🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر ششم
بعد از ظهر به تهران تلفن زدم و حاج قاسم را پیدا کردم. صدایش پر از هیجان بود:
«فکر کردیم شهید شدی! خیلی دنبالت گشتیم. کار تموم شده، بانه هم پاکسازی شده. زودتر بیا، خانواده نگرانن.»
شب را ناچار در سقز ماندیم؛ جاده ناامن بود. گفتند از ساعت ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر، ژاندارمری و ارتش هر سه کیلومتر یک پست نگهبانی دارند و امنیت نسبی برقرار است. اما بعد از ساعت ۴، عبور با ماشین خطرناک میشود. ماشینها را در سربالایی، همانجا که زورشان نمیرسد سرعت بگیرند، گیر میاندازند. یک تیر میزنند به لاستیک، پیادهات میکنند. اگر زرنگبازی دربیاوری، با یک تیر خلاصت میکنند.
یکی از بچههای پادگان سقز گفت روزی ماشین ارتش برای تعویض پستها راه افتاد. ساعت ۳ بعد از ظهر، ضدانقلابها شناساییاش کردند. راننده و بغلدستی را کنار زدند و دو نفر از خودشان را با لباس ارتشی جایگزین کردند. همانطور در جادهها گشتند و بچههای نگهبان را یکییکی جمع کردند و بردند... و دیگر برنگشتند. شب، بچهها فهمیدند نگهبانها ناپدید شدهاند. چند روز بعد، جنازههایشان را در گوشه و کنار جاده و دل کوهها پیدا کردند.
همین شد که تا صبح ماندیم و فردا با مینیبوس به تهران برگشتیم.
---
مدتی عهد کردم مرد خانه باشم؛ به زندگیام برسم. چند ماه بود نه خواب راحت دیده بودم، نه غذای درستوحسابی خورده بودم، نه حتی نمازی بیاضطراب خوانده بودم. هر سجدهای که میرفتم، منتظر گلولهای ناغافل بودم که نگذارد سر از سجده بردارم. دلم واقعاً هوای خانه را کرده بود.
آشپزی فاطمهخانم حرف نداشت؛ مخصوصاً دمپختهایش عالی بود. هیچ غذایی مثل غذای خانگی نمیشود. یک روز سر ناهار گفت:
«میخوام دورهی آرایشگری ببینم.»
پرسیدم: «چرا آرایشگری؟»
گفت: «میخوام اگر نوعروسی وضع مالیاش خوب نبود، مجانی آرایشش کنم. اینطوری به خانوادههای بیبضاعت کمک میکنم. خیلیها حتی تو همین قضیه هم مشکل دارن.»
گفتم: «حرفی نیست. به نظر من زن باید نجاری هم بلد باشه. همهی هنرها رو باید بلد باشه تا محتاج کسی نشه. اما نباید وسیله و ابزار بشه. زن تو جامعه حرمت داره...»
اینها را گفتم چون واقعاً شناخته بودمش. میدانستم باجربزه است و برای خودش سالار. وگرنه تو قاموس من نیست که زن حتی تا دم بقالی برود.
چند روز بعد، فاطمهخانم در یک آموزشگاه ثبتنام کرد و خیلی زود مدرکش را گرفت. او هر کاری را که اراده میکرد، تا تهش میرفت. شکست در قاموسش نبود. حتی در دینداری و معنویت از من جلوتر بود. بیشتر روزها روزه میگرفت، وقت بیکاری قرآن میخواند، با پیشنماز مسجد همکاری میکرد، زنهای محل را به اردو میبرد و در کارهای خیر زبانزد بود. مردم محل بهش اعتماد داشتند؛ پولهای خیراتی را به او میسپردند.
فاطمه از خانوادهای پولدار آمده بود، چشم و دل سیر. همیشه میگفت:
«اون طرف رو دیدم و از خبرها برگشتم. میدونم اون طرف چه خبره. همهش پوچ و ظاهریه. طلایی خرج مطلاست.»
نمیدانم چه حکمتی بود که من و او، از دو دنیای عجیب و غریب، به پست هم خوردیم و او شد معلم اخلاق و عرفان من.
---
دم ظهر آخرین روز شهریور ۱۳۵۹، در نخستوزیری نشسته بودم که رادیو اعلام کرد:
«عراقیها مرز را رد کردهاند، چند شهر را گرفتهاند، فرودگاه مهرآباد را بمباران کردهاند... جنگ شروع شده.»
اول باورم نشد. بهتزده بودم. هنوز چند ماه نبود که به خانه برگشته بودیم. بچهها در نخستوزیری پریشان شدند. هر کسی چیزی میگفت، دلها در تبوتاب بود.
فردا، حاج قاسم صدایم زد:
«خبرها رو شنیدی؟»
«آره.»
«ما داریم میریم اهواز. تو هم اگر میآی، زودتر آماده شو.»
«دکتر چمران چی؟ اونم هست؟»
«دکتر با ناصر فرجالله، سرهنگ رستمی و آقای حسنی زود رفتن.»
گفتم: «من پای کار هستم؛ اما اول باید به خونه زنگ بزنم.»
