🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱
در والفجر مقدماتی
اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
مقدمه
نگاهم امروز به یاد یاران افتاده
دل را سر در گریبان کرده
نه از غم این و آن،
بلکه از داغ رفیقانی که جاودانه شدند...
یاد آن روزگاران گرامی باد؛ روزهایی که فرزندان ایران، از کاخهای مجلل تا کپرهای روستایی، خود را به جبههها رساندند. یکرنگ شدند، و چون قطرهای در دریای بیکران شهادت حل شدند. آنان که هنوز نشانی از پیکرشان نیست، گویی از اسارت تن نیز رها شدند و رفتند تا جاودانه شوند. یادشان گرامی، نامشان ماندگار، و راهشان پررهرو باد...
•⊱✧┈•◉•┈✧⊰•
حال و هوای دهرم در سال ۱۳۶۱
سال ۱۳۶۱ یادآور نخستین شهید سرافراز دهرم، شهید حمزه قربان است؛ الگویی بیبدیل که با شهادتش، شعلهای از اشتیاق در دلها افروخت. پس از او، هرکس میخواست سنگرش را خالی نگذارد و اسلحهاش را از زمین بردارد. گروهی که پیشتر آموزش نظامی دیده یا خدمت سربازی را گذرانده بودند، راهی جبهههای جنوب و غرب شدند. اما ما، حدود پنجاه نفر، بیتجربه و بیآموزش، ابتدا باید دوره نظامی را میگذراندیم تا آماده نبرد شویم...
اهمیت آموزش نظامی
آموزشهای یکماهه بسیجیان، هرچند کوتاه، اما حیاتی بود. این دورهها، آنان را برای شرایط سخت جنگ آماده میکرد. در میدان نبرد، چابکی، سازگاری و خلاقیت نه فقط فضیلت، بلکه ضرورت بود. اگرچه تجربه میتواند این ویژگیها را پرورش دهد، اما آموزش، بنیان آنها را میسازد.
وداع با دهرم
صبح روز ۳۰ آبان ۱۳۶۱، با شور و اشتیاقی وصفناپذیر، از پایگاه مقاومت دهرم راهی شدیم. جمعمان حدود پنجاه نفر بود؛ از پیرترین چریک، مرحوم کربلایی غلامحسین دژگاهی، تا کوچکترین رزمنده، حاج شاپور گودل. خانوادهها با چشمانی بارانی بدرقهمان کردند. با دو دستگاه مینیبوس سپاه، دل به راه سپردیم...
ورود به بسیج فیروزآباد
ظهر همان روز، وارد بسیج سپاه فیروزآباد شدیم. فضای آنجا آکنده از صفا و صمیمیت بود. حاج دانش کشاورز و جمعی از پاسداران، فرمهای ثبتنام را به دستمان دادند. با شتاب آنها را پر کردیم تا از قافله عقب نمانیم؛ چرا که مشتاقان جبهه بسیار بودند و ظرفیت پادگانها محدود.
پس از نماز، گردانی از بسیجیان به صف شد. حاج دانش سخنانی کوتاه اما پرمغز گفت: «اگر کسی تاب سختی آموزش را ندارد، همینجا بازگردد.» اما ارادههای پولادین ما، خستگی را خسته میکردند. پس از چند تمرین نظامی، اعلام شد که اتوبوسها برای اعزام آمادهاند.
پادگان آموزشی
ساعت ۳ بعدازظهر، سوار اتوبوسها شدیم. مقصد نامعلوم بود. جادههای پیچدرپیچ را پشت سر گذاشتیم تا هنگام غروب به پادگان جهرم رسیدیم. اما ظرفیت آن تکمیل بود. تنها نماز مغرب و عشاء را در نمازخانه خواندیم و دوباره راهی شدیم.
نهایتاً حوالی ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب، به پادگان آموزشی فسا رسیدیم...
اولین شب در چادر
نیمهشب، ما را گروهبندی کردند؛ هر ۱۰ یا ۱۲ نفر در یک چادر. سه پتو به هر نفر دادند: یکی زیرانداز، یکی بالش، و یکی روانداز. هوا رو به سردی میرفت و خستگی از سر و رویمان میبارید. صبح دهرم، شب فسا، پادگان آموزشی... باورمان نمیشد. همین که سر بر زمین گذاشتیم، خوابمان برد؛ انگار سالی هفت سال نخوابیده بودیم...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «از دل خاک برخاستند، بینام و نشان، اما با شکوهی که نامها را شرمنده کرد؛ شهدای تفحص، فانوسهای خاموشیاند که هنوز راه را روشن میکنند.»
