آنجا نشستم تا نفسی بگیرم. وقتی مصاحبه تمام شد، رفتم پیش دکتر. دکتر پیش پام بلند شد، زد پشتم و گفت: «حق یارت، سید. خسته نباشی.» جریان قاسم را شنیدم. بردندش عقب. میخواستم بروم بهداری؛ اما دلم پیش بچهها تو خط مانده بود. بروم یا نرم؟ برگردی خط بهتره. بچهها تو خط در به در میشوند. کاری از تو برای قاسم ساخته نیست. همان کار را کردم و برگشتم به خط پیش بچهها. فردا دیگر خبری از پاتک نشد. کار خوابید. تک و توک خمپاره میآمد؛ اما درگیری نبود. انگار عراقیها ضرب شست را خورده بودند.
همان روز دکتر پیغام داد بروم استانداری؛ اما من تا شب تو خط ماندم و ساعت نزدیک ۱۲ به استانداری رفتم. دکتر بیدار بود و تنها نشسته بود. سلام کردم و پیشش نشستم. دکتر از وضع محورها و بچهها پرسید و من هم وضع آرام خط را براش توضیح دادم. دکتر به توضیح یک نفر بسنده نمیکرد. از همه میپرسید و میگفت که هر کس یک نظری دارد و قضیه را یک جور میبیند. دکتر گفت: «سید، تو کار بزرگی کردی که این موتورسوارها رو آوردی. خیلی دلم میخواد از اینهایی که الان تو زندانها هستن، از همین چاقوکشهای گردنکلفت و نترس، یک گردان درست کنم. مدلهایی که لای تشک پرقو میخوابن، به درد اینجا نمیخورن.» بله آقا؛ اینها از مردن نمیترسند و همین برای جنگ کافیه. قصه این آدمها با فرهنگیها فرق داره. ما نمیتوانستیم برای شکار تانک، پنجاه تا آدم شستهرفته از کتابخانهها بکشیم بیرون. من خودم بچه بازار آهنگرها هستم. همهشون رو میشناسم و میدانم چه روحیهای دارند.
عباس زاغی رو یادت هست؟ همون پسر سرسختی که یهتنه حریف ده تا عراقی بود. اهل کتاب و درس نبود، ولی توی میدان جنگ کم نمیآورد. دفعهی آخر که رفتم دیدن ننهبابام، دیدمش سر کوچه نشسته، نشئه و چرتی. گفتم: «فلانی، یادمه یه روز مرد بودی... باحال بودی.»
عباس گفت: «الانم تیغ دارم.» گفتم: «شاید تیغ داری صورتت رو بزنی!» فقط نگام کرد و سرش رو انداخت پایین.
رفتم خونهی بابا و مامان، برگشتم دیدم عباس هنوز همونجا وایساده. صدام کرد: «آقا، من میخوام بیام جنگ.»
فرداش بردمش نخستوزیری، وضعش رو پرسیدم. گفت: «روزی سه بار شیره میکشم، کاریش هم نمیتونم بکنم.» گفتم: «بده به من، دست من باشه بهتره. اگه پیش خودت باشه، میگیرنت.»
با شرمندگی گفت: «آخه روم نمیشه.» گفتم: «بده به من، راحت باش. با من این حرفا رو نزن.»
همین کار باعث شد کمکم از شیره فاصله بگیره، ترک کنه. یه روز جلوی خودش شیره رو انداختم توی کارون...
آخر سر، دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یه کاغذ درآورد داد به من و گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران، این یادداشت رو بده به حاج قاسم.»
خوشحال شدم، سریع از آقای چمران خداحافظی کردم و راه افتادم...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عاقبت به خیری یعنی
دوست داشتن تو
من جسمم تو روح من
من کشتی تو نوح من
من زخمم تو مرحمی
من تنها تو همدمی
#نماهنگ #رهبری
@defae_moghadas
🍂 از اوج در دجله
تا نزول در فرودگاه
در شبهای خون و آتش،
وقتی دجله پیکر حمید را در آغوش گرفت،
مهدی ایستاد، با چشمانی که گریه نمیکرد،
اما هر قطرهاش، وزنی داشت به سنگینی تاریخ.
و گفت:
«اول پیکر بقیه شهدا را بیاورید، بعد اگر وقت شد، برادرم را…»
نه از سر بیمهری،
بلکه از سر مهر به مردمی که برادرش بودند.
