🍂
🔻 لحظات آخر
قرارگاه نصرت- علی هاشمی
۴ تیرماه ۱۳۶۷
خاطرات سردار گرجی
▪️▫️ صدای حاج عباس هواشمی بلند شد و گفت:
«حاج علی، خوب گوش کن، من دارم سه هلیکوپتر میبینم که به سمت قرارگاه میآیند.»
هر دقیقه چند گلوله جنگی و شیمیایی به زمین میخورد.
حالت تهوع داشتم. چفیه را خیس کردم و روی صورتم گذاشتم.
علی دو دستش را پشت کمرش گره کرده بود و در سنگر قدم میزد. بعد پیراهنش را توی شلوار کرد، فانسقهاش را محکم بست و گفت:
«گرجی، بچهها را آماده کن، به عقب برویم. احساس خوبی ندارم.»
حوالی ظهر بود. وضو داشتیم. به امامت علی نماز ظهر و عصر را خواندیم.
صدای زنگ تلفن درآمد. صدای غلامپور را شنیدم که با عصبانیت میگفت:
«گرجی، مگر تو آدم نیستی؟ حرف حساب سرت نمیشود؟ چطور بگویم بیایید عقب؟»
▪️▫️ «لامذهبها! بس کنید، بیایید عقب. شما اعصاب مرا خرد کردید.»
از قرارگاه بیرون رفتیم. ناگهان صدای غرش هلیکوپتر را شنیدم.
آنها در فاص روی جاده در حال پرواز بودند.
علی صدا زد: «همه به طرف ماشینها!»
به محض اینکه راننده دنده یک را زد و حرکت کرد، در یکصد متری ما، هلیکوپترهای عراقی به زمین نشستند و سه موشک به طرف ما شلیک کردند.
راه بسته شده بود. علی فریاد زد: «بروید میان نیزارها!»
من با وزن زیاد نمیتوانستم مثل علی سریع بدوم. من و علی حدود پانصد متر میان نیزارها همراه هم بودیم.
یکی از هلیکوپترها موشکی به طرف ما شلیک کرد. با انفجار موشک، من و علی، هر یک به سمتی پرتاب شدیم.
به دنبال علی و بچههای دیگر گشتم. خبری از علی نبود. شروع کردم به فریاد، ولی دریغ از شنیدن صدای علی!
آنقدر میان نیزار علی را صدا زدم که دیگر صدایم درنمیآمد.
برای آرامش خودم گفتم:
«حاج علی! هر جا هستی، به خدا میسپارمت...»
🌹 شهید علی هاشمی
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۲»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از ورود به محوطه زندان، با حقیقتی تلخ روبهرو شدم: فشارها و آزارهایی که بر بازداشتشدگان آن زندان دهشتناک وارد میشد. هر روز بر شمار زندانیان افزوده میشد و از سهمیه غذاییشان کاسته. محکومیتها از اعدام تا دو ماه حبس متغیر بود. با وجود درخواستهای مکرر برای انتقال به زندانهایی ثابت و وسیع، همواره با پاسخ منفی افسران لشکر و مسؤولان زندان مواجه میشدند. در طول پنج ماه خدمتم بهعنوان نگهبان در تنها زندان لشکر، شاهد اعمالی غیراخلاقی و غیرانسانی بودم که درون آن دیوارها رخ میداد.
در همین مدت، هواپیماهای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بارها محل استقرار نیروهای نظامی منطقه را بمباران کردند. انفجار انبوه مهمات لشکر، گاه تا شش ساعت ادامه داشت و ترس و وحشتی عمیق در دل شاهدان بر جای میگذاشت.
شبی به ما دستور دادند سوار کامیونها شده و به «ایزوب» حرکت کنیم. با ورود به آن سوی منطقه، با انبوهی از تانکها، زرهپوشها، توپها و سربازان پیاده روبهرو شدیم. از سربازان علت را جویا شدم؛ گفتند روز قبل، روستاهای نیروهای پیشمرگ هدف حمله قرار گرفتهاند. اما وقتی وارد روستا شدیم، اثری از مهاجمان نبود؛ تنها خانههایی ویرانشده باقی مانده بود که ارتش عراق به حال و روزی اسفناک رسانده بود. این عملیات تخریبی به دستور سرتیپ ستاد «زهیر علی»، فرمانده لشکر، انجام شده بود.
در این مأموریت، با مشکلات فراوانی روبهرو شدیم: سرمای شدید، بارش باران، و حملات انقلابیون کرد. پس از بازگشت به گروهان، تقسیم مجدد انجام شد و محل خدمت من شهرستان «قلعهدیزه» تعیین گردید. چند روز بعد، یکی از انقلابیون کرد، یکی از افراد گروهان ما را در بازار شهر هدف قرار داد و به قتل رساند. جسارت و گستاخی مهاجم، و نحوه فرارش، ما را مبهوت کرد. پس از این حادثه، با توبیخهای مکرر افسران مواجه شدیم.