#نماهنگ
@defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 «از دل خاک برخاستند، بینام و نشان، اما با شکوهی که نامها را شرمنده کرد؛ شهدای تفحص، فانوسهای خ
فضای مجازی را با نشر کلیپهای شهدایی، آکنده کنیم از عطر و بوی پیراهن یوسفهای شلمچه
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خدایا این صحنه شهادت رو دیدند، ولی .....
الهی هیچ مسافری
از رفقاش جا نمونه ش
#کلیپ #مستند
@defae_moghadas
جا مهری ساخته شده توسط اسرای تکریت ۱۱ ( تبعیدی به رمادی ۹ )
🍂 نخ و سوزن
در اردوگاه ممنوع بود
•┈••✾✾••┈•
در اردوگاههای صلیب دیده چرخ خیاطی برای دوختن لباسهای پاره شده اسرا وجود داشت ولی در اردوگاههای مفقودین تا مدتها حتی سوزن خیاطی هم ممنوع بود. اسرا مخفیانه با سیم خاردار سوزن درست کرده بودند و لباسهای پاره پاره شده را میدوختند. البته بعدها اجازه خرید نخ و سوزن داده شد و کار هر روز اسرا وصله کاری لباسهای مندرس و پاره شده بود که دیگر جایی برای وصله کاری نداشت.
🔸 تکریت ۱۱
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂
🔻 لحظات آخر
قرارگاه نصرت- علی هاشمی
۴ تیرماه ۱۳۶۷
خاطرات سردار گرجی
▪️▫️ صدای حاج عباس هواشمی بلند شد و گفت:
«حاج علی، خوب گوش کن، من دارم سه هلیکوپتر میبینم که به سمت قرارگاه میآیند.»
هر دقیقه چند گلوله جنگی و شیمیایی به زمین میخورد.
حالت تهوع داشتم. چفیه را خیس کردم و روی صورتم گذاشتم.
علی دو دستش را پشت کمرش گره کرده بود و در سنگر قدم میزد. بعد پیراهنش را توی شلوار کرد، فانسقهاش را محکم بست و گفت:
«گرجی، بچهها را آماده کن، به عقب برویم. احساس خوبی ندارم.»
حوالی ظهر بود. وضو داشتیم. به امامت علی نماز ظهر و عصر را خواندیم.
صدای زنگ تلفن درآمد. صدای غلامپور را شنیدم که با عصبانیت میگفت:
«گرجی، مگر تو آدم نیستی؟ حرف حساب سرت نمیشود؟ چطور بگویم بیایید عقب؟»
▪️▫️ «لامذهبها! بس کنید، بیایید عقب. شما اعصاب مرا خرد کردید.»
از قرارگاه بیرون رفتیم. ناگهان صدای غرش هلیکوپتر را شنیدم.
آنها در فاص روی جاده در حال پرواز بودند.
علی صدا زد: «همه به طرف ماشینها!»
به محض اینکه راننده دنده یک را زد و حرکت کرد، در یکصد متری ما، هلیکوپترهای عراقی به زمین نشستند و سه موشک به طرف ما شلیک کردند.
راه بسته شده بود. علی فریاد زد: «بروید میان نیزارها!»
من با وزن زیاد نمیتوانستم مثل علی سریع بدوم. من و علی حدود پانصد متر میان نیزارها همراه هم بودیم.
یکی از هلیکوپترها موشکی به طرف ما شلیک کرد. با انفجار موشک، من و علی، هر یک به سمتی پرتاب شدیم.
به دنبال علی و بچههای دیگر گشتم. خبری از علی نبود. شروع کردم به فریاد، ولی دریغ از شنیدن صدای علی!
آنقدر میان نیزار علی را صدا زدم که دیگر صدایم درنمیآمد.
برای آرامش خودم گفتم:
«حاج علی! هر جا هستی، به خدا میسپارمت...»
🌹 شهید علی هاشمی
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۲»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از ورود به محوطه زندان، با حقیقتی تلخ روبهرو شدم: فشارها و آزارهایی که بر بازداشتشدگان آن زندان دهشتناک وارد میشد. هر روز بر شمار زندانیان افزوده میشد و از سهمیه غذاییشان کاسته. محکومیتها از اعدام تا دو ماه حبس متغیر بود. با وجود درخواستهای مکرر برای انتقال به زندانهایی ثابت و وسیع، همواره با پاسخ منفی افسران لشکر و مسؤولان زندان مواجه میشدند. در طول پنج ماه خدمتم بهعنوان نگهبان در تنها زندان لشکر، شاهد اعمالی غیراخلاقی و غیرانسانی بودم که درون آن دیوارها رخ میداد.