او میدانست که خون، سلسله ندارد؛
شهید، پسر هیچکس نیست،
جز پسر ایمان.
و امروز، در فرودگاهی بیدجله،
وزیرکی با غرور،
مسئولی را عزل میکند
که تنها میخواست قانون را برای همه یکسان اجرا کند.
نه توهینی بود، نه جسارتی،
فقط بازرسیای ساده،
که غرورش را برآشفت،
و خادمی را قربانی کرد.
ای شهیدان،
شما رفتید تا ما بمانیم،
اما ما ماندهایم تا شما را فراموش کنیم؟
قرار بود فرهنگ ایثار حاکم شود،
نه فرهنگ «من کیام؟» و «چرا مرا بازرسی کردی؟»
و پیر خمین،
در واپسین وصیتش، با صدایی لرزان گفت:
«نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد…»
و در جای دیگر، با التماسی که تاریخ را لرزاند، نوشت:
«نگذارید لیبرالها و غربزدهها کشور را به دست گیرند…»
اما ما،
در هیاهوی پستها و پاداشها،
فراموش کردیم که انقلاب،
نه برای صندلی بود،
بلکه برای سجادهای بود که باکریها بر آن نماز خون خواندند.
ای دجله،
تو پیکر حمید را بردی،
اما ما،
غرور را نگه داشتیم،
و خادمان را راندیم.
خدایا،
ما را به آن شبها برگردان،
نه برای جنگ،
بلکه برای فهمیدن اینکه
برادری یعنی اول مردم، بعد من.
@defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح بخیر، دلاور!
وقتشه از امروز یه خاطره خوب بسازیم
با رفاقت، با دعا، با یه دل صاف و یه نیت صاف و صادق 👋
میگفت: امام جماعت ما بود. 👳♂
اما مثل اینکه شش ماهه دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله،
غذا می خورد با عجله،
راه میرفت، میخواست بدود
..و نماز میخوند به همین ترتیب.
اذان و اقامه رو که می گفتند با عجلوا بالصلوه دوم قامت بسته بود.
قبل از اینکه تکبیر بگه سرش رو بر می گردوند رو به نمازگزارا و می گفت:
من نماز تند می خونم،
بجنبید عقب نمونید.
راه بیفتم رفته ام، پشت سر رو هم نگاه نمی کنم. 😂،
بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی کنم!!! 😂😂‼️ 😄😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۸
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
حمام در جبهه
حدود پانزده روز بود که در خط پدافندی تنگه ابوقریب خدمت میکردیم.
در این مدت، گاهی با زحمت مقداری آب گرم میکردیم و سر و صورتمان را میشستیم.
روزی با جمعی از دوستان، هوای حمام به سرمان زد.
تصمیم گرفتیم به حمام صحرایی که عقبتر بود برویم.
صبح زود حرکت کردیم و خود را به حمام رساندیم.
نوبتمان به سختی رسید، اما ناگهان صدای غرش وحشتناک میگهای بعثی، دیوار صوتی منطقه را در هم شکست.
بمباران آغاز شد.
همه ناچار به فرار و پناهبردن به محل امنتر شدیم.
بخشی از حمام صحرایی نیز مورد حمله قرار گرفت.
و ما از خیر حمام گذشتیم...
آمادهباش
از فرماندهی به گردانهای ۹۰۱۶ و ۹۰۱۷ مستقر در منطقه، اعلام آمادهباش شد.
احتمال میرفت مأموریتی در خط مقدم یا عملیات در پیش باشد.
اما اعلام شد که گردانها باید به نقطهای دیگر منتقل شوند.
پس از بیست روز استقرار در تنگه ابوقریب، باید کولهپشتیها را ببندیم و آمادهی حرکت شویم.
مأموریت بعدی کجاست؟
شهر جنگزده دهلران
حدود بیست روز است که در تنگه ابوقریب مستقر شدهایم. در این مدت، چشمانتظار عملیات بودیم، اما قسمت نشد.
به دستور فرماندهی، باید کولهپشتیهایمان را ببندیم و در نقطهای دیگر انجام وظیفه کنیم.
