🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یک کاغذ بیرون آورد و به من داد. گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران و این یادداشت رو بده به حاج قاسم.» خوشحال شدم و سریع از آقای چمران خداحافظی کردم.
میخواستم با قطار بروم، اما جلوی درِ استانداری، عبداللهزاده را دیدم؛ از بچههای میدان شوش بود و با تویوتا به تهران میرفت. سوار ماشینش شدم و ساعت پنج صبح به تهران رسیدیم. در میدان شوش پیاده شدم. قرار شد وقتی عبداللهزاده خواست به اهواز برگردد، مرا هم ببرد. شماره تلفن خانهاش را گرفتم و ازش جدا شدم.
آن روز یک شلوار کردی خاکی و خلی تنم بود، سر و رویم خاک گرفته و ریشم بلند شده بود؛ ورقی شده بودم! آن موقع هنوز موهایم نریخته بود، پرپشت و ژیگولی بودم.
مادرم وقتی مرا دید، ماتش برد. چند لحظه نگاهم کرد و گفت: «ابوالفضل، تویی؟!»
فردا دوباره به عیادتش رفتم. ناهار نان و کباب بود. یک لقمه برای حاجی گرفتم و دادم دستش. حاجی گفت: «تو سید و آقایی؛ دستت تبرکه. از دست تو لقمه بگیرم، زودتر شفا میگیرم.»
قاسم چند جمله در جواب دکتر گفت و من نوشتم. بعدازظهر ازش خداحافظی کردم و همان روز با عبداللهزاده تماس گرفتم. در میدان شوش قرار گذاشتیم. ساعت پنج صبح سوار ماشینش شدم. پشت ماشین پر از نیروی داوطلب بود، اما صندلی جلو را برایم خالی گذاشته بود. غروب آن روز به اهواز رسیدیم. محوطهی استانداری غلغله بود؛ نیروهای تازهنفس آمده بودند.
ناصر فرجالله مرا پیش دکتر برد. دکتر و خانمش نشسته بودند. سلام کردم. دکتر با ناراحتی و غصه بلند شد و گفت: «سلام سر سیدجان؛ خوب شد آمدی. بیا بشین، یه تفالی بزن برام.»
نشستم، دیوان جیبیام را باز کردم. این بیت آمد:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که دیدی داغ گل با ما چهها کرد
دکتر گفت: «بقیهش رو نخون؛ قصهی این غزل رو میدونم، حرف دل خودمه.»
نشد علت ناراحتیاش را بپرسم. خانم دکتر هم ساکت بود و حرفی نمیزد. چند لحظه سکوت شد. دکتر پرسید: «از حاج قاسم چه خبر؟»
دیوان را بستم و توی جیبم گذاشتم. یادداشت قاسم را به دکتر دادم و گفتم: «سلام زیاد رساند. حالش بحمدالله بهتره.» دکتر هیچ حرفی دربارهی عملیات نزد؛ در حال و هوای دیگری بود.
یک ماه بعد، یعنی دیماه ۱۳۵۹، ارتش، سپاه و نیروهای جنگهای نامنظم، عملیاتی بزرگ و بهنظر من نیمچه ایذایی اما جاندار انجام دادند. دانشجوهای خط امام با فرماندهی حسین علمالهدی هم در آن شرکت کردند. قرار بود در این عملیات، پادگان حمید آزاد شود و در صورت موفقیت، تا خرمشهر و حتی مرز بصره پیش برویم.
برای اولین بار جزو تیمی بودم که رفت هویزه و پادگان حمید. همان روزها برای حمام به اهواز رفتم. تلفنی به خانه زدم برای احوالپرسی. مادرم گفت: «دیشب خدا بهت یه پسر داده.» گفتم: «مبارکه، اسمش رو چی گذاشتید؟» گفت: «سعید.»
چون زمان عملیات نزدیک بود و درگیر بودیم، نتوانستم به خانه بروم. در آن عملیات، اولش واقعاً خوب پیش رفتیم. تلفات و اسرای زیادی از عراقیها گرفتیم، اما نیروها هنوز با هم چفت نبودند. تدبیر و مدیریت نبود. برای همین مجبور شدیم جلو رفته و نرفته عقبنشینی کنیم و به مواضع قبلی برگردیم.