پس از عقبنشینی از قلعهدیزه به سمت قرارگاه گروهان، مدتی در ناحیه «چوار قرنه» از شهرستان رانیه در رفتوآمد بودیم. روزی در همان ناحیه، صدای شلیک ضدهواییها از هر سو شنیده شد. لحظاتی بعد، سه فروند جنگنده از ارتفاع پایین نیروهای مستقر در منطقه را گلولهباران کردند. با شلیک نخستین موشک، سربازان پدافند هوایی مقاومت را از دست داده و پا به فرار گذاشتند. در این حمله، انبوهی از مهمات و تجهیزات اطراف قرارگاه منفجر شد.
حدود ده تا پانزده روز بعد، دستور حرکت به منطقه رانیه صادر شد. در مسیر، مشخص شد که نیروهای لشکر با چند دستگاه تانک، زرهپوش و گروهی از کماندوها، ناحیه «مرکبکان» را که محل استقرار نیروهای کرد به رهبری «سواره عباس» بود، به محاصره درآوردهاند. با ورود به منطقه، هر آنچه میدیدیم نشانی از مرگ داشت: خانهها بهکلی ویران شده و ساکنان از کاشانه خود آواره بودند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
لبخند ツ
بزرگترین اسلحه
در جنگ زندگی است!
امیدوارم همیشه مسلّح باشید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ چند شبانهروز نخوابیده و خسته و خرد شده بودم. شاید روز سوم بود که با وجود سرسختی و مقاومت، مجبور شدیم چند شهید را جا بگذاریم و هر طور شده حلقه محاصره را بشکنیم و از شهر خارج شویم. مسئول آن محور، رحیم کیلویی بود که دکتر او را برای پدافند شهر گذاشته بود و خودش به همراه ناصر فرجالله، سرگرد ایرج رستمی و حاج قاسم به محور طراح رفت. من هم با آنها رفتم. در راه، وسط خیابان، کنار ویرانهای، وانت عباس زاغی را دیدیم که گلولهای مستقیم به آن خورده و آتش گرفته بود. جنازه عباس داخل وانت بود و از کمر به بالا از هم پاشیده بود و سر و تنش پیدا نبود. ما فقط نظارهگر بودیم و وقت و امکان حرکت و عقب بردن عباس را نداشتیم. شهادت لیاقت عباس بود و به آن رسید. در همان گیر و دار، یک ترکش به بازوی راستم خورد. ترکش نخودی بود که اصلاً درد نداشت و فقط یک سوزش خفیف داشت که وقتی با دستمال ابریشمی رویش را بستم، آرام شد.
چند ساعت بعد به بهداری رفتم. آنجا بدون اینکه ترکش را درآورند، دو تا سه بخیه زدند و پانسمان کردند و ترکش هم همانجا ماند. وقتی به سوسنگرد برگشتم، نیروهای کمکی سپاه رسیده بودند و با همکاری خوب ارتش، نگذاشتند شهر سقوط کند. صبح، اما تانکها روستای دهلاویه و اطراف را زیر آتش گرفتند. این آخرین مقاومت بود. دکتر هم احتمال پاتک داده بود، برای همین موتورسوارها را آماده کرده بود تا آرپیجیزنها را ببرند و تانکها را شکار کنند.
دوازده موتورسوار دست من بود. ساعت حدود ۹ صبح، عراق یک آتش مفصل ریخت و بعد نفربرها و افراد پیاده که دستهدسته لابهلای تانکها حرکت میکردند، به طرف شهر سرازیر شدند. موتورسوارها پشت کانالهایی بودند که عراق قبلاً بیرون شهر زده بود. من آنها را به صورت دشتبان پخش کردم و به بچهها گفتم که هوایشان را با تیربار داشته باشند. تیربارها آتش ریختند و راکبها از جا کنده شدند. زیر آتش مسلسل و رگبار، رفتند تو دل دشمن، موتورها را خواباندند و آرپیجی زدند. چند دقیقه نگذشت که دشت پر شد از لاشههای تانکهای عراقی که میسوختند و دودشان به هوا میرفت. بچهها صلوات فرستادند و کف زدند.
