3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام،
لحظه رها شدن است.
دلها از قفس تعلق پر میکشند، و چون قطرهای عاشق، خود را به دریای بیکران حقیقت میسپارند. آنجا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است.
در آن دم، انسان از خویش عبور میکند؛ از آنچه وجود اوست، از آنچه دوست میدارد، و از آنچه میترسد. لحظه، لحظهی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ میرود، که به وصال میرسد.
خاک، صدای قدمهای آسمانی را میشنود. سنگرها بیدار میشوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را با خود میبرد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است.
شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست.
تصاویری از سریال "پسران هور"
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح شنبهتون گلبارون و پرتلاش 👋
میگفت: استادِ سرکار گذاشتن بچهها بود. روزی از یکی از برادران پرسید: «شما وقتی با دشمن روبهرو میشوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه میگویید؟»
او خیلی جدی جواب داد: «البته بیشتر به اخلاص برمیگردد، وَ اِلا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمیکند. اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی: "اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً، بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا و استراحتنا کثیره، خدمتنا قلیله، برحمتک یا ارحمالراحمین 🤲"
طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که آن برادر باورش شد و با خود گفت: «این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» . . . .
اما دست آخر که کلمات عربی را پیش خودش یکی یکی به فارسی ترجمه کرد، شک کرد و گفت: «اخوی غریب گیر آوردهای؟»‼️ 😄😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱
در والفجر مقدماتی
اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
مقدمه
نگاهم امروز به یاد یاران افتاده
دل را سر در گریبان کرده
نه از غم این و آن،
بلکه از داغ رفیقانی که جاودانه شدند...
یاد آن روزگاران گرامی باد؛ روزهایی که فرزندان ایران، از کاخهای مجلل تا کپرهای روستایی، خود را به جبههها رساندند. یکرنگ شدند، و چون قطرهای در دریای بیکران شهادت حل شدند. آنان که هنوز نشانی از پیکرشان نیست، گویی از اسارت تن نیز رها شدند و رفتند تا جاودانه شوند. یادشان گرامی، نامشان ماندگار، و راهشان پررهرو باد...
•⊱✧┈•◉•┈✧⊰•
حال و هوای دهرم در سال ۱۳۶۱
سال ۱۳۶۱ یادآور نخستین شهید سرافراز دهرم، شهید حمزه قربان است؛ الگویی بیبدیل که با شهادتش، شعلهای از اشتیاق در دلها افروخت. پس از او، هرکس میخواست سنگرش را خالی نگذارد و اسلحهاش را از زمین بردارد. گروهی که پیشتر آموزش نظامی دیده یا خدمت سربازی را گذرانده بودند، راهی جبهههای جنوب و غرب شدند. اما ما، حدود پنجاه نفر، بیتجربه و بیآموزش، ابتدا باید دوره نظامی را میگذراندیم تا آماده نبرد شویم...
اهمیت آموزش نظامی
آموزشهای یکماهه بسیجیان، هرچند کوتاه، اما حیاتی بود. این دورهها، آنان را برای شرایط سخت جنگ آماده میکرد. در میدان نبرد، چابکی، سازگاری و خلاقیت نه فقط فضیلت، بلکه ضرورت بود. اگرچه تجربه میتواند این ویژگیها را پرورش دهد، اما آموزش، بنیان آنها را میسازد.
وداع با دهرم
صبح روز ۳۰ آبان ۱۳۶۱، با شور و اشتیاقی وصفناپذیر، از پایگاه مقاومت دهرم راهی شدیم. جمعمان حدود پنجاه نفر بود؛ از پیرترین چریک، مرحوم کربلایی غلامحسین دژگاهی، تا کوچکترین رزمنده، حاج شاپور گودل. خانوادهها با چشمانی بارانی بدرقهمان کردند. با دو دستگاه مینیبوس سپاه، دل به راه سپردیم...
ورود به بسیج فیروزآباد
ظهر همان روز، وارد بسیج سپاه فیروزآباد شدیم. فضای آنجا آکنده از صفا و صمیمیت بود. حاج دانش کشاورز و جمعی از پاسداران، فرمهای ثبتنام را به دستمان دادند. با شتاب آنها را پر کردیم تا از قافله عقب نمانیم؛ چرا که مشتاقان جبهه بسیار بودند و ظرفیت پادگانها محدود.