گفت: «زنگ چیه سید؟! میریم، بعد توی راه زنگ میزنیم.»
نتوانستم روی حرفش حرفی بزنم. حاجی همیشه با یک جمله زندگی آدم را زیر و رو میکرد. میدانستم این تکهها را میآورد تا از همان اول وابستگیمان به خانواده کم شود.
نزدیک ظهر، من و حاج قاسم و دهبیستتا از بچههای نخستوزیری، بدون بقچه و بندیل، دستخالی ریختیم توی سهتا ماشین و راه افتادیم به طرف اهواز.
در یکی از شهرهای بین راه که اسمش یادم نیست، توقف کردیم. آن موقع خانهمان تلفن نداشت. زنگ زدم به خانهی رضا طلا، همسایهی دیوار به دیوارمان. مادر رضا گوشی را برداشت. خواستم برود مادرم را صدا کند. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. گفت:
«عزیزت نیست. همین الان جلوی در بود، نمیدونم یهو غیبش زد. اگر میتونی یک ساعت دیگه تلفن بزن.»
ناچار راه افتادیم. بعد از ظهر به خرمآباد رسیدیم. با هر مصیبتی بود، یک تلفن راه دور پیدا کردم و دوباره به خانهی رضا زنگ زدم. این بار مادرم گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
«همون قصهی عراقیهاست. چهار نعل دارن میآن. من مأموریتی دارم، میرم اهواز. خواستم بیخبر نمونید.»
پرسید: «کیا باهات هستن؟»
گفتم: «حاج قاسم و بچههای نخستوزیری.»
گفت: «تو سهم داری؛ باید بری. خدا به همرات.»
و خداحافظی کردیم. فرصت نشد با فاطمه و ننهپری صحبت کنم. بچهها دم ماشین منتظرم بودند. باید سریع راه میافتادیم. سوار شدیم و تختهگاز رفتیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وداع غواصان شجاع
دلیران غواص کربلای ۴، با دلهای عاشق، در تاریکی آبها و امواج متلاطم، چراغ راه شدند تا تاریخ، شجاعت را از نفسهای بیصداشان بیاموزد.
#کلیپ
@defae_moghadas
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چشمان حاج قاسم،
خمار عشق
در مسلخ عشق، جز نکو را نکشند
کاسبی در غم شهادت حاج قاسم
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 تهدید
مهدی شاکری
°°°°°
عملیات کربلا ۴ و ۵ به پایان رسید بود و بیشتر بچه ها به پایانی رفته بودند.
من و سه تن از بچهها هنوز مانده بودیم.
پدر یکی از بچهها تلگرافی به فرمانده گردان، شهید مهدی ناصری زده بود که آقای ناصری سه ماه تعهد بچهها تمام شده است، اینها را راه بینداز بیایند، اگر نیایند خودمان می آئیم. مجبوریم که بیائیم.
هرگاه شهید ناصری ما را می دید مضمون تلگراف را برای ما تکرار می کرد و موجبات خنده و شادی را فراهم می کرد. 😂
🔸فرمانده گردان ولیعصر عج شهید مهدی ناصری از لشگر ۱۷ علی ابن ابی طالب علیه السلام
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سکانسی از سریال "خوش رکاب"
همه میدونن
من مجنونم و خوش رکاب لیلی
به یاد مرحوم محمد کاسبی
هنرمند متعهد و ولایی
محمد کاسبی یکی از چهرههای برجسته و مردمی سینما و تلویزیون ایران بود که با نقش «آقا تقی» در سریال «خوش رکاب» در دل مردم جا گرفت. او متولد ۴ خرداد ۱۳۳۰ در تهران بود و بیش از پنج دهه در عرصه هنر فعالیت داشت.
- تحصیلات اولیه: ابتدا در رشته پزشکی پذیرفته شد اما مسیرش را به سمت هنر تغییر داد.
- فعالیتهای هنری: از پایهگذاران حوزه هنری پس از انقلاب بود و در تئاتر، سینما و تلویزیون نقشهای ماندگاری ایفا کرد.
- آثار شاخص: سریالهای «خوش رکاب»، «خوش غیرت»، «سه در چهار» و فیلمهایی چون «بدوک»، «پدر» و «دیوار» از جمله آثار برجسته او هستند.
- محمد کاسبی پس از تحمل یک دوره بیماری قلبی و تنفسی، در بیمارستان خاتمالانبیا بستری شد و در نهایت شامگاه ۲۰ مهر ۱۴۰۴ دار فانی را وداع گفت.
روحش شاد
#کلیپ #سکانس
@defae_moghadas
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نوحه خوانی حاج صادق آهنگران
در جمع رزمندگان گردانهای فجروفتح شهرستان بهبهان
در دوران ۸ سال دفاع مقدس
یادی که در دلها
هرگز نمیمیرد
یاد شهیدان است
تصویربردار: عبدالکریم اکبری
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 « فیلمبردار جنگ ۱۲ »
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
حدود ساعت شش بامداد بود که ناگهان متوجه لباسها، سلاحها و ذخایر خونآلود سربازان خودی شدم. با تعجب از یکی از سربازان پرسیدم:
«چرا این وسایل خونآلود هستند؟»
پاسخ داد: «تازهواردی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «ما در نبرد فاو شرکت داشتیم و امروز صبح زود از منطقه برگشتیم.»
