eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۹ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک شب، من و حاج قاسم و دو سه‌تا از بچه‌ها رفتیم محور رقابیه برای شناسایی. نزدیک سنگرهایشان یک تانک گذاشته بودند که در نگاه اول خالی به نظر می‌رسید. یکی از بچه‌ها رفت نزدیکش و کشیک داد، ما هم آهسته از کنارش رد شدیم. آن موقع هنوز نمی‌دانستیم گلوله‌ی مستقیم تانک یعنی چه. نیم‌ساعتی در دل تاریکی پیش رفتیم. هوا که داشت روشن می‌شد، حاج قاسم گفت: «برگردیم، الان ما رو می‌بینن، خط رو زیر و رو می‌کنن.» در راه برگشت، دو تا کلاش و پنج گلوله‌ی آرپی‌جی پیدا کردیم. ذوق‌زده غنیمتی‌ها را زدیم زیر بغل و راه سنگر خودی را پیش گرفتیم. هنوز دو متر نرفته بودیم که ناگهان عراقی داخل تانک فهمید و رگبار را بست. چند نفر دیگر هم پیدایشان شد و همه‌چیز یکهو به هم ریخت. دو پا داشتیم، دو پا هم قرض کردیم و با غنیمتی‌ها به حالت اریب دویدیم سمت عقب. گلوله‌ها از لای دست و پایمان رد می‌شدند. بدجوری گیر افتاده بودیم؛ نزدیک بود بچه‌های خودمان که حالا هوشیار شده بودند و از سنگرها جواب آتش عراق را می‌دادند، ما را هم نفله کنند. از آن طرف، عراقی‌ها هم کم نمی‌آوردند، می‌زدند، دست‌پاچه این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند و عربی بلغور می‌کردند. چند متری که از مواضعشان دور شدیم، تیری به پای یکی از بچه‌ها خورد. من و حاج قاسم با یک دست گلوله‌های آرپی‌جی را چسبیدیم و با دست دیگر، زیر بغل آن برادر را گرفتیم و کشان‌کشان آوردیم عقب. یکی از بچه‌ها ایستاد و رگبار بست سمت عراقی‌ها تا ما کاملاً عقب برویم. از لطف خدا، آن شب زنده ماندیم و دستشان به ما نرسید. هوا کاملاً روشن شده بود که رسیدیم به خاکریز خودمان. از خستگی ولو شدیم روی زمین. حاج قاسم گفت: «عجب شناسایی‌ای شد! این گلوله‌ها حالا زدن داره، اما نه کیلویی. کم‌کم براتون جا می‌افته. باید صبر کنید، هدف نزدیک بشه بعد بزنید. این‌طور حساب کنید که هر گلوله برای یک تانکه.» دکتر چمران و حاج قاسم به ما جرأت می‌دادند. همیشه می‌گفتند: «هر یک از شما به اندازه‌ی یک لشکر توان دارید.» البته می‌خواستند خودمان را پیدا کنیم و جلوی عراقی‌ها کم نیاوریم؛ چون عقل و تجهیزاتشان از ما سرتر بود، اما ایمانمان می‌چربید. از آن به بعد، هر دو سه شب یک‌بار می‌رفتیم شناسایی یا کمین می‌گذاشتیم و از عراقی‌ها تلفات می‌گرفتیم. فهمیده بودیم تیغ ما شب‌ها می‌برد؛ وقتی خواب بودند، می‌شد شبیخون زد. دکتر هم تشویقمان می‌کرد و می‌گفت: «خواب را بهشان حرام کنید.» ما هم جوان بودیم، می‌خواستیم گل کنیم و سر زبان‌ها بیفتیم. دوست داشتیم همه بگویند بچه‌های محور طراح، شکارچی تانک‌اند. در چند شبی که رفتیم شناسایی، تا تانک زدیم. یک شب هم بچه‌ها یک عراقی را اسیر گرفتند. آن بنده‌خدا غریب بود، آن‌قدر چپ و راست آمد تا خورد به پست بچه‌های ما. بچه‌ها عربی