موقع عقب رفتن، یک تیر یا ترکش به پشت ران پای راستم خورد. چون دیگر نمیتوانستم بدوم، پریدم روی یک نفربر غنیمتی که بچهها را عقب میبرد. اما نتوانستم خودم را نگه دارم. نفربر توی چالهچولهها بالا و پایین میپرید. دست آخر، خدا راضی باشد، از آن بالا افتادم و محکم خوردم زمین. یک آن حس کردم انگشت دستم شکست؛ درد شدیدی گرفت. سریع بلند شدم، بهزور خودم را کشیدم بالا و به یک گوشه بند کردم.
وقتی به بهداری اهواز رسیدم، زخمم را خیلی سطحی شستوشو دادند و پانسمان کردند. از آنجا با آمبولانس به فرودگاه اهواز و بعد با هواپیما به تهران فرستادند.
در فرودگاه، حسین طاهری، بچهمحلمان را دیدم که سپاهی شده بود و خرش در فرودگاه میرفت. پارتیام شد و مرا با آمبولانس به بیمارستان بانک ملی تهران فرستادند.
حدود هفت روز آنجا بستری بودم. انگشت دستم را گچ گرفتند و با آتل بستند. دو بار روی پام عمل کردند و چندین بار عکس گرفتند، اما نتوانستند گلوله یا هر چیزی را که بود، در بیاورند. دکترها گفتند گلوله در عمق ماهیچه و نزدیکی استخوان نشسته. باید ماهیچه را خیلی عمیق بشکافیم تا به آن برسیم؛ که در آن صورت باید شش ماه در رختخواب باشی. اگر آزاری برات ندارد، همانجا بماند. قبول کردم که دیگر کاری با پام نداشته باشند. یک هفته بعد از دومین عمل جراحی، مرخصم کردند.
شب در خانه بودم که بچههای نخستوزیری خبر دادند ناصر فرجالله شهید شده و دکتر برای تشییع جنازهاش به تهران آمده. دکتر بینهایت به ناصر علاقه داشت. میدانستم شهادت ناصر، ضربهی سختی برایش است.
فردا با پای نیمهشل به نخستوزیری رفتم تا هم دکتر را ببینم و هم از حال و هوای بچهها باخبر شوم. دکتر خیلی پریشان و ناراحت بود؛ غم و غصه از چهرهاش میبارید. آن روز به اتفاق دکتر به عیادت قاسم رفتیم.
صفای دکتر بود؛ تا قاسم را دید، بغلش کرد و ماچش کرد. دکتر هم یکطوری اسیر قاسم بود؛ خیلی دوستش داشت. با اینکه برای خودش کسی بود، کسوت داشت و سرشناس بود، خیلی زود با همه اخت میشد و میجوشید. پرسنل بیمارستان جمع شدند دور دکتر و با او احوالپرسی کردند.
دم غروب، حاجی را با دکتر تنها گذاشتم و به محل برگشتم. فردا ختمی برای ناصر فرجالله در مسجد ابوالفضل گرفتیم. دکتر، مهندس بازرگان و بسیاری از وزرا آمدند. دکتر در ختم ناصر صحبت کرد. خانم دکتر هم آمده بود. ایشان با فاطمه اخت بود؛ زن با ابهت و بزرگی بود. در کارهای خیر یا هیئت کمک میکرد. یار دکتر بود و همهجا پا به پای دکتر میآمد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر...
بچههای باصفای جبهه،
دلهایی که از خاک برآمده بود و به آسمان بند بود.
با هم میاومدن،
با هم تمرین میکردن،
با هم سر سفرهی سادهی نان و عشق مینشستن،
با هم میرفتن،
و با هم در آغوش نور شهید میشدن...
هر قدمشون ذکر بود،
هر نگاهشون دعا،
هر زخمشون پنجرهای به عالم معنا.
نه برای خاک میجنگیدن،
که برای حقیقت، برای انسان، برای خدا.
شبها، زیر سقف ستارهها،
دلهاشون رو با هم یکی میکردن،
ذکر یا زهرا، یا حسین، یا ربالعالمین
میپیچید توی دل سنگر،
و اشکهاشون بیصدا میریخت روی خاکی که
شاهد عهدهای عاشقانهشون بود.
