eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۸ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حمام در جبهه حدود پانزده روز بود که در خط پدافندی تنگه ابوقریب خدمت می‌کردیم. در این مدت، گاهی با زحمت مقداری آب گرم می‌کردیم و سر و صورتمان را می‌شستیم. روزی با جمعی از دوستان، هوای حمام به سرمان زد. تصمیم گرفتیم به حمام صحرایی که عقب‌تر بود برویم. صبح زود حرکت کردیم و خود را به حمام رساندیم. نوبت‌مان به سختی رسید، اما ناگهان صدای غرش وحشتناک میگ‌های بعثی، دیوار صوتی منطقه را در هم شکست. بمباران آغاز شد. همه ناچار به فرار و پناه‌بردن به محل امن‌تر شدیم. بخشی از حمام صحرایی نیز مورد حمله قرار گرفت. و ما از خیر حمام گذشتیم... آماده‌باش از فرماندهی به گردان‌های ۹۰۱۶ و ۹۰۱۷ مستقر در منطقه، اعلام آماده‌باش شد. احتمال می‌رفت مأموریتی در خط مقدم یا عملیات در پیش باشد. اما اعلام شد که گردان‌ها باید به نقطه‌ای دیگر منتقل شوند. پس از بیست روز استقرار در تنگه ابوقریب، باید کوله‌پشتی‌ها را ببندیم و آماده‌ی حرکت شویم. مأموریت بعدی کجاست؟ شهر جنگ‌زده دهلران حدود بیست روز است که در تنگه ابوقریب مستقر شده‌ایم. در این مدت، چشم‌انتظار عملیات بودیم، اما قسمت نشد. به دستور فرماندهی، باید کوله‌پشتی‌هایمان را ببندیم و در نقطه‌ای دیگر انجام وظیفه کنیم. آری، فرزندان عاشق این سرزمین، دین، آیین و مکتب اسلام، آواره کوه‌ها، دشت‌ها و بیابان‌ها بودند تا هرکجا و هرطور که بتوانند، از کشورشان دفاع کنند. ساعت ۸ شب، روز اول بهمن‌ماه است. شاسی‌بلندها و کمپرسی‌ها برای اعزام بسیجیان صف کشیده‌اند. بسیجیان گروه‌گروه سوار می‌شوند. با حرکت خودروی فرماندهی، کمپرسی‌ها آرام و چراغ‌خاموش به راه می‌افتند. نم‌نم باران آغاز شده. سرمای سوزناک، چهره‌های معصوم نوجوانان بسیجی را نوازش می‌کند. برای فرار از سرما، کلاه‌هایمان را تا گردن پایین کشیده‌ایم و به کلاه اورکت‌ها پناه برده‌ایم تا اندکی از باران و سرما در امان بمانیم. کوچ به اردوگاه با رسیدن به شهر دهلران، که روزگاری محل زندگی مردم بود، حالا تاریک، خاموش و عمدتاً خالی از سکنه شده. در سکوت کامل فرو رفته و به شهری جنگ‌زده بدل گشته؛ محل رفت‌وآمد خودروهای نظامی و نیروهای رزمنده‌ای که گاه از آن عبور می‌کنند. پس از عبور از دهلران، حدود ساعت ۲ بامداد روز دوم بهمن‌ماه، از راه‌های پیچ‌درپیچ و دره‌هایی نسبتاً عمیق گذشتیم تا به کوهی در شمال‌غربی دهلران به نام «اناران» رسیدیم. برای حفظ امنیت رزمندگان، در میان دو قله کوه، به پایگاهی تازه‌تأسیس رسیدیم که اطرافش خاک‌ریزی بلند کشیده شده بود. از خودروها پیاده شدیم. بارندگی اخیر، اردوگاه خاکی را پر از گل‌ولای کرده بود. هر ده، دوازده نفر وارد یک چادر شدیم. میان ما و برخی هم‌سنگران، جدایی افتاده بود. هرچه صدا زدیم، پیدایشان نکردیم. از فرط خستگی، خواب سنگینی بر ما غلبه کرد. غافل از آن‌که ساعتی بعد، احمد قربان، اسدالله روشن و دیگران در تاریکی شب، در جست‌وجوی ما بودند و نتوانستند خیمه‌مان را پیدا کنند. با صدای اذان صبح بیدار شدیم. آب را روی چاهی والر گذاشتیم و برای مقدمات نماز رفتیم. در نمازخانه، آن‌ها را پیدا کردیم. از ماجرای شب گذشته و بی‌خوابی‌شان ناراحت بودند. پس از نماز، با هم به چادر برگشتیم. با نان، پنیر و چای داغ، خستگی و ناراحتی‌شان را از دل بیرون آوردیم. حمام در آب گرم فردای آن روز، هوا کمی آفتابی شد. خبردار شدیم که چشمه آب گرمی در نزدیکی دهلران وجود دارد. با یک تویوتا و چند نفر از بچه‌ها، برای حمام و شستن لباس‌ها راهی آن منطقه شدیم. آب گوگردی‌اش شبیه آب بویی دهرم بود، اما گرم و روان. لباس‌هایمان را شستیم و پس از بیست روز، حسابی آبی به تن زدیم و از گرد و خاک‌ها پاک شدیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۸ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حم
هفت قسمت از خاطرات برادر اسلامی‌نسب از عملیات والفجر مقدماتی قبلا ارسال شد و ان شاء‌الله پیگیر ادامه این خاطرات خواهیم بود.