بلد نبودند؛ بیشترشان بچه‌ی تهران یا اصفهان بودند. فقط گفتند: «من ربک؟» این را هم از لبنانی‌ها یاد گرفته بودند. اسیر را تحویل لبنانی‌ها دادند برای تخلیه‌ی اطلاعاتی. فردا همه جا پیچید که بچه‌های طراح یک سرگرد عراقی را اسیر کرده‌اند. بعداً معلوم شد آن بدبخت، سرباز پشت دری بوده که راهش را گم کرده. اواسط آبان (اواسط آبان ۱۳۵۹)، وضع سوسنگرد خیلی وخیم شد. این شهر در یک ماه اول جنگ، دو بار اشغال شده بود و بچه‌ها آزادش کرده بودند. قبلاً غیور اصلی و نیروهایش با کمک شکارچی‌های تانک که همه‌شان بومی بودند، آزادش کرده بودند. یک بار هم آبان، عراق از سه طرف حمله کرد. دکتر چمران اشغال سوسنگرد را تهدیدی برای اهواز می‌دانست. برای همین، گروهی از بچه‌های جنگ‌های نامنظم را برای پدافند به سوسنگرد برد؛ من هم با آنها بودم. آنجا معنی پاتک را حسابی فهمیدم. عراق با تانک‌های تی-۵۲ و خمپاره و توپ، شهر را زیر آتش گرفت. از ویرانه‌اش هم نمی‌گذشت؛ خرابه‌اش را هم می‌خواست. داشت خاکش را توبره می‌کرد. آنجا دیدم چطور یک گلوله‌ی تانک، یک آدم را تکه‌تکه می‌کند. جنگ تن و تانک را دیدم و اوستای آرپی‌جی شدم. آن‌قدر آرپی‌جی زدم که از گوش‌هایم خون می‌آمد. خون‌ها خشک شده بود روی یقه‌ی لباسم و سرم منگ شده بود. مثل علف هرزه از هر جا می‌آمدند بالا، اما تانک‌ها تمامی نداشتند. هر جا دستمان رسید، با گونی سنگر ساختیم. خیابانی و خانه‌ای نبود؛ همه‌جا در حکم سنگر بود. جواب آتش را با آتش می‌دادیم؛ اما آتش ما کجا و آتش عراق کجا؟ روز دوم درگیری، حلقه‌ی محاصره را تنگ‌تر کردند. هوا سرد و بارانی، زمین خیس و گل‌آلود بود و پاها توی گل فرو می‌رفت. جنگیدن در سرما و باران صد برابر سخت‌تر است. دکتر بی‌سیم زد به عقبه و مهمات خواست. گفتند: «مهمات هست، اما کسی نیست حلقه‌ی محاصره را بشکند و اینها را بیاورد.» دکتر صدایم کرد و گفت: «این کار عباسه. سید، بدو بی‌سیم بزن، عباس مهمات بیاره.»
گفتم: «عباس زاغی؟» گفت: «آره، اون می‌تونه.» گفتم: «آقا، دشمن ما رو دور زده، تانک‌ها دارن از پشت سر میان!» گفت: «عباس رو صدا کن سید... وقت نداریم.» عباس را با بی‌سیم صدا زدیم. خود دکتر هم با عباس حرف زد و توجیهش کرد. عباس بچه‌محل‌مان بود؛ چشم‌های درشت و سبز داشت و بی‌نهایت بی‌کله و بی‌ترمز بود. یک ساعت بعد، تویوتایی گردوخاک‌کنان از وسط دود و آتش آمد. همین‌طور می‌گازید و بوق می‌زد. نگاه کردیم، دیدیم عباس است. یک تویوتا مهمات و غذا و آب آورده بود. بچه‌ها دویدند، مهمات را خالی کردند و بیخ دیوار خرابه گذاشتند تا آتش بهشان نخورد. بعد به هر دسته از بچه‌ها، ۲۵ گلوله‌ی آرپی‌جی و نوار فشنگ دادیم. چند خمپاره هم بود که تقسیم کردیم. دکتر گفت: «بچه‌ها، هر جور می‌تونید ضربه بزنید، فقط جلویشان را بگیرید.» روی همین حساب، آرایش نظامی در کار نبود. هر کس برای خودش یک فرمانده بود. خود دکتر یک دقیقه آرپی‌جی می‌زد، یک دقیقه کلاش