پرسیدم: «اوضاع چطور بود؟»
گفت: «از کل افراد هنگ، فقط تعداد کمی جان سالم بهدر بردند. بیشترشان کشته، مجروح یا اسیر شدند.»
بعدازظهر همان روز، ما را بین هنگها تقسیم کردند و من به هنگ سوم منتقل شدم. سپس مجدداً تقسیمبندی انجام شد و به گروهان یکم پیوستم. در مرحلهی بعدی، به رستهی یکم افتادم. سلاحهایی بین ما توزیع شد و من یک قبضه خمپارهانداز ۶۰ میلیمتری تحویل گرفتم. به فرمانده رسته، سروان ابراهیم، گفتم:
«قربان، نمیدانم با این خمپارهانداز چهکار کنم!»
او گفت: «تدریجاً با طرز کارش آشنا میشوی.»
چند روز بعد، آموزش با سلاحها آغاز شد. در آن روزها، خانوادهام نمیدانستند که من به تیپ کماندویی منتقل شدهام. پس از گذشت یک ماه، فرمانده گروهان نیروهای ویژه، ستوان یکم عبدالرازق، در جمع ما حاضر شد. به او گفتم:
«قربان، من استحقاق دریافت مرخصی دارم. چند روزی از ازدواجم نگذشته بود که به واحد شما منتقل شدم.»
پاسخ داد: «زیاد فکر نکن، بهزودی مرخصی میگیری.»
چند روز بعد، هنگ سوم کماندویی به ناحیهای نزدیک تیپ ۴۲۶، حوالی منطقه زبیدات، حرکت کرد. بهمحض ورود، ما را در یک محوطهی پوششی مستقر کردند. مدتی بعد، پنج روز مرخصی گرفتم و راهی منزل شدم. پس از پایان مرخصی، دوباره به یگانم ملحق شدم.
شب هفتم آوریل ۱۹۸۶، هنگام انجام مأموریت، فرمانده رسته نزد من آمد و گفت:
«چشم و گوشت را باز کن، کاملاً مراقب باش!»
پرسیدم: «چرا قربان؟»
گفت: «خطری احساس میشود.»
ساعت دو نیمهشب، نیروهای عراقی ناگهان به مواضع سربازان جمهوری اسلامی یورش بردند. حمله از ضلع راست منطقه پوششی آغاز شد و لحظاتی بعد، نور سبزرنگی به نشانهی اشغال هدف شلیک کردند. دو روز بعد، آتش توپخانهی سنگینی بین عراق و ایران آغاز شد. سپس دستور حرکت تیپ ما به منطقهی اشغالی شرهانی صادر شد. به ما گفتند که تمام تجهیزات رزمیمان را آماده کنیم.
به فرمانده رسته گفتم:
«قربان، شما میدانید که من یک ماه پیش ازدواج کردهام. آیا ممکن است از رفتن معافم کنید؟»
فرمانده که با من دوستی دیرینه داشت و منزلش در مجاورت خانوادهی همسرم بود، گفت:
«بسیار خوب، پشت خط بمان. هر وقت احضارت کردم، نزد ما بیا.»
تشکر کردم و به پشت خط رفتم. دو روز بعد، مسئول اداری گروهان گفت:
«فرمانده دستور داده همه، بدون استثناء، راهی خط مقدم شوند.»
ظهر روز ۱۶ آوریل ۱۹۸۶، راهی خط مقدم شدیم و مدتی بعد به قرارگاه هنگ در منطقهی شرهانی رسیدیم. بهمحض پیاده شدن از خودروی نظامی، یک خمپارهی ۸۰ میلیمتری پشت سرم فرود آمد و بهطور سطحی مجروح شدم. مرا به بیمارستان منتقل کردند. آنجا به من ۷ روز مرخصی، یک دست یونیفورم نظامی و ۲۵ دینار وجه نقد دادند.
در تاریخ ۳ ژوئیه ۱۹۸۶، هنگ سوم کماندویی به «نهر دوئیجی» حرکت کرد و من نیز به آنها ملحق شدم. تا جایی که به خاطر دارم، این حرکت در ماه رمضان و پیش از اشغال شهر مهران انجام شد. هنگ به منطقهی «خشم» در فکهی عراق عقبنشینی کرد. منطقه در معرض گلولهباران متقابل طرفین قرار داشت.
مدتی بعد، از رادیو اعلام شد که نیروهای ایرانی شهر مهران را مورد هجوم قرار دادهاند. روز هفتم اکتبر ۱۹۸۶، هنگ ما به سمت مهران حرکت کرد. در پشت واحد آتشبار اردو زدیم تا اینکه سرهنگی از لشکر ۲۶ آمد و گفت:
«سربازان را آموزش دهید.»
در نخستین روز، با نحوهی حمله، خنثیسازی مینها، باز کردن سیمهای خاردار و استقرار در صحنهی درگیری آشنا شدیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