آری، فرزندان عاشق این سرزمین، دین، آیین و مکتب اسلام، آواره کوهها، دشتها و بیابانها بودند تا هرکجا و هرطور که بتوانند، از کشورشان دفاع کنند.
ساعت ۸ شب، روز اول بهمنماه است. شاسیبلندها و کمپرسیها برای اعزام بسیجیان صف کشیدهاند.
بسیجیان گروهگروه سوار میشوند.
با حرکت خودروی فرماندهی، کمپرسیها آرام و چراغخاموش به راه میافتند.
نمنم باران آغاز شده.
سرمای سوزناک، چهرههای معصوم نوجوانان بسیجی را نوازش میکند.
برای فرار از سرما، کلاههایمان را تا گردن پایین کشیدهایم و به کلاه اورکتها پناه بردهایم تا اندکی از باران و سرما در امان بمانیم.
کوچ به اردوگاه
با رسیدن به شهر دهلران، که روزگاری محل زندگی مردم بود، حالا تاریک، خاموش و عمدتاً خالی از سکنه شده.
در سکوت کامل فرو رفته و به شهری جنگزده بدل گشته؛ محل رفتوآمد خودروهای نظامی و نیروهای رزمندهای که گاه از آن عبور میکنند.
پس از عبور از دهلران، حدود ساعت ۲ بامداد روز دوم بهمنماه، از راههای پیچدرپیچ و درههایی نسبتاً عمیق گذشتیم تا به کوهی در شمالغربی دهلران به نام «اناران» رسیدیم.
برای حفظ امنیت رزمندگان، در میان دو قله کوه، به پایگاهی تازهتأسیس رسیدیم که اطرافش خاکریزی بلند کشیده شده بود.
از خودروها پیاده شدیم.
بارندگی اخیر، اردوگاه خاکی را پر از گلولای کرده بود.
هر ده، دوازده نفر وارد یک چادر شدیم.
میان ما و برخی همسنگران، جدایی افتاده بود.
هرچه صدا زدیم، پیدایشان نکردیم.
از فرط خستگی، خواب سنگینی بر ما غلبه کرد.
غافل از آنکه ساعتی بعد، احمد قربان، اسدالله روشن و دیگران در تاریکی شب، در جستوجوی ما بودند و نتوانستند خیمهمان را پیدا کنند.
با صدای اذان صبح بیدار شدیم.
آب را روی چاهی والر گذاشتیم و برای مقدمات نماز رفتیم.
در نمازخانه، آنها را پیدا کردیم.
از ماجرای شب گذشته و بیخوابیشان ناراحت بودند.
پس از نماز، با هم به چادر برگشتیم.
با نان، پنیر و چای داغ، خستگی و ناراحتیشان را از دل بیرون آوردیم.
حمام در آب گرم
فردای آن روز، هوا کمی آفتابی شد.
خبردار شدیم که چشمه آب گرمی در نزدیکی دهلران وجود دارد.
با یک تویوتا و چند نفر از بچهها، برای حمام و شستن لباسها راهی آن منطقه شدیم.
آب گوگردیاش شبیه آب بویی دهرم بود، اما گرم و روان.
لباسهایمان را شستیم و پس از بیست روز، حسابی آبی به تن زدیم و از گرد و خاکها پاک شدیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۸ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامینسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حم
هفت قسمت از خاطرات برادر اسلامینسب از عملیات والفجر مقدماتی قبلا ارسال شد و ان شاءالله پیگیر ادامه این خاطرات خواهیم بود.
حماسه جنوب،خاطرات
جا مهری ساخته شده توسط اسرای تکریت ۱۱ ( تبعیدی به رمادی ۹ ) 🍂 نخ و سوزن در اردوگاه ممن
عکس پشت همان سجاده توسط برادر آزاده جناب قادری ارسال گردید
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز باید قلهها را فتح کرد
باز باید پا نهاد اند رکاب
خاطره شهید خرازی و دژبان مقر
@defae_moghadas
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنان که زخم را نه نشانه ضعف، که مدال ایستادگی میدانند،
در برابر طوفانها قامت راست میکنند،
و با دلهایی که از ایمان لبریز است،
نهتنها از دشمن نمیهراسند، بلکه جهان را با نگاهشان فتح میکنند.