برمی‌داشت و با همین کارهایش بچه‌ها را جاکن می‌کرد. وقتی می‌دیدیم او مثل کوه ایستاده پای کار، جان می‌گرفتیم. سحر روز سوم، دیگر تفنگ دشمن روی شقیقه‌مان بود. آتش یک لحظه قطع نمی‌شد. جنازه‌های زیادی ریخته بود؛ هم از بچه‌های جنگ‌های نامنظم و هم مردم عادی سوسنگرد، مردمی که مانده بودند از شهرشان دفاع کنند. دم صبح، دشمن به قول نظامی‌ها یک عقب‌نشینی تاکتیکی کرد. نمی‌دانم چرا؛ هر چه بود، در سه کیلومت بیرون شهر، خاکریز نعل اسبی زد. عقب نشینی اش با آن آتش بی حد وحسابی که روی شهر می ریخت، جور در نمی آمد. ما هم سنگربندی کردیم وقتی شهر آرام شد، یکی ـ دو وانت آب و غذا و فشنگ آوردند؛ اما من بیشتر طالب خواب بودم تا رزق و روزی. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام، لحظه رها شدن است. دل‌ها از قفس تعلق پر می‌کشند، و چون قطره‌ای عاشق، خود را به دریای بی‌کران حقیقت می‌سپارند. آن‌جا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است. در آن دم، انسان از خویش عبور می‌کند؛ از آن‌چه وجود اوست، از آن‌چه دوست می‌دارد، و از آن‌چه می‌ترسد. لحظه، لحظه‌ی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ می‌رود، که به وصال می‌رسد. خاک، صدای قدم‌های آسمانی را می‌شنود. سنگرها بیدار می‌شوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) را با خود می‌برد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است. شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست. تصاویری از سریال "پسران هور" @defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح شنبه‌تون گلبارون و پرتلاش 👋 می‌گفت: استادِ سرکار گذاشتن بچه‌‌ها بود. روزی از یکی از برادران پرسید: «شما وقتی با دشمن روبه‌رو می‌شوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه می‌گویید؟» او خیلی جدی جواب داد: «البته بیشتر به اخلاص برمی‌گردد، وَ اِلا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمی‌کند. اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی: "اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً، بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا و استراحتنا کثیره، خدمتنا قلیله، برحمتک یا ارحم‌الراحمین 🤲" طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که آن برادر باورش شد و با خود گفت: «این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» . . . . اما دست آخر که کلمات عربی را پیش خودش یکی یکی به فارسی ترجمه کرد، شک کرد و گفت: «اخوی غریب گیر آورده‌ای؟»