در همین مدت، هواپیماهای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بارها محل استقرار نیروهای نظامی منطقه را بمباران کردند. انفجار انبوه مهمات لشکر، گاه تا شش ساعت ادامه داشت و ترس و وحشتی عمیق در دل شاهدان بر جای میگذاشت.
شبی به ما دستور دادند سوار کامیونها شده و به «ایزوب» حرکت کنیم. با ورود به آن سوی منطقه، با انبوهی از تانکها، زرهپوشها، توپها و سربازان پیاده روبهرو شدیم. از سربازان علت را جویا شدم؛ گفتند روز قبل، روستاهای نیروهای پیشمرگ هدف حمله قرار گرفتهاند. اما وقتی وارد روستا شدیم، اثری از مهاجمان نبود؛ تنها خانههایی ویرانشده باقی مانده بود که ارتش عراق به حال و روزی اسفناک رسانده بود. این عملیات تخریبی به دستور سرتیپ ستاد «زهیر علی»، فرمانده لشکر، انجام شده بود.
در این مأموریت، با مشکلات فراوانی روبهرو شدیم: سرمای شدید، بارش باران، و حملات انقلابیون کرد. پس از بازگشت به گروهان، تقسیم مجدد انجام شد و محل خدمت من شهرستان «قلعهدیزه» تعیین گردید. چند روز بعد، یکی از انقلابیون کرد، یکی از افراد گروهان ما را در بازار شهر هدف قرار داد و به قتل رساند. جسارت و گستاخی مهاجم، و نحوه فرارش، ما را مبهوت کرد. پس از این حادثه، با توبیخهای مکرر افسران مواجه شدیم.
پس از عقبنشینی از قلعهدیزه به سمت قرارگاه گروهان، مدتی در ناحیه «چوار قرنه» از شهرستان رانیه در رفتوآمد بودیم. روزی در همان ناحیه، صدای شلیک ضدهواییها از هر سو شنیده شد. لحظاتی بعد، سه فروند جنگنده از ارتفاع پایین نیروهای مستقر در منطقه را گلولهباران کردند. با شلیک نخستین موشک، سربازان پدافند هوایی مقاومت را از دست داده و پا به فرار گذاشتند. در این حمله، انبوهی از مهمات و تجهیزات اطراف قرارگاه منفجر شد.
حدود ده تا پانزده روز بعد، دستور حرکت به منطقه رانیه صادر شد. در مسیر، مشخص شد که نیروهای لشکر با چند دستگاه تانک، زرهپوش و گروهی از کماندوها، ناحیه «مرکبکان» را که محل استقرار نیروهای کرد به رهبری «سواره عباس» بود، به محاصره درآوردهاند. با ورود به منطقه، هر آنچه میدیدیم نشانی از مرگ داشت: خانهها بهکلی ویران شده و ساکنان از کاشانه خود آواره بودند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
لبخند ツ
بزرگترین اسلحه
در جنگ زندگی است!
امیدوارم همیشه مسلّح باشید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ چند شبانهروز نخوابیده و خسته و خرد شده بودم. شاید روز سوم بود که با وجود سرسختی و مقاومت، مجبور شدیم چند شهید را جا بگذاریم و هر طور شده حلقه محاصره را بشکنیم و از شهر خارج شویم. مسئول آن محور، رحیم کیلویی بود که دکتر او را برای پدافند شهر گذاشته بود و خودش به همراه ناصر فرجالله، سرگرد ایرج رستمی و حاج قاسم به محور طراح رفت. من هم با آنها رفتم. در راه، وسط خیابان، کنار ویرانهای، وانت عباس زاغی را دیدیم که گلولهای مستقیم به آن خورده و آتش گرفته بود. جنازه عباس داخل وانت بود و از کمر به بالا از هم پاشیده بود و سر و تنش پیدا نبود. ما فقط نظارهگر بودیم و وقت و امکان حرکت و عقب بردن عباس را نداشتیم. شهادت لیاقت عباس بود و به آن رسید. در همان گیر و دار، یک ترکش به بازوی راستم خورد. ترکش نخودی بود که اصلاً درد نداشت و فقط یک سوزش خفیف داشت که وقتی با دستمال ابریشمی رویش را بستم، آرام شد.