موقع برگشتن، یکی از موتورسوارها گلوله مستقیم تانک خورد و تکهتکه شد. آن روز حدود یکچهارم تانکها را همین موتورسوارها زدند. موتورسوارها بلد بودند؛ موتور را دستکاری میکردند تا صدایش خفه باشد. زیر و بم موتور را میدانستند. در آن عملیات، جلیل، نقاد سردمدار شکارچیان تانک، ترکش خورد. دور و بر ظهر، تانکها عقب نشستند. در حین عقبنشینی آنها، لودرها آمدند و خاکریزها را سفت کردند؛ مخصوصاً ضلع شرقی و غربی سوسنگرد که در دید و دست عراق بود. در روستای دهلاویه که سوسنگرد بود، دوباره سنگر ساختیم؛ چون خانههای دهلاویه خشتی و سست بودند و با هر گلوله آوار میشدند. روی ورودیهای شهر و محورهای نفوذی، خاکریز نعلاسبی زدیم و در گوشههای خاکریز، با الوار، سنگرهای محکم ساختیم؛ یعنی از محور چپ و راست و پیشانی، سه تا خاکریز نعلاسبی زدیم و نیروها را بین سنگرها پخش کردیم که حدود ۱۵۰ نفر بودند. قاسم پشت بیسیم بود و به دکتر گزارش میداد.
ثمره شکار تانکها این بود که برای اولین بار صاحب دوشکا شدیم. تا آن موقع ما دوشکا نداشتیم و فقط تیرهایش را میشناختیم که هر یک دانهاش دو برابر تیر مسلسل بود و میتوانست دست و پا را قطع کند و اگر به شکم میخورد، از این طرف یک سوراخ بود و از آن طرف به اندازه یک کف دست دهن وا میکرد و دل و روده را داغان میکرد. روز دوم پدافند در سوسنگرد، یک تیر به پای دکتر خورد. عقب که نرفت، هیچ زخم را با باند بست و استوارتر از قبل به کارش ادامه داد. اصلاً به روی خودش نیاورد و ندیدم ناله کند یا بیفتد؛ بینهایت قرص و محکم بود. ما شاید اگر رفیقمان تیر میخورد، چهار تا فحش به عراقیها میدادیم؛ اما او هیچ وقت عصبانی نمیشد و از کوره در نمیرفت. همان روز از یکی از بچهها شنیدم که حاج قاسم وقتی داشته بچهها را در محور کرخهکور توجیه میکرده، یک گلوله مستقیم میخورد بغلش و خیلی ناجور از ناحیه کتف و پهلو زخمی میشود. دو روز بود که از حاجی بیخبر بودم و محور من در پدافند دهلاویه بود. وقتی خبر را شنیدم، به هم ریختم و دیگر نتوانستم تو خط بمانم. دل توی دلم نبود. حاج قاسم، پیرم بود. طاقت رنج و دردش را نداشتم. کار را سپردم دست بچهها و یک موتور برداشتم و رفتم. استانداری دیدم دکتر و خانمش نشستهاند و مصاحبه تلویزیونی دارند. دوربین و دمدستگاه هم بود. باند سفیدی به پای دکتر بسته بود که خونی شده بود.
آنجا نشستم تا نفسی بگیرم. وقتی مصاحبه تمام شد، رفتم پیش دکتر. دکتر پیش پام بلند شد، زد پشتم و گفت: «حق یارت، سید. خسته نباشی.» جریان قاسم را شنیدم. بردندش عقب. میخواستم بروم بهداری؛ اما دلم پیش بچهها تو خط مانده بود. بروم یا نرم؟ برگردی خط بهتره. بچهها تو خط در به در میشوند. کاری از تو برای قاسم ساخته نیست. همان کار را کردم و برگشتم به خط پیش بچهها. فردا دیگر خبری از پاتک نشد. کار خوابید. تک و توک خمپاره میآمد؛ اما درگیری نبود. انگار عراقیها ضرب شست را خورده بودند.
همان روز دکتر پیغام داد بروم استانداری؛ اما من تا شب تو خط ماندم و ساعت نزدیک ۱۲ به استانداری رفتم. دکتر بیدار بود و تنها نشسته بود. سلام کردم و پیشش نشستم. دکتر از وضع محورها و بچهها پرسید و من هم وضع آرام خط را براش توضیح دادم. دکتر به توضیح یک نفر بسنده نمیکرد. از همه میپرسید و میگفت که هر کس یک نظری دارد و قضیه را یک جور میبیند. دکتر گفت: «سید، تو کار بزرگی کردی که این موتورسوارها رو آوردی. خیلی دلم میخواد از اینهایی که الان تو زندانها هستن، از همین چاقوکشهای گردنکلفت و نترس، یک گردان درست کنم. مدلهایی که لای تشک پرقو میخوابن، به درد اینجا نمیخورن.» بله آقا؛ اینها از مردن نمیترسند و همین برای جنگ کافیه. قصه این آدمها با فرهنگیها فرق داره. ما نمیتوانستیم برای شکار تانک، پنجاه تا آدم شستهرفته از کتابخانهها بکشیم بیرون. من خودم بچه بازار آهنگرها هستم. همهشون رو میشناسم و میدانم چه روحیهای دارند.