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز باید قله‌ها را فتح کرد باز باید پا نهاد اند رکاب خاطره شهید خرازی و دژبان مقر @defae_moghadas
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنان که زخم را نه نشانه ضعف، که مدال ایستادگی می‌دانند، در برابر طوفان‌ها قامت راست می‌کنند، و با دل‌هایی که از ایمان لبریز است، نه‌تنها از دشمن نمی‌هراسند، بلکه جهان را با نگاه‌شان فتح می‌کنند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۳» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ما به منطقه «مرکب کان» یورش بردیم؛ هدف، برچیدن پایگاه اصلی انقلابیون کرد در ناحیه «ورته» بود. در جریان این عملیات، چند فروند هلیکوپتر، خانه‌ها و کوه‌های اطراف روستا را زیر آتش گرفتند. آن منطقه برای ما هولناک بود؛ چرا که به قدرت و جسارت انقلابیون کرد به‌خوبی واقف شده بودیم. مدتی بعد، گروهی از پرسنل گروهان به ناحیه «بن‌کرت» اعزام شدند. در این مسیر، گروهان‌های کماندویی وابسته به لشکر، همراه با چند دستگاه تانک و زره‌پوش، آنان را همراهی می‌کردند. سه روز بعد، این گروه با خبرهایی هولناک بازگشتند: منطقه تخریب شده و اهالی آن اخراج شده بودند. تنها گناه مردم، مطالبه بهبود وضعیت معیشتی‌شان بود. آنان حتی از آب آشامیدنی محروم بودند و بدتر از همه، زیر فشار شدید نیروهای اطلاعاتی قرار داشتند. مدتی میان نواحی مختلف و مرکز کنترل منطقه در رفت‌وآمد بودم و در این مسیر، فشارهای اعمال‌شده بر نظامیان و غیرنظامیان را با چشم خود می‌دیدم. گویی همه را به همکاری با انقلابیون کرد و تلاش برای فرار به خاک جمهوری اسلامی متهم کرده بودند. روزی در مرکز کنترل میان ناحیه «بلی‌تکان» و «ورته» ایستاده بودم که ناگهان هواپیماهای بمب‌افکن عراقی، موشک‌ها و بمب‌های خود را بر سر مناطق پرجمعیت فرو ریختند. این جنایت بی‌شرمانه، پرده از دروغ‌های رژیم عراق درباره احترام به حقوق ملیت‌ها برداشت. با چشم خود دیدم که نیروهای ارتش مستقر در منطقه، با خشونت تمام، شهروندان کرد را سرکوب می‌کردند. فروشگاه‌های بسیاری با بولدوزرها و تحت نظارت سرهنگ ستاد «عبدالعزیز الحدیثی» ویران شدند و اجناس آن‌ها توسط کمیته امنیتی به ریاست سرهنگ دوم «غازی» اهل رمادی به غارت رفت. افسران به سربازان دستور می‌دادند هر نقطه‌ای از منطقه را با سلاح‌های آتشین هدف قرار دهند. شهروندان کرد را مجرم و خائن می‌نامیدند. پس از گذراندن این روزهای تاریک و دهشت‌بار، در فوریه سال ۱۹۸۷ (بهمن ۱۳۶۵)، در مرکز کنترل «بلی‌تکان» مشغول پاسداری بودم که ناگهان خودروی حامل گروهان وارد شد تا کلبه پرسنل را به منطقه جنوب منتقل کند. ارتش عراق در عملیات «شلمچه» متحمل خسارات سنگینی شده بود و به همین دلیل، افراد گروهان به جنوب اعزام شدند. پس از ورود به گروهان، به ما اطلاع دادند که نیروهای دژبان، امنیتی، دفاع غیرنظامی و پلیس در اختیار تیپ‌های پیاده و