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۳»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
ما به منطقه «مرکب کان» یورش بردیم؛ هدف، برچیدن پایگاه اصلی انقلابیون کرد در ناحیه «ورته» بود. در جریان این عملیات، چند فروند هلیکوپتر، خانهها و کوههای اطراف روستا را زیر آتش گرفتند. آن منطقه برای ما هولناک بود؛ چرا که به قدرت و جسارت انقلابیون کرد بهخوبی واقف شده بودیم.
مدتی بعد، گروهی از پرسنل گروهان به ناحیه «بنکرت» اعزام شدند. در این مسیر، گروهانهای کماندویی وابسته به لشکر، همراه با چند دستگاه تانک و زرهپوش، آنان را همراهی میکردند. سه روز بعد، این گروه با خبرهایی هولناک بازگشتند: منطقه تخریب شده و اهالی آن اخراج شده بودند. تنها گناه مردم، مطالبه بهبود وضعیت معیشتیشان بود. آنان حتی از آب آشامیدنی محروم بودند و بدتر از همه، زیر فشار شدید نیروهای اطلاعاتی قرار داشتند.
مدتی میان نواحی مختلف و مرکز کنترل منطقه در رفتوآمد بودم و در این مسیر، فشارهای اعمالشده بر نظامیان و غیرنظامیان را با چشم خود میدیدم. گویی همه را به همکاری با انقلابیون کرد و تلاش برای فرار به خاک جمهوری اسلامی متهم کرده بودند.
روزی در مرکز کنترل میان ناحیه «بلیتکان» و «ورته» ایستاده بودم که ناگهان هواپیماهای بمبافکن عراقی، موشکها و بمبهای خود را بر سر مناطق پرجمعیت فرو ریختند. این جنایت بیشرمانه، پرده از دروغهای رژیم عراق درباره احترام به حقوق ملیتها برداشت.
با چشم خود دیدم که نیروهای ارتش مستقر در منطقه، با خشونت تمام، شهروندان کرد را سرکوب میکردند. فروشگاههای بسیاری با بولدوزرها و تحت نظارت سرهنگ ستاد «عبدالعزیز الحدیثی» ویران شدند و اجناس آنها توسط کمیته امنیتی به ریاست سرهنگ دوم «غازی» اهل رمادی به غارت رفت.
افسران به سربازان دستور میدادند هر نقطهای از منطقه را با سلاحهای آتشین هدف قرار دهند. شهروندان کرد را مجرم و خائن مینامیدند. پس از گذراندن این روزهای تاریک و دهشتبار، در فوریه سال ۱۹۸۷ (بهمن ۱۳۶۵)، در مرکز کنترل «بلیتکان» مشغول پاسداری بودم که ناگهان خودروی حامل گروهان وارد شد تا کلبه پرسنل را به منطقه جنوب منتقل کند. ارتش عراق در عملیات «شلمچه» متحمل خسارات سنگینی شده بود و به همین دلیل، افراد گروهان به جنوب اعزام شدند.
پس از ورود به گروهان، به ما اطلاع دادند که نیروهای دژبان، امنیتی، دفاع غیرنظامی و پلیس در اختیار تیپهای پیاده و کماندویی شرکتکننده در عملیات شلمچه قرار گرفتهاند. شنیدن این خبر، اضطراب و نگرانیام را دوچندان کرد؛ چرا که پیشتر از شدت و سختی نبردهای شلمچه شنیده بودم.
با آغاز حرکت نیروها، مشخص شد که مقصد ما مرکز آموزش «کوت» است. یک ماه طاقتفرسا را در این مرکز گذراندیم. روزی در میدان مشق مشغول آموزش بودیم که چند افسر با نامههایی وارد شدند؛ نامههایی که در آنها درخواست انتقال نفرات به تیپهای مختلف ثبت شده بود. افراد بر اساس تعداد نامهها تقسیم شدند و من چون مهرهای در کیسه تیپ ۴۴۲ پیاده افتادم.
از آن روز به بعد، هر کس قصد فرار از میدان آموزش را داشت، با تهدید و تعقیب مواجه میشد. مسئولان تیپ اعلام کردند که حرکت امروز آغاز خواهد شد و هر کس تأخیر کند، غایب تلقی شده و روانه زندان خواهد شد. با وجود این سختگیریها، من و گروهی از پرسنل تیپ توانستیم با عبور از سیمهای اطراف پادگان، خود را به خانههایمان برسانیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