدایت شده از گاه گدار
بچهها سوالهایی ساده میپرسند:
فلسطین کجاست؟ چرا با اسرائیلیها میجنگن؟ خسته نشدن این همه سال جنگیدن؟ کی برنده میشه؟ ما چطوری داریم بهشون کمک میکنیم؟ نمیشه جنگ تموم بشه؟ اسرائیل ایران رو با موشک میزنه؟ اگر جنگ بشه چی میشه؟ کشورهای دیگه به فلسطین کمک نمیکنن؟ امام زمان پس کی میاد؟ نکنه آقای خامنهای رو بزنن؟ چرا ما نمیزنیم اسرائیل رو له کنیم؟ آخرش چی میشه؟ چرا سازمان ملل کاری نمیکنه؟
این سوالها را فقط پدر و مادرهایی میتوانند جواب بدهند که قبلتر از اینها به مسأله فلسطین فکر کرده باشند. پدر و مادرهایی که میفهمند اوضاع از چه قرار است، معنای جنگ را میفهمند، ارزش مقاومت را میدانند، تکلیف خودشان را با مساله جهاد در دین روشن کردهاند، جغرافیا بلدند و فرق ظالم و مظلوم را میدانند.
وقتی دارید با بچهها حرف میزنید، به حالشان دقت کنید.
ببینید ترسیدهاند یا هیجان دارند، ببینید شجاعت و حماسه توی چشمهایشان برق میزند یا نگرانی و اضطراب. بچهها آینههایی هستند روبهروی ما. بچهها همان چیزی را نمایش میدهند که از ما توی این ماهها دریافت کردهاند. اگر باید تغییر توی خودمان ایجاد کنیم، وقتش همین حالا است.
با بچههایمان درباره فلسطین حرف بزنیم، این حق بچههاست. توی این گفتگوها حتما ما رشد میکنیم، حتما پدر و مادرهایی بهتر خواهیم بود.
#سرباز_خداییم
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
۱۲ مهر ۱۴۰۳
۱۹ آبان ۱۴۰۳
.
ماگم را دادم دست علی که برود و بدهد به آقای خادم و بگوید چای شیرین میخواهد. دفعهی قبل گفت که «من خجالتم» و نرفت. این بار گفتم اگر خجالت نشود و برود حتما یک تیک کار خوب میگیرد. هربار که هشت تیک کار خوب بگیرد تهش به جایزه میرسد و حالا فقط دوتا تیک مانده بود به جایزه.
کلاهش را تا ابروها کشید پایین تا دل خجالتش نشکند. کُند و سنگین چند قدم برداشت. صورتش را چرخاند طرفم. با دستهایم هوا را هل دادم طرفش. پایش را کشید روی زمین و رفت جلوی خادمهای سبز پوش. اولی کلاهش را کشید بالاتر. دومی شکلات به او داد و سومی ماگ را از دستش گرفت و پرسید: تلخ باشه یا شیرین؟ و احتمالا علی فقط لبهایش را تکان داده بود که خادم گوشش را برد سمتش. بار دوم بلند و سریع گفت «چای شیرین» و خادم سه بار سرش را تکان داد، ماگ را لب به لب پر کرد و به او داد. محمولهی چای شیرین را که به دستم رساند، خودش را از سنگ کنار باغچه کشید بالا. چند دور دوید و با بلندترین صدا خندید. شکلات را هم داد به خواهرش و تیک آخر را گرفت.
[از جمعه]
@daroniyat
۱۹ آبان ۱۴۰۳
۲۹ آبان ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.
_آدم که بیدل نمیشه آقا!
🎬 •باد ما را با خود خواهد برد•
@daroniyat
۲۹ آبان ۱۴۰۳
۱ آذر ۱۴۰۳