eitaa logo
دشت جنون
4.3هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2 فایل
ما و مجنون همسفر بودیم در #دشت_جنون او به مطلبها رسید و ما هنوز آواره ایم #از_شهدا #با_شهدا #برای_دوست_داران_شهدا خصوصاً شهدای نجف آباد ـ اصفهان همه چیز درباره ی #شهدا (زندگینامه،وصیت نامه، خاطرات،مسابقه و ...) آی دی ادمین : @shohada8251 09133048251
مشاهده در ایتا
دانلود
منِ استَشارَهُ أخُوهُ المؤمنُ فلَم يَمحَضْهُ النَّصيحَةَ سَلَبَهُ اللّهُ لُبَّهُ هركه برادر مؤمنش با او مشورت كند و او صادقانه راهنماييش نكند ، خداوند عقلش را از او بگيرد . @dashtejonoon1
🇮🇷🌹🕊🇮🇷🕊🌹🇮🇷 💐 مبادا به جای اینکه انقلاب را یاری کنیم جهت تضعیف آن بر آییم، به جای اینکه در جهت رشدش برآییم شاخه اش را بشکنیم ، خودمان که کمک نمی کنیم بگوییم دیگران کمک نمی کنند و بگوئیم مردم خسته شده اند . تو خودت کمک نمی کنی فکر می کنی که دیگران هم خسته شده اند . به هوش باشیم و از خواب غفلت بیدار شویم روز قیامت باید جواب بدهیم . 🌹 🕊 🌹 🌹 💐 🇮🇷 🌹 🇮🇷 🌼 🇮🇷 🌺 🇮🇷 🇮🇷 @dashtejonoon1🇮🇷🌹
4_6046478968175989371.mp3
15.2M
🌺🍀🌼💐🌼🍀🌺 ۶۷ برای موفقیت و پیروزی و اسلام هر روز بر این دعا، کمترین کاری است که وظیفه‌ی ما در این نبرد آخرالزمانی و حمایت از و اسلام است. 🎤 محمود معماری متن دعا را در لینک زیر بخوانید: blog.montazer.ir/?p=2263 🍀 @dashtejonoon1🌼🌺
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀 مادر شهید می‌گوید: در دوران کودکی شیطنت‌های کودکانه اش همه را با خود مشغول می‌کرد، در آن منزل قدیمی ایوان کوچکی داشتیم که پله‌های آن به آب انبار منتهی می‌شد، محمدرضا می‌خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود و بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود. او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: "سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد." سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفا داده است. راوی : ... 🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
💐🌴🌺🍀🌺💐🌴 عنایت امام رضا (ع) سالها پیش یک سرباز خوزستانی پس از گذراندن دوره آموزشی، موقع تقسیم دید افتاده مشهد. دلگیر و غمگین شد، از طرفی ارادتش به آقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش. اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم آقا تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به آقا بگه، ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت، وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره، دید واکس زده و تمیزن، کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جو گندمی وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت آقا؟ سرباز گفت: من بچه خوزستانم، اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم، هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم، نمیدونم چکار کنم . کفشدار خندید و گفت آقا امام رضا خودش غریبه و غریبنواز نگران هیچی نباش . دو سه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد، اونم تایم اداری، سرباز شوکه بود، جز آقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت ازین موضوع، هر جا و از هرکی پرسید، کسی نمی دونست ماجرا رو، سرباز رفت پابوس آقا و برگشت شهرش ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده. چند سال بعد داشت مانور ارتش رو می دید، ناگهان فرمانده نیرو زمینی رو موقع سخنرانی دید، چهره اش آشنا بود اشک تو چشماش حلقه زد. فرمانده آن زمان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، قدرت اول منطقه، امیر سرتیپ احمدرضا پوردستان مَرد، با جذبه با موهای جوگندمی، همون کفشدار حرم آقا بود که اون زمان فرمانده لشکر ٧٧ خراسان بود . مردانِ مرد 💐 @dashtejonoon1🌺💐
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹 این نیست ، یک چیزی بخرید پولشو را ندهید . این یک نوعشه این است که در جایگاهی قرار بگیریم که جای ما نباشد . شادی روح و 🥀 @dashtejonoon1🌴🌹
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀 یاد باد یاد جبهه ها یاد دفاع مقدس ارسالی از اعضاء شادی روح و و سلامتی رزمندگان اسلام 🥀 @dashtejonoon1🌹🕊
💐🍀🌺🌼🌺🍀💐 امروز سالروز طلوع چند آسمون نشین شهرستانمونه تولدتان مبارک 🌼👆🌺👆🌼 🍀 @dashtejonoon1🌺💐