پس از نماز، گردانی از بسیجیان به صف شد. حاج دانش سخنانی کوتاه اما پرمغز گفت: «اگر کسی تاب سختی آموزش را ندارد، همینجا بازگردد.» اما ارادههای پولادین ما، خستگی را خسته میکردند. پس از چند تمرین نظامی، اعلام شد که اتوبوسها برای اعزام آمادهاند.
پادگان آموزشی
ساعت ۳ بعدازظهر، سوار اتوبوسها شدیم. مقصد نامعلوم بود. جادههای پیچدرپیچ را پشت سر گذاشتیم تا هنگام غروب به پادگان جهرم رسیدیم. اما ظرفیت آن تکمیل بود. تنها نماز مغرب و عشاء را در نمازخانه خواندیم و دوباره راهی شدیم.
نهایتاً حوالی ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب، به پادگان آموزشی فسا رسیدیم...
اولین شب در چادر
نیمهشب، ما را گروهبندی کردند؛ هر ۱۰ یا ۱۲ نفر در یک چادر. سه پتو به هر نفر دادند: یکی زیرانداز، یکی بالش، و یکی روانداز. هوا رو به سردی میرفت و خستگی از سر و رویمان میبارید. صبح دهرم، شب فسا، پادگان آموزشی... باورمان نمیشد. همین که سر بر زمین گذاشتیم، خوابمان برد؛ انگار سالی هفت سال نخوابیده بودیم...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «از دل خاک برخاستند، بینام و نشان، اما با شکوهی که نامها را شرمنده کرد؛ شهدای تفحص، فانوسهای خاموشیاند که هنوز راه را روشن میکنند.»
#نماهنگ
@defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 «از دل خاک برخاستند، بینام و نشان، اما با شکوهی که نامها را شرمنده کرد؛ شهدای تفحص، فانوسهای خ
فضای مجازی را با نشر کلیپهای شهدایی، آکنده کنیم از عطر و بوی پیراهن یوسفهای شلمچه
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خدایا این صحنه شهادت رو دیدند، ولی .....
الهی هیچ مسافری
از رفقاش جا نمونه ش
#کلیپ #مستند
@defae_moghadas
جا مهری ساخته شده توسط اسرای تکریت ۱۱ ( تبعیدی به رمادی ۹ )
🍂 نخ و سوزن
در اردوگاه ممنوع بود
•┈••✾✾••┈•
در اردوگاههای صلیب دیده چرخ خیاطی برای دوختن لباسهای پاره شده اسرا وجود داشت ولی در اردوگاههای مفقودین تا مدتها حتی سوزن خیاطی هم ممنوع بود. اسرا مخفیانه با سیم خاردار سوزن درست کرده بودند و لباسهای پاره پاره شده را میدوختند. البته بعدها اجازه خرید نخ و سوزن داده شد و کار هر روز اسرا وصله کاری لباسهای مندرس و پاره شده بود که دیگر جایی برای وصله کاری نداشت.
🔸 تکریت ۱۱
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂
🔻 لحظات آخر
قرارگاه نصرت- علی هاشمی
۴ تیرماه ۱۳۶۷
خاطرات سردار گرجی
▪️▫️ صدای حاج عباس هواشمی بلند شد و گفت:
«حاج علی، خوب گوش کن، من دارم سه هلیکوپتر میبینم که به سمت قرارگاه میآیند.»
هر دقیقه چند گلوله جنگی و شیمیایی به زمین میخورد.
حالت تهوع داشتم. چفیه را خیس کردم و روی صورتم گذاشتم.
علی دو دستش را پشت کمرش گره کرده بود و در سنگر قدم میزد. بعد پیراهنش را توی شلوار کرد، فانسقهاش را محکم بست و گفت:
«گرجی، بچهها را آماده کن، به عقب برویم. احساس خوبی ندارم.»
حوالی ظهر بود. وضو داشتیم. به امامت علی نماز ظهر و عصر را خواندیم.
صدای زنگ تلفن درآمد. صدای غلامپور را شنیدم که با عصبانیت میگفت:
«گرجی، مگر تو آدم نیستی؟ حرف حساب سرت نمیشود؟ چطور بگویم بیایید عقب؟»
▪️▫️ «لامذهبها! بس کنید، بیایید عقب. شما اعصاب مرا خرد کردید.»
از قرارگاه بیرون رفتیم. ناگهان صدای غرش هلیکوپتر را شنیدم.
آنها در فاص روی جاده در حال پرواز بودند.
علی صدا زد: «همه به طرف ماشینها!»
به محض اینکه راننده دنده یک را زد و حرکت کرد، در یکصد متری ما، هلیکوپترهای عراقی به زمین نشستند و سه موشک به طرف ما شلیک کردند.