عباس زاغی رو یادت هست؟ همون پسر سرسختی که یهتنه حریف ده تا عراقی بود. اهل کتاب و درس نبود، ولی توی میدان جنگ کم نمیآورد. دفعهی آخر که رفتم دیدن ننهبابام، دیدمش سر کوچه نشسته، نشئه و چرتی. گفتم: «فلانی، یادمه یه روز مرد بودی... باحال بودی.»
عباس گفت: «الانم تیغ دارم.» گفتم: «شاید تیغ داری صورتت رو بزنی!» فقط نگام کرد و سرش رو انداخت پایین.
رفتم خونهی بابا و مامان، برگشتم دیدم عباس هنوز همونجا وایساده. صدام کرد: «آقا، من میخوام بیام جنگ.»
فرداش بردمش نخستوزیری، وضعش رو پرسیدم. گفت: «روزی سه بار شیره میکشم، کاریش هم نمیتونم بکنم.» گفتم: «بده به من، دست من باشه بهتره. اگه پیش خودت باشه، میگیرنت.»
با شرمندگی گفت: «آخه روم نمیشه.» گفتم: «بده به من، راحت باش. با من این حرفا رو نزن.»
همین کار باعث شد کمکم از شیره فاصله بگیره، ترک کنه. یه روز جلوی خودش شیره رو انداختم توی کارون...
آخر سر، دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یه کاغذ درآورد داد به من و گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران، این یادداشت رو بده به حاج قاسم.»
خوشحال شدم، سریع از آقای چمران خداحافظی کردم و راه افتادم...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عاقبت به خیری یعنی
دوست داشتن تو
من جسمم تو روح من
من کشتی تو نوح من
من زخمم تو مرحمی
من تنها تو همدمی
#نماهنگ #رهبری
@defae_moghadas
🍂 از اوج در دجله
تا نزول در فرودگاه
در شبهای خون و آتش،
وقتی دجله پیکر حمید را در آغوش گرفت،
مهدی ایستاد، با چشمانی که گریه نمیکرد،
اما هر قطرهاش، وزنی داشت به سنگینی تاریخ.
و گفت:
«اول پیکر بقیه شهدا را بیاورید، بعد اگر وقت شد، برادرم را…»
نه از سر بیمهری،
بلکه از سر مهر به مردمی که برادرش بودند.
او میدانست که خون، سلسله ندارد؛
شهید، پسر هیچکس نیست،
جز پسر ایمان.
و امروز، در فرودگاهی بیدجله،
وزیرکی با غرور،
مسئولی را عزل میکند
که تنها میخواست قانون را برای همه یکسان اجرا کند.
نه توهینی بود، نه جسارتی،
فقط بازرسیای ساده،
که غرورش را برآشفت،
و خادمی را قربانی کرد.
ای شهیدان،
شما رفتید تا ما بمانیم،
اما ما ماندهایم تا شما را فراموش کنیم؟
قرار بود فرهنگ ایثار حاکم شود،
نه فرهنگ «من کیام؟» و «چرا مرا بازرسی کردی؟»
و پیر خمین،
در واپسین وصیتش، با صدایی لرزان گفت:
«نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد…»
و در جای دیگر، با التماسی که تاریخ را لرزاند، نوشت:
«نگذارید لیبرالها و غربزدهها کشور را به دست گیرند…»
اما ما،
در هیاهوی پستها و پاداشها،
فراموش کردیم که انقلاب،
نه برای صندلی بود،
بلکه برای سجادهای بود که باکریها بر آن نماز خون خواندند.
ای دجله،
تو پیکر حمید را بردی،
اما ما،
غرور را نگه داشتیم،
و خادمان را راندیم.
خدایا،
ما را به آن شبها برگردان،
نه برای جنگ،
بلکه برای فهمیدن اینکه
برادری یعنی اول مردم، بعد من.
@defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح بخیر، دلاور!
وقتشه از امروز یه خاطره خوب بسازیم
با رفاقت، با دعا، با یه دل صاف و یه نیت صاف و صادق 👋
میگفت: امام جماعت ما بود. 👳♂
اما مثل اینکه شش ماهه دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله،
غذا می خورد با عجله،
راه میرفت، میخواست بدود
..و نماز میخوند به همین ترتیب.
اذان و اقامه رو که می گفتند با عجلوا بالصلوه دوم قامت بسته بود.
قبل از اینکه تکبیر بگه سرش رو بر می گردوند رو به نمازگزارا و می گفت:
من نماز تند می خونم،
بجنبید عقب نمونید.
راه بیفتم رفته ام، پشت سر رو هم نگاه نمی کنم. 😂،
بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی کنم!!! 😂😂‼️ 😄😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