‼️ 😄😂 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱ در والفجر مقدماتی اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ مقدمه نگاهم امروز به یاد یاران افتاده دل را سر در گریبان کرده نه از غم این و آن، بلکه از داغ رفیقانی که جاودانه شدند... یاد آن روزگاران گرامی باد؛ روزهایی که فرزندان ایران، از کاخ‌های مجلل تا کپرهای روستایی، خود را به جبهه‌ها رساندند. یکرنگ شدند، و چون قطره‌ای در دریای بی‌کران شهادت حل شدند. آنان که هنوز نشانی از پیکرشان نیست، گویی از اسارت تن نیز رها شدند و رفتند تا جاودانه شوند. یادشان گرامی، نام‌شان ماندگار، و راه‌شان پررهرو باد... •⊱✧┈•◉•┈✧⊰• حال و هوای دهرم در سال ۱۳۶۱ سال ۱۳۶۱ یادآور نخستین شهید سرافراز دهرم، شهید حمزه قربان است؛ الگویی بی‌بدیل که با شهادتش، شعله‌ای از اشتیاق در دل‌ها افروخت. پس از او، هرکس می‌خواست سنگرش را خالی نگذارد و اسلحه‌اش را از زمین بردارد. گروهی که پیش‌تر آموزش نظامی دیده یا خدمت سربازی را گذرانده بودند، راهی جبهه‌های جنوب و غرب شدند. اما ما، حدود پنجاه نفر، بی‌تجربه و بی‌آموزش، ابتدا باید دوره نظامی را می‌گذراندیم تا آماده نبرد شویم... اهمیت آموزش نظامی آموزش‌های یک‌ماهه بسیجیان، هرچند کوتاه، اما حیاتی بود. این دوره‌ها، آنان را برای شرایط سخت جنگ آماده می‌کرد. در میدان نبرد، چابکی، سازگاری و خلاقیت نه فقط فضیلت، بلکه ضرورت بود. اگرچه تجربه می‌تواند این ویژگی‌ها را پرورش دهد، اما آموزش، بنیان آن‌ها را می‌سازد. وداع با دهرم صبح روز ۳۰ آبان ۱۳۶۱، با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر، از پایگاه مقاومت دهرم راهی شدیم. جمع‌مان حدود پنجاه نفر بود؛ از پیرترین چریک، مرحوم کربلایی غلامحسین دژگاهی، تا کوچک‌ترین رزمنده، حاج شاپور گودل. خانواده‌ها با چشمانی بارانی بدرقه‌مان کردند. با دو دستگاه مینی‌بوس سپاه، دل به راه سپردیم... ورود به بسیج فیروزآباد ظهر همان روز، وارد بسیج سپاه فیروزآباد شدیم. فضای آن‌جا آکنده از صفا و صمیمیت بود. حاج دانش کشاورز و جمعی از پاسداران، فرم‌های ثبت‌نام را به دست‌مان دادند. با شتاب آن‌ها را پر کردیم تا از قافله عقب نمانیم؛ چرا که مشتاقان جبهه بسیار بودند و ظرفیت پادگان‌ها محدود. پس از نماز، گردانی از بسیجیان به صف شد. حاج دانش سخنانی کوتاه اما پرمغز گفت: «اگر کسی تاب سختی آموزش را ندارد، همین‌جا بازگردد.» اما اراده‌های پولادین ما، خستگی را خسته می‌کردند. پس از چند تمرین نظامی، اعلام شد که اتوبوس‌ها برای اعزام آماده‌اند. پادگان آموزشی ساعت ۳ بعدازظهر، سوار اتوبوس‌ها شدیم. مقصد نامعلوم بود. جاده‌های پیچ‌درپیچ را پشت سر گذاشتیم تا هنگام غروب به پادگان جهرم رسیدیم. اما ظرفیت آن تکمیل بود. تنها نماز مغرب و عشاء را در نمازخانه خواندیم و دوباره راهی شدیم. نهایتاً حوالی ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب، به پادگان آموزشی فسا رسیدیم... اولین شب در چادر نیمه‌شب، ما را گروه‌بندی کردند؛ هر ۱۰ یا ۱۲ نفر در یک چادر. سه پتو به هر نفر دادند: یکی زیرانداز، یکی بالش، و یکی روانداز. هوا رو به سردی می‌رفت و خستگی از سر و رویمان می‌بارید. صبح دهرم، شب فسا، پادگان آموزشی... باورمان نمی‌شد. همین که سر بر زمین گذاشتیم، خواب‌مان برد؛ انگار سالی هفت سال نخوابیده بودیم... ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «از دل خاک برخاستند، بی‌نام و نشان، اما با شکوهی که نام‌ها را شرمنده کرد؛ شهدای تفحص، فانوس‌های خاموشی‌اند که هنوز راه را روشن می‌کنند.» @defae_moghadas