این همدلی، این اخلاص،
شد بذر فرهنگی که هنوز هم میرویه...
فرهنگ دفاع مقدس،
فرهنگ سربلندی،
فرهنگ بندگی.
فرهنگی که یاد داد:
شهادت، مرگ نیست؛
عبور از خاکه به افلاک.
و رزمنده، فقط جنگجو نیست؛
سالک راه عشقه،
که با هر گلوله، با هر زخم،
به قرب نزدیکتر میشه.
#کلیپ #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 سلام و هزاران سلام به شما، پیرانِ رزم و ایمان،
که فینِ خستگی رو به پای دل پوشیدید و دینتان را در میدان نگه داشتید.
صبحتون بخیر. 👋
میگفت: اسمش سید حسن بود ولی از بس از واژه "برنامه" استفاده می کرد به او می گفتیم "سید حسن برنامه".
معمولاً کارها و الفاظی بکار میبرد که همه عتیقه می شدند و مستقیم میرفتن تو موزه و سالها ورد زبان همرزمان، و بهانه ای برای خندیدن میشدن.
اونروز هم تو آب های سرد پلاژ تمرین غواصی می کردیم و توانمون از شدت خستگی به تحلیل رفته بود.
شنا کردن با اون لباس و کفشهای مخصوص که به اونا "فین" می گفتیم اشکمون رو در آورده بود. یکی باید چیزی به فرمانده می گفت تا مقداری کوتاه می اومد و تخفیفی به ما می داد.
در این افکار بودیم که صدای سید حسن در حالی که دندون هاش از سرما به هم می خوردن و نمی تونست به خوبی صحبت کنه به روی فرمانده بلند شد که
"بابا دینمون در آومد"🗣😭
فرمانده هم که در اون اوضاع صداش رو به خوبی نمیشنید فریاد زد که "چی شده؟ فینت از پات در اومده؟ "
و باز فریاد سید حسن بلندتر که 😫🗣" "می گم دینم در اومده! بابا دینم😱، نه فینم!!!" 😄 و فینش رو از پاش در اورده و نشون میداد.
و کمتر جلسه ای بود که تا امروز ذکری از این خاطره نشده باشه.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۹
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بمباران اردوگاه
عصر دومین روز استقرار در اردوگاه بود. سه فروند از میگهای بعثی با غرش سهمگین خود به آسمان اردوگاه یورش آوردند.
ضدهواییهای چهارلول اطراف اردوگاه بیدرنگ به آتش پاسخ دادند. صدای شکستن دیوار صوتی، غرش هواپیماها و رگبار ضدهواییها در هم پیچیده بود و فضایی هولناک پدید آورده بود.
رزمندگان هر یک در گوشهای از خاکریزها پناه گرفته بودند. هواپیماها سراسیمه بمبها و موشکهایشان را رها کردند.
برخی از انفجارها به کوهها و اطراف خاکریز اردوگاه اصابت کرد. نزدیکترین بمب، درِ دژبانی اردوگاه را هدف گرفت و گرد و خاک غلیظی در فضا پراکند.
دو نفر از همشهریان، محمد پورعسکری و اسدالله لطفی، در نگهبانی بودند. با شتاب خود را به آنجا رساندم تا از سلامتشان مطمئن شوم.
به لطف خدا، بمب عمل نکرده بود و همه سالم بودند. و خیر گذشت...
نوحهی آهنگران
پنجم بهمنماه سال ۱۳۶۱ (مطابق با ۲۵ دیماه ۱۳۶۱ خورشیدی)، ولولهای در اردوگاه برپا بود. صدای دلنشین حاج صادق آهنگران از بلندگوی نمازخانه پخش میشد.
مسئول تبلیغات اردوگاه اعلام کرد: «امشب آهنگران با رزمندگان دیدار خواهد کرد!» پس از نماز جماعت، کامیونها برای انتقال نیروها آماده شدند.
در آن روزگار، دیدن آهنگران از نزدیک و شرکت در مراسم نوحهخوانیاش، آرمان جوانان مؤمن بود؛ آرزویی الهی که همه چیز را به خاطر خداوند مهربان دوست میداشتند.
مراسم دعای توسل
خودروها به سمت محل برگزاری مراسم حرکت کردند. پس از عبور از شهر دهلران، در نزدیکی چشمهی آب گرم، به محل مراسم رسیدیم.