راه بسته شده بود. علی فریاد زد: «بروید میان نیزارها!»
من با وزن زیاد نمیتوانستم مثل علی سریع بدوم. من و علی حدود پانصد متر میان نیزارها همراه هم بودیم.
یکی از هلیکوپترها موشکی به طرف ما شلیک کرد. با انفجار موشک، من و علی، هر یک به سمتی پرتاب شدیم.
به دنبال علی و بچههای دیگر گشتم. خبری از علی نبود. شروع کردم به فریاد، ولی دریغ از شنیدن صدای علی!
آنقدر میان نیزار علی را صدا زدم که دیگر صدایم درنمیآمد.
برای آرامش خودم گفتم:
«حاج علی! هر جا هستی، به خدا میسپارمت...»
🌹 شهید علی هاشمی
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۲»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از ورود به محوطه زندان، با حقیقتی تلخ روبهرو شدم: فشارها و آزارهایی که بر بازداشتشدگان آن زندان دهشتناک وارد میشد. هر روز بر شمار زندانیان افزوده میشد و از سهمیه غذاییشان کاسته. محکومیتها از اعدام تا دو ماه حبس متغیر بود. با وجود درخواستهای مکرر برای انتقال به زندانهایی ثابت و وسیع، همواره با پاسخ منفی افسران لشکر و مسؤولان زندان مواجه میشدند. در طول پنج ماه خدمتم بهعنوان نگهبان در تنها زندان لشکر، شاهد اعمالی غیراخلاقی و غیرانسانی بودم که درون آن دیوارها رخ میداد.
در همین مدت، هواپیماهای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بارها محل استقرار نیروهای نظامی منطقه را بمباران کردند. انفجار انبوه مهمات لشکر، گاه تا شش ساعت ادامه داشت و ترس و وحشتی عمیق در دل شاهدان بر جای میگذاشت.
شبی به ما دستور دادند سوار کامیونها شده و به «ایزوب» حرکت کنیم. با ورود به آن سوی منطقه، با انبوهی از تانکها، زرهپوشها، توپها و سربازان پیاده روبهرو شدیم. از سربازان علت را جویا شدم؛ گفتند روز قبل، روستاهای نیروهای پیشمرگ هدف حمله قرار گرفتهاند. اما وقتی وارد روستا شدیم، اثری از مهاجمان نبود؛ تنها خانههایی ویرانشده باقی مانده بود که ارتش عراق به حال و روزی اسفناک رسانده بود. این عملیات تخریبی به دستور سرتیپ ستاد «زهیر علی»، فرمانده لشکر، انجام شده بود.
در این مأموریت، با مشکلات فراوانی روبهرو شدیم: سرمای شدید، بارش باران، و حملات انقلابیون کرد. پس از بازگشت به گروهان، تقسیم مجدد انجام شد و محل خدمت من شهرستان «قلعهدیزه» تعیین گردید. چند روز بعد، یکی از انقلابیون کرد، یکی از افراد گروهان ما را در بازار شهر هدف قرار داد و به قتل رساند. جسارت و گستاخی مهاجم، و نحوه فرارش، ما را مبهوت کرد. پس از این حادثه، با توبیخهای مکرر افسران مواجه شدیم.
پس از عقبنشینی از قلعهدیزه به سمت قرارگاه گروهان، مدتی در ناحیه «چوار قرنه» از شهرستان رانیه در رفتوآمد بودیم. روزی در همان ناحیه، صدای شلیک ضدهواییها از هر سو شنیده شد. لحظاتی بعد، سه فروند جنگنده از ارتفاع پایین نیروهای مستقر در منطقه را گلولهباران کردند. با شلیک نخستین موشک، سربازان پدافند هوایی مقاومت را از دست داده و پا به فرار گذاشتند. در این حمله، انبوهی از مهمات و تجهیزات اطراف قرارگاه منفجر شد.
حدود ده تا پانزده روز بعد، دستور حرکت به منطقه رانیه صادر شد. در مسیر، مشخص شد که نیروهای لشکر با چند دستگاه تانک، زرهپوش و گروهی از کماندوها، ناحیه «مرکبکان» را که محل استقرار نیروهای کرد به رهبری «سواره عباس» بود، به محاصره درآوردهاند. با ورود به منطقه، هر آنچه میدیدیم نشانی از مرگ داشت: خانهها بهکلی ویران شده و ساکنان از کاشانه خود آواره بودند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