کماندویی شرکت‌کننده در عملیات شلمچه قرار گرفته‌اند. شنیدن این خبر، اضطراب و نگرانی‌ام را دوچندان کرد؛ چرا که پیش‌تر از شدت و سختی نبردهای شلمچه شنیده بودم. با آغاز حرکت نیروها، مشخص شد که مقصد ما مرکز آموزش «کوت» است. یک ماه طاقت‌فرسا را در این مرکز گذراندیم. روزی در میدان مشق مشغول آموزش بودیم که چند افسر با نامه‌هایی وارد شدند؛ نامه‌هایی که در آن‌ها درخواست انتقال نفرات به تیپ‌های مختلف ثبت شده بود. افراد بر اساس تعداد نامه‌ها تقسیم شدند و من چون مهره‌ای در کیسه تیپ ۴۴۲ پیاده افتادم. از آن روز به بعد، هر کس قصد فرار از میدان آموزش را داشت، با تهدید و تعقیب مواجه می‌شد. مسئولان تیپ اعلام کردند که حرکت امروز آغاز خواهد شد و هر کس تأخیر کند، غایب تلقی شده و روانه زندان خواهد شد. با وجود این سخت‌گیری‌ها، من و گروهی از پرسنل تیپ توانستیم با عبور از سیم‌های اطراف پادگان، خود را به خانه‌هایمان برسانیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
آنجا را نمی‌دانم اما اینجا بدون شما ؛ خیابان به خیابان ، برگ به برگ پاییز به شدت دارد اتفاق می‌افتد... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یک کاغذ بیرون آورد و به من داد. گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران و این یادداشت رو بده به حاج قاسم.» خوشحال شدم و سریع از آقای چمران خداحافظی کردم. می‌خواستم با قطار بروم، اما جلوی درِ استانداری، عبدالله‌زاده را دیدم؛ از بچه‌های میدان شوش بود و با تویوتا به تهران می‌رفت. سوار ماشینش شدم و ساعت پنج صبح به تهران رسیدیم. در میدان شوش پیاده شدم. قرار شد وقتی عبدالله‌زاده خواست به اهواز برگردد، مرا هم ببرد. شماره تلفن خانه‌اش را گرفتم و ازش جدا شدم. آن روز یک شلوار کردی خاکی و خلی تنم بود، سر و رویم خاک گرفته و ریشم بلند شده بود؛ ورقی شده بودم! آن موقع هنوز موهایم نریخته بود، پرپشت و ژیگولی بودم. مادرم وقتی مرا دید، ماتش برد. چند لحظه نگاهم کرد و گفت: «ابوالفضل، تویی؟!» فردا دوباره به عیادتش رفتم. ناهار نان و کباب بود. یک لقمه برای حاجی گرفتم و دادم دستش. حاجی گفت: «تو سید و آقایی؛ دستت تبرکه. از دست تو لقمه بگیرم، زودتر شفا می‌گیرم.» قاسم چند جمله در جواب دکتر گفت و من نوشتم. بعدازظهر ازش خداحافظی کردم و همان روز با عبدالله‌زاده تماس گرفتم. در میدان شوش قرار گذاشتیم. ساعت پنج صبح سوار ماشینش شدم. پشت ماشین پر از نیروی داوطلب بود، اما صندلی جلو را برایم خالی گذاشته بود. غروب آن روز به اهواز رسیدیم. محوطه‌ی استانداری غلغله بود؛ نیروهای تازه‌نفس آمده بودند. ناصر فرج‌الله مرا پیش دکتر برد. دکتر و خانمش نشسته بودند. سلام کردم. دکتر با ناراحتی و غصه بلند شد و گفت: «سلام سر سیدجان؛ خوب شد آمدی. بیا بشین، یه تفالی بزن برام.» نشستم، دیوان جیبی‌ام را باز کردم. این بیت آمد: سحر بلبل حکایت با صبا کرد که دیدی داغ گل با ما چه‌ها