انبوهی از نیروهای بسیجی اعزامی از لشکر ۱۹ فجر استان فارس، تیپهای المهدی، امام سجاد، فاطمه الزهراء، همه در آنجا گرد آمده بودند.
رزمندگان بسیجی دیارمان، دهرم، که پیشتر به جبههها اعزام شده بودند را ملاقات کردیم: شهید غلامحسین اکبری، شهید عبدالله انصاری، شهید حسین حقیقی، احمد عزیزی، عباس قربان، عبدالعلی طالبی، بهیار طالبی، کهزاد طالبی، بهبود مرادی و بسیاری دیگر.
همگی در خیمهی بسیار بزرگی که برپا شده بود، اجتماع کرده بودند. مراسم با تلاوت قرآن و سخنرانی آغاز شد. سپس آهنگران دعای توسل را قرائت کرد و با نوحهای جانسوز، دلها را لرزاند؛ نوحهای که خاطرهاش برای همیشه در حافظهمان ماندگار شد:
> فرمان رسیده از خمینی رهبر ایمان
> باید شود آزاد قدس از چنگ دژخیمان
> ای لشکر قرآن، حاضر پی اجرای این فرمان
> شیران حزبالله با عشق و با ایمان
> مردانه بشتابید در عرصهی میدان...
آمادگی برای خط مقدم
در طول مدت حضور در اردوگاه، آموزشهای گوناگون عقیدتی، فرهنگی، ورزشی، رزمی و تیراندازی با انواع سلاحها برای رزمندگان برگزار میشد.
هر روز نیروها آمادهتر میشدند. بنا بود همین روزها، بهزودی، به خط مقدم جبهه اعزام شویم.
هر فرد باید در رستهی رزمی خود مهارت کافی را در میدان عمل کسب کرده باشد. این آموزشها مکمل آموزشهایی بود که پیشتر دیده بودیم...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
┄═❁❁═┄
🔸 آزادی قدس
فرمان رسیده از خمینی رهبر ایمان
باید شود آزاده قدس از چنگ دُژخیمان
ای لشگر قرآن حاضر پی اجرای این فرمان
همسنگران امروز ، هنگام ایثار است
دست خدا بارها، در جبهه ها یار است
آتش زنید بر خرمن جان ستمکاران
#نواهای_صوتی_ماندگار
@defae_moghadas
🍂 دستخط نوحه
فرمان رسیده از خمینی رهبر ایمان
باید شود آزاد قدس از چنگ دژخیمان
شاعر: #حاج_حبیب_الله_معلمی
@defae_moghadas
🍂
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 خاطرات و تجربیات
سید محمدعلی شریفالنسب
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
شبکه نظامیان وفادار به حضرت امام (ره) از همان آغاز انقلاب در مقابله با نفوذ بهاییت در ارتش شاهنشاهی شکل گرفت. بهاییان با اشتیاقِ در دست گرفتن مناصب کلیدی ارتش، به ارتش میآمدند و ما در مقابل آنان بودیم. مثلا همان زمان وقتی در دانشکده نظامی بودیم، می گفتند سالاولیها حق ندارند ماه رمضان روزه بگیرند، اما اغلب بچههای یگان سالاولی هم روزه گرفته بودند. یکی از آنها اقاربپرست بود که در زمان جنگ جانشین لشکر ۹۲ زرهی بود. یادم هست یکی از فرماندهانمان ۲۰ هزار تومان درخواست وام کرده بود و وقتی افسر مالی فهمیده بود، گفته بود چرار درخواست وام کردید، من از تنخواه به شما میدادم. فرمانده ما گفته بود این تنخواه دست شما امانت است و اگر کسی غیر از تو این حرف را زده بود، برایش تنبیهی درنظر میگرفتم. فرماندهان ما در همان زمان شاه نیز اهل پرداخت خمس و زکات بودند. اذان که میگفتند، جانماز پهن میکردند. ارتش در زمان شاه هم ارتش خداپرستی بود، ارتش عرقخورها نبود. شاید معدودی از فرماندهان تقیدی نداشتند، اما خیلی از فرماندهان و اکثر بدنه ارتش همراه با اسلام و انقلاب بود.
@defae_moghadas