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خدایا این صحنه شهادت رو دیدند، ولی ..... الهی هیچ مسافری از رفقاش جا نمونه ش @defae_moghadas
جا مهری ساخته شده توسط اسرای تکریت ۱۱ ( تبعیدی به رمادی ۹ ) 🍂 نخ و سوزن در اردوگاه ممنوع بود •┈••✾✾••┈• در اردوگاه‌های صلیب دیده چرخ خیاطی برای دوختن لباسهای پاره شده اسرا وجود داشت ولی در اردوگاه‌های مفقودین تا مدت‌ها حتی سوزن خیاطی هم ممنوع بود. اسرا مخفیانه با سیم خاردار سوزن درست کرده بودند و لباس‌های پاره پاره شده را می‌دوختند. البته بعدها اجازه خرید نخ و سوزن داده شد و کار هر روز اسرا وصله کاری لباس‌های مندرس و پاره شده بود که دیگر جایی برای وصله کاری نداشت. 🔸 تکریت ۱۱ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 لحظات آخر قرارگاه نصرت- علی هاشمی ۴ تیرماه ۱۳۶۷ خاطرات سردار گرجی ▪️▫️ صدای حاج عباس هواشمی بلند شد و گفت: «حاج علی، خوب گوش کن، من دارم سه هلی‌کوپتر می‌بینم که به سمت قرارگاه می‌آیند.» هر دقیقه چند گلوله جنگی و شیمیایی به زمین می‌خورد. حالت تهوع داشتم. چفیه را خیس کردم و روی صورتم گذاشتم. علی دو دستش را پشت کمرش گره کرده بود و در سنگر قدم می‌زد. بعد پیراهنش را توی شلوار کرد، فانسقه‌اش را محکم بست و گفت: «گرجی، بچه‌ها را آماده کن، به عقب برویم. احساس خوبی ندارم.» حوالی ظهر بود. وضو داشتیم. به امامت علی نماز ظهر و عصر را خواندیم. صدای زنگ تلفن درآمد. صدای غلامپور را شنیدم که با عصبانیت می‌گفت: «گرجی، مگر تو آدم نیستی؟ حرف حساب سرت نمی‌شود؟ چطور بگویم بیایید عقب؟» ▪️▫️ «لامذهب‌ها! بس کنید، بیایید عقب. شما اعصاب مرا خرد کردید.» از قرارگاه بیرون رفتیم. ناگهان صدای غرش هلی‌کوپتر را شنیدم. آنها در فاص روی جاده در حال پرواز بودند. علی صدا زد: «همه به طرف ماشین‌ها!» به محض اینکه راننده دنده یک را زد و حرکت کرد، در یک‌صد متری ما، هلی‌کوپترهای عراقی به زمین نشستند و سه موشک به طرف ما شلیک کردند. راه بسته شده بود. علی فریاد زد: «بروید میان نیزارها!» من با وزن زیاد نمی‌توانستم مثل علی سریع بدوم. من و علی حدود پانصد متر میان نیزارها همراه هم بودیم. یکی از هلی‌کوپترها موشکی به طرف ما شلیک کرد. با انفجار موشک، من و علی، هر یک به سمتی پرتاب شدیم. به دنبال علی و بچه‌های دیگر گشتم. خبری از علی نبود. شروع کردم به فریاد، ولی دریغ از شنیدن صدای علی! آن‌قدر میان نیزار علی را صدا زدم که دیگر صدایم درنمی‌آمد. برای آرامش خودم گفتم: «حاج علی! هر جا هستی، به خدا می‌سپارمت...» 🌹 شهید علی هاشمی @defae_moghadas