کرد دکتر گفت: «بقیه‌ش رو نخون؛ قصه‌ی این غزل رو می‌دونم، حرف دل خودمه.» نشد علت ناراحتیاش را بپرسم. خانم دکتر هم ساکت بود و حرفی نمی‌زد. چند لحظه سکوت شد. دکتر پرسید: «از حاج قاسم چه خبر؟» دیوان را بستم و توی جیبم گذاشتم. یادداشت قاسم را به دکتر دادم و گفتم: «سلام زیاد رساند. حالش بحمدالله بهتره.» دکتر هیچ حرفی درباره‌ی عملیات نزد؛ در حال و هوای دیگری بود. یک ماه بعد، یعنی دی‌ماه ۱۳۵۹، ارتش، سپاه و نیروهای جنگ‌های نامنظم، عملیاتی بزرگ و به‌نظر من نیمچه ایذایی اما جاندار انجام دادند. دانشجوهای خط امام با فرماندهی حسین علم‌الهدی هم در آن شرکت کردند. قرار بود در این عملیات، پادگان حمید آزاد شود و در صورت موفقیت، تا خرمشهر و حتی مرز بصره پیش برویم. برای اولین بار جزو تیمی بودم که رفت هویزه و پادگان حمید. همان روزها برای حمام به اهواز رفتم. تلفنی به خانه زدم برای احوال‌پرسی. مادرم گفت: «دیشب خدا بهت یه پسر داده.» گفتم: «مبارکه، اسمش رو چی گذاشتید؟» گفت: «سعید.» چون زمان عملیات نزدیک بود و درگیر بودیم، نتوانستم به خانه بروم. در آن عملیات، اولش واقعاً خوب پیش رفتیم. تلفات و اسرای زیادی از عراقی‌ها گرفتیم، اما نیروها هنوز با هم چفت نبودند. تدبیر و مدیریت نبود. برای همین مجبور شدیم جلو رفته و نرفته عقب‌نشینی کنیم و به مواضع قبلی برگردیم. موقع عقب رفتن، یک تیر یا ترکش به پشت ران پای راستم خورد. چون دیگر نمی‌توانستم بدوم، پریدم روی یک نفربر غنیمتی که بچه‌ها را عقب می‌برد. اما نتوانستم خودم را نگه دارم. نفربر توی چاله‌چوله‌ها بالا و پایین می‌پرید. دست آخر، خدا راضی باشد، از آن بالا افتادم و محکم خوردم زمین. یک آن حس کردم انگشت دستم شکست؛ درد شدیدی گرفت. سریع بلند شدم، به‌زور خودم را کشیدم بالا و به یک گوشه بند کردم. وقتی به بهداری اهواز رسیدم، زخمم را خیلی سطحی شست‌وشو دادند و پانسمان کردند. از آنجا با آمبولانس به فرودگاه اهواز و بعد با هواپیما به تهران فرستادند. در فرودگاه، حسین طاهری، بچه‌محل‌مان را دیدم که سپاهی شده بود و خرش در فرودگاه می‌رفت. پارتی‌ام شد و مرا با آمبولانس به بیمارستان بانک ملی تهران فرستادند. حدود هفت روز آنجا بستری بودم. انگشت دستم را گچ گرفتند و با آتل بستند. دو بار روی پام عمل کردند و چندین بار عکس گرفتند، اما نتوانستند گلوله یا هر چیزی را که بود، در بیاورند. دکترها گفتند گلوله در عمق ماهیچه و نزدیکی استخوان نشسته. باید ماهیچه را خیلی عمیق بشکافیم تا به آن برسیم؛ که در آن صورت باید شش ماه در رختخواب باشی. اگر آزاری برات ندارد، همان‌جا بماند. قبول کردم که دیگر کاری با پام نداشته باشند. یک هفته بعد از دومین عمل جراحی، مرخصم کردند. شب در خانه بودم که بچه‌های نخست‌وزیری خبر دادند ناصر فرج‌الله شهید شده و دکتر برای تشییع جنازه‌اش به تهران آمده. دکتر بی‌نهایت به ناصر علاقه داشت. می‌دانستم شهادت ناصر، ضربه‌ی سختی برایش است.