چند ساعت بعد به بهداری رفتم. آنجا بدون اینکه ترکش را درآورند، دو تا سه بخیه زدند و پانسمان کردند و ترکش هم همانجا ماند. وقتی به سوسنگرد برگشتم، نیروهای کمکی سپاه رسیده بودند و با همکاری خوب ارتش، نگذاشتند شهر سقوط کند. صبح، اما تانکها روستای دهلاویه و اطراف را زیر آتش گرفتند. این آخرین مقاومت بود. دکتر هم احتمال پاتک داده بود، برای همین موتورسوارها را آماده کرده بود تا آرپیجیزنها را ببرند و تانکها را شکار کنند.
دوازده موتورسوار دست من بود. ساعت حدود ۹ صبح، عراق یک آتش مفصل ریخت و بعد نفربرها و افراد پیاده که دستهدسته لابهلای تانکها حرکت میکردند، به طرف شهر سرازیر شدند. موتورسوارها پشت کانالهایی بودند که عراق قبلاً بیرون شهر زده بود. من آنها را به صورت دشتبان پخش کردم و به بچهها گفتم که هوایشان را با تیربار داشته باشند. تیربارها آتش ریختند و راکبها از جا کنده شدند. زیر آتش مسلسل و رگبار، رفتند تو دل دشمن، موتورها را خواباندند و آرپیجی زدند. چند دقیقه نگذشت که دشت پر شد از لاشههای تانکهای عراقی که میسوختند و دودشان به هوا میرفت. بچهها صلوات فرستادند و کف زدند.
موقع برگشتن، یکی از موتورسوارها گلوله مستقیم تانک خورد و تکهتکه شد. آن روز حدود یکچهارم تانکها را همین موتورسوارها زدند. موتورسوارها بلد بودند؛ موتور را دستکاری میکردند تا صدایش خفه باشد. زیر و بم موتور را میدانستند. در آن عملیات، جلیل، نقاد سردمدار شکارچیان تانک، ترکش خورد. دور و بر ظهر، تانکها عقب نشستند. در حین عقبنشینی آنها، لودرها آمدند و خاکریزها را سفت کردند؛ مخصوصاً ضلع شرقی و غربی سوسنگرد که در دید و دست عراق بود. در روستای دهلاویه که سوسنگرد بود، دوباره سنگر ساختیم؛ چون خانههای دهلاویه خشتی و سست بودند و با هر گلوله آوار میشدند. روی ورودیهای شهر و محورهای نفوذی، خاکریز نعلاسبی زدیم و در گوشههای خاکریز، با الوار، سنگرهای محکم ساختیم؛ یعنی از محور چپ و راست و پیشانی، سه تا خاکریز نعلاسبی زدیم و نیروها را بین سنگرها پخش کردیم که حدود ۱۵۰ نفر بودند. قاسم پشت بیسیم بود و به دکتر گزارش میداد.
ثمره شکار تانکها این بود که برای اولین بار صاحب دوشکا شدیم. تا آن موقع ما دوشکا نداشتیم و فقط تیرهایش را میشناختیم که هر یک دانهاش دو برابر تیر مسلسل بود و میتوانست دست و پا را قطع کند و اگر به شکم میخورد، از این طرف یک سوراخ بود و از آن طرف به اندازه یک کف دست دهن وا میکرد و دل و روده را داغان میکرد. روز دوم پدافند در سوسنگرد، یک تیر به پای دکتر خورد. عقب که نرفت، هیچ زخم را با باند بست و استوارتر از قبل به کارش ادامه داد. اصلاً به روی خودش نیاورد و ندیدم ناله کند یا بیفتد؛ بینهایت قرص و محکم بود. ما شاید اگر رفیقمان تیر میخورد، چهار تا فحش به عراقیها میدادیم؛ اما او هیچ وقت عصبانی نمیشد و از کوره در نمیرفت. همان روز از یکی از بچهها شنیدم که حاج قاسم وقتی داشته بچهها را در محور کرخهکور توجیه میکرده، یک گلوله مستقیم میخورد بغلش و خیلی ناجور از ناحیه کتف و پهلو زخمی میشود. دو روز بود که از حاجی بیخبر بودم و محور من در پدافند دهلاویه بود. وقتی خبر را شنیدم، به هم ریختم و دیگر نتوانستم تو خط بمانم. دل توی دلم نبود. حاج قاسم، پیرم بود. طاقت رنج و دردش را نداشتم. کار را سپردم دست بچهها و یک موتور برداشتم و رفتم. استانداری دیدم دکتر و خانمش نشستهاند و مصاحبه تلویزیونی دارند. دوربین و دمدستگاه هم بود. باند سفیدی به پای دکتر بسته بود که خونی شده بود.